Friday, February 28, 2014

الشّرح‌المصاديق فی ارشادالزّناديق!! (منظومه‌ای کوتاه، در طنز)

با درود به روانِ نبوده‌یِ پدرم، نامرحوم، نامغفور، زنده‌ياد مولانا حسنِ کل‌ميرمحمّدِ سهرابی
اين ناچيز منظومه‌یِ دل‌پذير را که من و الهام‌باجی، مشترکاً خلق فرموده‌ايم، به سرورانِ گرامی::
پسرعمویِ نازنين‌ام: جنابِ محمود سهرابی، دوستِ مهربان‌ام: جنابِ رضا ايرانی، ولی‌نعمتِ قولِ‌کدخدايی‌داده‌ام: جنابِ حسن رجب‌نژاد (گيله‌مرد)، و بزرگ شاعرِ گرانمايه، استاد محمّد جلالی چيمه
پيش‌کش می‌کنم.

اندر فضيلت عقل
م. سحر

زآن لحظه که عقل شد خبردار
ديگر هرگز عصا، نشد مار
زان دم که به عقل خورد تقّه
ديگر قمرت نگشت شقّه
تا عقل تو گشت چاره‌جويت
دريا نشکافت پيش رويت
تا عقل تو گشت بر سرت تاج
کس با خر خود نشد به معراج

پس عقل تو گر چراغ گردد
صحرای تو نيز باغ گردد
از آنچه که آدم آزموده‌ست
عقل است که گوهر وجود است
گر عقل به جاهلان سپاری
بندند ترا چو خر به گاری
امروز که هيزم تنوری
زان‌روست که عقلت از تو دوری
کرده‌ست و نهاده بر سرت شاخ
داده‌ست ترا به دست سلاخ
ای آن که ز عقل برکناری
بی عقل مجوی رستگاری

يا صاحب عقل خويشتن باش
يا چون خر خويش در چمن باش

دوزاری عقل تا نيفتد
بارِ خرِ بی‌نوا نيفتد

..............................
اين‌ها حرف‌های رايج در فيسبوک‌اند
ما فقط قافيه و وزن بهشون داده‌ايم

م. س
17/2/2014

نقل از:
https://www.facebook.com/MimSahar/posts/10201537649744972
و وبلاگ (سحرگاهان):
http://msahar.blogspot.com.tr/2014/02/blog-post_17.html
پيش‌سخن
بزرگ‌شاعرِ گرانقدر و نازنينِ ما، م. سحر (استاد محمّد جلالی چيمه)، شعریِ در مذمّتِ عقلِ معجزه‌انديشِ ما فقرا فرموده بودند که هم از قرائت‌اش محظوظاً مبسوط و مبسوطاً محظوظ شده بوديم، و هم ايضاً قدری، مختصرکی، جريحه‌مون چيز شده بود... توقّع نداشتيم خب!
بنا بر اين، که اعنی همون مع‌هذا و علی‌ایّ‌حال و لکن‌مع‌الاسف باشه، خواسته بوديم دوسه‌چند بيتکی، محضِ ارشاد، حاشيه برويم...
نمی‌دانيم چی شده که اين قدر بی‌معنی دراز از کار درآمده!
يحتمل، الهام‌باجی (ملقّب و مُعَنوَن به جن‌الشّعرا)، دچار تزلزلِ انزال بوده‌اند و، ايدون دقِّ‌دلی‌شان را سرِ اين افقرالملهَمينِ فلک‌زده خالی کرده‌اند!

استاد جلالی، اين جسارت را بر فقير خواهند بخشود!

م. سهرابی
حوالیِ 6 بامداد آدينه، النهم‌الاسفند 1392؛ 28 فوريه 2014؛ به‌وقتِ بلده‌یِ شريفه‌یِ نِوْشهيرِ سفلیٰ


الشّرح‌المصاديق فی ارشادالزّناديق!
(منظومه‌ای کوتاه، در طنز)

ای شاعرِ کهنه‌رند و قلّاش
شيطان مَپَرست و، با خدا باش
گيرم به سخن، ز خوش‌نوايی
زين کافرکان، دلی ربايی
تا چند زنی به دينِ حق، نيش
از روزِ جزا، کمی بينديش
فردا که به حشر آورندت
از هم بدرند بندبندت
با تو به جحيم، لايک‌کاران
سر بر درِ توبه، زارزاران!
سودی نکند، که بی‌حياييد
خصمِ خود و دشمنِ خداييد!

ای گشته به‌سُخره، منکرِ حق
قهرش، چه کنی به نامه ملصق؟
هان! ای بنهاده بد، ترازو
انصاف بده، مکن هياهو
يعنی همه معجزاتِ الله
بوده‌ست چرند و چَرت؟ -واه واه!
آن‌لحظه که ديوِ شهوه، بيدار
اژدر کند از عصات! ياد آر!!
معراج، که زی تو امرِ شاق است
بندِ دو چليم بنگِ چاق است!
در هر بتِ مه‌سُرين، به‌تأييد
شقّ‌القمری، عيان توان ديد!
(تا چند، به کوچه‌یِ علی‌چپ
اُغلوطه دهی، به پيچشِ گپ!
ای خود زده صدهزار تقّه
کرده قمرات، شقّه‌شقّه!)
در قطعه‌یِ ايرج، آن‌که از بر
داری تویِ فحلِ بر يلان سر
«واکردم‌اش...» ار به‌خاطر آری
اقرار کنی و، سر نخاری!
ايرج که رسولِ حق نبوده
اعجازنکرده، شق نموده!!
کافر، داند مرين هنر را
عاجز شمری پيامبر را؟!؟

تا چند به ژاژ و لن‌ترانی
رو سيره بخوان که تا بدانی
بوجهل که بود عقلِ او شَل
دائم به رسول داشت کَل‌کَل
ريگی بنهفت چند و، بربست
پنجه، که: چه باشدم کفِ دست؟
شد امر ز حقّ و، سنگريزه
آمد به‌سخن، چو خاله‌ريزه!
پی‌درپی و زِرت‌زِرت، اشهد
می‌خواند؛ ولی ز طينتِ بد
بوجهل، ز خنده روده‌بُر شد
شش‌خايه‌یِ او، سه‌بار غُر شد!

دارم، -نکند گر اين کفايت
يک معجزه از علی، برايت
مولا، نه‌فقط همين يکی داشت
ناکش، دوسه‌تُن، فقط چکی داشت!
اين را که به‌نظم درمی‌آرم
نثر، از ابوی سماع دارم...

کآن‌جا که عمر به حيدر آويخت
وز طعنه به جانِ او شرر ريخت
هی گفت: شبا که جيم می‌شی
می‌ری پدرِ يتيم می‌شی
چَپ، پُر شکلات و، کوچه‌کوچه
لالايی و "واليوم‌کلوچه"...!
يک‌شب برسان به ما ندايی
تا پيروِ حکمِ "مَن يَشايی" [1]
چون ديگِ طرف، نهی سرِ بار
ما هم بزنيم کمچه، يک‌بار!
جانِ پدرت، مکن خسيسی
بنواز مرا به لفت‌وليسی
منگر که يُغُرنمون و غول‌ام
زی تو، همه قنبر و چپول‌ام
تا خر شوم‌ات، پُر از نفهمی
انفاق کن و، ببخش سهمی
کز شُربت‌اش ار نمی بليسم
گويم که: علی بُوَد رئيس‌ام!! [2]

هی گفت و علی بشد کلافه
پس، وعده گذاشت شب به کافه
اوّل عرقی به خيکِ او بست
شد اُشترِ عقلِ او چو خرمست
رفتند درونِ نخل‌زاران
بی‌سايه به‌رسمِ شب‌شکاران
تا بر لبِ جویِ آب، مولا
گفتا به عمر: ببين! همين‌جا
يک‌لحظه بايست تا بشاشم
کز کثرتِ شاش، آش‌ولاش‌ام!

اِستاد عمر، خراب و پاتيل
مست از شبِ جشن و بزمِ اِحليل
ابزارِ شبانه تيز می‌کرد
بس فکرِ خبيث و هيز می‌کرد
يک‌دم ز علی چو چشم برگاشت
پايين‌تنه‌اش شکاف برداشت!
يک‌باره بريخت پشم‌وپيل‌اش
بگريخت ز مشت، دسته‌بيل‌اش!
ناگه، چو به خويشتن نظر کرد
زی نشئه‌یِ ديگری سفر کرد
شد دختر و، چارده، سنين‌اش
بيرون زده قمبل و سُرين‌اش
نارس، دو هلو، به دسترس داشت
نرمک خَلِشی به پيش و پس داشت
کوزه به کف و، شليته در پای
مانده به‌شگفت و، وای! ای وای!
سويی نگران و، عانه در مشت
بر درزِ رطب، فشرده انگشت!!
ياد آمدش از خِيام و بابا
وز اُخت و اَخ و سليطه‌ماما
هولی‌ش گرفت، خواه‌ناخواه
زآن کامِ ظُلَم، سياهِ بدخواه
زان پس که به‌دل خداخدا کرد
افشرده‌یِ مشتِ خود رها کرد
بگرفت سبو، به‌رغمِ تشويش
بر دوش و، رهِ خِيام در پيش
بُد وهمِ عمر، به پس‌زمينه
گم در سکناتِ دخترينه
می‌گفت به خود: يقين، توهّم
کرده رهِ خود به مغزِ من گم
يا ديوِ خيالِ ظلمت‌اندای
آن هرزه‌یِ هيزِ بی‌سروپای
يک‌لحظه به جلدِ من فتاده
زی من ذکری نعوظ داده

...
چون خيمه رسيد و جابه‌جا شد
وز خارشِ لایِ پا، رها شد
زو ناشده نوز بهت زايل
کز پچ‌پچه شد عيان مخايل
چون کرد به پُرسه پافشاری
گفتند که «خواستگار داری!»
پيمود طريقِ سُکر تا صحو
شد خاطره‌یِ عُمَر، به‌کلّ محو!
وا ناشده زو دو چينِ ابرو
کآمد عربی، کلفت‌يارو!!
بعد از گپ‌وگفت و چون و واچند
گفتند: مبارک است پيوند!

بر وعده که می‌بَرَد به سَيرش
بنهاد ورا به هاردوَيرش!
وآن‌گوشه‌یِ حی، به خيمه اندر
پيچيد بدو، چو کهنه‌اژدر
چون راه نداد بی لت و شتم
فرجام به ضرب و زور شد ختم
ترکاند ازو چو کوزه‌یِ تُرد
هی زنده شد و، دوباره هی مرد
تا صبح به صد طُرُق چُپاندش
سهل است قُبُل، دُبُل نماندش!

...
(شد دخترکی‌ش، زآن شبيخون
يک چشم‌زد، از شتابِ گردون
چرخنده‌زمان، چو ناگزير است
درياب که زود نيز دير است
عُمْر است و، بُوَد به‌نيستی "هست"
پايان، همه را-ست باد در دست!)

شد سالِ عروس بر شش و هفت
پيش و پسِ وی، شده دو اِشکَفت
بيش از دوهزار گای داده
سه توله به خشت برنهاده

اصلاً نبُدش به ياد، چيزی
جز بچّه و شوُیِ رذلِ هيزی
کاندر پیِ خواهرانِ وی، نيز
می‌کرد عمودِ شرمْ‌لِس، تيز!

يک‌شب که ز خيلِ مُتعگان سير
بودش به فراش، نرّه‌اکبير
بر وی، چو گراز بند ‌کرده
کيفی چو نبات و قند کرده
زان‌پس که خر از چمن برون راند
افسانه‌یِ کهفِ او فروخواند
چرخاندش و، بی‌که پرسد از وی
خر در بُنِ کهف کرد لاشَی
زن، بندیِ کيفِ مادگانه
تا بيخ، به خر سپرد خانه
بيرون چو کشيد و باز توُ داد
صد رعشه ز کيف بر وی افتاد
کون‌مستیِ وی، غريب گل کرد
هی سفت نمود و باز شل کرد
دم دم، ز فراز و از فرودش
صد موج به پنبه‌زار بودش
چرخنده، سُرين، چو آسياسنگ
هوش و خردش، چو دانه در غنگ
بگرفته به مول، شوُی و، زين حال
می‌زد کفه‌ای خفن به‌غربال!!
از خرزه‌یِ خر، قمر، دوپاره
ملک و ملکوت، در نظاره
زين شهوتِ پُر، به دادنِ کون
افلاک، بمانده در چه و چون!

سيماب، چو شد جَهان و جاری
گردونه هم ايستاد، باری
(ابريقِ عقيق و جوفِ پنگان
در نامه‌یِ مرزبان، فروخوان)
ديوی که به چاه آب می‌ريخت
پژمرد و، ز چاه، تن برآهيخت
پس، نرّه‌گرازِ ناو در مشت
از پشتِ صنم، فتاد بر پشت!
سيراب، زن از نشاطِ تمکين
کرده دو بلورِ ساق، بالين
زی سيرِ درونِ لذّت‌آگند
بربست دو چشم، لحظه‌ای چند

زآن‌پس، به‌خوشی ز جای برجست
زان کيفِ دوسويه، از درون مست
شد کوزه به‌دوش، در دلِ شب
زی چشمه روان، ترانه بر لب
شنگول، رسيد بر لبِ آب
چون سروِ سهی، هلویِ شاداب
از کيفِ غريبِ ساعتی پيش
افشرده به مشت عانه‌یِ خويش
بد خيس هنوز ازو در و بر
کافتاد ورا دوار در سر
ذهن‌اش، چو پری که می‌بَرَد باد
صد رنگ ز چشمِ او گذر داد
چون وهمِ شبانه‌ای سُهيده
در خاطرِ دورِ او خليده

ناگاه، ز نشئه‌ای دگرگون
موجی‌ش دويد، سرد، در خون
گويی ز درون، بشد دريده
اعضاش، يک از دگر، بريده
يا خود تنِ ديگری، به‌تن داشت
شخصِ دگری به پيرهن داشت
شد منسلخ از صنم، به‌يک‌بار
زی چرم و چَغَل، حريرِ رخسار!
چاک‌اش، به‌هم آمد و رفو شد
جفتِ ممه‌اش، به تن فرو شد
پُر شد بر و رو، ز پشم‌وپيل‌اش
بررُست به‌مشت، دسته‌بيل‌اش!!

زآن حالِ عجب، چو چشم بگشود
شب بود و، سياهی و، عُمَر بود!
اِستاده، درونِ شب، چو پرهيب
می‌ديد شبح‌وشی، به‌تقريب
چشم‌اش چو به ظلمت آشنا گشت
آن وهم، عيان، به‌راست واگشت

مولا بشد از غَسَق، نمايان
مغروقِ گره به بندِ تُنبان
خنديد که: هان! چه شد؟ کجايي؟
در می‌ری و شوُی می‌نمايی!؟
ای در پیِ شيرِ حق فتاده
کردی!؟! به کسی نگم که "داده"!؟
هان! گشته فضول در خداوند!
خواهی که دوباره‌ت‌م بگايند!؟

...
از بهت، عمر، خموش، چون سنگ
در چاهِ درونِ خويش، آونگ
سردابه‌یِ ذهن، زينه‌زينه
بُد وصل ز وی، بدان زنينه
چون بازِ مدينه شد، ز هول‌اش
شش‌روز نَبُد هوایِ بول‌اش
آن‌قدر که از علی بترسيد
چل‌روز، فقط به خويش می‌ريد!

...
اين معجزه را مکن -به‌انکار
خصمانه، به وهمِ راويان، بار
گيرم که رُوات، ياوه‌بندند
يعنی که ائمّه هم چرندند!؟
يعنی همه انبيا دروغ‌اند
ديو و دغل‌اند و آشموغ‌اند!؟
يعنی منِ معجزات‌باور
بی‌عقل‌ام و گول و خنگ و منتر!؟
يعنی که امام هم که در ماه
ديديم، دروغ بود!؟ واه واه!
تا چند طريقِ کفر پويی
بهرِ تنِ خود جحيم جويی
عقلی که شما ازآن زنی دم
شيطان شده لابه‌لاش مُدغم
همچون زده ساندويچِ سوسيس
تنگ‌اش، دوسه دنبلانِ ابليس!! [3]
عقل ار نبود هزارسولاخ
زی کفر دهد هميشه بيلاخ
وآن عقل که می‌دهد ته‌اش باد
بر زندقه کرده لاد و بُنلاد!

مؤمن شو و، عقل، کن الهی
پس، معجزه بين، هرآنچه خواهی
ور توبه نمی‌کنی فراياد
حيف از من و اين ندایِ ارشاد

هان! ای شده با بليس همکار
کافر شده‌ای! ... خدا نگهدار!!


م. سهرابی
بعدازظهرِ سه‌شنبه، 29 بهمن 1392؛ 18 فوريه 2014
مجدّد – افزايش و اِکمال: نيمه‌شب و بامدادِ آدينه، 2 اسفند 1392
پايان: 6 و نيم بامداد چهارشنبه، 7 اسفند 1392 (آخرين ويرايش: بامداد جمعه، 9 اسفند)

نسخه‌یِ‌پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2014/03/sharholmasadiqh.pdf

مربوط با منظومه:
گيله‌مرد و منظومه‌یِ الشّرح‌المصاديق
http://gilehmards.blogspot.com/2014/03/blog-post_1.html


?
پابرگ‌ها:
[1] بعد از اين بيت، بيت زير را –همين‌گونه در کمان- افزوده بودم؛ امّا بعد که خواندم، ديدم به آن نيازی نيست:
(دم، کآن بچگان، به واليوم در
يک‌کلّه، دهند تن به بستر)
[2] سه بيتِ «چون ديگ...»، «جانِ پدرت...»، و «کز شُربت...»، روزِ بعد، چهارشنبه، اندر موضعِ مبارکِ «چارشی» (نِوْشَهيريان دانند!)، که می‌رفتم توتون و کاغذ بخرم، يک‌هاب، انزال شد، که سريع‌السّير کاغذ و قلم و قضايا!!!
[3] وجهِ بدل (پنج‌شنبه، اوّلِ اسفندِ 1392):
خاگينه، کنی ز تخمِ جرجيس
تنگ‌اش، زده دنبلانِ ابليس!

Saturday, February 22, 2014

بيت‌اللُطَف!

از افاضاتِ آخوند (ص):
من و شما حق نداريم به نظر شخصی خود عمل نماييم چون من و شما مجتهد نيستيم... من و شما حق نداريم به نظرات دوست و رفيق و قوم [و] خويش هم اعتنايی کنيم چون احتمالاً آنان هم مجتهد نمی‌باشند..."

بيت‌اللُطَف
زين‌سان که ز عقل و مقل، ما بی‌چيزيم
وز خود، الکی، طرح نبايد ريزيم...
يعنی شبِ جمعه هم، نعوظٌ بالله
بايد به زنِ مجتهدين آويزيم!؟؟؟

آخوند اماما! که بدين فکرِ متين
بر خرزه‌یِ کفرِ ما، بُری جامه‌یِ دين
زين فکرِ متين و جامه‌یِ لطفِ چُنين
بيت‌اللُطَفی‌ست خانه‌یِ مجتهدين!!

حضرتِ حکيم سر سنت ميتيلاتوسِ قدّيسِ کبيرِ بزرگِ اعظم(جلّ جلاله)
پنج‌شنبه، اوّلِ اسفند 1392؛ 20 فوريه 2014

ويدئو از صفحه‌یِ «وبلاگ نقدِ قرآن»:
https://www.facebook.com/photo.php?v=632458006827700




بشنويد:
https://soundcloud.com/alcoranaa/xvswclhvg7mq

نسخه‌یِ عکسی:

اسلام از زبانِ اسلام!!

فکر نمی‌کنم در همه‌یِ اين سی‌و پنج‌سال، کسی به اين فشردگی و دقّت، اسلام و جمهوریِ اسلامی را معرّفی کرده باشد...

انصاريان: اگر حکومت را از ما بگيرند دمار از روزگارمان در می‌آورند
"بعد از ۱۵۰۰ سال، حکومت رو از دشمن گرفتيم، اسلحه رو گرفتيم، بيت‌المال رو گرفتيم و تحويل اهلِ‌بيت داديم. برای حفظ اين سه نيرو بايد هر هزينه‌ای رو پرداخت. چون اگر دوباره، به‌وسيله‌ی دشمنان داخلی و صهيونيست خارجی و مسيحيت اروپايی و آمريکايی، از ما اين حکومت رو بگيرند، اسلحه رو بگيرند، بيت‌المال رو بگيرند، دماری از روزگار ما در بياورند که نتوانيم جبران کنيم."

Monday, February 17, 2014

هفت ميليارد بشر!؟ ياوه بُوَد...

در حاشيه‌یِ يک خبر:
تجاوز گروهی به یک زن بیوه، این بار در پاکستان

بخش خبر
چندین مرد، به اتهام تجاوز گروهی به یک زن بیوه ۴۵ ساله و ضرب و شتم وی، در شرق پاکستان دستگیر شدند. یک دادگاه قبیله‌ای حکم تجاوز به زن بیوه را به‌منظور مجازات برادر وی صادر کرده بود.
...
http://www.radiozamaneh.com/122641
هفت ميليارد بشر!؟ ياوه بُوَد
دوسه ميليارد، که کلاً به‌در-اند!
خفته‌یِ واهِمِ صد مقعدِ دنگ
کلّاً از جنس و قماشِ دگرند
سجن‌شان، قوم و قبيله‌ست و نژاد
جنّت‌آمال، به‌کامِ سقرند
...
واترقّيده نئاندرتال و
مرده‌ريگِ سرِ عصرِ حجرند!!

دوشنبه، 14 بهمن 1392؛ 3 فوريه 2014

Saturday, February 15, 2014

بياييد، برایِ يک‌بار هم که شده، به وی درود بفرستيم!

(بازنشر)

باعثِ پيدايی و گسترشِ دروغ و ريا در مردمانِ تحتِ سلطه‌یِ اسلام، زورمدارانگی، غيرِ طبيعی‌بودن، و نامعقولیِ اصل و اساسِ قواعد و شرايعِ دينِ مبينِ الهی است.
تکرارِ دعویِ «مطابقتِ اسلام با سرشتِ طبيعیِ انسان‌ها»، به‌روشنیِ هرچه‌تمام‌تر، اين مباينت و تضاد را نشان می‌دهد. همچنان‌که، از تکرارِ اين عبارت، که: «اين کتابی است که در آن هيچ تناقضی وجود ندارد»، می‌توان به‌وفورِ تناقض در کتاب‌الله پی‌برد. اگر در کتابی تناقض نباشد، نيازی به حتّی يک‌بار گفتنِ اين جمله هم نيست، تا چه رسد به تکرارِ وردگونه‌یِ آن!

v
با اين‌همه، به‌صراحتِ تمام می‌توان و بايد گفت: اگر جمهوریِ اسلامی پديد نمی‌آمد، شناختِ روشنِ اسلام، اگرنه ناممکن، دستِ‌کم بسيار دشوار بود.
در طولِ قرون و اعصار، قرآن به طاقچه رفته بود، و فريبِ گسترده‌یِ «انواعِ اسلام» چهره‌یِ حقيقیِ آن را پوشانده بود. بسيارانی اسلام را از دريچه‌یِ «تصوّف» می‌ديدند؛ گروهی اسلام را «خُلقِ خوش و رعايتِ انصاف» می‌شمردند. گروهی چنان و گروهی چنين.
جمهوریِ اسلامی آمد و غبارِ قرن‌ها تلاشِ گريزناکِ اسيران را زدود، و چهره‌یِ حقيقیِ اسلام را به ايران و جهان نماياند.
اگر مسلمينی هستند که اين گسترشِ بيزاری و بيداری خشمناک‌شان می‌سازد، بايد از جمهوریِ اسلامی انتقام بکشند نه از ما. اگرچه، چنين مسلمينی وجود ندارند. مسلمينِ واقعی، کارگزارانِ جمهوریِ اسلامی‌اند؛ در هر رنگ و لباسی: جمهوریِ اسلامی، حزب‌الله، حماس، القاعده، و... و...
پس به‌مصداقِ ضرب‌المثلِ قديم: خود‌کرده را تدبير نيست!
}
اندک نبوده‌اند کسانی که همان اوايل، امام‌خمينی را نفرين می‌کرده‌اند؛ امّا به‌جایِ نفرين، بايد آستين بالا می‌زدند و جلوِ وقوعِ اسلام را می‌گرفتند. بازرگان -که در اسلام‌اش شک نبود- به خمينی هشدار می‌داد که: «نام‌اش را بگذاريد "جمهوریِ دموکراتيک". اگر خوب از کار درآمد، می‌گوييم: «اسلام بود»؛ امّا وقتی نامِ آن "جمهوریِ اسلامی" باشد، اگر خرابی پيش‌آيد، دودمانِ اسلام به‌باد خواهد رفت!» (نقلِ به‌مضمون)؛ و چه خوب شد که امام‌خمينی – قدّس سرّه – زيرِ بار نرفت.
بياييد، برایِ يک‌بار هم که شده، به وی درود بفرستيم!
}
آورده‌اند که: يک‌بار فخرالدّين حجازی رفته بود به تريبون تر بزند؛ برداشت گفت: «ای امام! چرا اظهار نمی‌کنی؟ چرا نمی‌گويی خودِ "او" هستی؟ چرا نمی‌گويی همان کسی هستی که منتظرش بوده‌ايم؟ آقا! خودت را معرّفی کن!» - و می‌گويند امام‌خمينی که آن‌سوی‌تر بر کرسيچه نشسته بوده، آهسته زمزمه می‌کند: «خفه شو مردک! من دجّال‌ام؛ اون بعد از من مياد!»

vv
امّا نظرِ مرا بخواهيد، بايد بگويم که همه‌یِ اين نقشه‌یِ بسيار دقيق، توسّطِ "روانِ آريايیِ ايران" طرّاحی شده بود. بدونِ اين مرحله‌یِ رنج‌آورِ کشنده، هرگز نمی‌توانستيم خود را از چنگالِ شومِ اهريمنِ الهی رها سازيم.


&
نشرِ نخست:
25 بهمن 1385؛ 14 فوريه 2007
http://fardayerowshan.blogspot.com.tr/2007/02/blog-post_14.html

Wednesday, February 12, 2014

عزایِ ملّی (22 بهمن)

تا آمد اين خمينیِ مردْاوبار [1]
ويرانه گشت کشورِ ما، ناچار
آری، بنایِ مُلک بُوَد مردم
چون مرده گشت، چيست بنا؟ آوار
بوديم مردمی همه سرزنده
بِهْ‌روز و شاد و پيش‌رو و بيدار
کامل نه؛ ليک، مقصدِ ما اِکمال
واندر سلوکِ پيش‌روی، رهوار
بود از متاعِ کهنه‌قرون با ما
پندارهایِ شومِ خردْپيکار
کآمد برون ز مقعدِ اهريمن
ناگاه اين تفاله‌یِ مردم‌خوار
دين شد بلایِ هستیِ ما مردم
شد روزمان ز روز بَتَر، صدبار
بيچاره و زبون و غمين مانديم
غرقِ تباهی و سَفَه و ادبار
آدم‌کشی و کين و تجاوز، گشت
آيينِ ما و، آينه‌یِ کردار
يک روز افتخارِ جهان بوديم
دارد کنون ز ما همه گيتی عار
تُف کن به رویِ بيست‌و‌دویِ بهمن
وآن را عزایِ ملّیِ ما انگار!

19 11 86

?
پابرگ‌ها:
[1] مردْ اوبار - [ترکيبِ "مرد" + "اوبار"؛ از مصدرِ اوباردن = فروبلعيدن. و اين از زمره‌یِ افعالِ اهريمنی‌ست؛ به‌جایِ "خوردن" که فعلِ معمولِ انسانی-اهورايی‌ست] = مردم‌خوار، بلعنده‌یِ انسان.
در اين ترکيب، "مرد" به معنایِ کهنِ خود به‌کار رفته = انسان.

&
نشرِ نخست:
http://fardayerowshan.blogspot.com.tr/2008/03/blog-post.html

Monday, February 10, 2014

ايران‌وای (بازنشر)

(واگويه‌ای در بی‌گُمانی)
از نوشته-نشرشده‌هایِ دورانِ جنون! زمانی که در سلطه‌یِ هيولا می‌زيستم...

امشب باز يکی از آن شب‌هايی بود که دوستی مرا از رک‌نويسی و راست‌نويسی و به‌نام‌نويسی‌ام در اينترنت برحذر می‌داشت. می‌گويد: خودت هم می‌دانی که اين‌ها با کسی شوخی ندارند، و دير يا زود به سراغ‌ات خواهند آمد. پس چه اصراری به نوشتن هست؟ و اگر می‌خواهی بنويسی، چرا با نامِ اصلی‌ات؟!

اين که با نام می‌نويسم، نه نام‌جويی است و نه عربده‌کشی با مشتی آدمکشِ بی هيچ ذرّه‌ای از وجدان و ترحّم. هم خودم را خوب می‌شناسم، و هم نسبت به نظامِ قدسیِ جمهوریِ اسلامی، شناختِ دقيق و کافی دارم. پس اگر راست راست می‌نويسم، فقط يک علّت دارد: نمی‌توانم جز اين باشم. و مسئله، از نظرِ خودم، بسيار روشن و ساده است: هزار‌و‌چارصد سال در پيله‌ای از دروغ زيسته‌ايم. هزار‌و‌چارصد سال ناچار از چيزی بودن و چيزِ ديگری نمودن بوده‌ايم. دشمنِ خون‌خوارِ بی‌ترحّمی بر ما غلبه داشته که تمامیِ انسان‌ها را ملکِ طلقِ خداوندِ خود، و خود را نماينده‌یِ بی‌چون‌و‌چرایِ اين خدایِ موهوم، و بر اين اساس، حاکمِ مطلق و صاحب‌العنانِ بی‌افسارِ تمامیِ بشريّت می‌انگارد! اين هيولا، که خود را تجسّم و تحقّقِ تامّ و تمامِ حقيقت و قداستِ هستی و خداوندِ آفريننده‌یِ آن می‌داند، برایِ انسان‌ها هيچ حقّی نمی‌شناسد، جز پی‌روی از فرامينِ الهی؛ و اين فرامينِ الهی – که به زعمِ وی، رستگاریِ دو‌جهانیِ انسان‌ها منوطِ به اجرایِ آن است – به توسّطِ وحی، به پيامبرِ اسلام رسيده؛ و بعد از او نيز، اين علما و فقهايند که سمتِ جانشينیِ او را دارند، و اولی‌الامر محسوب می‌شوند؛ و همگانِ انسان‌ها موظّف به اطاعت از ايشان بوده‌اند، هستند، و خواهند بود. شدّتِ خشونت، سبُعيّت، و فريبناکیِ اين نماينده‌یِ رسمی و تامّ‌الاختيارِ خداوندِ تبارک و تعالی، باعث شده که در همه‌یِ اين هزار‌و‌چارصد سال، ما اسيرانِ هيولایِ قدسی، در چنبره‌ای از دروغ و سکوت و سکون گرفتار آييم؛ و برایِ زنده‌ماندن به پيله‌ای بخزيم که تار و پودِ آن از دروغ بافته شده است. هر کمترين صدایِ اعتراضی، با مرگ پاسخ داده شده، و می‌شود.

اگر تا پيش از انقلابِ شکوهمندِ اسلامی، فرامينِ الهی به گونه‌ای غيرِ رسمی بر هستیِ ما چيرگی داشته، با اين واقعه‌یِ شوم، همه‌یِ آمالِ خونين و ضدِّ بشریِ زادگانِ اهريمنِ دُروج، به تحقّق پيوسته؛ و نمايندگانِ قدسیِ الله – تبارک و تعالی – به‌يکباره بر هستی و نيستیِ ما چيرگی يافته‌اند؛ و تا به اينجا، 28 سال، به حُقنه‌یِ حق و عدالت، و اجرایِ عميقِ رستگاری، مشغول بوده‌اند، و همچنان در ادامه‌یِ آن می‌کوشند.

همچنان که نبردِ هزار‌و‌چارصد ساله‌یِ ما ايرانيان، با اهريمنِ الهی، هرگز به نتيجه نرسيده؛ در اين 28 سال نيز، نتوانسته‌ايم بر هيولا غالب شويم. و شکستِ ما - آن‌چنان‌که من دريافته‌ام – تنها يک علّت داشته، و دارد: آلودگیِ دروغ. اهريمن توانسته است ما را وادارد که به حيطه‌یِ شومِ دروغ درآييم. حفظِ جان، بهانه‌یِ ما برایِ پذيرشِ اين حُقّه و حُقنه‌یِ ويرانگر بوده است.
امّا آيا در اين‌همه قرن و اين انبوهِ ساليان، دروغ و پرده‌پوشی و کتمان و دوگانه‌زيوی و دوگانه – بلکه صدگانه – گويیِ ما، توانسته است جان ما را سپر و پناهی گردد؟ پاسخِ اين پرسش، آشکارا منفی است. اگرچه از کشتگانِ دينِ الهی (که پيامبرِ آن، خود را «رحمة‌للعالمين» و «سيّدِ‌خيرالبشر» ناميده)، از آغازين لحظه‌هایِ يورشِ شومِ اسلام به ايران (عربستان، بين‌النّهرين، و ديگر سرزمين‌ها را فعلاً در نظر نمی‌آوريم) شمارگانِ دقيقی در دست نيست، امّا با نگاهی - حتّی شتاب‌زده - به کتبِ سير و تواريخ و...، به‌روشنی آشکار می‌گردد که دينِ مبينِ الهی، جز مرگ و کشتار و تازيانه و دشنام و تحقير و بيچارگی و ذلّت و ضلالت ارمغانی نداشته است. از ما مردمِ اين سرزمين، صدهزار صدهزار کشتار کرده، تا توانسته است بر ما چيره شود.
تا حدودِ سه قرن، ما ايرانيان، آشکارا و نهان، با هيولایِ قدسیِ اسلام جنگيده‌ايم؛ امّا متأسّفانه، اهريمن از جنسِ دشمنانِ بشری که تا آن زمان می‌شناخته‌ايم نبوده؛ و از همين‌رو، نتوانسته‌ايم بر او چيره شويم. از اينجا به بعد، دچارِ بزرگ‌ترين و زيان‌بارترين خطا و خودفريبیِ تاريخیِ خويش شده‌ايم: درآمدن به جامه‌یِ هيولا، برایِ از درون شکستن و نابود کردنِ او. و نخستين ويژگیِ اين شکلِ مبارزه، پذيرشِ «دروغ» بوده است. بلايی که تا به امروز اسيرِ آن مانده‌ايم. افزونِ بر اين، خودِ هيولا نيز، چيزی جز جوهره‌یِ خالصِ دروغ نبوده است. و چنين است که ما اسيرانِ اسلام، گرفتارِ چنبره‌یِ «دروغ اندر دروغ» شده‌ايم.

مجموعِ مطالعه‌ای که در متونِ دينیِ اسلامی (قرآن، تفسير، حديث، سيره،...)، و در کتبِ تواريخ، و مجموعه‌یِ اسنادِ مکتوب و نامکتوبِ اين دوره‌یِ طولانیِ هزار‌و‌چارصد ساله نموده‌ام، مرا به اين نتيجه‌یِ روشن رسانده است که: برایِ رهايی از سلطه‌یِ شومِ اهريمن، فقط يک راه وجود دارد؛ و آن «راستی» است.
اين، دشمنی از جنسِ بشر نيست که بتوان با استتار و کمين و نفوذ، بر او چيره شد. اين، هيولایِ قدسیِ دروغ است. دروغ، جوهره، بنلاد، اساس، و همچنين ابزارِ اهريمن است؛ و کاملاً بديهی است که با ابزارِ اختصاصیِ اهريمن، نمی‌توان با خودِ او به نبرد برخاست. امّا، دريغ و افسوس که اين حقيقتِ کاملاً بديهی، هنوز از سویِ ما ايرانيان فهم نشده است.
تا زمانی که نتوانيم به اين راستينه دست يابيم که «اهريمن از دروغ مايه‌ور گرديده و زاده شده است، و تنها با راستی می‌توان او را نابود کرد»، همه‌یِ تلاش‌هایِ ما، باد به غربال پيمودن، و آب در هاون کوفتن است.

از اين روست که نامِ خود را پنهان نکرده‌ام. نمی‌توانم ننويسم؛ و چون می‌نويسم، بايد نامِ خود را ذيلِ نوشته‌هايم بياورم. انديشه‌یِ «راستی» ارزنده‌ترين گوهری است که شناخته‌ام. خورشيدی است که به بهایِ يک‌عمر سر در گريبانِ تأمّل داشتن، بر هستی‌ام تابيده است. اگر آن را بهايی است، می‌پردازم؛ حتّی اگر مرگ باشد.
کاش – آن‌چنان‌که ممکن است برخی گُمان برند – ديوانه بودم، و معنایِ خطر را نمی‌شناختم. کاش راهی بود که می‌توانستم دستِ‌کم همسر و دو فرزندم را از حيطه‌یِ شوم و هراس‌آورِ سلطه‌یِ سليطه‌یِ اهريمن به‌در‌برده و به‌دور دارم. و اصلاً، کاش می‌توانستم ننويسم!
خوشا به حالِ آنان که می‌توانند ويرانیِ خاکی را که از آن زاده، و بر آن و در آن پرورش يافته‌اند، بنگرند، و بی‌تفاوت از کنارِ اين انبوهِ مرگ و ويرانی و مذلّت و بيچارگی بگذرند. خوشا به آنان که معنایِ «مامِ وطن» را نمی‌شناسند. خوشا به آنان که با حقيقتِ معنایِ انسان بيگانه‌اند. خوشا به دارندگانِ تحمّلِ شرارت.

2.5 بامداد، 18/2/1386

نشرِ نخست:
http://fardayerowshan.blogspot.com.tr/2007/05/blog-post_21.html

يادِ طبسِ قديم به‌خير!

ازون‌جورياس ها! زيرِ 18 نخونن که ما ضامن نيستيم!!

اين‌روزها، بارها و بارها، جاهایِ مختلف، اين شکوه‌یِ دردمندانه را ديده و خوانده‌ايم که:
پسره ۱۵ سال‌شه، نوشته: "يه‌ماه و نيمه کسی عاشقانه بوس‌م نکرده"!!
::::
بميرم براش!
روزگار چقدر فرق کرده... اصلاً واژگون شده، آقا!
يادِ طبسِ قديم به‌خير! گرچه، شک ندارم که شهرایِ ديگه هم همون بوده و بعداً اين‌جور بی‌احساس و زمخت و ناعشق شده...
واقعاً يادش به‌خير! بيست‌سال‌مون‌م که شده بود، بازم هنوز بودن يه‌عدّه‌ای که عاشقانه ماچ‌مون می‌کردن! دکتر اکبری، حسين‌آقا استادم، و خيليایِ ديگه. دکتر که توُ پنجاه‌سالگی‌ش جوون‌مرگ شد و داغِ‌ش به دل‌مون موند... حسين‌آقا استادم زنده باشه، هزارسال!
يادِش به خير، همين بارِ آخری، سه‌سال و چن‌ماهِ پيش، که برا بدرودِ هميشگی رفته بودم ولايت و حسين‌آقا استادمو ديدم، لُپّایِ تراشيده‌یِ پيرمو همچی محکم و پرسروصدا ماچ کرد که نگو و نپرس!
بعله آغا! روزگاره ديگه... خيلی فرق کرده... اسمِ‌ش روشه: ر..و...ز...گ...ا...ر!! مردم‌م که کلّاً نعم‌الزّوال شده‌ن همه! پسرِ پومزده‌ساله‌ی عينهو هلو رو که عاشقانه ماچ نکنن، ببين ديگه چقدر واويلاس! چقدر تنزّل احساس واقع شده! چقدر ... چی بگم... اصلاً انگار که عشق و صفا و لوطی‌گری و مرام، کلّاً مرده!
هی! هی! هی! يادِت به‌خير، قديم!!!

و لهُ ايضاً، شاعر، همين السّاعه، چه نيک فرمايد:

هان! پسر! ما نمرده‌ايم؛ بيا
که لب‌ات را ز بوسه، خون بکنيم
پس، به‌رغمِ زمانه‌یِ عنّين
هرچه خواهی، هلو! همون بکنيم!!
عرق و ساندويچ و باغ و، خلاص‌ص‌ص
مست و پاتيل و... آخ‌خ‌خ جووون!! ب ک ن ی م!!!


پنج‌شنبه، 17 بهمن 1392؛ 6 فوريه 2014

پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2014/02/yade_tabase_qhadim.pdf

Sunday, February 09, 2014

دهش نزدِ ايرونيون است و بس!!!!

عجب! عجب!
از يک آغايی که با صدای امريکا مصاحبه می‌کرد (شايدم فی‌فی‌سی بوده؛ يادم نيست)، شنيدم که می‌گفت سی و چند درصد از مردمِ روسيّه، با خرجِ يک‌ميليارد دلاریِ پوتين‌خان برای ساختِ قرارگاه المپيک زمستانی، شديداً مخالف‌اند و به آن اعتراض دارند...
جماعت تا اين‌حد خسيس و يک پولی و ناخن‌خشک، به عمرم نديده بودم...
آخه يک‌ميليارد دلار هم شد پول!؟

بعد يادم آمد که چندسال پيش وقتی حماس عروگوزِ زيادی کرده بود و اسرائيل و امريکا و چند کشورِ اروپايی، کمک‌هايشان را قطع کرده بودند، آن نرّه‌خرفستر (اسماعيل هنيه) آمد تهران و، زِزِزِرت، نقداً و با عذرِ شرمندگی، 250 ميليون دلار ريختيم تویِ حلقومِ قدسی‌اش، و فرموديم: الباقی تا يک‌ميليارد رو هم به‌زودی کِخ می‌کنيم، جنابِ حضرتِ اسماعيل عليک‌السّلام!!

تازه، اين، ارقامی‌ست که منتشر می‌شود؛ وگرنه ما کجا و خسّتِ 250 ميليون کجا!؟ زيرِ دوسه‌ميليارد در سال، اصلاً در شأنِ قدس‌الگوزِ ما نيست که نيست...
و اصلاً، مگر فقط همين يکی بوده؟ ما اين قدر ازين ميلياردهایِ چُس و ناقابل بخشيديم؛ اين قدر داديم به اين و اون، که سولاخ‌فسق‌مون، دور-اجّون دور-اجّون شده دروازه!!!

حالا من مونده‌م که اين سی و چند درصد امّتِ روس، واقعاً چه‌قدر بايد يک پولی باشن که يک ميليارد دلارِ چُس و ناقابل، اون‌م توُ مملکتِ خودشون خرج بشه و، اين قدر خشتک به کلّه بکشن و قال‌قال کنن! خاک بر سرا!
فکر کنم اينا مرحومِ مغفور جاودان‌ياد هارپاگون رو برده‌ن خلا، عن‌شو يه‌جا هورت کشيده‌ن!!!

الکی نبوده که زنده‌ياد هومر در کتابِ ايلياد، در وصف‌مون فرموده:
دهش نزدِ ايرونيون است و بس!!!!

http://www.hambastegi-iran.org/spip.php?article3156
::::
http://www.radiofarda.com/content/o1_detail_of_iran_aid_to_hanieh/367112.html
http://www.radiofarda.com/content/o1_iran_more_aid_to_hamas/381415.html
http://www.bbc.co.uk/persian/news/story/2006/04/060416_jb-iran-palestinians.shtml

http://fa.wikipedia.org/wiki/کمک‌های_مالی_و_وام‌های_خارجی_دولت_محمود_احمدی‌نژاد

Saturday, February 08, 2014

"اعتصاب درمان"، قمار مرگ و زندگی که زندانبانان پدرم را مجبور به آن کرده‌اند

دوستانِ عزيز و بزرگوار!
جانِ بزرگ‌انسانی دلاورمرد و بی‌مانند، محمّدرضا پورشجری (سيامک مهر)، در معرضِ خطرِ جدّی‌ست...
عاجزانه درخواست می‌کنم:
به‌هرگونه‌یِ ممکن (در سايت و وبلاگ‌ها، با ايميل، و هر شکل و شيوه‌یِ ديگر که خود می‌دانيد) در نشر و بازنشرِ اين فريادخواهی بکوشيد.
باشد که نهادها و سازمان‌هایِ مدافعِ حقوقِ بشر، گامی از سکوت و ادّعا فراتر نهند؛ پيش ازآن‌که دير شده باشد...

م. سهرابی


"اعتصاب درمان"، قمار مرگ و زندگی که زندانبانان پدرم را مجبور به آن کرده‌اند
«اعتصاب درمان پدرم تنها تيتر خبری گذرا و يک‌روزه نيست، خطر جانی او جدی است و در وضعيت حاد جسميش اين را نمی‌شود اعتصاب درمان ناميد! او دارد با جانش بازی می‌کند! قمار و بازی مرگی که مسؤلان زندان و دولتمردان جمهوری اسلامی ايران او را وادار به آن کرده‌اند...»

بيش از سه سال و نيم است که پدرم –محمدرضا پورشجري- را به‌صرف بيان عقايد و نظرات خود در وبلاگ شخصيش، بدون حق دفاع از خود و داشتن وکيل و برخورداری از حقوق اوليه، اساسی و انسانی –که هر زندانی به‌فرض ارتکاب جرم از آن برخوردار است- در حبس نگه داشته‌اند. شکنجه‌های روحی و جسمی و شرايط حاد جسمي، او را مجبور کرد که در زندان دست به خودکشی بزند، که خوشبختانه نافرجام ماند (هرچند که با فشارهای مضاعفی که در طی اين مدت به وی روا شده، مرگِ ذره‌ذره با زجر از هر خودکشی يا اعدامی تلخ‌تر بوده است)

از يک سال و نيم پيش پدرم را بدون اعلام هيچ دليلی و به‌بهانه‌ی دروغين انتقالش به بيمارستان از زندان رجايی شهر به ندامتگاه مرکزی کرج –که فاقد بند سياسی بوده و محل نگهداری مجرمان خطرناک و سابقه دار است- منتقل می‌کنند. اينک ايشان در شرايط اسفبار و بسيار هولناکی به‌سر می‌برند و علاوه بر بيماری حادِّ قلبی و پروستات، به‌تازگی مشکل بينايی و قند خون نيز به دردهای جانکاهِ پدرم افزوده شده است.

مأموران زندان اما بجای انتقال او به بيمارستانی خارج از زندان برای پيگيری بيماری او (و درحالی‌که پيشتر پزشکان بند مداراک پزشکی دالِّ بر عدم تحمل کيفر و نياز مبرم به عمل قلب را ارائه داده‌اند) از نظر روحی نيز پدرم را شکنجه می‌دهند و با انتقال‌های هفتگی بی‌مورد و بدون پيگيری عمدی به بيمارستان با دستبند و پابند و سپس برگرداندنش به زندان، سبب فشار بيشتر روحی و جسمی بر وی می‌شوند. درحالی‌که به‌دليل بيماری قند خون در پی هر بار انتقال پدر با پابند، زخم‌های دور پايش وضعيت بسيار بدی پيدا می‌کند.

در پی اين فشارها، پدرم اعلام کرده است که ازاين‌پس نه تنها با مأموران به بيمارستان نخواهد رفت، بلکه دست به اعتصاب درمان و عدم مصرف داروهايی که ماهيتش را نمی‌داند، می‌زند.

من پيش از هر زمان ديگری نگران سلامتی و به‌خطر افتادن جان ايشان هستم، با توجه به اين‌که سابقه‌ی دوبار سکته‌ی قلبی در زندان را نيز دارد، اعتصاب درمان –که تنها ابزار دست پدرم برای اعلام اعتراض به وضعيتش است- بسيار خطرناک و جان‌فرسا است.

اعتصابِ درمانِ پدرم، تنها تيتر خبری گذرا و يک‌روزه نيست، خطر جانی او جدی است و در وضعيت حاد جسميش اين را نمی‌شود اعتصاب درمان ناميد! او دارد با جانش بازی می‌کند! قمار و بازی مرگی که مسؤلان زندان و دولتمردان جمهوری اسلامی ايران او را وادار به آن کرده‌اند.

هرگونه خطری که جان محمدرضا پورشجری را تهديد کند، مسؤلش رهبر جمهوری اسلامی و رييس دولتی است که حلقِ پر از لحنِ اعتدال‌گرايانه، مدبّرانه و اميدبخشش، گوش خلق را پر کرده است. رييس‌جمهور اين دولت چطور می‌تواند شعار اعتدال بدهد، بی‌آن‌که حتا يادی از مشکلات و مصائبِ امثالِ پدر من کند و گامی در جهت بهبود وضعيت بردارد؟!

گاهی در مصاحبه‌ها و گزارش‌ها که از بيماری‌های پدرم ياد می‌کنم، با خود می‌گويم که يک انسان چطور می‌تواند در شرايط جهنمی زندان با اين‌همه بيماری دوام آورده، مبارزه کرده و هنوز لحن پُرصلابت و قوی ايستادگی را حفظ کند؟

85 درصد از رگ‌های قلبی‌اش دچار انسداد شده، قند خون بالا، مشکل بينايي، ورم پروستات، ديسک کمر، سنگ کليه، سينوزيت مزمن، و دريغ از رسيدگی و درمان ابتدايی يکی از آن‌ها!...

از 25 دی‌ماه، در پی رفت و آمدهای بی‌ثمر به بيمارستان‌های مختلف و تنها برای رفع تکليف، پدرم از رفتن به بيمارستان خودداری نموده و خواستار اين شده که تنها نزد دکتر قلب خود -آقای تقی‌زاده- در بيمارستان رجايی عودت داده شود. اما تاکنون هيچ توجهی به اين خواسته‌ی او نشده است.

درحالی‌که وضع جسمی ايشان رو به وخامت می‌رود و در چند روز گذشته با حالت تهوع شديد و سرگيجه‌های فراوان و لمس و بی‌حس شدن پاها مواجه شدند، بيم آن می‌رود که در ادامه به وضعيت خطرناکی منجر شود.

اين‌همه شکنجه و عذاب برای چيست؟ محمدرضا پورشجری تنها نويسنده‌ی وبلاگی بوده که نظرات شخصی خود را در آن درج می‌کرده است!
تنها هدف او استفاده از حق آزادی بيان و انديشه و اصرار و پافشاری برای اين حق بدون هيچ حصر و استثنايی بوده است؛ چيزی که حق هر فرد است و بايستی شنيده شود...

8 ماه انفرادی و شکنجه، تبعيد به بند جرايم خاص و اشرار، هم‌سلولی بودن با قاتلين، منحرفين جنسی، کودک‌آزاران، زورگيران و... زندانی را برای مداوا با دست‌بند و پابند به خارج از زندان بردن، در راه به‌بهانه‌ی واهی از صف خارج‌کردن و شوک برقی زدن و بدون درمان به زندان بازگرداندن و دو شب بدون غذا و محل خواب در قرنطينه نگه‌داری کردن!... اين‌ها مجازات کسی است که تنها می‌نوشته و ابزارش قلمش بوده است!؟ اين‌ها را چه می‌توان ناميد؟ عدل و رأفت اسلامی يا اعتدال و تدبير و اميد دولت؟!...

عميقاً نگران وضعيت حاد جسمی پدر خود هستم و از تمام نهادهای بين‌المللي، فعالين حقوق بشری می‌خواهم که در زمينه‌ی نجات جان پدرم –محمدرضا پورشجري- اقدام عملی و مؤثری انجام دهند و به دولتمردان جمهوری اسلامی ايران نسبت به خطر جانی که او را تهديد می‌کند، هشدار می‌دهم.

ميترا پورشجري
7 فوريه 2014

&
https://www.facebook.com/Mitra.Pourshajari/posts/595769247184701?stream_ref=10
}
انگليسی:
http://www.gatestoneinstitute.org/4164/iran-silent-executions

پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2014/02/etesabe_darman_poorshajari.pdf

Sunday, February 02, 2014

حبل‌المتينِ کونِ حکومت رها مکن!

نوری‌زاد: رفتن يا نرفتن خامنه‌ای، مساله اين است!
در آستانه سال‌گرد انقلاب ۵۷، محمد نوری‌زاد، از منتقدان علی خامنه‌ای و محمود احمدی‌نژاد، با انتشار نامه‌ای سرگشاده با عنوان «رفتن يا نرفتن [خامنه‌ای]، مسئله اين است!»، ضمن برشمردن بی‌کفايتی‌های رهبر جمهوری اسلامی در ۲۲ بند، «هديه‌ای برای اين روزهای تلخ» خامنه‌ای «از جنس لبخند، اميد و سرفرازی» پيشنهاد داده و يک «راه گشايش» به او نشان داده و از وی خواسته است که طی يک قرارداد با مردم ايران، «داوطلبانه و آبرومندانه و بی‌سر و صدا – هم‌چون کيخسرو - به اسم استراحت و عبادت از رهبری کنار برود...

کاملِ متن:
https://khodnevis.org/article/55093#.Uu7RUz2Sz7R
و در سايتِ حضرتِ خودش:
http://nurizad.info/?p=23769
در حاشيه‌یِ نامه‌یِ 22 مادّه‌ایِ حضرتِ آسيدممّدآغا نوری‌زاد (ادام‌الله زِرتهُ ‌و پِرتهُ)

آه! نوری‌زاد! نوری‌زاد! نووووری‌ی‌ی‌ی‌زااااد!
اين "کيسه‌یِ خليفه"ی ما، بازهم پُر است...

خواهی، جهان و هرچه درو هست هم ببخش
اين يک‌وجب خرابه‌یِ ايران، چه درخور است!

ده کونِ پاره‌پوره هم از سویِ من، بده
کاين ننگ نيست؛ موجبِ وجد و تفاخر است!

مخلَص... اراده کن که چه بايد دهی؛ بده!
تا نشنويم حضرتِ آقات دلخور است!!! [1]

...
هان! کونِ‌خر! نفهم! تو کی می‌رسی به فهم! [2]
زين‌سان که عن به مغزِ گه‌ات در تبلور است

گر روشنِ زمانه تويی، تف به نور و روز
وی خوش شبی که نطفه‌یِ وی از تحجّر است

حرفِ فنایِ نکبتِ قدس ازچه مر تو را
در کونِ گوش، خرزه‌یِ حبِّ نشادر است!؟

حبل‌المتينِ کونِ حکومت رها مکن
ورنه، تمام، رشته‌یِ نانِ تو لابُر است!!

زين سی‌وپنج سال چَرِش، خوفِ محوِ دين
بر خاطرِ نزيهِ تو گردِ تکدّر است

گنداکِ هرزه‌لایِ وجودت، خلا خلا
عمقِ وَقَح، که خارجِ حدِّ تصوّر است

ای چُس! تو از زبانِ خودت گوزگوز کن
داريم خود زبان! تو سرت اندر آخور است!

شنبه، 12 بهمن 1392؛ اوّلِ فوريه 2014

&
نامه‌یِ 22 مادّه‌ایِ نوری‌زاد به امام خامنه‌ای
https://khodnevis.org/article/55093#.Uu2ivj2Sz7T
http://nurizad.info/?p=23769

?
پابرگ‌ها:
[1] در نخستين انزالِ کامل، اين مصراع و مصراعِ نخستِ بيتِ دوّم، يک بيت بود.
خواهی، جهان و هرچه درو هست هم ببخش
تا نشنويم حضرتِ آقات دلخور است!!!
چهار مصراعِ ميانه‌یِ اين‌دو، روزِ دوشنبه، 14 بهمن، انزال و درافزوده شد!
[2] وجهِ اصلی و نخست، که از بيمِ اخلاقيّون، با وجه‌المتن بَدَليده آمد:
کُس‌بی‌بیِ نفهم! تو کی می‌رسی به فهم؟

$
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2014/02/hablolmatine_koon.pdf

جوانی من از کودکی ياد دارم!

جوانی من از کودکی ياد دارم! [1]
آن‌هم ما نسلِ خرد و خاکشير و خاکستر و دود و کُلدود!!!
اصلاً نفهميديم کی جوان بوده‌ايم؛ و برایِ همين است که هنوز همچنان -به‌وهم‌اندر- جوان مانده‌ايم!!!

رفتم که اين دوسه کلام کامنت را بيندازم ذيلِ نوشته‌یِ نوستالژيستيکالِ دوستِ عزيز و نازنين‌ام جنابِ آقای م. ر. ع.؛ و ازناگاه، ملتفت شدم که اندککی شعرم گرفته! نگاه کردم، ديدم الهام‌باجی (مشهور و مُعَنوَن به: جنّ‌الشّعرا) ايستاده‌اند و با خنده‌یِ نمکينِ هميشگی‌شان می‌فرمايند: می‌خوای چند بيت همی‌ت اندرسپوزم!؟ گفتم: بانو! خود دانی که ما ايدون از سپوزوارانِ قديم شماييم... لطف می‌فرماييد!
فرمود: پس، برو که رفتی! دکمه‌ها رو داشته باش!!

پيرْجوانانِ نديده شباب
گم‌شده در دوزخِ اين انقلاب
خسته‌یِ اين ديوِ دهن‌گاله‌ايم
نسلِ بلاديده‌یِ جزغاله‌ايم
هيچ نديده به همه عمرِ خويش
غيرِ غم، اين همدمِ پَرچِ سريش
قصّه‌یِ ما، قصّه‌یِ تلخاک بود
دفتری از روزِ ازل چاک بود
چرخ، چو شد نوبتِ ما، چپّه گشت
سيلِ فنا آمد و از سر گذشت
تازه شده واردِ تين‌ايجری
غرقِ توهّم، به دوصد کُرکُری
واهمِ تغييرِ جهانِ بشر
پاک ز کريّتِ منطق به‌در
رشته‌یِ درس از کف‌مان در شده
منبریِ عنتر و منتر شده
منگ، ز تبيينِ جهان دم زده
نوبتیِ ضحکه، دمادم زده
داده بدان کهنه‌مَلوطک، فسار [2]
رفته، درافتاده به سجن و اِسار
خود شده در چادر و بگريخته
ديو، ز ما، خونِ نِقَم ريخته
دفترِ هستیِ سيه از انگِ ديو
زخمی و نالان، به کف و چنگِ ديو
ای شده با کينِ هيولا دچار
اشترک‌ات بايد اگر، گِل بيار!!

مامِ وطن، زار و پريشان، مچل
غرقه به‌خون، رفته به قعرِ هچل
جنگ و فساد، عربده و ريو و رنگ
برده رمق، ريخته بر جان شرنگ
در سرِ ما، مانده سُويدا نهان
پير شده‌ستيم؛ نبوده جوان!
خاطره‌ای هست، ز عهدِ صبا
ورنه کجا ما و، جوانی کجا؟!!

بامدادِ جمعه، 11 بهمن 1392؛ 31 ژانويه 2014


https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/431558873641804?stream_ref=10

?
پابرگ‌ها:
[1] از ابوطاهرِ خسروانی‌ست که در قطعه‌ای منسوب به فردوسی، به‌تضمين آمده.
[2] وجهِ اوّليّه: در پیِ آن کونیِ نيرنگسار

a
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2014/02/javani_koja.pdf