Posts mit dem Label شخصي werden angezeigt. Alle Posts anzeigen
Posts mit dem Label شخصي werden angezeigt. Alle Posts anzeigen

Montag, März 24, 2014

گورنایِ زجر

تف به تو، کلمه‌یِ «انسان»!
با سپاسِ بی‌کران از مدّعيانِ آزادی و برابری و تمدّن؛ و به‌ويژه: حقوقِ فَشَلِ جهانی

چهل‌ماه از آوارگی و دربه‌دریِ موسوم به «پناهندگی»ام می‌گذرد و هنوز به لطفِ بی‌کرانِ کميساريایِ عالیِ «پناهندگان» سازمانِ محترمِ ملل، من و خانواده‌یِ زجرکشيده‌ام، اين‌جا در عثمانیِ قديم، همچُنان، در مرگ غوطه‌وريم...

ای که هزار درود به کلّه‌یِ پيرِ پدرِ ايران و جهان و آزادی و دعاوی و حقوق و بشر و تمدّن و غرب و شرق‌اش...


گورنایِ زجر

(شکوه از "بی‌پناهی")
[از زبانِ بی‌زبانیِ همه‌یِ آنان که در اين زجر غوطه‌ورند!]

تا کی ز "بی‌پناهی"، خونين‌جگر شويم
از هست و نيست، يکسره، کلاً، به‌در شويم
تا کی به بویِ رامشِ جنّاتِ صبحِ امن
در شامِ تارِ هول، به کامِ سقر شويم
تا کی به وعدِ سُخرهْ‌جهانِ مدرنْ‌وَغد
گولِ جوالِ عشوه‌یِ بوک و مگر شويم
تا کی به روزمرّه‌یِ درويش‌وارِ خويش
صدچاکِ حسرت از غمِ اين مختصر شويم
هر شب، به کامِ دهشت و اندوه، غوطه‌ور
کشتی‌نشينِ مضطرِ وَهمِ سحر شويم
نگريختيم از دمِ خون‌بارِ ذوالفقار
کاين‌جا، دچارِ بختکِ تيغِ عمر شويم
کی روزنی گشايد ازين گورنایِ زجر
کز اين مغاکِ تيره‌یِ افسوس، بر شويم
زين دامگه، که نامِ "پناهندگی" بر اوست
پروازمان درآيد و، مرغِ بپر شويم
...
اينک، که‌مان نمی‌شمرد اين جهان، بشر
بيزار ازين خرابه‌یِ بی بام و در شويم
"اعلاميه"، که شافیِ زخمِ حقوقِ ماست
درپيچ، تا براش به فکرِ دگر شويم
سی مادّه‌ش، چُپانده به مقعد، ز رویِ خشم
صد نعره، زی منافذِ گورِ پدر شويم:
وَرخی، بگای مادرِ گيتی، مجدّداً [1]
شايد ز نو بزايد و، ما هم "بشر" شويم!!

سه‌شنبه و شنبه، 11 و 15 مهر، و دوشنبه، 11 دی‌ماهِ 1391

?
پابرگ‌ها:
[1] ورخی = برخيز.
صورتِ معتدل‌ترِ مصرع:
برخيز و، درسُپوز مجدّد به مامِ دهر

Mittwoch, März 12, 2014

فکر می‌کنم مرده‌ام...

آوارگی و دربه‌دری و شکنجه، هيچ برای‌ام نگذاشته... هوش و حواس که نمانده، بماند، گاهی اوقات فکر می‌کنم مرده‌ام و اين، لابد، گوشه‌هايی از خاطراتِ من است که اين‌جا، در اين شهرکِ ترک، می‌پلکد!


^^^^
13 آبان 1392؛ 4 نوامبر 2013
(عکس: 7 ژانويه 2013)


::::
فيس‌بوک:
https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/391794547618237?stream_ref=10

Freitag, März 16, 2012

درخواستِ کمک

فيسِ اصلی و قبلیِ دوستِ احتمالاً پيشينِ شما (مهدی سهرابی) مسدود شده، و ازآن‌جا که اهلِ ازميدان‌به‌درشدن نيست، به‌ناچار، فيسِ جديد داير کرده؛ و ازين‌رو، طیِّ قطعه‌یِ ذيل، از همگانِ کسانی که می‌شناسندش، و پيش ازين با وی دوستی داشته‌اند، درخواستِ کمک دارد:

از کسانی که دوست بوده‌ست‌ايم
خواستارم دوباره اد بکنند
بعدِ اد، حوصله اگر دارند
نشرِ اين خواست را، مدد بکنند
رویِ ديفالِ خود، نهند اين را
در حق‌ام، لطفِ لَزمِ وَد بکنند!
تا ببينند دوستان و، مرا
هرچه خواهند و، می‌شود، بکنند!
بهرِ اين بی‌نوایِ خانه‌خراب
آرزویِ نعيمِ مَد بکنند!

پس، به کف برنهند تير و کمان
ور کند التماس، رد بکنند
ذاکرالبرگ را، به کينه‌یِ من
دم‌به‌دم، صد دعایِ بد بکنند!


26 اسفند 1390، 16 مارس 2012

http://www.facebook.com/profile.php?id=100003630847717&sk=wall

pdf
https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/03/darkhaste_komak.pdf

Donnerstag, März 08, 2012

نکبتِ فيس‌بوک!

نکبتِ فيس‌بوک، صفحه‌ی مرا بدون هيچ اعلام و اخطار و توضيحی، مسدود کرده...


ما هم می‌فرماييم: خُب، کردی که کردی!
به تخم‌ام، مادرعفيفه!!
ريدم توُ قيافه‌یِ همون سازنده‌ت!
پفيوزِ نکبتِ حقوق‌خوارِ اهريمن نبی‌الله...


‏پنجشنبه‏، 18 اسفند 1390، 8 مارس 2012

آخه، تو پفيوز هيچ فکر نکردی که ما چه‌جوری بايد بريم تویِ «پيج»جات‌مون که آپ تویِ ديت‌شون بکنيم!!؟
ای که به حقِّ خرزه‌یِ پروردگارم شيطون، خاک توُ سرِ نفهمِ‌ت بکنن!
...
لينک-آرم‌مونو همين‌جا می‌ذاريم بمونه، که بينندگان‌مون ببينن و، تف کنن توی آبروت، نکبت!

Mehdi Sohrabi

Create Your Badge

$
اين چار بيت را در کامنت آورده بودم؛ امّا جایِ آن در خودِ نوشته است...
امروز، جمعه، 6 دی‌ماه 1392، چشم‌ام افتاد و، نقل دادم!
:::::
نامردی بود ها! گفته باشم...
سه‌روزِ ازين پيشتر، بی‌خبر
بشد دودمان‌ام قلفتی به‌باد
ندانم که را کرده بودم، به‌جبر
و يا بد سپوزيده بودم، زياد
که اين ذاکر البِرگ، کاين‌جا "خدا"ست
نه اِخبار کرد و، نه اخطار داد
وليکن، چنان زد شبيخون، که سخت
برآمد مرا ارتحال از نهاد!
همی محو شد جمله آثارِ من
تو گويی که فيس‌ام ز مادر نزاد!!

دوشنبه، 22 اسپند 90، 12 مارس 2012

https://blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhVRwW6QsoRpIW7nEOnjLBX1Mx_CAYwHn-yGaczLKustHKrXAEC8NfwBpeGxsN-T1skZ21A9qH_AK16AGnQwSPfTWfS44j1hdzHbt6r0qRrqdxggFmBI5aKhH5V2l09wiVt-3pj/s1600/namardi_bood_haa.png

Sonntag, März 04, 2012

عجب نامرديه اين بلاگفا!

عجب نامرديه اين بلاگفا!
يه‌زمانی، يه‌چيزايی او‌ن‌جا گذاشته بوديم که واسه‌مون نيگر داره....
درسته که يه‌چن‌سالی، نرفته بوديم چيزِ ديگه‌ای توش بذاريم...
لٰکن مع‌الاسف، کارِ زشتی کرده...
رفته جُوالِ ما رو خالی کرده، اسپاباشو کلّهم ريخته آشخالی؛ بدونِ اين‌که يه هايی، هويی، چيزی بکنه، ندايی بده، که خيرِ سرمون ما هم خبردار شيم...
بعدم، جُوالِ خالی رو، قلفتی، داده به يه‌نفر ديگه، که چيزميزاشو کرده توش!
...
ای وَر هموُ ذاتِ‌ت نعلت...!!
(بيت)

ای که بخشيدی جُوالِ ما، به غير
دسته‌بيلِ هجو، بنگر بر درت!
از بلاگ‌اسپات، يک چُس نيز، حيف
دانم ار ديهيم گردد بر سرت!!


سه‌شنبه، 9 اسفند 1390، 28 فوريه 2012


$
PDF
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/03/blogfa.pdf

Donnerstag, Januar 05, 2012

دو سوکْ‌مويه

کاش می‌ترکيد بغض‌ام، کاش می‌ترکيد
...

از بيابانِ طبس
اين‌جا
پاره‌ای، ای‌کاش
تنگنایِ سينه‌ام را بال و پر می‌داد
چشمه‌سارِ خشکِ اشک‌ام، باز می‌جوشيد

کاش می‌ترکيد بغض‌ام
کاش می‌ترکيد...


}
ای رفته و، با تو مهربانی مرده
دل، غمکده گشته؛ شادمانی مرده
برخيز و ببين، من‌ام درين ماتمِ سخت
در هر نفسی، به زندگانی، مرده!
آذر 1390؛ و شنبه، 10 دی، 31 دسامبر 2011

PDF

Samstag, November 19, 2011

به تمامیِ قامتِ درهم‌شکسته‌ام

...
از ديروز
عصر،
خواهرم
آن‌جاست؛
در انتهایِ محتومِ آرامشی که به بيکرانه می‌پيوندد...
و
من، اين‌جا
در بندِ بی‌پناهیِ خويش
خود را به ضجّه‌واره‌ی خاموشِ مردی تسکين می‌دهم
که نمی‌خواهد
در مرگ
بگريد.


به تمامیِ قامتِ درهم‌شکسته‌ام
اندوه اندوه به زانو درمی‌آيم
بر آستانه‌ی تو

آی‌!
بسترِ نمور و تاريکِ خواهرم!
زمين!
28 آبان 1390
19 نوامبر 2011

$
PDF

Sonntag, September 04, 2011

ما هم اهل ذی‌آفت‌الله بوديم...

به مناسبتِ به‌پايان‌رسيدنِ يک‌ماه ضيافتِ مفت، ديشب (در «گل‌باغچه»)، حينِ صرفِ لقمه‌هایِ پايانیِ آخرين افطار، اين بيتِ مبارک از ما به‌در افتاد...
چه می شود کرد!
کافر به جمعِ اسلام، رندی خطير و چُست است
روزه، همه شکسته؛ افطارِ او درست است!!



https://www.facebook.com/photo.php?fbid=199388610192166&set=a.199388550192172.46809.100003630847717&type=3&theater

Freitag, Juli 01, 2011

گزارش اين روزهای تلخ (1)

...
«من به راه خود بايد بروم.
کس نه تيمار مرا خواهد داشت؛
در پُر از کشمکش اين زندگیِ حادثه‌بار،
(گرچه گويند نه) هر کس تنهاست.
آن‌که می‌دارد تيمار مرا، کار من است.
من نمی‌خواهم درمانم اسير.
صبح، وقتی که هوا روشن شد،
هر کسی خواهد دانست و، به‌جا خواهد آورد مرا؛
که دراين پهنه‌ور آب،
به چه ره رفتم و، از بهر چه‌ام بود عذاب؟»
نيما يوشيج (مانلی)

×××
در بی‌پناهی محض، روز خود را نفرين می‌کنم...
اين‌روزها هيچ حال خوبی ندارم. تلخی تا اعماق وجودم را تسخير می‌کند. از سويی، به درک بسيار هولناکی نسبت به محال‌بودگی رهايی ايران و ايرانی رسيده‌ام؛ و از سوی ديگر، زندگی شخصی‌ام دچار آشفتگی و تنگنا و تلخی بی‌حدّوحصری است که توان تحمّل آن را ديگر در خود نمی‌يابم...
پيش ازين، تلخی و مرارت صد بدتر ازين را هم تحمّل می‌کردم و خم به ابروی‌ام نمی‌آمد، چرا که در تلخنايی بی‌پايان غوطه‌ور بودم؛ و آينده نيز جز چشم‌اندازی از همان تلخنای شوم و تباه نبود. امّا اکنون وضع فرق می‌کند. بعد از سال‌های سال، چشمه‌ی اميدی در دل‌ام جوشيده است که دست‌کم می‌توانم همسر و دو فرزندم را به سرزمينی امن برسانم؛ امّا در ميانه‌ی راه فرو مانده‌ام. نه راه پس مانده و نه راه پيش. پشت سر، زندان است و شکنجه و التماس مرگ (می‌دانم. مرا نمی‌کشند؛ کاری می‌کنند که خودم آرزوی مرگ کنم)، و پيش رو، اگر برسم: آزادی و زندگی و کار! همه‌ی آن چيزهايی که يک‌عمر در پی آن بوده‌ام و برای رساندن وطن‌ام به وضع ايده‌آلی که در آن اين چيزها برای همگان ما فراهم باشد، هستی‌ام را بر سر جدال با اهريمن نهاده‌ام.
پيش ازين تحمّل تلخی برای‌ام آسان نبود، امّا در توان‌ام بود؛ امّا اکنون ديگر نمی‌توانم.

...
برای نقّ‌ونال نمی‌نويسم؛ می‌نويسم تا به‌عنوان «سند» بماند. زندگی حتّی يک فرد عادّی نيز، جزئی از سند زندگانی عمومی ما مردم محسوب می‌شود، تا چه رسد به زندگی من، که همه‌ی عمرم را به پای کشورم ريخته‌ام... و اکنون، اين‌جا، در کشوری که نه کشور من است و نه قصد ماندن در آن را داشته‌ام و دارم، فرومانده‌ام؛ در حالتی که مرگ در برابر آن، به شوخی می‌ماند. اسير و فقير و درمانده و نوميد.

يک‌ماهی هست که ته جيب‌ام را مانند گنج نگهبانی کرده‌ام، و هرلحظه حواس‌ام بوده که مبادا دست‌ام بيهوده درآن رود و پشيزکی حتّی، بی‌جا بيرون آرد! فقط نان خريده‌ام و سيگار (به ارزان‌ترين وجه ممکن! در اين‌همه مدّت، هم‌وطنان سيگاری بسيار ديده‌ام؛ امّا يک‌تن نديده‌ام که توتون و سيگارپيچ استفاده کند!! شايد تک‌توکّی باشند؛ که بعيد می‌دانم)، و -احياناً گه‌گاه- بسکويت. و در همه‌ی اين بيست‌روز گذشته، شب و روز و دم‌به‌دم يک‌گوشه از ذهن‌ام –که بايد مشغول چيزهايی باشد که حاصل يک‌عمر مطالعه و تأمّل من است، و بايد ريز ريز به دکمه‌های کيبورد انتقال يابد- به‌کلّ مشغول اين بوده که: چه بايد بکنم؟ آيا ته‌مانده‌ی مرده‌ريگ پدری‌ام در طبس فروش خواهد رفت که هم زن و بچّه (آن‌جا، در فاصله‌ای که به هم می رسيم) اندککی نفس بکشند، و هم من اين‌جا از اين فلاکت کشنده بيرون آيم؟ آيا باز هم سروکارم به قرض‌گرفتن از خويشاوندم خواهد افتاد؟ و آيا اگر ناچار شوم، «نه» نخواهد گفت؟...

اين، يکی از دلايلی‌ست که من راه ايران و ايرانی به سوی زندگی انسانی و روشن را، کاملاً «بسته» می‌يابم. هم‌اکنون، چند ميليون ايرانی در کشورهای غربی به‌سرمی‌برند. برخی از ايشان (که اندک هم نيستند) هريک، هرماه، چندتای اين سيصد دلار را که مثلاً من دربه‌در، به‌طور موقّت، ماهانه، برای مثلاً يک‌سال به آن نياز دارم تا به فضای کار و زندگی برسم، خرج اتيناهای جورواجور می‌کنند! بر افراد عادّی حرجی نيست؛ منظورم به کسانی است که خود را مثلاً به‌اصطلاح «مبارز» و «وطن‌پرست» می‌شمرند!
بگذريم، که ايرانی هنوز کارها دارد تا به فهم اين نکته‌ی ساده برسد که در اين سخن چيزی از گونه‌ی «مسئله‌ی شخصی» وجود ندارد. شک ندارم که خواهند گفت: به‌به! ما پول بدهيم که ايشان دوره‌ی پناه‌جويی‌اش را بتواند طی کند!؟ که چی بشود؟

باز هم بگذريم...

ديشب دوباره با دندان‌درد گلاويز بودم. دندانی که به دهن‌ام نمانده. همين دوتکّه استخوان کج‌و‌کوله، و رديف‌به‌رديف ريشه‌های همچنان در لثه مانده، نوبه‌به‌نوبه، ادا و قشقرق درمی‌آورد!! سال‌ها بود از اين يک‌فقره درد رها بودم. دندان می‌پوسيد و اندک‌اندک می‌ريخت، امّا درد نمی‌گرفت! باز نمی‌دانم چه بر سرم آمده...
حدود نيمه‌شب خوابيدم، و صبح از 6 به اين‌سو، هر چنددقيقه يک‌بار، بيدار می‌شدم؛ و همين‌که خوب از وضع فلاکت‌بارم مطمئن می‌شدم، با آرزوی اين‌که بخوابم و ديگر برنخيزم، چشم‌های‌ام را می‌بستم... و ساعت هفت برخاستم؛ بدون اين‌که مرگ بر من ترحّم آورده باشد... زنده بودم، متأسّفانه! بله، زنده‌ام...
کتری را که گذاشتم، آمدم کامپيوتر را روشن کردم، و در «اوو» برای دوست‌ام (دوست عزيزی که اگر همراهی و کمک‌های او نبود، چه‌بسا تا به‌امروز هم طاقت نياورده بودم) پيغام گذاشتم: «سلام. آنلاين که شديد، اگر زحمتی نبود، لطف کنيد زنگی به ... بزنيد و بگوييد به حاج‌خانم بگويد برای اجاره، 5-4 روزی صبر کنند... متأسّفانه به مشکل برخورده‌ام.»

از قضای روزگار، همسرم نيز، در اين يک‌هفته، که سخت نياز به همدلی داشته‌ام، نتوانسته تماس بگيرد. اين چند بار آخر، ديگر کافی‌نت نمی‌رفت و از خانه‌ی يکی از خويشان وصل می‌شد. امّا چندروز پيش زنگ زد، تماسّی يک‌دقيقه‌ای، و گفت که فعلاً اينترنت‌شان قطع است؛ تمديد نکرده‌اند...

از دوستی هم که برای زمين طبس مشتری پيدا کرده بود، خبری نشده. حتّی حاضر شده بودم که خريدار دوميليون را نقد بدهد و بقيّه را در اقساط پانصدتومانی. اگرچه، چيزی نخواهد ماند که به درد من بخورد! رامين بايد وام‌های کوچک‌کوچکی را که در طول چهارسال دانشجويی گرفته، يک‌جا پس بدهد؛ چيزی حدود يک‌ميليون و پانصد (ما که دستی در بدن نداشته‌ايم که پول بفرستيم؛ و برعکس، بخشی از اين وام‌ها را که گرفته، برای ما می‌فرستاده! ای به کلّه‌ی پدر تو دين مَبينِ وارونه ريدم!!)؛ و دست‌کم پانصدتومان هم قرض‌هايی‌ست که بايد حتماً داده شود. می‌ماند (و اين البتّه درصورتی‌ست که به 5 ميليون فروش برود!) حدود سه‌ميليون! (که شاعر قديم طبس فرموده: ايـ لُکِّ نونِ پِرپِرُو / مه بخورُم يا جَهفرُو [=اين ريزه‌نان تيکّه‌پاره را / من بخورم يا جعفرک؟!])
بگذريم. بازهم بگذريم، که اگر بخواهم از بدبختی‌ها بگويم، هزاروچارصدسال هم کفاف نمی‌دهد...

×××
بس کنم و بروم ببينم می‌توانم در اين تلخ‌مرگی چارصفحه از منظومه‌ی «مانلی» نيما را، برای نشر در وبلاگ تايپ کنم، يا نه! حدود دوسال و اندی‌ست که اين کتاب کوچکِ بسيار بزرگ و گران‌سنگ (دو منظومه‌ی «مانلی و خانه‌ی سريويلی») چشم به دست من دوخته. تا جايی که جسته‌ام، هنوز کسی به تايپ آن اقدام نکرده. و به‌فرض که کرده باشند، من تايپ ديگران را قبول ندارم. در مورد آثار عام قبول ندارم؛ چه رسد به شعر نيما!!

...
در همه‌ی اين سال‌های لبريز تلخی و تنگنا، هميشه همين وضع را داشته‌ام: در بدترين لحظات، به ارزنده‌ترين کارها پرداخته‌ام...
منظورم «ارزندگی» از ديدگاه بشر عاليه‌ست، و نه مثلاً از منظر جامعه‌ی تباه و نکبت‌زده‌ی به‌اصطلاح روشنفکری‌مان، که جز گند چيزی نمی‌شناسد... (عامّه‌ی مردمان را من هرگز قاطی موضوع نمی‌کنم؛ گرچه همگان ما در اين «گند قدسی عظيم» دست‌هامان در يک کاسه‌ست!)
...
بروم؛ شايد با نيمای دلبندم قدری آرام شوم...

‏جمعه‏، 10 تيرماه، اوّل ژوئيه‏ 2011؛‏ 09:36:43 ق.ظ

***
https://www.facebook.com/note.php?note_id=228985857124346&comments

Freitag, Mai 08, 2009

بند ِ نهان

( فخريّه )
برای ِ چهل‌و‌هفت‌سالگی‌ام [1]
به پندار ِ ظاهر ، اگرچند پيرم
به انگار ِ باطن ، جوانی دليرم
اگرچه چل‌و‌هفت بر من گذشته
نگر ! بر تن ِ خويش ، سالار و ميرم
بديهی است ، کم گشته توش ِ جوانی
گذشت ِ زمان را به خود می‌پذيرم
ولی از جوانی‌م آن‌قدر مانده
که لرزه برافتد به ديو ، از نفيرم
به ميدان ِ تن ، گرچه گردون بتازد
به ناورد ِ جان ، چيره بر چرخ ِ پيرم
مرا با چه سنجيده‌ای ؟ راست نايد
ترازو دگر کن ؛ زَرَم ، نی زريرم
نی‌ام چون جوان ِ دو دَهْ سال ؛ آری
خميری ورآمد ، نه مُشتی فطيرم
نه بيکار بوده‌ستم اين سال‌ها ، من
قليل‌ام به نوعی ؛ به نوعی کثيرم
به جای ِ همه آنچه از دست رفته
بسی کسب ِ دانش نموده ضميرم
چو بر باره‌ی ِ شعر ، مهميز مالم
بر ِ شهسواران ِ معنی ، اميرم
تکاور هيونی‌ست طبع‌ام ، که با وی
ز جرّ و جَبَل ، گُم نگردد مسيرم
به انواع ِ نظم ِ دری ، درّ و گوهر
برآيد ز دريای ِ طبع ِ خطيرم

بدين‌گونه ، گر در پی ِ جاه بودم
نَبُد فقر چاهی که در وی بميرم
توانستمی خويش‌کام آن‌‌چنان زيست
که فردوس غبطه خورَد بر سعيرم
وليکن ، مرا بود بندی نهانی
که تا هست جان ، زو همی ناگزيرم
سُوَيدای ِ عشق ِ وطن ، مام ِ ميهن
کزو يکسر آشفته‌ی ِ دار و گيرم
وطن ، خاک ِ پاکی ، که‌م از خويش زاده
چه‌سان مهرش اندر دل و جان نگيرم ؟!
به‌ناگاه ، اهريمن آمد ، بر او تاخت
ازآن‌لحظه ، من نيز زار و اسيرم
چو مام ِ وطن ، گشت پاکوب ِ ديوان
روا بود آيا ، که آرام گيرم ؟
ازين ضار ، ويرانگر ِ مام ِ ميهن
نگه بازگيرم ؛ که يعنی : ضريرم ؟!
به پيشانی ِ خود نهم مُهر ِ ديوان
نشان را ، که بس زيرک و تيز ويرم !
گليم ِ خود از آب بيرون کشانم
بگويم که ايران به‌تخم‌ام ، به‌ايرم !؟
نه جانا ! من آزاده‌جانی بزرگ‌ام
به‌صورت ، اگرچه حقيری فقيرم
نياسايم از جنگ ِ ديوان ، که اين کين
سرشته‌ست ايزد همی با خميرم
به‌همّت ، سرم درخور ِ دار گشته
نه زين ناتوان‌ياوگان ِ حقيرم
جوانی ، بدين آرمان برفشاندم
به پيری ، کنون ، مانده‌ی ِ ناگزيرم
چو عشق ِ وطن بر دل‌ام پادشا شد
سزد گر ببخشند تاج و سريرم !

مهدی سهرابی
9-7 بهمن ِ 1387

$
GIF

?
پابرگ :
[1]در اصل ، صرفاً يک تحريک باعث شد . دوستی – بی‌آن‌که من به صراحت خواسته باشم ؛ از روی ِ درک ِ وضعيّت ِ دردناکی که سال‌هاست با آن دچارم – از آشنايی خواسته بود که راجع به امکان ِ کار برای ِ من ، پرسشی داشته باشد . و مسئولان ِ مؤسّسه‌ی ِ پيشين ِ من ، پاسخ داده بودند که بالای ِ چهل سالگی ممکن نيست ! که يعنی من – مهدی سهرابی - پيرم !!
ابتدا ، اين را گفتم که به‌همراه ِ نامه‌ای ، برای ِ آن پيرخوانندگان‌ام بفرستم . امّا انگار بهانه‌ای بوده برای ِ به‌جُل‌جُل‌آمدن ِ طبع ِ شعر ِ کهن‌ام ! و همين برای ِ نابودمند بسنده‌ست !
و بعد ، فکر کردم بد نيست که آن را برای ِ تولّد ِ 47 سالگی‌ام ( 23 اسفند 87 ) بياورم ؛ که تلفن قطع بود و نشد !!

Samstag, Februar 23, 2008

توضيح ِ کلّی راجع به اين چند پست

از مدّتی پيش ، به علّتی نامعلوم ، هيچ کششی به پست ِ نوشته‌هايم در خود نمی‌بينم .
چند نوشته‌ای که پست می‌کنم ، چنين سرنوشتی داشته . شايد بهتر بود آن را در آرشيوگونه‌ی ِ وبلاگ ( فردای ِ روشن 2 ) پست می‌کردم ، و اين‌جا ، فقط لينک ِ آن را می‌گذاشتم !
شايد خسته شده‌ام . شايد .

Sonntag, Dezember 31, 2006

از بيچارگی‌های ِ زندگی ِ روزمرّه

دوستی ، يکی از نوشته‌های ِ اخير ِ مرا ديده بود و انتقاد می‌‌کرد که : چرا از نداری‌ات می‌‌نويسی ؟ اوّلاً که اين ربطی به « نوشتن » ندارد ، ثانياً نوشتن ِ اين چيزها ، تو را در چشم ِ خواننده‌ات حقير و خرد جلوه می‌‌دهد .

خيلی بحث کرديم ، امّا به نتيجه‌ای نرسيديم . شايد حتّی از من دلخور هم شده باشد ، که گفتم : دوست ِ عزيز ، تو با ديد ِ کاملاً سنّتی ِ لبريز از ريا به مسائل می‌‌نگری .

واقع ِ امر همين است که در ديد و دنيای ِ پوسيده‌ی ِ سنّتی ، مدار و معيار ِ همه‌ی ِ امور بر « ريا » و « پرده‌پوشی » و « چيزی بودن ، و خود را چيزی ديگر وانمودن » می‌‌چرخد . امّا تا کی بايد اسير ِ اين طرز ِ نگاه و زندگی باشيم .

چرا نبايد خواننده‌ی ِ وبلاگ ِ من از جزئيّات ِ زندگی‌ام چيزهايی بداند ؟ چرا بايد طوری رفتار کنم که به چشم ِ او ، يک موجود ِ آرمانی جلوه کنم ؟ چه زيانی دارد اگر بداند که من مثلاً دائم‌الخمرم ؟ ( مثال می‌‌گويم ، وگرنه ، من ماهی يک‌بار هم عرق گيرم نمی‌‌آيد ، چه رسد به مُدام ! )

باز دوست‌ام می‌‌گويد : ضرورتی ندارد که اين چيزها را کسی بداند ..!
امّا من مقصود ِ ديگری هم دارم . تصوّرم بر اين است که اگر از اصل و عين ِ واقع و چند‌و‌چون ِ زندگی‌ام هيچ نگويم ، ممکن است خواننده اين‌طور تصوّر کند که يک‌نفر آدم ِ شکم‌سير ِ ولگرد ِ بيکار ، هوس کرده که مشتی جفنگ ببافد ، و اسم‌اش را هم گذاشته نويسندگی ! در حالی که اصلاً اين طور نيست . من هزار و يک بدبختی دارم ؛ و - بی‌رودربايستی – اوّلين انگيزش ِ من در نوشتن‌ام ، به همين بيچارگی‌ها برمی‌‌گردد . اگر اين کشور روبه‌راه می‌‌بود ، چه‌بسا من اصلاً داخل در اين عوالم نمی‌‌شدم . رشته‌ی ِ درسی‌ام در دبيرستان ، علوم ِ تجربی بوده ، و بيش از هر‌ چيز به فيزيک ، و بعد زمين‌شناسی علاقه داشتم . امّا در همان نوجوانی‌ام – که مصادف با هجوم ِ شوم ِ اهريمن بود - متوجّه شدم که بايد همه‌ی ِ زندگی‌ام را رها کنم و با اين شرارت ِ آشکار ، با اين مايه‌ی ِ تباهی ، بجنگم ...

و حالا ، بعد از بيست‌و‌چند سال ، اين حال و روز ِ من است .
چرا نبايد عين ِ واقع را بگويم ؟ حدّ ِ‌اقل سود ِ آن اين است که کسی دچار ِ تصوّر ِ خطا نمی‌‌شود . خيلی از جوان‌های ِ ما درک و تصوّر ِ درستی از سرنوشت ِ آدمی که از حيطه‌ی ِ زندگی ِ عادّی درمی‌‌گذرد و به عوالم شعر و کتاب و نوشته رو می‌‌کند ، ندارند . نوشتن ، وسوسه‌انگيز است ؛ و اغلبی از ما ، به هوای ِ شهرت و کسی‌شدن به زندگی ِ معمول ِ خود پشت ِ پا می‌‌زنيم و راهی متفاوت در پيش می‌‌گيريم . شايد اگر يک مختصر آگاهی وجود داشته باشد که : بابا ، در اين مملکت ، نتيجه‌ی ِ پی ِ کون ِ کتاب راه ‌افتادن اين است که به سر ِ امثال ِ م . سهرابی آمده ، شايد خيلی‌ها راه شان را عوض کنند و بروند پی ِ زندگی‌شان !

و می‌‌گويم : دوست ِ عزيز ، چطور است که از ديگران عيبی ندارد که از بيچارگی‌های ِ زندگی ِ روزمرّه‌شان بگويند ، و از من زشت است ؟ می‌‌گويد : آن‌ها اثبات شده‌اند !! می‌‌گويم : ها ، پس بگو ، تو با اين مقوله مشکل داری ! امّا فکر نمی‌‌کنم اثبات‌شدن به اين چار برگ کاغذ ِ صد رحمت به جفنگ باشد که خرج‌اش همين مقداری پول است و بس ( اتّفاقاً همين امشب با خود کتاب‌مانندی برده بودم که يکی از همشهری‌هايمان چاپيده . يک‌مشت جفنگ و مزخرفات را با نوشته عوضی گرفته ) . می‌‌گويد : تو همين را هم که نداری !! گفتم : من دو چيز را هرگز نخواهم داشت : 1 . امثال ِ اين آثار ِ چاپی را 2 . مدرک و عنوان و القاب ِ دانشگاهی را . يکی را قبلاً نخواسته‌ام ( چون در اين مملکت دانشگاه نداشته‌ايم ) و يکی را حالا ديگر نمی‌‌خواهم ، چون نيازی به آن ندارم . زنده بادند سروران‌مان : مايکروسافت ، گوگل ، بلاگ اسپات ، ... !

Sonntag, Dezember 24, 2006

بياييد خسترزادگان !

برخی دوست دارند بر اين تصوّر باشند که اگر مهدی سهرابی کافر شده و چاک و بست ِ دهن‌اش را از دست نهاده ، نه از روی ِ انديشه و به خاطر ِ ايران و ايرانی است ، بلکه از درد ِ فقر به سرش زده و کون ِ هزارپاره‌ی ِ خود را با شاخ ِ الله = اهريمن جنگ می‌دهد . آری فرض کنيد که چنين است ؛ چرا که پُر دور از راستی هم نيست . يا دست ِ‌کم ، وسيله‌ای برای ِ اثبات ِ نادرستی ِ اين ياوه ندارم . فقط خودم می‌فهمم که اگر هم‌امروز صد‌ميليون پول به دستم برسد بيش از دوسه‌تای ِ آن را در راه ِ خودم ( يعنی منظورم همين گذران ِ وامانده‌ی ِ روزمرّه است ) خرج نمی‌کنم ؛ و الباقی ِ کلفت ِ آن را می‌زنم به يک سايت ِ هولناک ، و در کمتر از يک‌سال حدّ ِ‌اقل صدهزار صفحه انواع و اقسام نوشته‌ها و کتب روانه‌ی ِ اينترنت می‌کنم ...


امّا حالا ، گاه يک‌هفته می‌گذرد و يک نيم‌صفحه هم تايپ نمی‌کنم . چرا ؟ علّت ِ خاصّی ندارد . فقط از جنسی نيست که شکم‌سيران بتوانند بفهمند .
( مثلاً در آدينه ، 12 آبان ِ 85 ، 10 نوامبر 2006 ، نوشته‌ام : « برای ِ فردا 420 هزار تومان چک ِ اجاره‌خانه دارم که در اصل بايد سوّم آبان پرداخت می‌شد . قرار بوده برادرم مختصر پولی به من برساند . يک وام ِ يک‌ميليون تومانی داشته که شهريور ماه تصويب [!!] شده ، امّا هنوز که هنوز است واريز نشده . يک‌زمانی ، سال 64 که من کارمند بانک ِ صادرات شده بودم ، بانک‌ها در همه‌ی ِ کشور صد شعبه‌ی ِ ملکی هم نداشتند ؛ و امروز ، همه پول پارو می‌کنند ؛ امّا وقت ِ وام‌دادن انگار که می‌خواهند جان بدهند . باز يک 600 و خورده‌ای بابت ِ پول ِ کامپيوتر بدهکارم . وامی بوده به نام ِ يک خويشاوند ِ نزديک ، و با ضمانت يک دوست - به بيکاره‌ای مثل ِ من که جمهوری ِ پفيوز ِ الهی ِ محمّدی ِ علوی ِ حسينی ِ خمينی ِ خامنه‌ای ِِ احمدی نژاد ِ خاتم‌الاوليا وام نمی‌دهد . وام را هم بايد قرض کند مهدی ِ سهرابی ! - ؛ مرداد ِ 84 دو سال‌اش تمام شده و از اقساط ِ آن سه‌چهار تا بيشتر پرداخت نکرده‌ام ؛ و حالا بانک اخطار کرده به وام‌گيرنده و ضامن . و باز يک 210 هزار تومان برای ِ اجاره‌ی ِ ماه ِ قبل ، از دو دوست – که پيش از اين هم بارها از آن‌ها قرض‌های ِ ندادنی کرده‌ام – گرفته‌ام که ده‌روزه پس بدهم و گمان نمی‌کنم که بتوانم . و باز ، گُمان می‌کنم زن و بچّه‌ی ِ من هم آدم‌اند و حق دارند بپرسند که چرا در اين‌همه سال بايد دچار ِ اين انبوه ِ سختی و محروميّت بوده باشند . و باز دو‌سه سال است بايد دندان‌هايم را بکشم و عاريه بگذارم ؛ امّا همان پول ِ کشيدنش هم نيست تا چه رسد به دندان‌گذاری ! و باز ، ... )


ای به کلّه‌ی ِ پدرک ِ الله‌تان ريدم هزار و دو ميليارد بار ، که اگر تا فردا هم تايپ کنم ليست ِ قرض‌هايم به ته نمی‌رسد .
آن وقت ، هر لحظه که چشم‌ام به اين صفحه‌ی ِ نکبتی ِ « عربده – پک و پوز » قدسی ِ نظام می‌افتد ، يک ان ِ الهی را می‌بينم که عربده‌ی ِ پيشرفت سر می‌دهد ! همين‌طور دروغ قی می‌کند و می‌خورد ، باز می‌ريند و می‌خورد ؛ و اين سير ِ اهريمنی را پايانی نيست !
...


و عجيب است . نمی‌دانم مرده‌اند و به کون ِ رحمت ِ خدای ِ پفيوزشان بالا شده‌اند يا از اين يک‌مشت خاکستر که من باشم می‌ترسند . بياييد خسترزادگان ! بياييد بکشيد که سيرم از اين زندگی که رسول ِ ريمن ِ اهريمن ِ شما زادگان ِ دروج براي‌ام ساخته . می‌فهميد ، يا زير و زبر ِ اوليا‌الله‌تان را فحش‌باران کنم تفالگان ِ قدسی ؟
...



و شما عجايب مخلوقات ِ جهان ، که خود را انسان و انديشمند و ايرانی می‌انگاريد !
هيچ می‌فهميد که هيچ برای‌تان نگذاشته اين تفاله ، ‌الله ؟!
تا کی می‌خواهيد خود را فريب بدهيد که داريد مبارزه می‌کنيد ؟ شما هم پروردگان ِ دروغ‌ايد . شما – بی‌رودربايستی بگويم – فقط به شغل ِ شريف ِ « مبارزه » مشتغل‌ايد ، و نه بيشتر ! تصوّرتان اين است که امثال ِ م . سهرابی ديوانه‌اند . امّا از قديم گفته‌اند : سخن ِ راست را از ديوانه بايد شنيد . و اين به‌هيچ‌وجه چيز ِ عجيبی نيست . فقط ديوانه است که به خود نمی‌انديشد ... . دست ِ‌کم ، ديوانگی ِ من يکی از اين نوع است . و برای ِ همين ، خنده‌ام می‌گيرد وقتی شما يک‌مشت دلقک ، يک‌مشت آدمک ِ خمينی ، دم از ايران و انسان و انديشه و مبارزه می‌زنيد .
نمی‌دانم چرا نمی‌خواهيد بفهميد که فقط يک راه داريم : بايد دست ِ کمک به سوی ِ امريکا دراز کنيم . بايد صد ، دويست ، - و اگر يافت شوند اين تعداد ! - پانصد نفر از شخصيّت‌های ِ شناخته‌شده‌ی ِ ايرانی ، رسماً نامه‌ای بنويسند و از دولت ِ ايالات ِ متّحده‌ی ِ امريکا بخواهند که با حضور ِ نظامی در ايران ، به اين بلای ِ مخوف ِ آسمانی ِ هزار و چهارصد ساله خاتمه دهد .
جز اين هيچ راهی وجود ندارد .


آيا چشم‌هايتان را از دست داده‌ايد ؟ آيا مخ‌تان تاب ورداشته ؟ چطور نمی‌بينيد اين اروپايی‌های ِ راهزن را ؟ چطور چين و روسيّه‌ی ِ آشغال - ريده‌ی ِ مائو و استالين - را نمی‌بينيد ؟ تصوّر می‌کنيد که اين‌ها می‌گذارند شما ملّت ِ وارفته ، شما امّت ِ مدنگ ، اين نظام ِ قدسی را سرنگون کنيد ؟! زهی خيال ِ باطل !

Samstag, Juli 22, 2006

درباره‌ی ِ لينک‌هايی که حذف شده

اين‌ها را در ليست ِ پنلاگی‌ها داشتم و نيازی نبود :
سيد علی گدا
بابک خرّمدين
رامين مولائی - با وبلاگ ديگرش : زير چتر چل تکّه ( و در عوض به وب – آ – ورد لينک دادم ! )
مرد پير
يادداشت‌های پراکنده رک‌گو

اين دو تا را به خاطر ِ تعطيل شدنشان حذف کردم ( به محض ِ بازگشايي ، آگه بفرمايند ، می‌روند in the list) :
AnGosht
مخلوق Creature
اين‌ها را هم چون لينک نداده بودند حذف کردم ( هرچه بگويم که باور نمی‌کنيد ، پس چرا راستش را نگويم !؟ )
فرانکولا ( البتّه اين يکی اصلاً به هيچ کس نداده ! )
به خورشيد سلام می‌کنم ( سلام ما رو هم برسون . خير ببينی ننه ! )
يادداشت‌های نيک‌آهنگ کوثر ( بدون ِ شرح ! شايد وقتی ديگر شرحيديم . )
ف.م.سخن ( خب ، می‌ريم « خبرنامه‌ی ِ گويا » ديگه !! )
من صهيونيستم ( شوخی می‌کنه ، جدّی نگيرين ! )
يک سعيد ( اشتباه شده . زحمت ِ خودم ! )
خورشيد خانوم ( چشام به نور ِ بالا حسّاسيّت پيدا کرده . )
خوابگرد ( ما رو چی به سادات ؟! )
شادی شاعرانه ( فوتبالستان است نه وبلاگ ! )
سيبستان ( علّت ِ دقيق‌تر را شايد بعداً توضيح دادم ... )
مامان و بابا و دخترشون ( همين لحظه از هيستوری زدم همه‌ی بساطم را به هم ريخت . شايد عصبانی شده ! )
زن نوشت
من در غربت
روزمزه‌گی‌ها ( مصلحت هم نبود . )
آشپزباشی ( ضمن ِ اين که خيلی هم فوتباليستيک است . مُژندم می‌شود ! )
هنوز ( چی بگم ؟ همين‌جوری . از دستم دررفت . )
پلنگ‌خانوم ( اين هم اصلش را داشتم : سردوزامی )
عبّاس معروفی ( ئه ! حذف نشده ؟ - به‌زودی ترتيبشو می‌دم . وا ! چه عيب داره ننه ؟! آقای ِ معروفيه که باشه . )

Mittwoch, Juli 12, 2006

به خودم تسليت می‌گويم

-------------------در فراق ِ دوستان از عمر ِ ما چيزی نماند
-------------------هرکه رفت از هستی ِ ما پاره‌ای با خويش برد
--------------------------------------غروری ِ کاشانی [1]

ديشب ( دوشنبه 19 تيرماه 85 ) خبردار شدم که هم‌کلاسی ، هم‌محلّه‌ای ، خويشاوند ، و دوست ِ خوبم سعيد صفايی به ديار ِ هفت‌هزارسالگان ره سپرده . جگرم خون شد . سال‌ها بود نديده بودمش ، و ديگر نمی‌توانم ؛ هرگز .
ديروز و امروز پرسه‌اش بوده . امروز می‌توانستم بروم امّا به خودم نديدم . از عربده‌ی ِ ديو هم که بيزارم ؛ مزيد ِ بر علّت .
آدم مثلاً در سی‌سالگی اين شعر ِ غروری ِ کاشانی را نمی‌فهمد . در غرب ، شايد شصت‌ساله‌ها هم نفهمند ؛ امّا اينجا در اين خاکسترستان ، به چهل که می‌رسی مرگ‌ها آغاز می‌شود .
با هر مرگ بر نفرتم از خدا و دين افزوده می‌شود . وقتی مرگ هست ، وقتی آدم فرصت ِ يک‌باره‌ی ِ ناچيز ، کوتاه ، و محدودی دارد ، اين تفاله‌ی ِ جهل به‌راستی تحمّل‌ناکردنی است . چه جنايتی کرده‌ايم که بايد اين بخشش ِ کوچک ِ طبيعت را هم اهريمن و دين‌اش ضايع کند ؟ در چهل‌و‌چار‌سالگی بميريم بی‌آن‌که بودن ِ کوتاه ِ خود را زيسته باشيم .

-------------------سه‌شنبه ؛ 20 تيرماه ِ 1385 .
?
[1] مير غروری ِ کاشانی ، از شاعران ِ سده‌ی ِ يازدهم هجر .
رک : تذکره‌ی ِ ميخانه . تأليف ِ ملّا عبدالنّبی فخرالزّمانی قزوينی در 1028 هجری . با تصحيح و تنقيح و تکميل ِ تراجم به اهتمام ِ احمد گلچين معانی . نشر ِ اقبال . پنجم ، 1367 . [ ص 694 ، حاشيه ]

Freitag, Juli 07, 2006

يک‌سالگی ِ وبلاگ‌ام

گفتم برای ِ يک‌سالگی ِ وبلاگ‌ام چيزی بنويسم ، امّا حال‌اش نيست . فحش می‌توانم بدهم ، امّا خوبيّت ندارد . تف ِ سربالاست . به جای‌اش اين شعر ِ نيما را می‌آورم :

تابناک ِ من
تابناک ِ من بشد دور از بر ِ من ! آه ديگر در جهان
می‌بُرم آن رشته‌ها که بود بافيده ز پهنای ِ اميد ِ مانده روشن .
ديگرم نرگس نخواهد – آن‌چنان‌که بود خنده‌ناک – خندد
روی مانندان ِ گلشن .
من به زير ِ اين درخت ِ خشک ِ انجير
که به شاخی عنکبوت ِ منزوی را تار بسته ،
می‌نشينم آنقَدَر روزان شکسته ،
که بخشکد بر تن ِ من پوست .
ای که در خلوت‌سرای ِ دردبار ِ شاعری سرگشته داری جا !
کوله‌بار ِ شعرهايم را بياور ، تا به زير ِ سر نهاده
- روی زير ِ آسمان و پای دورم از دياران –
از غم ِ من گر بکاهد يا نکاهد ؛
خواب ِ سنگينم ربايد آن‌چنان ،
که دل‌ام خواهد .

فروردين ِ 1321

Sonntag, Mai 07, 2006

القارط ُ والاستمداد !

ديشب – که يعنی حالا پريشب باشد – نخوابيده بودم . روز هم نخوابيدم . فقط 10 تا 11 چرتکی زدم ، و وقتی مازيار صدا زد که « من رفتم ، بيا در را ببند » ، بيدار شدم و رفتم در را بستم و ديگر نخوابيدم . ريزه ترياکی هم که داشتم عصر ته کشيد . ( او... وه ! شده دوی ِ نيمه‌شب ) . از دو ساعت پيش ، نشستم يک مشت ريزه سوخته‌ی ِ سرسوزن را – که فقر ، جمع کردنش را به فقير آموختانده ؛ که حتّی ته ِ لوله‌ها را هم می‌تراشم ، و کاغذهايش را هم دور نمی‌ريزم – ريختم و آب بستم که امشبه را گور ِ جدّ ِ جهودم کرده ، شيره مست کنم ! تصوّرات ورتان ندارد ؛ اتفاقاً کشيدم ، درست 6875 / 4 گرم بود ؛ يک مثقال ِ دقيق . بايد يک‌سوّم بدهد ، که داده ! چند دودکی هم گرفته‌ام .
و امّا ، ضمن ِ اين که مواظب ِ شيره‌جات پختن‌ام بودم ، فايل ِ ايميل ِ روزآنلاين ِ دوّم ِ می را هم از دور می‌خواندم . ( از نوشته‌های ِ دراز ، يک فايل ِ وب ِ ساده با فونت‌سايز ِ بالا می‌سازم و دکمه‌ی ِ مرورگر را می‌زنم و همين جا که نشسته‌ام قرائت می‌فرمايم . پشت ِ ميز نشستن به تيپ و تار ِ ما فقرا نمی‌آيد . ) يادم افتاد که نبايد اين چيزها را می‌نوشته باشم . يک بار به طور ِ جد ، منع شده‌ام ؛ امّا نمی‌شود . بسياری نمی‌خواهند که ديگران بدانند ، يا می‌خواهند که ديگران ندانند ؛ امّا من می‌خواهم که شما بدانيد : مخفی نماناد . آگه بوده باشيد ...
خوب هر کسی باشد فکر می‌کند ، امّا من که هرکس نيستم ؛ پس لازم نيست فکر کنم . با اين همه ، خيال می‌کردم و به خودم می‌گفتم : ننويس که می‌آيند کونت را آش می‌دهند . امّا من مطمئنّم هرکس اينجا بيايد از اين وضع ِ ناهنجار ِ زندگی می‌رمد ، دلش می‌سوزد ، و نمی‌تواند به خودش هموار کند که مرا به محکمه ببرد . تازه ، من اين حرف‌ها را فقط برای ِ اين می‌نويسم که فقيرم . ترياک هم که می‌کشم از فقر است . نه اين که مثلاً اگر غنی بودم ( با اورانيوم ِ غنی اشتباه نشود ) می‌رفتم فی‌المثل دوا يا بلور می‌کشيدم . اصلاً . فقط شبی يک شيشه ويسکی ميل می‌کردم ، و جای ِ نوشتن ِ اين خموديات ، عربده‌ی ِ شتری می‌زدم .
فرضاً هم کسی بيايد ، می‌گويم شما اگر به من می‌رسيديد من خوب بودم . حالا هم اگر به وضع ِ من رسيدگی شود ، هيچ مخالفتی با حکومت و اين حرف‌ها ندارم و حاضرم برای ِ بمب ِ هستگی هم شعار بدهم . اگر سير و پر و خوش باشم که مرض ندارم چيزی بکشم و چيز بنويسم . لابد شايد طرف بگويد : باشد ، شما آدم ِ اهل ِ فضلی هستی ؛ من خدمت ِ آقا می‌رسم ماهی 15 روز افتخاراً آنجا کشيک می‌دهم ؛ می‌گويم برای ِ تو پول و کار بفرستند . اينجاست که من بايد پوزخند بزنم . و پوزخند می‌زنم . با همه‌ی ِ تلخی‌ام پوزخند می‌زنم : يعنی فکر می‌کنيد عملی باشد ؟ می‌گويد : که عملی باشد مرتيکه ؟! اينجا ديگر حسابی غش و ريسه می‌روم . می‌گويم : نه ، منظورم به اين نبود که ؛ گفتم يعنی اين قدر بنيه هست که مرا از اين وضع دربياورند ؟ می‌گويد ( شايد مثلاً بگويد ) : اين که چيزی نيست . بع له ، چرا که نه . حالا بايد قدری تند شوم . تند می‌شوم و می‌گويم : آقای ِ مأمور ِ خيالی ! اگر می‌شده ، پس چرا مرا به روز ِ سياه نشانده‌اند ؟ مگر من چه کرده بودم ؟ مگر من بيش از بيست ميليون مشت ِ گره کرده نشدم که : روح ِ منی ... ؟ مگر من هشت سال کشته و زخمی و مفقود و مفلوچ و پيف پافی نشدم ؟ مگر من ... ؟! يارو هاج و واج نگاه می‌کند و رو به همکارش ، می‌گويد : مغزش تکان خورده ... . اينجا بايد فرياد بزنم . و فرياد می‌زنم : مغز ِ صد جدّ ِ ناآبادت تکان خورده . تو فکر کردی من يک نفرم ؟ يک ترياکی ِ امشب شيرگی ؟ اشتباه گرفته‌ای . من حدّ ِ‌اقل 60 ميليون نفرم . اگر اربابانت می‌گويند که می‌توانند ما شصت ميليون نفر را از اين بيچارگی خلاص کنند ، به هزار نابجای ِ مرده و زنده‌شان می‌خندند .
...
اينجا بايد قاط بزنم . و قارط می‌زنم ... . و يارو فلنگ را می‌بندد و همان طور که پس‌پسکی می‌رود دست‌بندش را با عجله لای ِ فانسقه‌اش جا می‌دهد و غرغر می‌کند : بيا بريم ، اين به اندازه‌ی ِ يک تيمارستان ِ شصت ميليونی ديوانه است .

II – ديشب – که يعنی حالا امروز صبح باشد – در اخبار ِ روزآنلاين خواندم که يکی از شعارهای ِ کارگران يا معلّمان ِ تظاهرکننده در تهران اين بوده : يا حجّة بن‌الحسن / ريشه‌ی ِ ظلمو بکن .
ياد ِ جوک ِ مشهوری افتادم که در قزوين اتّفاق می‌افتد . اگر قزاونه ناراحت می‌شوند ، می‌توانم بگويم در طبس ؛ چون طبس ِ ما هم مابين ِ شهرهای ِ جنوب ِ خراسان ِ قديم و شمال ِ يزد ِ اکنون ، قبلاًها اين فقره شهرت را دارا بود . زلزله هم که کرد ، گفتند : شهر ِ لوط بود ...
باری ، گويند که : قزوينی‌يی در قزوين به مسافر ِ کم سنّ و سالی گير داده بود و طرف به راه نمی‌آمد و يکبارگی هم گذاشت و دِ در رو . پسره بدو ، قزوينی بدو ، تا عاقبت پسره رسيد ته ِ يک کوچه‌ی ِ بن بست . شروع کرد به فرياد ، که : آی کمک ، کمک ، ... . قزوينی با خونسردی نگاهی کرد و گفت : بيخود داد نزن پسرجون . اينجا کسی به کمک نمياد . وانگهی ، اگر هم کسی بياد ، مطمئن باش به کمک ِ من مياد نه به کمک ِ تو !
تحليل ِ فلشفی : العهدة علی القاری !!


14 ارديبهشت 85