Sunday, July 24, 2011

هوشِ گشاد!

نقدواری بر دعویِ «فرماندهیِ هوشمند در فرگشت [تکامل]»

کون‌دريده "ديوِ دين" از هر طرف
رخنه می‌جويد که راهی وا کند
چندصد مليون، زمان بگذشته است
تا طبيعت، خويش را والا کند!
آن‌که گويد: با تکامل "هوش" بود
پاسخِ ما را بگو پيدا کند:
علّتِ اين لفت‌دادن‌ها چه بود؟
خواست خود را نزدِ ما رسوا کند!؟
بوده ايزد اين‌قَدَر يعنی گشاد
کاين‌همه اين‌پا و هی اون‌پا کند!!؟


يک‌شنبه، 2 اَمرداد، 24 ژوئيّه 2011

متن (عکسی؛ فونتِ بدر)

Saturday, July 23, 2011

هر جمله‌ی من، ناقض کسشيرای قبلی‌ست!

عجب دنيای وارونه‌ای‌ست!
اين خانم انگار قرص و کپسول «توليد کسشير» خورده بوده، يا بلکم يگ‌ده‌تا آمپول‌گاوی «چرت و پرت» رو، به‌ش يه‌هو يگ‌جا، زززرت چيز کرده‌ن...!
بايد يک نوبل جهانی يا بلکم کهکشانیِ «هر جمله‌ی من، ناقض کسشيرای قبلی‌ست» نيز به اين بانو چپانده می‌شد، که مع‌الاسف گويا نشده!
افشوش...!!

«پول»؟!؟!؟ «ملّی»!؟!؟!

مگر برای سرزمين الله‌زده‌ی ما، «پول»ی مانده؟ «ملّ»ی مانده؟!
گويا بزرگواران، ايران الله‌زده‌ی نابودشده، اين ويرانه‌ی قرون و اعصار را، با ايران سده‌ی ششم پيش از ميلاد عوضی گرفته‌اند... بايد «داريوش»ی باشد که «داريک» داشته باشيم!
وآنگهی، به فرض که «دارا»-«داريک» برگوزيده شود، آيا اين خود موجبی ديگر از برای «حمق عميق رگ گردن» ما «مفلوکان هميشه در پلغوت مانده» نخواهد بود!؟
مجالی برای انديشيدن به اين فقرات نامربوط نيست. اگرچه بسيار خوش‌خيالانه‌ست که اينک هنوز «چيزی ازآن برجای ماندن» را نشخوارِ پندار کرده‌ايم و، می‌کنيم؛ به‌زودی از ايران ما –به‌راستی- هيچ برجای نخواهد بود...

http://drshahinsepanta.blogsky.com/1390/04/25/post-637/

Tuesday, July 19, 2011

کلمات قصار (1)

اثبات-انکار «وجود-عدم» خدا همان‌قدر ضروری‌ست که اثبات-انکار اين سخن نغز که فی‌المثل بنده فرموده باشم: توجّه! توجّه! همين کهکشان راه شيری، قلفتی، توی کون من است!!

Sunday, July 17, 2011

برخيز که وقت خيز رستاخيز است!!

نخست اين را بخوانيد:
http://eagleofiran.com/faq.htm

$
و اينک غزل‌واره‌ی طنز من:
برخيز که وقت خيز رستاخيز است!!
(از زبان نظام اقدس الهی؛ که از رستاخيز ملّت بزرگ ايران غش کرده!)
ای وای که سرنگون شدم من
از تخت ستم، نگون شدم من
چون وعده‌ی رستخيز داديد
گر شير بُدَم، جبون شدم من
از دست شما خردگرايان
آشفته‌ی صد جنون شدم من
از بس که مرا قچار داديد
بيچاره، سقط، زبون شدم من
تا گنبد قدس من بگاديد
اسطوره‌ی واژگون شدم من
تا چند همی به من چپانيد؟
والله که درد کون شدم من!
از بس که تظاهرات کرديد
کشته شده، غرق خون شدم من
تا کی بکشيد و، من نميرم!؟
مُردم؛ به کفن درون شدم من!!
دست از من دربه‌در بداريد
کز ميّت هم فزون شدم من
چونان که ز کون برون جهد گوز
از کون جهان، کنون شدم من
...
آری به خيال و خواب بينيد
کز کشورتان برون شدم من!!

Friday, July 15, 2011

قبيله‌یِ عشق (غزل‌واره)

پيشکش به همشهریِ نازنين‌ام، دوستِ عزيز: جنابِ حميد حقّی
بيا که گنج‌نشينان فقير می‌نشوند
وگر شوند، خدا را، حقير می‌نشوند!
اگرچه تيرِ ستم بر نشانه‌یِ دلِ ماست
يلانِ عرصه‌یِ عشرت، اسير می‌نشوند
زند ز چشمه‌یِ دل، خون برون، که مردمِ چشم
بدين غبارِ غم، ابرِ مطير می‌نشوند!
قلم شکسته و، کاغذ دريده باد، اگر
به عرضِ قصّه‌یِ شوق‌ات، دبير می‌نشوند
ز برجِ دل، ندهم سر، کبوترانِ خيال
اگر به بامِ تو دلبر، سفير می‌نشوند
بيا به بيشه‌یِ اندُه، محک زنيم به خويش
که روبهان بگريزند و، شير می‌نشوند!
وگر به ساحه‌یِ عشرت، به حالِ خود باشی
به مَی قسم، که غمان بر تو چير می‌نشوند!
دلاورا! به دل انديشه ره مده به‌عبث
تو از قبيله‌یِ عشقی؛ که پير می‌نشوند!


×××
م. سهرابی
پسينِ پنج‌شنبه و بامدادِ آدينه؛ 23 و 24 تيرماه؛ 14 و 15 ژوئيّه‌ی 2011
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=229995103701553&set=a.176158782418519.44613.100000731969074&type=1&comments

Thursday, July 14, 2011

روضة‌الصّفا، مجلس اوّل: تَهمَتَه!!

روضة‌الصّفا، مجلس اوّل: تَهمَتَه!!
(Tahmata)

روزی بود، روزگاری بود.
ده بزرگی بود يا شهر کوچکی، هنوز باستان‌کاوان و برپژوهندگان بدان پی‌نبرده‌اندند...
امّا، اين فقره کاملاً برپژوهيده شده که توی اون ولايت،
مرتيکه‌ای بود و
زنيکه‌ای.

هر-از-گاهی، مرتيکه می‌رفت خونه‌ی زنيکه و، دستی به چپ‌وچال هم می‌کشيدند و؛ بعدش‌م: ازون کارای بدبد؛ که امروز روز به‌ش می‌گن: خوب‌خوب!
يه‌روز که اين مرتيکه‌ی داستان ما رفته بود خونه‌ی زنيکه‌ی داستان،
دستی به چپ‌وچال هم کشيدند و، لبی و لوچه‌ای و...
حينی که مرتيکه‌ی داستان داشت تمبون گل‌گلی زنيکه‌ی داستان عشقی در حال روايت رو درمی‌آوُرد،
زنيکه‌ی داستان،
معلوم نشد از روی لوندی و ناز و عشوه‌ی خرکی بود، يا من‌باب امرِ خطير اطّلاع‌رسانی؛ يا يحتمل: محض گلايه از روزگار و، فضولی فضلا،
که رو کرد به مرتيکه‌ی داستان و، گفت:
مِدِنِن که ايـ همسِده‌ها پُش‌سَرِتا حرف مِزِنَن؟
مرتيکه‌ی داستان که حالا تمبون زنيکه‌ی داستان رو درآوُرده بود و پرتاو کرده بود گوشه‌ی اتاق و، دست‌ش –بی‌ادبيه- به پروپاچه‌ی زنيکه‌ی داستان ورمی‌رفت و، می‌رفت توُ دل زنيکه‌ی داستان، گفت:
نه. حالِ چه مِگَن که حرف مِزِنَن؟
زنيکه‌ی داستان، گفت:
خب دِگَه حرف مِزِنَن... مِثِلاً مِگَن که شما مِيِن دِ خَنَه‌ی مو...
مرتيکه داستان که حالا داشت وارد قضيّه می‌شد، گفت:
خب مو مِيُم که مِيُم؛ به اونا چه ربطِ دِرَه؟
زنيکه‌ی داستان درحالی‌که پاهای‌اش را بالا می‌بُرد، گفت:
خب، مِگَن که شما مِيِن با مو ازو کارا مُکُنِن... که يعنی خدایِ نِکِرده مو و شما با هم چيزِم؛ چِز مُکُنِم؛ يعنی شما با مو –وای! مو خجالت مِکِشُم؛ مِگَن که- کار ناشرع مُکُنِن...

مرتيکه‌ی داستان که حالا کاملاً سوارِ کار بود و، بفهمی‌نفهمی شروع به فسق کرده بود، همون‌جور که به قول علما «می‌زد»، به همون آهنگ پس و پيش شدن‌های پرحرارت شديداللّحن، ورد گرفته بود و، پی‌درپی اظهار برائت می‌کرد و، از ته حلقوم، بريده‌بريده می‌گفت:
تَهمَتَه!
تَهــمَـــتَه!!
تَهــــمَــــــتَــــــه!!!

به اين بهانه: در ستايش سردار مدحی!

به عبارت ديگر: گفتگو با عليرضا نوری‌زاده



کنون کاو به خانه شده رهنمون
بخنديده بس بر اپوزيسيون
به منزل، بساطی چو برپا کند
به گرزآتشين شور و غوغا کند،
ازين دور، بهرش دعايی کنم
"خدايا" "خدايا" "خدا..."يی کنم
بخوانيد با هم، دعا را، بلند
(که سردارِ چونين، به گيتی کم‌اند)
:
اگر شيره‌ترياک سازی حرام
به اهل خرابات، از خاص و عام
به مدحی، بهل يک‌صد و بيست بست
که بس کاسه‌کوزه به‌هم درشکست!!

حضرت چامسکی

اوّلاً معنی «گفت‌وگو» را فهميديم (که در آن لازم نيست «گفت» و «گو» درکار باشد؛ اصلا و ابدا!)، و ثانياً فهميديم که اين حضرت چامسکی به‌قدر يک سوسک هم حالی‌ش نيست، مرتيکه!
باور نمی‌کنيد، بفرماييد، اين‌هم چرت‌وپرت‌های‌ انديش‌گوز بزرگ جهانی‌تان:

http://www.sarbazan.org/index-Dateien/Page435.htm

گوز، امّا چه محکم!

نخست اين نوشته را بخوانيد:
http://enghelabe-eslami.com/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1/13624-2011-07-13-07-45-09.html

و نظر من:
نويسنده‌ی اين قلم‌فرسايی (از جنس صدتا نيم‌غاز) نيز، هنوز و کماکان، در بدترين شکل توهّم به‌سرمی‌برد، و نظام اقدس الهی را يک «حکومت» می‌پندارد!!
پايه‌هايی که شما (بنا به توهّم «حکومت‌پنداری» اين "نظام قرآنی هزاروچارصدساله") ازآن سخن می‌گوييد، نه امروز، که از همان روز نخست، بر گوز بنا شده بوده؛ و با اين‌حال، سی‌وسه‌سال دوام کرده!
چه گوز ازهم‌پاشيده‌ی متناقضِ محکمی!!!

Wednesday, July 13, 2011

آره، مدلِ جديده؛ چونه هم داره!!

دِ نخندين ديگه!
چيه؟ تسبيح چونه‌دار نديدين!!؟
حالا می‌بينين!

فی يوم اربع، شهر تير و جوئيّه، سنه‌ی 1390 و 2011.
عثمانیِ قديم؛ نوشهير.

با چُنين دوستان...

پوزش مرا بپذيريد که آرام و پسندانه سخن‌گفتن نياموخته‌ام، و چکيده‌گوی و بی‌پروا (شما بگوييد: لُک‌انداز و بی‌ادب) بارآمده‌ام.
ترس و واهمه را هم نمی‌شناسم؛ اگرچه به‌درستی بدانم (هم‌چُنان‌که می‌دانم) که توانِ يارو طرف، چونان پایِ پيل است و، من، مورچگکی خرد و بی‌پناه بيش نيستم...

درباره‌یِ سياوشِ اوستا می‌گويم...
درباره‌ی سياوشِ اوستا می‌گويم و، برساخته-آفريده‌یِ او: "وصيّت‌نامه‌یِ شفاهیِ شاه‌زاده عليرضا پهلوی"!!
به اين دو نشانی:
http://youtu.be/qQU9GeJteU0
http://youtu.be/RFbriSWmbAo

و اينک، سخن‌ام؛ چکيده و بی‌پروا؛ بی‌بيم و بی‌هراس:

اين برخودنهاده‌یِ دو بلندْنامِ خردِ ايرانی، به‌راستی زنجيری محض است. به شيطان سوگند اگر گزاف گفته باشم...
با چُنين دوستان که ما داريم
دشمنان را، بگو غلاف کنند!!


م. سهرابی
21 تيرماه، 12 ژوئيّه 2011

جو و گندم

برگی از ديوان ماعر پرريخته‌ی معاشر، سر سنت ميتيلاتوس قدّيس بزرگ اعظم

و لهُ ايضاً:
(در فرارسيدن پيری زودهنگام فرمايد)
:
گفت طبع‌ام، چو ديد ريش و سرم
نيمه‌ای همچو برف و، نيم، ذغال
دير نَبْوَد ز دشتِ پايين نيز
جو و گندم همی‌کنی به جوال!!

Monday, July 11, 2011

چه زرتشتِ غشنگِ عليه‌السّلامی!!

از دوستِ بسيار عزيزی، ايميلی داشتم با عنوانِ «چنين گفت زرتشت». فکر کردم بايد يحتمل لينکِ دانلودِ «چنين گفت زرتشت» نيچه-آشوری باشد، مثلاً.
امّا ايميل حاویِ موعظه‌واری بسيار عليه‌السّلام بود، که به نافِ زرتشت بسته‌کرده شده بود!
چند بيتی از ما در دفاع از آن بزرگ، که بسيار چيزها از وی آموخته‌ايم، از طبع خشکيده‌مان تراوش فرمودن گرفت؛ که با اين توضيح، به آن دوست نازنين، ريپلای شد.
مع‌الاسف، با خودمان گفتيم بد نيست دوستان فيض‌بوک (و ايضاً بلاگر) را هم به فيض برسانيم.
اينک، اين شما، و اين هم يادداشت و نظم فقير. (عيناً؛ با تغييری در عنوان!)

:
دوست عزيز!
اين سخنانِ گهربار هيچ ربطی به زرتشت ندارد. البتّه شما فقط «ناقل‌الميل» آن شده‌ايد. حواس‌تان باشد، اين‌روزها بازارِ «سخن‌بستن به بزرگانِ ايران» خيلی داغ شده؛ و اين فقره نيز، ازآن‌جمله‌ست...
وقتی ديدم، اوّل چند دقيقه‌ای مات ماندم...
زمانی، در سده‌هایِ نخستِ يورشِ رسولِ ريمنِ اهريمن (محمّدِ نبی‌الله)، تازيان کارشان اين بوده که سخنانِ بزرگِ بزرگانِ ما را (و ازآنِ يونانيان و هندوان و عيسويان و غيره و غيره را) بدزدند، و با يک «قال...» به نامِ ريدگانِ اهريمن (يعنی همان اولياء‌الله‌شان) بنويسانند... و حالا دوباره انگار «دورِ برگشت» بازی شروع شده!!
بعد که کمی از بهت به‌درآمدم (اگرچه اين‌روزها در اوجِ بدحالی به‌سرمی‌برم...)، اين چند بيت را سروده‌کرده نمودم. اميدوارم خوش‌تان بيايد، و اگر دوست داشتيد، به ديگران هم فرستان کنيد...
م. سهرابی
‏07‏/11‏/2011‏ 06:57:20 ب.ظ
چه زرتشتِ غشنگِ عليه‌السّلامی!!
^^--^^--^^-
خبرت هست که توفان شده است؟
کارِ آشفته به‌سامان شده است؟
خبرت هست که زرتشتِ مهين
رفته و، پاک مسلمان شده است؟
بيست و يک نسکِ اوستای کهن
داده و، پيروِ قرآن شده است؟
می‌کند موعظه، مانندِ علی
صفدرِ بيشه‌یِ عرفان شده است؟
نيمه‌شب، ناله‌کنان بر سرِ چاه
بر کُسِ فاطمه گريان شده است؟!
باورت نيست اگر، اين سندش
که به ايميل، فرستان شده است!!

هذه‌الايميل:
از زرتشت پرسيدند زندگی خود را بر چند اصل بنا کردی
فرمود چهار اصل
دانستم رزق مرا ديگری نمی‌خورد پس آرام شدم
دانستم که خدا مرا می‌بيند پس حيا کردم
دانستم که کار مرا ديگری انجام نمی‌دهد پس تلاش کردم
دانستم که پايان کارم مرگ است پس مهيا شدم

Wednesday, July 06, 2011

زهی استاد اقتصاد!

گره کور خصوصی‌سازی در ايران (راديوفردا)
۱۳۹۰/۰۴/۱۴
فريدون خاوند، استاد اقتصاد در پاريس به راديو فردا می گويد «به گفته رييس اتاق بازرگانی ايران، ۸۷ در صد واگذاری ها، که به اسم خصوصی سازی انجام گرفته، واقعی نبوده. همين مساله مورد تاييد بسياری ديگر از کارشناسان اقتصادی جمهوری اسلامی است که ميگويند خصوصی سازی در ايران در واقع نوعی جيب به جيب شدن بوده از دولت به دولت يا شبه دولت. اصطلاحی هم هست که ميگويند بنگاه ها در ايران «خصولتی» شده، که اين ترکيبی است از خصوصی و دولتی.»
پنج سال بعد از صدور ابلاغيه آيت الله خامنه ای درباره پيشبرد خصوصی سازی، اين فرآيند هنوز در ابتدای راه خويش است. کارنامه خصوصی سازی در ايران، موضوع گفتگوی اقتصادی امروز راديو فردا است.
...
متنِ کامل
http://www.radiofarda.com/content/f3_privatization_economy_iran/24256112.html

?
بايد گفت:
خيلی باعث تأسّف است که استاد اقتصاد ما، اين‌چنين اندر چرت غفلت به‌سرمی‌برند!
توهّم محض خواهد بود اگر تصوّر رود که می‌توان در جمهوری اسلام، از چيزی با عنوان «بخش خصوصی» (به معنايی که می‌شناسيم) سراغ گرفت...
چون حوصله‌ی رديّه‌نويسی (نه نقد!) بر سخنان گهربار ايشان، عجالةً موجود نيست، لينک نوشته‌ای از افاضات پيشين فقير را اين‌جا می‌نهم...

کاروان ِ دزد زده
http://fardayerowshan.blogspot.com/2006/08/blog-post.html

اين‌ها مالِ ما بوده‌اند...

فيس‌بوک
ما خواهان بازگشت استانهای افغانستان، آذربايجان و بحرين به مام ميهن می‌باشيم
افاضه‌یِ فقير:
ملّت غيور افغانستان! ملّت عزيز آدربايجان! و ای آريائيان کهن بحرين!
لطفاً نشتابيد!
درست است که هم ششلول بسته‌ايم و هم شمشير خود را به مرگ شما آب داده‌ايم، و هم خنجر خون‌ريز به پر شال زده‌ايم،
امّا... لطفاً به صف بايستيد!
روزانه ده‌بيست هزار را که بيشتر نمی‌توانيم سر ببريم...
بايد صبر کنيد. ما می‌آييم، و شما را -ولو به‌جنازه- به ايران بزرگ آريايی باستان بازمی‌گردانيم.
نترسيد! ما در راه‌ايم...

https://www.facebook.com/msohrabi42/posts/230024233697668

پادشاه ستودنی ما

اين مناظره‌واره، اگرچه ده‌سال پيش انجام گرفته، امروزه نيز می‌تواند در شناخت راستين مدّعيان «روشن‌انديشی» راه‌گشا باشد.
پارگکی از نوشته‌های علی سينا را در اين چندسال گذشته، اين‌جا و آن‌جا خوانده بودم، و ايشان را آدم منطقی و روشنی تصوّر می‌کردم؛ امّا با خواندن اين مناظره‌واره، دچار حيرت شدم...

به فرموده‌ی شاعر:
با اين علما، هنوز مردم
از رونق مُلک نااميدند!ا

کسی که انسان بزرگی را به گفت‌و‌گو دعوت می‌کند، امّا از نخست بر اين بوده تا به وی اهانت کند، از روشنی هيچ بويی نبرده؛ ولو که شب و روز بر عليه تاريکی بنويسد...
نمی‌دانم در اين سال‌ها ممکن است ايشان به فهم رسيده باشد، يا نه؟

و درودی بگويم به شاه‌زاده رضا پهلوی؛ و شگفتی خود را اظهار کنم که چگونه در برابر اهانت‌های علی سينا، در اوج ادب و متانت رفتار کرده‌اند.

$
متنِ مناظره‌واره:
http://www.zandiq.com/articles/0000000336.shtml

آش...

مگه من صدبار به‌ت نگفتم: «اِری»جون! اين آش وامونده‌صاحابو اين‌قدر شور نکن...
خب، همينو می‌خواستی؟ حالا «خان» هم فهميده ديگه!ا

مراجعه بفرماييد:

اعتراض علی باباچاهی به بی‌سوادی سانسورچيان وزارت ارشاد
يک نويسنده گفته است که در شرايط کنونی ايران نمی‌شود کار مهمی در زمينه ادبيات انجام داد و همزمان علی‌ باباچاهی نيز به بی‌سوادی سانسورچيان وزارت ارشاد اعتراض کرده است.

علي باباچاهي، شاعر پيشکسوت و پژوهشگر شعر معاصر ايران گفته است که سانسورچيان وزارت ارشاد با اين پيش‌فرض سراغ کتابها می‌روند كه در شعر شاعران معاصر مشكل‌ وجود دارد.

اين شاعر در گفت‌وگو با ايسنا ادامه داده است: «اگر بررس‌هاي محترم وزارت ارشاد از مطالعه حرفه‌يي بيش‌تري برخوردار باشند، فضاي ادبيات كشورمان با شور و انبساط بيش‌تري همراه مي‌شود.»

متنِ کامل:
http://www.khodnevis.org/index.php?news=13480

Tuesday, July 05, 2011

نهادِ مردمی!!

از نهان‌ات، ای «نهاد» معتبر
نام تو، داده علانيّه خبر!
«آن يکی پرسيد اُشتر را که: هی!
از کجا می‌آيی ای اقبال‌پی؟
گفت: از حمّام گرم کوی تو
گفت: خود پيداست از زانوی تو!!»
...

ريد بايد با يکی قيف درست
در «نهاد مردمی» و، کرد پست
تا ازآن، مالند بر بام و درش
بهر شادیّ روان رهبرش!

بز گرفتستند ما را اين دو عن!؟
يا خل‌وچل گشته کلاً اهرمن؟!

با گشادی، کرده‌ای خود را مچل
رو دکان را رنگ و رويی ده، دغل!
ما خود استادان نيرنگ‌ايم و رنگ
خُم منه از بهر ما، شوت دبنگ!

کشف مکر خصم، چون در خون ماست
صد «نهاد مردمی» در کون ماست!


?
اگر کسی شک دارد، لينکّين محترمه‌ی ذيل را، قچارقچوری داده، و گوش هوش، هميدون، به سخنان «گه‌هربار» بزرگواران بدوزد!
http://youtu.be/rlhNnnp-lks
http://youtu.be/lh9C_NdjwA8

(و خود اين حضرت فروزنده باز، چقدر از دهان مبارک، نيک تيز می‌دهند!! اصلاً انگار به‌‌هيچ‌نحو توی باغ عقل و اين‌حرفا که نيست، بزرگوار! چرتايی می‌بافه –به‌ويژک در فايل دوّم-، که آدم از فرطِ فرتافرتِ خنده، فی‌الفور، و در احسنِ اوقات، به طريقه‌ی عديده‌ی «سقط‌گوز»، مرحوم می‌شوديم... روان‌مون شاد!!‌)

pdf

Monday, July 04, 2011

مارِ دوسر

گر دو سر داشته باشد ماری
جای حيرت نبود بسياری
گرچه در لحظه‌ی موعود وصال
کرد خواهند دو سر، جنگ و جدال
هردو خواهند به يک لحظه و آن
لب بگيرند از آن حور جنان
...
مشکلی نيست که آسان نشود
مار بايد که هراسان نشود!
هردو بايد بنمايند قبول
که قرائت چو شود اذن دخول
هر تُلُم، لب ز يکی سر باشد
لذّت هردو برابر باشد
يافت يک سر چو به آن کلّه، ظفر
سر ديگر، ببرد حظّ بصر
باز چون نوبت اين شد، دگری
نکند عربده و کلّه‌خری
که به زن، عيش منغّص گردد
از بله‌گفتن خود برگردد
گر چنين باشد، ای مار دوسر
زن رود هرشب جايی به دَدَر!!

دوشنبه‏، 13 تيرماه؛ ژوئيه‏ 04‏، 2011‏؛‏ 01:14:55 ب.ظ

&
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2011/07/mare_do_sar.pdf
منبعِ عکس:
http://iranianuk.com/article.php?id=65057

Friday, July 01, 2011

گزارش اين روزهای تلخ (1)

...
«من به راه خود بايد بروم.
کس نه تيمار مرا خواهد داشت؛
در پُر از کشمکش اين زندگیِ حادثه‌بار،
(گرچه گويند نه) هر کس تنهاست.
آن‌که می‌دارد تيمار مرا، کار من است.
من نمی‌خواهم درمانم اسير.
صبح، وقتی که هوا روشن شد،
هر کسی خواهد دانست و، به‌جا خواهد آورد مرا؛
که دراين پهنه‌ور آب،
به چه ره رفتم و، از بهر چه‌ام بود عذاب؟»
نيما يوشيج (مانلی)

×××
در بی‌پناهی محض، روز خود را نفرين می‌کنم...
اين‌روزها هيچ حال خوبی ندارم. تلخی تا اعماق وجودم را تسخير می‌کند. از سويی، به درک بسيار هولناکی نسبت به محال‌بودگی رهايی ايران و ايرانی رسيده‌ام؛ و از سوی ديگر، زندگی شخصی‌ام دچار آشفتگی و تنگنا و تلخی بی‌حدّوحصری است که توان تحمّل آن را ديگر در خود نمی‌يابم...
پيش ازين، تلخی و مرارت صد بدتر ازين را هم تحمّل می‌کردم و خم به ابروی‌ام نمی‌آمد، چرا که در تلخنايی بی‌پايان غوطه‌ور بودم؛ و آينده نيز جز چشم‌اندازی از همان تلخنای شوم و تباه نبود. امّا اکنون وضع فرق می‌کند. بعد از سال‌های سال، چشمه‌ی اميدی در دل‌ام جوشيده است که دست‌کم می‌توانم همسر و دو فرزندم را به سرزمينی امن برسانم؛ امّا در ميانه‌ی راه فرو مانده‌ام. نه راه پس مانده و نه راه پيش. پشت سر، زندان است و شکنجه و التماس مرگ (می‌دانم. مرا نمی‌کشند؛ کاری می‌کنند که خودم آرزوی مرگ کنم)، و پيش رو، اگر برسم: آزادی و زندگی و کار! همه‌ی آن چيزهايی که يک‌عمر در پی آن بوده‌ام و برای رساندن وطن‌ام به وضع ايده‌آلی که در آن اين چيزها برای همگان ما فراهم باشد، هستی‌ام را بر سر جدال با اهريمن نهاده‌ام.
پيش ازين تحمّل تلخی برای‌ام آسان نبود، امّا در توان‌ام بود؛ امّا اکنون ديگر نمی‌توانم.

...
برای نقّ‌ونال نمی‌نويسم؛ می‌نويسم تا به‌عنوان «سند» بماند. زندگی حتّی يک فرد عادّی نيز، جزئی از سند زندگانی عمومی ما مردم محسوب می‌شود، تا چه رسد به زندگی من، که همه‌ی عمرم را به پای کشورم ريخته‌ام... و اکنون، اين‌جا، در کشوری که نه کشور من است و نه قصد ماندن در آن را داشته‌ام و دارم، فرومانده‌ام؛ در حالتی که مرگ در برابر آن، به شوخی می‌ماند. اسير و فقير و درمانده و نوميد.

يک‌ماهی هست که ته جيب‌ام را مانند گنج نگهبانی کرده‌ام، و هرلحظه حواس‌ام بوده که مبادا دست‌ام بيهوده درآن رود و پشيزکی حتّی، بی‌جا بيرون آرد! فقط نان خريده‌ام و سيگار (به ارزان‌ترين وجه ممکن! در اين‌همه مدّت، هم‌وطنان سيگاری بسيار ديده‌ام؛ امّا يک‌تن نديده‌ام که توتون و سيگارپيچ استفاده کند!! شايد تک‌توکّی باشند؛ که بعيد می‌دانم)، و -احياناً گه‌گاه- بسکويت. و در همه‌ی اين بيست‌روز گذشته، شب و روز و دم‌به‌دم يک‌گوشه از ذهن‌ام –که بايد مشغول چيزهايی باشد که حاصل يک‌عمر مطالعه و تأمّل من است، و بايد ريز ريز به دکمه‌های کيبورد انتقال يابد- به‌کلّ مشغول اين بوده که: چه بايد بکنم؟ آيا ته‌مانده‌ی مرده‌ريگ پدری‌ام در طبس فروش خواهد رفت که هم زن و بچّه (آن‌جا، در فاصله‌ای که به هم می رسيم) اندککی نفس بکشند، و هم من اين‌جا از اين فلاکت کشنده بيرون آيم؟ آيا باز هم سروکارم به قرض‌گرفتن از خويشاوندم خواهد افتاد؟ و آيا اگر ناچار شوم، «نه» نخواهد گفت؟...

اين، يکی از دلايلی‌ست که من راه ايران و ايرانی به سوی زندگی انسانی و روشن را، کاملاً «بسته» می‌يابم. هم‌اکنون، چند ميليون ايرانی در کشورهای غربی به‌سرمی‌برند. برخی از ايشان (که اندک هم نيستند) هريک، هرماه، چندتای اين سيصد دلار را که مثلاً من دربه‌در، به‌طور موقّت، ماهانه، برای مثلاً يک‌سال به آن نياز دارم تا به فضای کار و زندگی برسم، خرج اتيناهای جورواجور می‌کنند! بر افراد عادّی حرجی نيست؛ منظورم به کسانی است که خود را مثلاً به‌اصطلاح «مبارز» و «وطن‌پرست» می‌شمرند!
بگذريم، که ايرانی هنوز کارها دارد تا به فهم اين نکته‌ی ساده برسد که در اين سخن چيزی از گونه‌ی «مسئله‌ی شخصی» وجود ندارد. شک ندارم که خواهند گفت: به‌به! ما پول بدهيم که ايشان دوره‌ی پناه‌جويی‌اش را بتواند طی کند!؟ که چی بشود؟

باز هم بگذريم...

ديشب دوباره با دندان‌درد گلاويز بودم. دندانی که به دهن‌ام نمانده. همين دوتکّه استخوان کج‌و‌کوله، و رديف‌به‌رديف ريشه‌های همچنان در لثه مانده، نوبه‌به‌نوبه، ادا و قشقرق درمی‌آورد!! سال‌ها بود از اين يک‌فقره درد رها بودم. دندان می‌پوسيد و اندک‌اندک می‌ريخت، امّا درد نمی‌گرفت! باز نمی‌دانم چه بر سرم آمده...
حدود نيمه‌شب خوابيدم، و صبح از 6 به اين‌سو، هر چنددقيقه يک‌بار، بيدار می‌شدم؛ و همين‌که خوب از وضع فلاکت‌بارم مطمئن می‌شدم، با آرزوی اين‌که بخوابم و ديگر برنخيزم، چشم‌های‌ام را می‌بستم... و ساعت هفت برخاستم؛ بدون اين‌که مرگ بر من ترحّم آورده باشد... زنده بودم، متأسّفانه! بله، زنده‌ام...
کتری را که گذاشتم، آمدم کامپيوتر را روشن کردم، و در «اوو» برای دوست‌ام (دوست عزيزی که اگر همراهی و کمک‌های او نبود، چه‌بسا تا به‌امروز هم طاقت نياورده بودم) پيغام گذاشتم: «سلام. آنلاين که شديد، اگر زحمتی نبود، لطف کنيد زنگی به ... بزنيد و بگوييد به حاج‌خانم بگويد برای اجاره، 5-4 روزی صبر کنند... متأسّفانه به مشکل برخورده‌ام.»

از قضای روزگار، همسرم نيز، در اين يک‌هفته، که سخت نياز به همدلی داشته‌ام، نتوانسته تماس بگيرد. اين چند بار آخر، ديگر کافی‌نت نمی‌رفت و از خانه‌ی يکی از خويشان وصل می‌شد. امّا چندروز پيش زنگ زد، تماسّی يک‌دقيقه‌ای، و گفت که فعلاً اينترنت‌شان قطع است؛ تمديد نکرده‌اند...

از دوستی هم که برای زمين طبس مشتری پيدا کرده بود، خبری نشده. حتّی حاضر شده بودم که خريدار دوميليون را نقد بدهد و بقيّه را در اقساط پانصدتومانی. اگرچه، چيزی نخواهد ماند که به درد من بخورد! رامين بايد وام‌های کوچک‌کوچکی را که در طول چهارسال دانشجويی گرفته، يک‌جا پس بدهد؛ چيزی حدود يک‌ميليون و پانصد (ما که دستی در بدن نداشته‌ايم که پول بفرستيم؛ و برعکس، بخشی از اين وام‌ها را که گرفته، برای ما می‌فرستاده! ای به کلّه‌ی پدر تو دين مَبينِ وارونه ريدم!!)؛ و دست‌کم پانصدتومان هم قرض‌هايی‌ست که بايد حتماً داده شود. می‌ماند (و اين البتّه درصورتی‌ست که به 5 ميليون فروش برود!) حدود سه‌ميليون! (که شاعر قديم طبس فرموده: ايـ لُکِّ نونِ پِرپِرُو / مه بخورُم يا جَهفرُو [=اين ريزه‌نان تيکّه‌پاره را / من بخورم يا جعفرک؟!])
بگذريم. بازهم بگذريم، که اگر بخواهم از بدبختی‌ها بگويم، هزاروچارصدسال هم کفاف نمی‌دهد...

×××
بس کنم و بروم ببينم می‌توانم در اين تلخ‌مرگی چارصفحه از منظومه‌ی «مانلی» نيما را، برای نشر در وبلاگ تايپ کنم، يا نه! حدود دوسال و اندی‌ست که اين کتاب کوچکِ بسيار بزرگ و گران‌سنگ (دو منظومه‌ی «مانلی و خانه‌ی سريويلی») چشم به دست من دوخته. تا جايی که جسته‌ام، هنوز کسی به تايپ آن اقدام نکرده. و به‌فرض که کرده باشند، من تايپ ديگران را قبول ندارم. در مورد آثار عام قبول ندارم؛ چه رسد به شعر نيما!!

...
در همه‌ی اين سال‌های لبريز تلخی و تنگنا، هميشه همين وضع را داشته‌ام: در بدترين لحظات، به ارزنده‌ترين کارها پرداخته‌ام...
منظورم «ارزندگی» از ديدگاه بشر عاليه‌ست، و نه مثلاً از منظر جامعه‌ی تباه و نکبت‌زده‌ی به‌اصطلاح روشنفکری‌مان، که جز گند چيزی نمی‌شناسد... (عامّه‌ی مردمان را من هرگز قاطی موضوع نمی‌کنم؛ گرچه همگان ما در اين «گند قدسی عظيم» دست‌هامان در يک کاسه‌ست!)
...
بروم؛ شايد با نيمای دلبندم قدری آرام شوم...

‏جمعه‏، 10 تيرماه، اوّل ژوئيه‏ 2011؛‏ 09:36:43 ق.ظ

***
https://www.facebook.com/note.php?note_id=228985857124346&comments