Monday, July 25, 2005

داشتن و نداشتن


شب مه آلود و سرد بود . من پالتو ِ نيمداري را كه انگار از چند پشت پيش دست به دست گشته بود ، به تن داشتم . جايي از آن سوخته ، و پاره شده بود ؛ روي ِ سينه ي ِ چپ . و از آنجا سرما به تمام ِ پيكر و هستي ام مي دويد . نشت مي كرد . آهسته ، لرزان ، و در خود فرو رفته گام مي زدم . در انتهاي ِ كوچه ي ِ بن بستي كه نادانسته بدان داخل شده بودم ، مردي را ديدم كه پشت به ديوار ِ ته ِ كوچه زده بود و گويي ناي ِ ايستادن نداشت . مرا كه ديد ، بلند و كشدار گفت : آهاي ، مواظب باش ! شگفت و پرسان ، گفتم : مواظب ِ چه چيزي باشم ؟ گفت : يك عفريت ِ هفت چشم ، كه من يك چشم اش را كور كرده ام . به پيرامون ِ خود نگريستم ؛ جز من و آن مرد كسي ديگر آنجا نبود . گفتم : چيزي خورده اي ؟ گفت : چه ربطي دارد كه خورده باشم يا نه ؟ گفتم : پس چيست ، من كه چيزي نمي بينم ؟ گفت : عيب از توست كه چشم ِ عفريت بين نداري . خنده ام گرفت . گفتم : چشم ِ چه بين ندارم ؟ گفت : گفتم كه ، عفريت بين . وقتي چشم ِ عفريت بين نداشته باشي معلوم است كه نمي تواني عفريت ِ هفت چشمي را كه يك چشمش را كور كرده ام ببيني ؛ حتّي اگر در يك قدمي ات ايستاده باشد .
...
بيدار كه شدم ، خود را با سري فرو خميده بر « زند ِ وُهومن يَسْن » به خواب رفته يافتم .


17 اسفند 74

نسخه ي پي دي اف اين نوشته


Monday, July 18, 2005

من پَلغوت مي زنم ؛ پس هستم !


حتّي سال ها پيش از آشنايي ام با استاد هروي ( پژوهنده ي ِ سخت كوش و بي همتا در عرصه ي ِ نقد و تصحيح ِ متون ، و عرفان ْ شناخت ) نيز بي آن كه دليلش را بدانم [ اگر دليلي لازم داشته باشد ! ] افغان ها را دوست داشته ام .
يادم هست در مدّت ِ خدمت ِ اجباري ، در حوالي ِ خرّمشهر ، يك بار ، هوسي موي ِ سرم را انداخته بودم و ريش را نگه داشته ؛ فرمانده ِ گروهان – سروان فيضي – وقتي اين قيافه ي ِ جديد را ديد خنديد و گفت : سهرابي ، فكر مي كنم تو افغاني اي .
گفتم : شايد .
مدّت ها فكر مي كردم كه شايد علّت ِ كشش و دوستي ِ من نسبت به افغان ها اين بوده كه در سال هاي ِ اوايل ِ بعد از زلزله ي ِ طبس ، بهترين و درست كارترين كارگران و بنّاهاي ِ ما ، در بازسازي ِ طبس ، افغان ها بودند . امّا بعدها دانستم كه من اصلاً افغانم . اصل ِ فغانم !
سال ِ 63 ، كه در اوج ِ بي تابي و تنگ حوصلگي ، پهلوي ِ همسايه مان آقاي ِ بُراقي كه خيّاطي داشت ، شاگردي مي كردم ، يك روز ديوانه شدم و به شهرداري ِ طبس يورش بردم .
زميني داشتيم چفت ِ خانه مان ، كه پدرم همان وقت كه خريده بود ، سند ِ آن را به نام ِ من و برادر ِ بعدي ام علي زده بود . بغل ِ اين زمين ، كوچه ي ِ بن بستي بود ، باريك . همسايه هاي ِ طرف ِ مقابل ، خانه هاشان را لب ِ كوچه گذاشته بودند . حالا شهرداري مي گفت كه اين كوچه بايد چار متري باشد . يكي از آن همسايه ها هم در شهرداري كار مي كرد . شهردار هم بچّه محلّمان بود .
دو سه سالي بود كه اين مرافعه اندر جريان بود . يك شيخك كه رئيس ِ دادگاه ِ گناباد بود ، هر از چند گاه حكمي مي داد و باز يكي اعتراض مي كرد – و غالباً شهرداري - ، و دوباره حكم را عوض مي كرد . بالا پايين مي كشيد ؛ انگار كه حكم ِ دادگاه را با تُمبان ِ ننه اش اشتباه گرفته باشد !
آن روز پدرم از دادگاه برگشته بود يا از شهرباني . عادت داشت دعواهاي ِ بيرون را به خانه هم مي آورد ؛ مثل ِ همه ي ِ ما . من عصباني شدم و رفتم شهرداري .
از فرط ِ عصبانيّت ، يكي دو جمله بيشتر نگفته بودم كه از كوره در رفتم و فحش كشيدم .
همين قدر متوجّه شدم كه شهردار گوشي ِ تلفن را نگه داشته . بعد فهميدم كه شماره ي ِ شهرباني يا دادگاه را گرفته بوده !
وقتي برگشتم خانه ، رفتم ته ِ باغ كه سيگاري بكشم ، يا شايد « سيگاري » . وقتي آمدم ، مادرم گفت : از شهرباني آمده بودند ؛ كجا رفته بودي ؟ - با شنيدن ِ اين حرف ، دو باره افسار پاره كردم ، به آشپزخانه دويدم و كارد را برداشتم و همان طور با سرپايي ، عربده كشان رفتم طرف ِ شهرداري . برادرم علي دمبالم مي دويد امّا جرأت نكرده بود پيش آيد و كارد را از دستم بگيرد .
مسير ِ ورودي به خيابان ِ گلشن ، از روبروي ِ كميته ي ِ اَن قلّاب بود . آنجا كه رسيدم كارد را در هوا تاب مي دادم .
وقتي وارد ِ ساختمان ِ شهرداري شدم ، در ِ اتاق ِ شهردار را با لگد باز كردم امّا كسي آنجا نبود . ايشان رفته بود شهرباني براي ِ تأمين ! ( بعدها هر وقت حسن ِ نظري – دوست و همكار ِ پدرم – كه با هم دوست بوديم مي آمد بانك براي ِ حفاظت ، مي گفت : تا حالا شهرداري محافظ لازم نداشت ؛ تو اين يكي را هم اضافه كردي بچّه حاجي ! )
در سالن قدري داد كشيدم ، بعد چشمم افتاد به عكس ِ خميني ؛ پيش دويدم و با يك خيز ِ بلند عكس را از ديوار كندم ، يك عكس از شهيد بهشتي و 72 تن شهيد ِ كربلاي ِ جديد در پيرامون ِ حضرت هم به ديوار بود ؛ آن را هم كندم و روي ِ عكس ها پاي كوبي كردم و مدّتي به رئيس ِ دادگاه و رئيس ِ قوّه ي ِ قضائيّه و خميني فحش دادم و بعد از فرط ِ خستگي و كوفتگي ، سر ِ جايم ميان ِ سالن نشستم . آن وقت بود كه برادرم پيش آمد و كارد را از لاي ِ انگشت هاي ِ خسته ام بيرون آورد . و مرا برد خانه .
نيم ساعت بعد مأمور آمد ( آقاي ِ كيومرثي ، كه البتّه آن وقت هنوز عموي ِ همسرم نبود ! ) . پدرم با ايشان رفت با موتور ، و مرا پسر عمّه ام آقا سيد جواد رساند .
غرض كه ما را كردند هلفدوني . و ده روز ِ ناقابل آنجا بودم . بعداً هم كه رفتم دادگاه ِ گناباد و حكم ِ 20 روز حبس ِ تعزيري صادر شد ، ده روز ِ ديگر هم رفتم ؛ يا برده كردندمان ! ( نام ِ شيخك ِ رئيس ِ دادگاه « گرامي » بود . از من پرسيد : خُب پسر جان ، چرا رفتي عربده كشيدي ؟
گفتم : بعله حاج آغا ، ما يك زمين داريم كه بغل اش ...
حرفم را بريد ، كه : نه ، اين را بگو كه چرا رفتي شهرداري دعوا كردي ؟ گفتم : خُب همين است كه دارم مي گويم كه اين آقا كه شهردار ِ طبس هستند ... ، باز حرفم را بريد و گفت : پسر جان ، من مي گم چرا رفتي فحّاشي كردي ؟ عصباني شدم و پيراهنم را بالا زدم ، كه : اين پشت ِ من براي ِ شلّاق ؛ و بعد دست به پشت ِ گردنم بردم ، كه : اينهم گردنم براي ِ دار . مي خواهي بداني ؟ - مي گويم . باده زده بودم ؛ مست بودم .
يارويي كه داشت مي نوشت و به من نزديك تر بود تا به قاضي ، آهسته گفت : ديوانه اي پسر جان ! فرياد زدم كه : آره ديوونه‌م . ديوونه اينه كه نمي فهمه چي مي گه . داري مي پرسي ، منم جوابتو مي دم . هي مي گه : نه ، اون لحظه چرا رفتي ؟ خُب مست بودم ديگه !
كار نداريم كه قضايا چپّه شد و يارو گرامي ديگه حرفي نزد و رفت شهردارو آوُرد كه بياين روي ِ همو ببوسين . و آشتي كرديم . اين يعني اين كه فحش ردخور نداره ، اگه حساب باشه !

وقتي از اتاق ِ قاضي بيرون آمدم ، يكباره رضا فنجاني جلوم سبز شد ، كه : تو اينجا چكار مي كني ؟ گفتم : اومده‌م كون ِ شهردارِت بذارم ! چشاش گرد شد و آهسته داد زد : اي بچّه كوني ! اين تو بود‌ي كه زير و زبر ِ شهرداري رو يكي كرد‌ي ؟! جون ِ مهدي اگه مي دونستم تويي ، وسط ِ راه پرتش مي كردم تُو يه درّه اي جايي !! )
و اين ده روز ِ دوّم ، وقتي بود كه دو چند ده روزي از كارمندي ام در بانك مي گذشت .
آن موقع در زندان ِ شهرباني ِ طبس حدود ِ 30 و چند نفر حبس بودند ؛ همه به جرم ِ ترياك شيره . جز يك مورد سارق ِ مسلّح – كه حدوداً 55 تا 60 ساله بود و روي هم رفته 17 سال حبس كشيده بود ، من تنها زنداني ِ غير ِ معمول ِ آنجا بودم . ( چند روزي هم يك آقايي را كه با موتور به كسي زده بود آورده بودند . كارمند ِ اداره ي ِ برق بود ؛ يك دهشكي . يك روز مرا صدا زد كه : آقاي ِ سهرابي ، شما چرا با اين ها نشست و برخاست مي كنيد ؟ گفتم : دوستان ِ من اند ؛ چه عيبي دارد ؟ گفت : نه ، دوست كجا بود ؛ اين ها سوداگر ِ مرگ اند . خنديدم و جوابش را ندادم . از دست ِ من عصباني شده بود . بعد كه ماجرا را براي ِ بچّه ها تعريف كردم و يك شكم ِ مفصّل خنديديم ، بيشتر عصباني شده بود و ديگر اصلاً با من حرف نزد ! ) ( ده روز ِ دوّم كه رفتم ، يك زنداني ِ بيرجندي هم آنجا تبعيد بود . ورد ِ زبانش بود كه : آيه اي است كه به ضرب ِ چماق نازل شده !! )
زنداني ها از روستاهاي ِ طبس بودند ؛ از حلوان ، ديهوك ، فهالنج ، عشق آباد ، ...
از هيچ كدام حتّي به اندازه ي ِ يك سرْ سوزن چيزي نگرفته بودند ، امّا از دو سه كيلو تا ده بيست تا بارشان كرده بودند . مي گفتم : چرا قبول كرديد ؟ مي گفتند : بايد از آن شلّاق ها يكي بخوري تا بفهمي ! ( يك پيراهن ِ چيني سبز ِ تيره داشتم از دوران ِ اجباري ، چون هوا گرم بود در مي آوردم و به دال مي زدم . يك روز همان زنداني سارق ِ مسلّح رو كرد به من ، كه : سهرابي ، اين پيراهن را جمع كن ؛ نه بپوش و نه سر ِ دال بگذار . گفتم : چرا ؟ گفت : بازجويي كه اين بچّه ها را مي زده ، از اين پيراهن ها داشته ؛ حالا چشمشان كه مي افتد لرز مي گيردشان . )
دو افغان هم بودند : حبيب و موسي . هم دهي بودند ؛ از يكي از روستاهاي ِ هرات . حبيب زن و بچّه داشت ، امّا موسي گويا مجرّد بود . اين آقا موسي تنها مورد ِ جنس دار ِ زندان بود . صد گرم ترياك فروخته بود به ستوان حاجيان ، رئيس ِ زندان ! و به خاطر ِ همين مدرك ِ محكم او را آنقدر زده بودند كه خودش را زده بود به ديوانگي . شايد هم شده بود .
مأمورها زياد سر به سرش مي گذاشتند . بچّه ها هم گهگاه كتكش مي زدند . روزي چند بار ، انگشت اش را مي كرد توي ِ گوشش ، و داد مي زد : آتش ش ش .. !
حبيب مي گفت : اين در جنگ ِ با روس ها مدّتي توپچي بوده .
به تمام ِ تن ِ موسي جز ماهيچه چيزي نبود . بدني كشيده ، ورزيده ، و زيبا داشت .
من پهلويش مي نشستم كه برايم ترانه ي ِ افغاني بخواند . شعرهاي ِ عاميانه . و يادداشت مي كردم : دختر ِ خاله ، تو بيا سوي ِ من / چشم پياله ، تو بيا سوي ِ من !
دو سه روزي طول كشيد تا رام شد . خوب بود ، سيگار تعارفش مي كردم و گپ مي زديم ، يكدفعه با عصبانيّت مي گفت : دروغ مي گي . تو هم مثل ِ اونايي . مي گفتم : بچّه كونده ! سيگار مي دم مي كشي ، گپ مي زنيم ، شعر مي خوني ، دوست شديم ، باز چيه ؟ فكر كردي مي توني منو هم گول بزني كه بگم ديوونه اي ؟! شايد هم مي ترسيد كه من جلو ِ ديگران از ديوانه نبودنش بگويم !
مي فهميدم كه در گردونه است . خود ِ من هم در همين گردونه افتاده بودم امّا براي ِ مدّتي كوتاه . در بازجويي ، وقتي شرح ِ ماوقع را همان طور كه بود مي گفتم ، استوار قُليان پرسيد : منظورتان اين است كه دچار ِ جنون ِ آني شده ايد ؟ گفتم : من فقط تعريف مي كنم .
حبيب ناس درست مي كرد . من خوشم نمي آمد . يك بار حجّت ِ نجفي گفت : بيا سهرابي ، بيا بنداز ، خوب است ؛ اينجا نشئه ي ِ ديگري كه نيست . ( حجّت برادر ِ كوچكتر ِ احمد و محمود نجفي بود كه اعدامشان كرده بودند . بعدها براي ِ كسي از متانت و ادب ِ حجّت تعريف مي كردم ، گفت : بايد احمد و محمود را مي ديدي ! ) ناس را گذاشتم زير ِ زبانم و به يك دقيقه نكشيده نشئه ي ِ عجيب نازك و لطيفي در سرم پيچيد . فقط سر . لذّتي داشت . تا آن موقع ترياك و بنگ كشيده بودم ، بنگ بيشتر ؛ امّا اين شباهتي نداشت . از جنس ِ ديگري بود .
بعد رفتم دستشويي دهانم را شستم . به حبيب گفتم : اين چه بساط است از شما افغان ها ؟ گفت : ما تُف داني داريم !
به حياط كه مي آمديم من براي ِ بچّه ها فال ِ حافظ مي گرفتم . به حافظ و مولانا و خيّام اجازه ي ِ ورود به زندان نمي دادند ، امّا بالاخره گذاشتند . كاغذ قلم هم داشتم . ( هنوز در بين ِ مأموران ِ شهرباني ، كساني از همكاران ِ قديم ِ پدرم بودند و رعايت ِ حال ِ مرا مي كردند . وانگهي با اغلبشان سلام و عليك داشتم . دوستي هم داشتم كه حالا پاسبان بود . عموي ِ آينده ي ِ همسرم نيز نه تنها با من كه هنوز قوم نبود ، كه با همه مهربان و مردم بود ... )
وقت هايي كه سجّادي ، آخوند ِ سياسي ايدئولوژي مي آمد پشت ِ پنجره ي ِ اتاق ِ بالا كه مشرف به حياط بود ، موسي كه به شتاب قدم مي زد ، مشت اش را گره مي كرد و رو به آخوند فرياد مي زد :
منتظري هيچ پَلغوتي نزده !
خميني هم هيچ پلغوتي نزده !!
از خودش پرسيدم : موسي ، پلغوت يعني چه ؟ چشم غرّه اي رفت و جواب نداد . از حبيب مي پرسيدم ، مي گفت : والله نشنيده‌م تا حالا . مي گفتم : خوب فكر كن ؛ چيزي يادش نمي آمد .
امّا اين واژه ي ِ عجيب نيازي به معنا كردن نداشت . همه ي ِ ما مي فهميديم كه منظور ِ موسي اين است كه :
منتظري هيچ گهي نخورده !
خميني هم ... !!
بعدها از چند نفر افغان ِ ديگر هم پرسيدم ، هيچ كس نمي دانست پلغوت يعني چه ؟ حتّي سال ها بعد ، از استاد مايل ِ هروي پرسيدم ، ايشان هم اظهار ِ بي اطّلاعي كردند .
( حالا شك مي كنم كه نكند واژه ي ِ پشتو باشد . بايد يك نفر پشتو زبان پيدا كنم و بپرسم . )

اكنون كه سال ها از آن روزها گذشته ، من همچنان اين واژه را به كار مي برم . در حلقه ي ِ كوچك ِ دوستان نيز كاربرد يافته .
ما ، در مورد ِ آدم هاي ِ بزرگ و انسان ، و نيز آدم هاي ِ حقير و نكبت ، هر دو ، اين واژه را به كار مي بريم . مثلاً مي گوييم : هدايت يك پلغوت ِ بزرگ دارد كه به « كتاب ِ احكام » مي گويد : زبدة النّجاسات !
واژه ي ِ عجيبي است . وقتي در باره ي ِ آدم ها به كار مي بريم ، از آن معناي ِ « گپ ِ حسابي ، سخن ِ بزرگ و جانانه ، ... » اراده مي كنيم و وقتي در باره ي ِ امثال ِ اين مادر قحبه ها به كار مي بريم منظورمان اين است كه : طرف گه ِ زيادي مي خورَد ، يا خورده است !
،
بر اين اساس است كه مي گويم :
من پلغوت مي زنم ؛ پس هستم !
...
با خواننده است كه مرا از كدام گروه بداند !!


سيزدهم تير ماه 1384

نسخه ي پي دي اف اين نوشته

Wednesday, July 06, 2005

كدِ ملّي

کدِ ملّی

شعبده‌بازی. در يک پرده: پرده‌یِ آخر
ورّاجی‌هایِ يک مست
[از يادداشت‌هایِ م. توپچی]

خودم چند سال کارمندِ بانک بودم. با ناچاری و نفرت. بعد سرِخود به اداره‌یِ «راه و دخانيات»[1] منتقل شدم. الآن هم هيچ مدرکی ندارم؛ چرا که از وقتی که اندکی بازنشست شده‌ام تصميم دارم بسياری از چيزها را فراموش کنم. مثلاً خرفسترِ هولناکی را که بر خواب‌هايم می‌نشيند.
البتّه می‌دانم که وظيفه‌یِ شما جوانِ عزيز -که حکماً از زندانِ بيکاری، چند روزی به‌مرخصی آمده‌ايد- اين نيست که به حرف‌هایِ من جز در قالبِ پرسش‌هایِ نوشته‌شده گوش بدهيد. امّا شما هنوز به آن‌جا نرسيده‌ايد که بتوانيد بفهميد که ما مدام در زيرِ شمشيرِ آخته‌یِ پرسش‌هایِ نانوشته، مرگ را زيسته‌ايم.
داشتم می‌گفتم...
اگر خسته شده‌ايد، بفرماييد تا با هم بر لبه‌یِ ايوان در آفتاب بنشينيم و قدری گپ بزنيم. ضمناً، به همه‌یِ پرسش‌هایِ نوشته‌شده‌یِ ورقه‌هایِ شما نيز پاسخ خواهم گفت. می‌خواهم اندکی هم شما را به‌زحمت بيندازم تا قدری بگرديد در اين انبوهِ ورّاجیِ تلخ. شايد بتوانيد به وظيفه‌یِ مقدّسِ «کدِ ملّی» کمک کنيد.
سيگار می‌کشيد؟
خوب است. سينه‌تان را مثلِ من نسوزانيد. شما جوان هستيد و از مرگ تصوّرِ بسيار دوری داريد. امّا من هميشه –بيست‌ودو سال- با مرگ زيسته‌ام. هرشب در خواب‌ام نعره کشيده است. بگذريم. چای‌تان سرد می‌شود. سرپرستِ ميخ که نداريد، که غيبتِ تقريبیِ شما را گزارش کند؟ چون اين‌ها حتّی اگر خودتان مأمور هم باشيد، بازهم می‌ترسند که نکند جايی، بسيار جاها، همه‌جا، کافری مطلق (که گاهی برایِ مصلحتِ گه‌گاهی مسلمان شده است، و گاه يک‌زمانی از رویِ اجبارِ هولناک نطفه‌یِ پدری مسلمان) شما را از راه به‌در ببرد.
يادم هست، پنج يا شش ساله بودم که يکی‌دو روز بويی هولناک به مشام‌ام می‌رسيد. در خانه چيزی تدارک ديده می‌شد. و من در ذهنِ خود، و از کسی، به هيچ پاسخی نمی‌رسيدم.
آن روز، نمی‌دانم صبح يا عصر، در تِنَبی بستری گستردند، در ميانه. انگار می‌خواهند کسی را قربانی کنند. درست حدس زده بودم! شايد باری شاهدِ اين صحنه بوده بودم. شايد در اين هزار و چند، چندها هزار و چند بار اين صحنه را ديده بودم؛ وگرنه نمی‌بايست آن‌قدر دچارِ خشم و نفرت و نوميدی شوم.
صحنه‌یِ غريبی بود. دلّاک پير، قوطی، و همکارش، چون سلّاخانِ يک خوابِ هولناک زانو زدند. يک ابزارهایِ خاصّی اختراع کرده بودند اين جاکشان. يک نی، که پوستِ سرِ آلتِ کودک را از آن می‌گذراندند و يک کارهایِ ديگر. و بعد می‌بُرَند؛ که تا روزی که می‌ميری مسلمان بوده باشی؛ امّا نمی‌فهمند که ممکن است جهود مرده باشی.
من، همه‌یِ خودم غرقِ خشم بود. و درد. سوزش. تا ژرفنایِ وجودم می‌سوخت. حالا شما تصوّر کنيد که کودکی پنج-شش ساله، چه هستیِ لرزان و حسّاسی دارد و چه هراس‌هایِ هولناکی، که آن را از خاطره‌یِ قومی‌اش با خود به جهان آورده است؛ از دورترين اعصارِ توحّش.
خسته می‌شويد دوستِ عزيز. اگر از سرپرست‌تان مطمئن هستيد بعداً يادم بيندازيد که اصل و ريشه‌یِ اين موضوع را برای‌تان بشکافم. قصّه‌یِ جالبی‌ست.
الغرض، هنوز دلّاک پير زانو نزده بود که ريشِ نه‌چندان بلندِ سپيد، و دستارِ چه‌می‌دانم چه‌رنگِ او را، در نظر آوردم (شايد زرد) و انگار همه‌یِ فحش‌مندیِ فارسیِ طبس را در يک‌آن آموختم. ابداً فکر نمی‌کنم قبلاً حتّی يکی از کمتر از آن فحش‌ها را بلد بودم يا به کسی داده بودم: ای کُستَهْ‌نِنَه! ای همو نِنَه‌دْ رِ گَيدُم! مادرجندَه! نِنَه‌کونی! ای کيرِ خر دِ سُلُتِّ ننه‌د!...
و همين‌طور يک‌ريز فحش‌هايی می‌دادم که اين‌ها که نوشتم بچّه‌فحش‌هايش بود. يک الف بچّه و اين‌همه فحش! (همه حيرت کرده بودند. پدرم می‌گفت: پدرسوخته حيا کن، اين که چيزی نيست.)
امّا، دلّاکِ پير، سندِ مسلمانی‌ام را صادر کرد. در ميانِ غوغایِ فحش‌هایِ من. (گريه نمی‌کردم.)
شما در دوره‌یِ آمپولِ بی‌حسّی و تکنولوژیِ مدرن ختنه شده‌ايد. باز يک‌کمی خوش به حال‌تان. اگرچه زياد توفيری ندارد. نقصی‌ست کاملاً برابر. لکّه‌ای بر سپيدایِ هستیِ من و شما. سياه.
داشتم چه می‌گفتم که از مرحله پرت افتاديم و رفتيم سرِ ختنه؟ -ها، قرار بود ماجرایِ ختنه را، يعنی اصل و ريشه‌اش را برای‌تان بشکافم. امّا نه، اين بعد ازآن بود. پيش ازآن داشتم می‌گفتم که اين‌ها می‌ترسند. و باور بفرماييد که همين شمارش، يک بهانه است برایِ اين که قدری از برهم‌خوردنِ بی‌اختيارِ پايک‌هایِ خرفسترِ محتضرِ هستی‌شان که سردْبادِ کشنده‌یِ مرگ او را فرو گرفته است، بکاهند. می‌خواهند داغی ديگر بر ما نهند! بگذاريد برایِ آخرين بار دشمنان‌شان را شماره کنند.
شما جوان‌تر از آن هستيد که بفهميد؛ امّا به‌غريزه آگاه می‌شويد. زندگی چيزِ غريبی‌ست. يک‌وقتی يک‌کسی را به‌ياد می‌آورم که هفده‌ساله بود و هنوز حتّی يک‌بار عرق نخورده بود و نرقصيده بود، که ناگهان توفانِ بی‌رحمی، سيه برخاست. و او زورقِ خود را رها کرده بود. می‌گفت بايد مست بود يا نشئه. و اگر سعادت داشته باشی بلکه بتوانی بر طبلِ بيعاری بکوبی؛ که اين‌جا ديگر کرگدن هم پوست می‌اندازد.
و همين آدم سرگذشتی دارد که اگر بدتان نمی‌آيد، اگر خسته نمی‌شويد، و اگر از سرپرست‌تان مطمئن هستيد، می‌توانم برای‌تان بگويم. اصلاً يک نسخه از بعضی يادداشت‌هایِ خودِ اين آدم را در خانه دارم. يک‌لحظه تأمّل بفرماييد.
اتّفاقاً خيلی زود پيدا شد. حالا درست مثلِ اين است که خودش در کنارتان، روبه‌روی‌تان نشسته‌ست، سيگار می‌کشد، با شما چای می‌خورَد؛ و ابداً در فکرِ اين نيست که شما چه تصوّری در باره‌اش خواهيد کرد، يا در گزارشِ محرمانه‌تان چه خواهيد نوشت.
بگذاريد اوّل اين يک‌تکّه را برای‌تان بخوانم. خوبی‌اش هم اين است که اين چند سطر را به‌شيوه‌یِ اوّل‌شخص نوشته است...

هفتم اسفند 1379

نسخه‌یِ پی‌دی‌افِ اين نوشته:
https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2017/04/kode_melli.pdf
نسخه‌يِ قديمیِ پي‌دي‌افِ اين نوشته:
نسخه ي پي دي اف اين نوشته


?
پابرگ‌ها:

[1] يکی از دوستانِ من مديرکلِّ بازنشسته‌یِ اين اداره است.