Thursday, August 31, 2006

بمب ِ اتمی ، حقّ ِ مسلّم ِ جمهوری ِ اسلامی است !

التّفسيرين
الاَحَد : مگر نه اين است که مثلاً می‌گوييم : حقّ‌اش اين است که يک کشيده‌ی ِ درست ، راه‌بيراه‌اش شوی ؛ يعنی بخوابانی بيخ ِ گوش‌اش !؟
الآخر : واقعاً شما خودتان خنده‌تان نمی‌گيرد ؟ انگار در ميان ِ اين‌همه ملّت و کشور ، ما را ننه‌ی ِ صيغه زاييده و شوهر ِ زن ِ بيوه گاييده ، که هرچه محروميّت است حواله‌ی ِ ما می‌کنيد . وانگهی ، از همه مسخره‌تر اين است که جهودها دويست‌تا و سيصد‌تا کلاه ِ اتمی و عرقچين ِ هسته‌ای داشته باشند ، که هيچ‌وقت هم در صدد ِ استفاده از آن برنمی‌آيند ؛ چرا که ملّت ِ از‌جنگ‌گريزان و بسيار‌ترسويی هستند ( حالا هی به خود لقب ِ « صلح‌طلب » می‌دهند ) ؛ و آن‌وقت ما که جمهوری ِ اسلامی هستيم و اصلاً شعار و دثار ِ ما ، و مرام و کلام ِ دين و مذهب‌مان « انّ الحياة عقيدةٌ و جهاد » است ، و جنگ‌های ِ هميشه‌ای که در طول ِ تاريخ ِ خون‌بار ِ خود داشته‌ايم گواه ِ صحّت ِ اين مدّعاست ، و الآن هم که با کشوری نمی‌جنگيم دو علّت دارد : يکی اين که فعلاً 27 سال است با ملّت ِ ايران می‌جنگيم ، و ثانياً جرئت و توان ِ حمله به کشوری را نداريم وگرنه در قانون ِ اساسی‌مان گفته شده که بايد کلمه‌ی ِ طيّبه‌ی ِ لا اله الّا الله را بر سرتاسر ِ جهان حقنةً بگسترانيم ، نبايد بمب ِ اتمی داشته باشيم .
اين اصلاً با عقل جور درنمی‌آيد . و تازه يک نوع معصيت ِ ناظر به ظلم هم هست که جهودها داشته باشند ، درحالی که اصلاً يک مورد سولاخ ِ استفاده‌ی ِ آن را هم بلد نيستند ؛ و ما که فتح ِ جهان ، شعار ِ دينی و پايه‌ی ِ قانون ِ اسامی‌مان بوده و هست و کلّی متوقّف شده‌ايم به سبب ِ نداشتن ِ بمب ِ اتم ، از داشتن ِ آن محروم باشيم .
از همين‌روست که ما معتقديم جهان دارد بيراهه می‌رود . اصلاً بايد بروند همه‌ی ِ آن بمب‌ها را که جهودها احتکار کرده‌اند از انبارها دربياورند و مابين ِ مستضعفين ِ جهان – که ما نماينده‌ی ِ ايشان هستيم – تقسيم کنند که لااقل زحمات ِ سازندگان ِ اين چيزها هدر نرفته باشد .

Wednesday, August 30, 2006

هنوز هم در اسفل ِ درکات به‌سر‌می‌بريم !

اندکی پس از صدور ِ فرمان ِ مشروطيّت ، در يکی از جلسات ِ نخستين مجلس ِ شورای ِ ملّی ، در روز ِ شنبه ششم ِ ذی‌القعده‌ی ِ 1325 هجری ِ قمری ، سيد حسن ِ تقی‌زاده – از وکلای ِ آذربايجان – نطق ِ پر شوری ايراد کرده که پاره‌ای از آن به قرار ِ زير است :
« اگر دول و ملل ِ عالم ، و ترقّی و تنزّل ِ آنان را مقياس قرار داده و تقسيماتی با درجات ِ اعلی و درکات ِ اسفل ثبت کنيم ؛ چون از صفر بالا رويم ، پلّه پلّه از درجات ِ ترقّی ِ ملل صعود کنيم ، می‌رسيم به دول ِ منظّمه‌ی ِ قانونی ، چون روس و عثمانی ؛ و چون از آن بالا رويم به دول ِ مشروطه‌ی ِ اطريش و آلمان و انگليس ، و از آن بالاتر به دولت ِ فرانسه و سويس و امريکا می‌رسيم ، که رفته‌رفته نواقص کمتر می‌شود و اغلب اصلاح شده ، و در آن درجات ِ اعلی باز می‌بينيم که نسبت به خودشان نواقصی دارند که پارلمنت‌های ِ ايشان مشغول ِ اصلاح ِ آن هستند . ولی چون در عالم ِ وهم [1] از آن‌ها نيز بگذريم و دولتی فرض کنيم که آن نواقص هم در آن رفع شده باشد ، بالجمله به حدّ ِ کمال ِ نوع ِ بشری رسيده باشند ، چون اين دولت را معکوس کنيم دولت و ملّت ِ ما خواهند شد ؛ همان‌طور که از قلب ِ مناره چاه پديد آيد ! ... » [2]


توصيف ِ وی ، امروز ِ روز ، پس از يکصد سال ِ خورشيدی ، بار ِ ديگر وصف ِ دقيق و کاملی است از وضعيّت ِ اسفل‌الدّرکات ِ ما .
در اين صد سال ، در ايران و جهان ، بسی وقايع پيش آمده و رخ داده است : ( صدور ِ فرمان ِ مشروطيّت ) ؛ چيرگی ِ دوباره‌ی ِ استبداد ِ الهی + محمّد‌علی‌شاهی ؛ فروکوبش ِ استبداد ِ قجر – شيخ ، و اعدام ِ جرثومه‌ی ِ الهی ِ فساد : شيخ فضل‌الله ِ نوری – اعلم‌العلمای ِ تهران و ايران - ؛ اضمحلال ِ مشروطيّت و سقوط ِ دوباره‌ی ِ ايران ؛ ظهور ِ کوروش‌وش ِ ما : اعلی‌حضرت رضا‌شاه ِ کبير – بنيان‌گذار ِ ايران ِ نوين - ؛ پادشاهی ِ سی و هفت ساله‌ی ِ پر افتخار ِ فرزند ِ برومند ِ ايران ، مجنون ِ آريايی : محمّد‌رضا‌شاه آريامهر ؛ کودتای ِ ننگين و رسوای ِ حزب ِ توده ( هيولای ِ مخوف ِ کمونيسم ) و آية‌الله کاشانی ( نماينده‌ی ِ رسمی ِ اهريمن بر روی ِ زمين ) ، تحت ِ نام ِ دکتر مصدّق ، و برچيده شدن ِ آن به دست ِ توانای ِ ايران و امريکا ؛ انقلاب ِ سفيد ِ شاه و مردم ؛ رسيدن به دروازه‌های ِ تمدّن ِ بزرگ ؛ ... ؛ هجوم ِ اهريمن ، و اين بيست و هفت سال شکنجه و مرگ و نيستی ...
و جهان ، تحوّلاتی عميق از سر گذرانده است : جنگ ِ جهانی ِ اوّل و دوّم ؛ فرويد و انيشتين ؛ پيدايش ِ قطار ، برق ، اتوموبيل ، هواپيما ، موشک و سفينه و فضا‌نوردی ؛ بمب ِ اتم ؛ راديو ، تلويزيون ، کامپيوتر و ماهواره ؛ تجارت ِ آزاد ؛ و دهکده‌ی ِ جهانی ...

امّا ما همچنان باز به اسفل ِ درکات بازگشته‌ايم . کشور ِ ما ، مادر ِ ما ايران ، همان بيچاره‌ی ِ سوخته‌ای است که بود .
به‌راستی ، علّت ِ اين واگشت ِ شوم ِ نکبت را کجا بايد جست‌و‌جو کرد ؟ !


&
تاريخ ِ بيداری ِ ايرانيان . به قلم ِ ناظم‌الاسلام ِ کرمانی . به اهتمام ِ علی‌اکبر سعيدی سيرجانی . مؤسّسه‌ی ِ انتشارات ِ آگاه . چاپ ِ سوّم ، 1361 . ( چاپ ِ اوّل توسّط ِ بنياد ِ فرهنگ ِ ايران ، در 1346 صورت گرفته . )

?
[1] در اصل ِ متن : عالم هم . ( مصحّح – سعيدی ِ سيرجان – در پابرگ نوشته است : « ظ : عالم وهم » . و همين که او نوشته درست است . )
[2] تاريخ ِ بيداری ِ ايرانيان ، بخش ِ دوّم ، ص 28 .

Monday, August 28, 2006

بزرگ گوز ْ‌مرد ِ فرانکوفيل ِ ما

اين احسان نراقی خيلی مشکوک می‌زند ؛ يا زنانده می‌شود ، ها !
عجالةً برخی از آنچه را که بايد گفت ، در عنوان فشرده کرده‌ام . باشد که مجالی دست دهد ...
من به سايت ِ خبری ِ « روز آنلاين » ايميل‌ام را داده‌ام ؛ و روز يا روز در ميان ، اخبارش را دارم . در فايل ِ 26 اوت 2006 ، يکی از مقالات از آن ِ نراقی است ؛ اندر ستايش ِ فرانسه و حزب‌الله ، و نکوهش و فروکوبش ِ اسرائيل و امريکا .
سايت ِ « روز آنلاين » از فيلترشدگانان است ؛ از اين رو ، عين ِ مطلب ِ نراقی را اينجا بازچاپ داده‌ام .

دو نوشته در ديگ به ديگ نوشته کرده‌ايم

برای ِ ايجاد ِ لينک ِ پابرگ
يکی از امکانات ِ نرم‌افزار ِ Word ، ايجاد ِ پابرگ ( و ته‌برگ ) است . ( نشانه‌گر ِ ماوس را در محلّی که می‌خواهيد پابرگ ايجاد شود قرار داده ، و از منوی ِ Insert ، گزينه‌ی ِ Footnote يا Referense/ Footnote را بزنيد . ادامه‌ی ِ کار نيازی به توضيح ندارد ... )
وقتی يک فايل ِ وُرد که دارای ِ پابرگ باشد به کادر ِ Posting بلاگر منتقل می‌شود ( دقّت کنيد که پستينگ بايد در حالت ِ Compose باشد ) ، شماره / نشانه‌های ِ پابرگ به طور ِ اتومات ، به لينک تبديل می‌شود . امّا اينجا مشکل ِ کوچکی وجود دارد ؛ و آن اين است که بلاگر ، آدرس ِ خودش ( يا درست‌تر بگوييم : آدرس ِ همان پست را ) را به آدرس ِ اين لينک‌های ِ پابرگ اضافه می‌کند ، و همين باعث می‌شود که لينک‌ها درست کار نکند .
برای ِ رفع ِ اين اشکال ، بايد يک کار ريزه‌ی ِ کوچولو انجام دهيم :

q

رنگ و بک‌گراند برای بخشی از نوشته
اگر می‌خواهيد بخشی از نوشته‌ی ِ شما به‌نوعی برجسته و مشخّص باشد ، می‌توانيد به آن بک‌گراند بدهيد . برای ِ اين کار ، لازم است کد ِ مخصوصی وارد کنيد .

Saturday, August 26, 2006

تقابلِ خردِ انسانی و علمِ الهی

تقابلِ خردِ انسانی و علمِ الهی
(تأمّلی بر داستانِ موسی و خضر)

پيشانه:
فردوسی در آغازِ شاهنامه می‌گويد:
تو اين را دروغ و فسانه مدان
به يک‌سان روش در زمانه مدان[1]
ازو هرچه اندر خورَد با خرد
وگر بر رهِ رمز معنی بَرَد[2]

امّا قصصِ اسلامی وضعِ کاملاً متفاوتی دارد، و کلاً از جنسِ ديگری‌ست؛ هم به‌لحاظِ برداشتی که ما می‌کنيم، و هم از ديدگاهِ اعتقادیِ اسلام. از ديدِ معتقَدِ اسلامی، اين‌ها نه قصّه و اوسانه است و نه حتّی اسطوره.[3] البتّه در اين اواخر، که با گسترشِ دريافت‌هایِ علمی، و پيدايیِ بينشِ انتقادی در ميانِ ما اسيران، گوزِ باورهایِ اسلامی به‌گره‌افتاده، گاه -و به‌ويژه از سویِ به‌اصطلاح روشنفکرانِ دينی- تلاش‌هايی صورت می‌گيرد تا اين روايات به‌گونه‌یِ قصّه‌هايی نمادين جلوه داده شود.
در هر حال، از منظرِ ما که به هر نوشتاری، در وهله‌یِ نخست، به‌ديدِ انتقادی می‌نگريم، و بنا به خردِ تازه‌بيدارشده‌مان، به تحليلِ پديده‌ها و محتويّاتِ کورمانده‌یِ ذهنیِ خود ميدان داده‌ايم، اين قصّه‌ها موادِّ شناخت محسوب می‌شود؛ شناختِ چيزی که تا کنون و طیِّ قرن‌هایِ دراز، خود را در هاله‌یِ ضخيمی از قداست پوشانده، و هرگونه پرسش و کنج‌کاویِ ما را با مرگ پاسخ داده است.
بايسته می‌دانم که همين‌جا به مسلمينی که اين نوشتار و مانندانِ آن را می‌بينند و -احياناً- می‌خوانند، يادآوری کنم که: بهتر است خُلقِ خود را تنگ نکنند، چون جهان فراخ‌نگر‌تر از آن شده که تنگ‌خلقی و رگِ گردن را برتابد. سخن را با سخن پاسخ می‌دهند، نه با شمشير و ارهاب؛ البتّه اگر پاسخی باشد!
دوره‌یِ مرگ‌بارِ ممنوعيّتِ نقد به‌پايان رسيده، و با کشتنِ هزار همچو منِ نوعی نيز، بازگشتی در کار نيست. نوشته را بخوانيد، و اگر پاسخی هست لطفاً مرقوم بفرماييد؛ درست عينِ کاری که من می‌کنم.

قصصِ اسلامی، که می‌توان و بايد همه را يکان‌يکان موردِ نقد و بررسی قرار داد، اندک نيست. اين‌جا، در اين نوشتار، نگاهی خواهم داشت به قصّه‌یِ «موسی و مردِ الهی (خضر)». آوردنِ اصلِ متنِ عربی ضرورتِ چندانی ندارد؛ وانگهی، همه، نفری يک جلد قرآن به خانه داريم.


بررسیِ داستان
چنان‌که ديده می‌شود، آغازِ داستان قدری گنگ و نامربوط می‌نمايد؛ امّا به‌نظرِ من، اين وضع هيچ اهمّيّتِ خاصّی ندارد، و می‌توان آن را يکی از ويژگی‌هایِ بيانِ قرآنی دانست. پس سرراست به‌سراغِ اصلِ ماجرا می‌رويم.
موسی را -در اين داستان- می‌توان نمونه‌یِ نوعیِ «انسانِ معقول و متّکی به خرد و قواعد و قوانينِ مبتنی بر آن» دانست. البتّه، اين چهره‌یِ عام و هميشگیِ «موسایِ قرآن» نيست. در اين قصّه، می‌توان چنين نقش و چهره‌ای برايش قائل شد. (اين را بايد همواره به‌ياد داشته باشيم که پيامبرانِ توراتیِ مذکور و موصوف در قرآن، و همچنين عيسی، تفاوت‌هایِ غالباً اساسی با چهره‌هایِ اصلیِ توراتی-انجيلیِ خود دارند...)
مردِ الهی (خضر) را هم می‌توان نمونه‌یِ دقيق و کاملِ «انسانِ متّکی به دانشِ الهیِ منبعث از وحی» دانست. با مختصر تأمّلی در قصّه‌یِ موردِ بحث، می‌توان پی‌برد که در اين‌جا پايه و اساسِ بينشِ قرآنی-اسلامی موردِ طرح قرار گرفته. در اسلام، خردِ انسان صلاحيّتِ راهبری ندارد، و انسان بايد در تمامیِ امورِ خود، گوش‌به‌فرمانِ خدا باشد؛ و از آن‌جا که خدایِ قادرِ متعال نمی‌تواند، و دونِ شأنِ اوست که با همه‌یِ انسان‌ها رابطه داشته باشد، وجودِ واسطه لازم است. واسطه‌ای که از خودِ انسانیِ خويش تهی، و از خدا پر شده است؛ و تک‌تکِ اعمالِ او، مبتنی بر علم و اراده‌یِ الهی‌ست.

در اين قصّه، سه واقعه رخ می‌دهد؛ و هرسه موردِ اعتراضِ "خردِ انسانی" واقع می‌شود. عجالةً، وقايع اوّل و آخر را به‌کناری می‌نهيم تا بر سرِ واقعه‌ای بحث کنيم که در آن، عملِ ضدِّ خرد و انسانيّت، نمودی ناباور و غيرِ قابلِ انکار دارد.
خضر کودکی را می‌کشد. توضيحی که در پايان، در لحظه‌یِ جدايیِ هميشگیِ «علم و اراده‌یِ الهی» و «خردِ انسانی» می‌آيد، اين است که: خضر «ترسيده است» که ممکن است اين کودک در آينده پدر و مادرش را از راهِ خدا به‌در ببرد! (تصريح نشده، امّا به‌اشارت درمی‌يابيم که کودکِ مقتول، کافر، بی‌خدا، و عصيان‌گر است.)
نخستين نکته اين است: چگونه فرزندی می‌تواند پدر و مادرِ خود را از راه به‌در بَرَد؟ اگر برعکس می‌بود، پذيرفتنی بود.
نکته‌یِ دوّم: ايمانِ آن پدر و مادر چگونه ايمانی‌ست که با وسوسه‌یِ فرزندشان به‌بادِ فنا می‌رود؟ آيا چنين ايمانی آن‌اندازه ارزش دارد که به‌خاطرِ محافظت از آن، جانِ انسانی گرفته شود؟!
نکته‌یِ سوّم: خضر می‌گويد «ترسيدم»! صحبت از "يقين" نيست. و اين‌جا خود با دو نکته روبه‌روييم: يکی اين‌که «ترس» نمی‌تواند دليلِ قطعی و يقينیِ وقوعِ واقعه‌ای در آينده باشد؛ و ديگر اين‌که: چرا خدا به اين بنده‌یِ کاملاً ذوب‌شده در ولايت، علم‌اليقين نداده بود؟! آيا هرکسی حق دارد به‌صرفِ حدس و گُمان و ترس، و بدونِ هيچ‌گونه دليل و مدرک و نشانه و قرينه‌ای، دست به عملِ مقابله‌جويانه و پيش‌گيرانه بزند؛ يا اين حق، خاصِّ مردانِ الهی‌ست؟![4]
نکته‌یِ چهارم: فرض را بر اين می‌گيريم که خضر نه به‌استنادِ «ترسِ موهوم»، که بنا به «علم و يقينِ کامل» پسرک را می‌کشد. اين هيچ نامی ندارد جز «قصاصِ قبل از جنايت»!
نکته‌یِ پنجم (که بايد پيش از همه مطرح می‌شد): آيا آن پدر و مادر از خضر يا خدایِ خضر، چنين درخواستی کرده بودند؟!
اين‌جا نکته‌یِ فلسفی‌گونه‌یِ بسيار مهمّی وجود دارد، و آن اين است که با قتلِ پسرک، واقعه‌ای که در آينده احتمال -و يا حتّی قطعيّت-ِ وقوع داشته، کلاً و از اساس، "غيرِ قابلِ وقوع" می‌گردد؛ يعنی برایِ «جنايتِ معدوم و محال‌الوقوع»، قصاص صورت گرفته است!!

اکنون که جنسِ حضرتِ خضر معلوم‌مان شد، می‌توانيم بر دو واقعه‌یِ ديگر نيز تأمّلی نتيجه‌بخش داشته باشيم.
در هردویِ اين واقعات، خضر بی‌آن‌که اشخاصِ ذی‌نفعِ غايب از زمينه‌یِ واقعه از او خواسته باشند، دل‌سوزانه به محافظت از اموالِ ايشان برمی‌خيزد. زهی شفقت! و يک‌بار از خود نمی‌پرسد که چه حقّی دارد که به‌جایِ انسانِ حیّ و حاضر (حاضرِ غايب)، تصميم بگيرد و از جانبِ او عمل نمايد؟!
و اين‌همه، در صورتی‌ست که نسبت به صحّتِ دليلی که خضر آورده، اطمينان داشته باشيم؛ درحالی‌که، نه در قصّه می‌توان چنين صحّتی سراغ کرد، و نه به هيچ منطق و استدلالِ خاصّی می‌توان مطمئن شد که وی راست گفته است.
اين شکلِ عمل نيز، به‌طورِ دقيق و کامل، از همان جنسی‌ست که در واقعه‌یِ دوّم داريم؛ الّا اين که در آن‌جا جنايت می‌کند، و در اين دو واقعه، فضولی و دخالت.

با تأمّلِ کافی در قرآن و سيره‌یِ نبوی، می‌توان ديد و دريافت که در اين داستان، اصل و اساس و چارچوبِ قدسیِ دينِ الهی، طرح گرديده است. اسلام بر اين پايه استوار شده که: انسان قادر به تشخيصِ سود و زيانِ خود نيست، و لازم است که خداوند از راهِ شفقت، کسی را بفرستد تا ولیِّ اين موجودِ ناتوان باشد. و اين فرستاده، همانا پيامبر است؛ مردِ الهی؛ انسانی که با مبداءِ هستی، رابطه‌یِ مستقيم و بی‌واسطه دارد، و هر عملِ او، مطابقِ علم و اراده‌یِ الهی‌ست، و متضمّنِ سود و سعاداتِ اين موجوداتِ عاجز.
موجودِ عاجز، يعنی انسان (اين ظَلومِ جَهول)، حق ندارد در کارِ فرستاده‌یِ خدا چون‌و‌چرا کند. بايد بداند که مردِ الهی هرچه می‌کند و هرچه می‌گويد، درست و به‌جاست؛ حتّی اگر تعرّض به حريمِ انسان‌ها باشد.
موجودِ انسانی، اگر موسی هم باشد، که در اين داستان نمونه‌یِ اعلایِ خردِ انسانی‌ست، حقِّ چون‌و‌چرا ندارد، و نمی‌تواند حکمتِ عملِ الهی را دريابد. انسانِ خردمند بر اساسِ خردِ خود داوری می‌کند، و مثلاً قتلِ نفس را بدترين کارِ ممکن می‌شمرَد؛ و در اين قتل، به‌علّتِ فقدانِ چشمِ بصيرتِ عُبودی، جوهرِ شفقت را نمی‌بيند!

قطعاً بسيارانی از اسيرانِ اسلام نمی‌دانند که حوزه‌یِ اختيارِ «مردِ الهی-پيامبر-ولیِّ فقيه» تا کجاست. تا آن‌جا که هيچ حقّ و اختياری برایِ انسان قائل نيست. ولیِّ فقيه می‌تواند -بی‌آن‌که ملزم به کمترين توضيحی باشد-، به يک مؤمن بگويد: فردا رأسِ ساعتِ 8 صبح، در محضرِ فلان حاضر می‌شوی و زن‌ات را طلاق می‌دهی؛ يادت باشد که سه ماه و ده روزِ بعد، رأسِ همان ساعت در همان محضر حاضر باشی تا به‌عنوانِ شاهد، ذيلِ گواهیِ عقدِ من و زن‌ات را امضاء بيندازی؛ ان‌شاءالله تبارک و تعالی.[5]
اين مؤمن، اگر به‌اندازه‌یِ خَردَلی به دلِ خود شک راه دهد، يا گره به پيشانی آوَرَد، گناه‌کار است و سست‌ايمان، و مستوجبِ مکافات.
...

حالا سرِ فرصت، مختصر نگاهی خواهم داشت به يکی‌دو فقره بازتابِ اين انگاره‌یِ قدسیِ بنيادين، به‌نزدِ بزرگانِ صوفيّه.[6]

شهريور 1385

:

&
شاهنامه. ژول مول. (افست) (7 جلد + 1 جلد مقدمه). انتشاراتِ اميركبير. سوّم، 1363.

?
پابرگ‌ها:

[1] در بعضی نسخه‌ها: به يک‌سان روشنِ زمانه مدان. (رَوِشن، صورتی‌ست کهن از روش.)
[2] شاهنامه. چاپِ ژول مول. جلد اوّل، ص 9 (گفتار اندر فراهم آوردنِ شاهنامه).
[3] به‌خلافِ آنچه برخی تصوّر می‌کنند، در قرآن هيچ اسطوره‌ای وجود ندارد. اسلام دينی‌ست به‌شدّت اسطوره‌ستيز؛ و قرآن، جز چند مورد تمثيل، تماماً تاريخ و عينِ واقع است!
[4] در قرآن جايی به پيامبر اجازه داده شده که اگر از جانبِ دشمنِ پيمان‌بسته، احساسِ خطر کرد، و يا حدس زد که ممکن است خيانت کند، می‌تواند پيمانِ خود را بشکند.
[5] برایِ اطمينان، بنگريد به سوره‌یِ مبارکه‌یِ احزاب، و مشروحِ داستانِ «زينب بنتِ جحش» در کتبِ تفاسير. و اگر هم حوصله داريد، صبر کنيد تا چندکی بعد، که فرصت کنم و بنويسم.
[6] عجالةً، می‌توانيد به اين نوشته نگاهی بيفکنيد: صاحب‌اختيارِ بی‌لگام

Friday, August 18, 2006

موسی و خضر

و موسی به شاگرد ِ خود گفت : من همچنان خواهم رفت تا آنجا که دو دريا به‌هم‌رسيده‌اند . يا می‌رسم ، يا عمرم به‌سر‌می‌آيد . ( 60 )
چون آن‌دو به آنجا که دو دريا به‌هم‌رسيده بودند رسيدند ، ماهی‌شان را فراموش کردند و ماهی راه ِ دريا گرفت و در آب شد . ( 61 )
چون از آنجا گذشتند ، به شاگرد ِ خود گفت : چاشت‌مان را بياور که در اين سفرمان رنج ِ فراوان ديده‌ايم . ( 62 )
گفت : آيا به ياد داری آنگاه را که در کنار ِ آن صخره مکان گرفته بوديم ؟ من ماهی را فراموش کرده‌ام . و اين شيطان بود که سبب شد فراموش‌اش کنم و ماهی به شيوه‌ای شگفت‌انگيز به دريا رفت . ( 63 )
گفت : آنجا همان جايی است که در طلب‌اش بوده‌ايم . و به نشان ِ قدم‌های ِ خود ، جست‌و‌جوکنان بازگشتند . ( 64 )
در آنجا بنده‌ای از بندگان ِ ما را که رحمت ِ خويش بر او ارزانی داشته بوديم ، و خود بدو دانش آموخته بوديم ، بيافتند . ( 65 )
موسی گفتش : آيا با تو بيايم تا از آنچه به تو آموخته‌اند به من کمالی بياموزی ؟ ( 66 )
گفت : تو را شکيب ِ همراهی با من نيست . ( 67 )
و چگونه در برابر ِ چيزی که بدان آگاهی نيافته‌ای ، صبر خواهی کرد ؟ ( 68 )
گفت : اگر خدا بخواهد ، مرا صابر خواهی يافت ؛ آنچنان که در هيچ کاری تو را نافرمانی نکنم . ( 69 )
گفت : اگر از پی ِ من می‌آيی ، نبايد که از من چيزی بپرسی ؛ تا من خود تو را از آن آگاه کنم . ( 70 )
پس به‌راه‌افتادند تا به کشتی سوار شدند . کشتی را سوراخ کرد . گفت : کشتی را سوراخ می‌کنی تا مردم‌اش را غرقه سازی ؟ کاری که می‌کنی ، کاری سخت بزرگ و زشت است . ( 71 )
گفت : نگفتم که تو را شکيب ِ همراهی با من نيست ؟ ( 72 )
گفت : اگر فراموش کرده‌ام ، مرا بازخواست مکن و بدين اندازه بر من سخت مگير . ( 73 )
و رفتند تا به پسری رسيدند ، او را کشت . موسی گفت : آيا جان ِ پاکی را بی‌آنکه مرتکب ِ قتلی شده باشد می‌کشی ؟ مرتکب ِ کاری زشت گرديدی . ( 74 )
گفت : نگفتم که تو را شکيب ِ همراهی با من نيست ؟ ( 75 )
گفت : اگر از اين پس از تو چيزی پرسم با من همراهی مکن ، که از جانب ِ من معذور باشی . ( 76 )
پس برفتند تا به دهی رسيدند . از مردم ِ آن ده طعامی خواستند ، از ميزبانی‌شان سر بر‌تافتند . آنجا ديواری ديدند که نزديک بود فرو ريزد . ديوار را راست کرد . موسی گفت : کاش در برابر ِ اين کار مزدی می‌خواستی . ( 77 )
گفت : اکنون زمان ِ جدايی ميان ِ من و توست ، و تو را از راز ِ آن کارها که تحمّل‌شان را نداشتی آگاه می‌کنم : ( 78 )
امّا آن کشتی از آن ِ بينوايانی بود که در دريا کار می‌کردند . خواستم معيوب‌اش کنم ، زيرا در آن سوترشان پادشاهی بود که کشتی‌ها را به‌غصب می‌گرفت . ( 79 )
امّا آن پسر ، پدر و مادرش مؤمن بودند . ترسيديم که آن‌دو را به عصيان و کفر دراندازد . ( 80 )
خواستيم تا در عوض ِ او ، پروردگارشان چيزی نصيب‌شان سازد به پاکی بهتر از او ، و به مهربانی نزديک‌تر از او . ( 81 )
امّا ديوار ، از آن ِ دو پسر ِ يتيم از مردم ِ اين شهر بود . در زيرش گنجی بود ، از آن ِ پسران . پدرشان مردی صالح بود . پروردگار ِ تو می‌خواست آن‌دو به حدّ ِ رشد رسند و گنج ِ خود را بيرون آرند . و من اين کار را به ميل ِ خود نکردم . رحمت ِ پروردگارت بود . اين است راز ِ آن سخن که گفتم : تو را شکيب ِ آن نيست . ( 82 )
-------------------قرآن ِ مجيد . سورة‌الکهف ، آيات ِ 60 تا 82 . [1]

?
[1] قرآن ِ مجيد . ترجمه‌ی ِ عبدالمحمّد آيتی . انتشارات ِ سروش . تهران ، 1379 ( صص 303 – 301 )

***
تقابل ِ خرد ِ انسانی و علم ِ الهی
http://fardayerowshan.blogspot.com/2006/08/blog-post_26.html

اعجاز النّبی (جفت‌هفت)

اعجاز النّبی (جفت‌هفت)
در ميدانِ مرکزیِ بهشت غلغله‌ای برپاست.
اتّحاديّه‌یِ صنفِ پيغمبران، فراخوان داده و دعوت کرده و همه آمده‌اند؛ به‌اضافه‌یِ انبوهی تماشاچیِ بيکار.
حلقه می‌زنند، و دايره‌ای تشکيل می‌دهند. موضوعِ جلسه اين است: پيامبران نيز مانندِ هر گروه و قوم و قبيله‌یِ ديگر، بايد پادشاهی داشته باشند. امروز می‌خواهيم از ميانِ خود شخصی را به پادشاهی انتخاب کنيم.
پس از جرّ و بحث‌هایِ فراوان در باره‌یِ چگونگیِ انتخاب، قرار می‌شود که نامزدهایِ پادشاهی طاس[1] بريزند، و هرکس بيشتر آورد شاه شود.
جبرئيلِ امين دو تاس از جيب‌اش درمی‌آورد و دست‌به‌کار می‌شوند: بابابزرگ، آدم، می‌ريزد يک و يک می‌آوَرَد؛ نوح می‌ريزد 1 و 2 می‌آوَرَد؛ ابراهيم دو تا 2 می‌آوَرَد؛ لوط 2 و 3 می‌آوَرَد؛ موسی جفت 3؛ داوود 3 و 4؛ سليمان چار چار؛... و نوبت به عيسی می‌رسد، می‌ريزد، و همه کف می‌زنند. عيسی‌مسيح جفت‌شش آورده!
در ميانِ هلهله و هياهویِ شادمانیِ جمع، تاجی می‌آورند -نه تاجی از خار-، يک تاجِ گوهرنشانِ عالی، تا بر سرِ پادشاه نهند...
در همين‌موقع، ناگهان، شخصی خود را از بالایِ حلقه‌یِ جمعيّت، به ميان‌داوِ صحنه پرتاب می‌کند: من هم بايد بريزم.
- تو کيستی؟
- من خاتمِ پيغمبران؛ محمّدم (ص)!
يک‌نفر ريش‌سفيد جلو می‌آيد که: ببين بالام‌جان! تموم شده. اين آقا که می‌بينی بالاترين خال رو آوُرده و انتخاب انجام شده.
محمّد (ص) به‌غيظ می‌گويد: من بايد بريزم.
چند نفر پادرميانی می‌کنند: برایِ اين‌که غائله بخوابد، بگذاريد اين‌هم، محضِ دل‌خوشی‌اش، تاسی هوا کند!
محمّد (ص)، بسم الله الرّحمن الرّحيم گويان، تاس‌ها را بر زمين می‌ريزد.
با فرود آمدنِ تاس‌ها، جمعيّت به‌غرّش می‌آيد. يکی فرياد می‌زند: نيرنگ است. ديگری داد می‌زند: چشم‌بندی کرده. سوّمی می‌غرّد: جادوست...
باری‌تعالی، از فرازِ جمعيّت، گردن می‌کشد و به نقشِ تاس‌ها خيره می‌شود:
محمّد (ص) جفت‌هفت آورده!!!
مرداد 1385

:

?
پابرگ‌ها:

[1] اسمِ اين‌هم که می‌ريزيم «تاس/طاس» نيست؛ امّا، از آن‌جا که هنوز مقاله‌ام را تايپ نکرده‌ام، فعلاً به‌کار می‌برم.

Saturday, August 12, 2006

تا وقتی جمهوری ِ اسلامی هست ...

تا وقتی جمهوری ِ اسلامی هست ، من ايرانی نيستم .
q
از همين حالا گفته باشم .
امروز عصر ، همسرم مرا از پای ِ بساط ِ کشان و خوانان بلند کرد ، که : از دبيرستان گفته‌اند که حتماً بايد والدين بيايند . – گفتم : عزيزجان ! پول می‌خواهند ، که ما نداريم . ول کن ؛ مرا به حال ِ خودم بگذار .
اصرار کرد و رفتيم .
مگر ممکن است مهدی سهرابی ، بعد از هزار و چارصد و بيست و هفت سال تحصيل و تدريس در رشته‌ی ِ « خرفسترشناسی » ، حالا اشتباه بکند ؟! – امکان ندارد . هرقدر پدربزرگ‌ام ابوالحکم خطا کرده باشد ، من هم کرده‌ام !
مسئولک ِ پفيوز داشت تهديد می‌کرد که : يا قبولی ِ دانشگاه ، يا خدمت ِ نظام وظيفه .
يک‌آن تصوّر کردم که رامين نمره نياورده ( درحالی‌که بايد در بهترين دانشگاه درس بخواند ؛ البتّه ، به‌شرطی‌که ايران امريکا باشد ! ) و می‌گويند بايد برود خدمت ِ اجباری .
...
آهای زن‌آنچنانی ! يعنی مقدّسه !!
بفهم ، بشنو ، درک کن ؛ و به خاطر بسپار :
من ، به تو خستر ِ نکبات‌الالهيّه اجازه نمی‌دهم فرزند ِ مرا به خدمت ِ اجباری ببری .
بعيد می‌دانم که تا آن‌وقت زنده باشی ؛ امّا ، گفته باشم که : خشتک ِ صد مادرک ِ قدسی‌ات را در‌می‌آورم !
برای ِ من چه کرده‌ای هيولا ، که حالا بايد فرزندم به خدمت ِ اجباری ِ تو برود ؟!
...
خوب گوش کن خسترک !
اگر مرا به « ايرانی‌بودن » ام می‌فريبی ، به آوای ِ رسا اعلام می‌کنم :
من ايرانی نيستم !!
من ، همسرم ، و دو فرزندمان ، ايرانی نيستيم .
می‌رينيم توی ِ ايرانی که تو رهبرش باشی !
...
هر وقت ايران آزاد شد ، ما ايرانی هستيم .

Friday, August 11, 2006

شراب ِ مُسکر و گوشت ِ خوک

يا ايّها‌الّذين آمنوا انّما الخمر و الميسر و الانصاب و الازلام رجسٌ مِن عمل الشّيطان . فاجتنبوهُ لعلّکم تفلحون .
ای کسانی که ايمان آورده‌ايد ، شراب و قمار و بت‌ها و گروبندی با تيرها ، پليدی و کار ِ شيطان است . از آن اجتناب کنيد تا رستگار شويد .
-------------------( قرآن . سوره‌ی ِ مائده ، آيه‌ی ِ 90 . )
حُرّمت عليکمُ الميته وَ الدّمُ وَ لحمُ الخنزير ...
حرام شد بر شما مردار و خون و گوشت ِ خوک ...
-------------------( قرآن . سوره‌ی ِ مائده ، آيه‌ی ِ 3 . )
$
شراب ِ مُسکر
« بدان که مردم مرکّب است از دو گوهر ؛ يکی گوهر ِ جسمانی که تنومندی از اوست ، و ديگر روحانی ؛ و آن روان ِ وی است . هم‌چنين اعراض ، بعضی آن است که به تن اضافت کنند و بعضی به جان ؛ چون گرسنگی و سيری که مر تن را بُوَد ، و شادی و غم مر روان را . اکنون پديد آمد که بعضی چيزها آن است که تن از او فايده يابد ، و بعضی جان فايده يابد . وز طعام‌ها و ميوه‌ها و آب‌ها و حلواها ، فايده مر تن را بُوَد ، و از اخبارهای ِ خوش و سماع ِ خوش و فرمان‌روايی و شادی ، سود و فايده مر روان را بُوَد . و هيچ چيز نيست که ازو هم تن را فايده بُوَد و هم روان را - که غم ببرد و بَدَل ِ وی شادی آرد ، و بُخل ببرد و بدل ِ وی سخاوت آرد ، و گنگی ببرد و بدل ِ وی فصاحت آرد ، و هضم ِ طعام را ياری کند ، و موادّ ِ بد را از تن بيرون آرد ، و غذا را به اندام‌ها رساند ، و حرارت ِ غريزی را قوی گرداند ، و تن را غذا کند ، و رطوبات ِ اصلی را نگاه دارد - مگر شراب ِ مُسکر ! ... »
-------------------هداية المتعلّمين فی الطّب ، ص 165
خمر
«جالينوس گويد که غرض اندر خمر خوردن دو چيز است ؛ يکی خرّمی ِ دل ، و دوم منفعت ِ تن . و خمر موافق‌تر است از همه چيزها ، به تن‌درستی نگاه‌داشتن ، چون استعمالش به مقداری معتدل کنند ؛ که وی حرارت ِ غريزی را قوی گرداند و بيفزايد و اندر همه اندام‌ها بپراکَنَد ، و تن را قوی کند ، وخرّمی و نشاط انگيزد ، و مردی آرد ، و خلط‌های ِ مراری [1] را موافق بُوَد ، و به بول‌شان بيارد و به عرق ، و سودا را سود کند که تن را گرم بکند و ترّی دهدش ، و طبيعت را نرم دارد ، و اندام‌های ِ اصلی را نرم کند ، و خشک‌اندام را فربه کند ، و رنجگی ِ به‌افراط را بنشاند ، و تن ِ بيمارخيز [2] را باز ِ عادت بَرَد ، و اندر شهوت ِ طعام بيفزايد ، و طعام را به گُوار بَرَد ، و با خويشتن‌اش بکَشَد تا به همه اندام برسانَد ، و مر رطوبت ِ آب را هم‌چنين ، و بادها برانَد . و اين‌همه آن‌وقت کند که او را به اعتدال خورند ، و مستی نکنند که مستی اندر اندام بسيار مضرّت آوَرَد . اوّل چيزی ، فساد ِ ذهن کند و خِرَد ببَرَد نيز ، و قوّت ِ نفسانی را سست کند ؛ از قِبَل ِ آن که رگ‌ها پر شود ، و ميان ِ مغز نيز ، و حرارت ِ غريزی را بر سر آرَد و سردش گرداند . پس چون مُدام مستی کنی ، از او سکته خيزد و فالج و سستی ِ اندام و سُبات و صَرع و رعشه و تشنّج ... »
-------------------الابنية عن حقايق الادوية ، ص 123
q
گوشت ِ خوک
« گوييم که گوشت‌ها همه گرم و نرم است و غذاش بسيار است ، و خون بسيار انگيزد . و بعضی بهتر است که بعضی . امّا گوشت ِ چارپايان ، بهترين ِ همه گوشت ِ خوک است ؛ از آن که او معتدل است به گرمی و نرمی ، و غذاش غذای ِ بسيار است ؛ و خونی که از او خيزد بهتر است از آن خون که از دگر گوشت‌ها خيزد . و او تن ِ آدمی را بهتر سازد ، و ملازم و موافق‌تر دارد . جالينوس اندر کتابش گفته است که گوشت ِ مردم [3] بياوردند و به گوشت ِ خوک بياميختند ، نه به خامی از يکدگر بازشناختندشان ، و نه به پخته‌يی ، و نه به بوی ؛ و هيچ فرق ندانستند به طعم و بوی و رنگ ميان ِ هردو . پس دليل بُوَد که او ماننده‌ی ِ گوشت ِ مردم بُوَد به طبع ... »
-------------------الابنية عن حقايق الادوية ، ص 285
&
الابنية عن حقايق الادوية . تأليف ِ موفّق‌الدّين ابومنصور علی‌الهروی .[4] به تصحيح ِ شادروان احمد بهمنيار . به کوشش ِ حسين محبوبی اردکانی . انتشارات ِ دانشگاه ِ تهران . چاپ ِ دوّم ، 1371 .
هدايةُ المتعلّمين فی الطّب . تأليف ِ ابوبکر ربيع بن احمد الاخوينی البخاری[5] . به اهتمام ِ دکتر جلال متينی . انتشارات ِ دانشگاه ِ فردوسی ( مشهد ) . دوّم ، 1371 .
?
[1] اخلاط ِ صفراوی و سوداوی را مراری گويند ؛ و مرار به کسر ِ اوّل ، جمع ِ مرة است ، و مرة به دو خلط يا دو قوّه‌ی ِ صفرا و سودا گويند . ( توضيح از مصحّح ِ متن ِ الابنيه . )
[2] تنی که از بيماری برخاسته ... ( توضيح از مصحّح ِ متن ِ الابنيه . )
[3] مردم = انسان .
[4] علی‌الظّاهر از آثار سده‌ی ِ چهارم ِ هجری است .
[5] چنان که خود نوشته ، شاگرد ِ يکی از شاگردان ِ محمّد بن زکريّا رازی بوده ( رک : هداية ، ص 303 ) . مجتبی مينوی ، برای ِ درگذشت ِ وی ، تاريخ ِ تقريبی ِ 373 هجری را حدس زده . ( بنگريد به مقدّمه‌ی ِ مصحّح ، جلال متينی )

Tuesday, August 08, 2006

دم ِ نانوايی ِ سنگک . الدّرک الثّانی

روزگاری مهدورالدّم بودم
تا همين چندی پيش .


امّا امروز لطف ِ الهی شامل ِ حال‌ام شد .
مرد ِ اطّلاعاتی
شمشير ِ ثواب‌اش را لوله کرد
( بعيد می‌دانم جز ماتحت‌اش جايی برای ِ آن وجود داشته باشد )
و بخش‌نامه‌ای از آستين به‌درآورد :


چرا طوری رفتار می‌کنی که مردم بگويند ديوانه است ؟!


تو می‌گويی يا مردم ؟
----------------- من گفتم .
شش کانال ِ تلويزيون‌ات را سه ماه با ما نصف کن ؛ آن‌وقت می‌فهمی مردم من و مانندان ِ مرا چه می‌گويند .


کاردش می‌زدی نم ِ خون پس نمی‌داد ، يارو !


تهديد کرد : می‌خواهی بدهم حال‌ات را بگيرند ؟
گفتم : حال داری ها !
حال‌مون کجا بود ؟
حال‌مونو هزار و چارصد ساله روزی هزار و چارصد بار دارين می‌گيرين . ديگه چيزی نمونده ...


( خواستم بگويم : بهتر نيست بروی به فکر ِ رزرو کردن ِ جا باشی برای ِ رهبران‌ات در هتل‌فاضل ِ تکريت ؟ - امّا رحم‌ام آمد . هرچه نباشد سيّد ِ اولاد ِ پيغمبرند ؛ شايد خوش‌شان نيايد ... )


$
الدّرک الاوّل .

شرقی - غربی

شرقی‌ها مردمان ِ عاقلی هستند . آن‌ها يک ديوانه را به‌مثابه‌ی ِ پيغمبری تکريم می‌کنند ؛ درحالی‌که ما هر پيغمبری را به‌منزله‌ی ِ ديوانه‌يی تلقّی می‌کنيم .
------------------------------هاينريش هاينه ، شاعر ِ آلمانی [1]

?
[1] نقل از : شعر ِ بی‌دروغ ، شعر ِ بی‌نقاب . عبدالحسين زرّين‌کوب . انتشارات ِ جاويدان . دوّم ، 2535 ؛ ص 308 ( يادداشت ِ شماره‌ی ِ 15 ، مربوط به صفحه‌ی ِ 187 . )

Sunday, August 06, 2006

اسرائيل و حزب‌الله

اسرائيل و حزب‌الله

از اخبارِ «عربده و پک‌و‌پوز» نظامِ قدسی، شنيدم و ديدم که:
1. گروهی از مردمِ سنّیِ شمالِ لبنان، در حمايت از جنگ و سيّد‌حسن نصرالله، تظاهرات کرده‌اند.
2. جمعی از مردمِ اسرائيل، عليهِ جنگ تظاهرات نموده، و خواهانِ توقّفِ فوریِ آن شده‌اند.

خب، همين‌هاست دلايلِ استواری که بر اساسِ آن می‌توان داوریِ قطعی کرد، و به‌نفعِ اسرائيل حکم داد. خوب است که خودتان جنگ‌افروز و طالبِ جنگ را معرّفی می‌کنيد! اگر واقعاً همين باشد و دروغ نساخته باشيد، بايد گفت: اين مردمِ اسرائيل‌اند که شايستگیِ زندگی در اين سرزمين را دارند، نه يک‌مشت جنگ‌افروز. (و اگر دروغ ساخته و گفته باشيد، کارِ داوری از اين هم آسان‌تر است!)

نمی‌فهمم که حزب‌الله چه اصراری به نگه‌داشتنِ مردمِ غيرِ‌نظامی، در منطقه‌یِ جنگی دارد؟
ظاهراً هيچ دليلی نمی‌توان يافت، الّا اين‌که آرزویِ اين مقدّسان است که چند کودک کشته شوند که بتوانند روضه‌یِ جهانی بخوانند، و احساساتِ مردمانِ جهان را تحريک کنند. (حتّی من شک دارم که بعضی از اين کودکان را خودِ ايشان نمی‌کشته باشند.[1])
دوسه روزِ پيش، صحنه‌ای ديدم از حزب‌اللّهيون: دو پفيوزِ ريشو، دو کودکِ جان‌سپرده را گرفته بودند جلوِ دوربين. گويا اصولِ اسلام‌شان را هم منِ کافر بايد به ايشان بياموزم: نکبت! آن دو کودک، مرده‌اند؛ و جسدِ مرده‌یِ مسلمان حرمت دارد. به هيچ بهانه‌ای حق نداری جنازه را اين‌ور و آن‌ور بکشانی و...
و بی‌اختيار از کربلا يادم می‌آيد. من که در کربلا نبوده‌ام. اين‌ها می‌گويند که سيّدالشّهداء -که البتّه هنوز آن‌وقت سيّدالشّهداء نبوده- طفلِ شيرخواره‌اش را می‌برد وسطِ معرکه‌یِ جنگ، و بالایِ دست می‌گيرد. و همان‌طور که همه شنيده‌ايم، تيری می‌آيد و بر گلویِ طفل می‌نشيند؛ و سيّدالشّهداء خونِ گلویِ طفل را به آسمان می‌پاشد...
واقعاً که حزب‌الله شيعه‌یِ خُلّصِ سيّدالشّهداءست.

چيزی منفورتر از جنگ وجود ندارد. امّا نفرت‌انگيزتر از جنگ، عقيده‌ای است که جنگ را «برکت» می‌داند. همان‌طور که در يکی از نوشته‌هایِ قبلی‌ام گفته‌ام، جنگ ضرورت دارد؛ امّا جنگی که هدفِ آن «برافکندنِ جنگ‌افزار» و «خلعِ‌سلاحِ معتقدانِ قدسیِ جنگ» باشد.
اگر فقط اندککی فکر کنيد، می‌بينيد که در اين هيچ تناقضی وجود ندارد. حزب‌الله از جنسی نيست که بتوان با وی مذاکره نمود. وقتی جمهوریِ اسلامی (خالقِ حزب‌الله) هرگونه قطع‌نامه‌یِ «شورایِ امنيّت» را –پيشاپيش- محکوم می‌کند، و آن را «فاقدِ وجهه‌یِ حقوقی» می‌خوانَد، چگونه می‌توان به ياوه‌ای به‌نامِ «مذاکره» و «شيوه‌هایِ ديپلماتيک» دل خوش کرد؟!
اسلام، تنها در يک‌صورت حکم و داوری را قبول دارد: در صورتی که حکم و داوری مطابقِ ميل‌اش باشد. همان‌طور که منظورش از عقل، عقلی است که «بِيَعقِلَد» و بپذيرد که: «اسلام بر‌حقّ است»!!

در بسياری از امور، به کمکِ «فرض» و احياناً «تمثيل» می‌توان سريع‌تر و روشن‌تر به‌نتيجه رسيد. فرض را بر اين بگيريم که حزب‌الله قدرت می‌داشت که خاکِ اسرائيل را به‌توبره کند. فکر می‌کنيد چند ثانيه درنگ می‌کرد؟!

محمّد اقبالِ لاهوری، که خرفستری از همين جنس بود، قطعه‌ای دارد در ماجرایِ طارق بن زياد[2]:
الملکُ لله
طارق چو بر کنارِ انده‌لس سفينه سوخت[3]
گفتند کارِ تو، به نگاهِ خرد خطاست
دوريم از سوادِ وطن، باز چون رسيم؟
ترکِ سبب، ز رویِ شريعت، کجا رواست؟
خنديد و دست به شمشير برد و، گفت:
هر ملک ملکِ ماست؛ که ملکِ خدایِ ماست![4]

15 مرداد 1385

:

&
مشخّصاتِ منابع و مراجع
اشعارِ فارسیِ اقبالِ لاهوری. مقدّمه و حواشی از: م. درويش. انتشاراتِ جاويدان. دوّم، 1361.

?
پابرگ‌ها:

[1] به‌ياد بياوريد آتش‌زدنِ سينما رکسِ آبادان، به‌فرمانِ آياتِ عظام را.
[2] طارق‌بن‌زياد، اصل‌اش بربر و از سردارانِ دوره‌یِ خلافتِ وليد بن عبدالملک، و عاملِ موسی بن نصير والیِ آفريقایِ شمالی بود. در سالِ 92 هجری، با دوازده‌هزار سپاهی که بيشترِ آن‌ها بربر بودند، به‌عزمِ تسخيرِ اندلس از دريا گذشت و بر کوهی که بعداً به‌نامِ «جبلِ طارق» معروف گشت، استوار شد و دژِ قرطاجنه را گرفت، و سپس به اندلس حمله کرد و پس از کشتنِ فردريک به اندلس وارد شد، و کشتی‌هايی [را] که خود و لشکريان‌اش با آن‌ها از دريا عبور کرده بودند آتش زد. [اشعارِ فارسیِ اقبال لاهوری، ص 289؛ پابرگِ مصحّحِ کتاب: م. درويش]
[3] مصرع را به‌هيچ‌نحو نمی‌توانم بخوانم. وزنِ آن جور درنمی‌آيد. ظاهراً بايد به اين‌صورت باشد: طارق چو بر کناره‌یِ آنلس سفينه سوخت. (البتّه، دال را هم می‌توان به‌گونه‌ای محو و کم‌رنگ تلفّظ نمود...)
[4] اشعارِ فارسیِ اقبال لاهوری، ص 289.

Thursday, August 03, 2006

تقابل ِ دانش و اعتقاد

راهی برای ِ سازش و آشتی وجود ندارد ؛ از ميان ِ آزادی و بردگی ، ميان ِ آگاهی ِ روشن و عواطف ِ مبهم ، ميان ِ دانش و اعتقاد ، بايد يک‌کدام را برگزيد . برای ِ انسان ِ امروزی ، برای ِ انسان ِ عصر ِ روشن‌انديشی ، اين گزينش جای ِ هيچ ترديدی ندارد .
-----------------------------ارنست کاسيرر [1]
q
کانت ، راست‌شمردن را بر سه گونه می‌داند : 1 . عقيده‌داشتن 2 . گرويدن 3 . دانستن .
می‌نويسد :
« عقيده‌داشتن گونه‌ای راست‌شماردن است که با آگاهی ، هم به‌سان ِ ذهنی و هم به‌سان ِ عينی ، نارساست . اگر راست‌شماردن ، فقط به‌سان ِ ذهنی رسا باشد و هم‌هنگام به‌سان ِ عينی نارسا انگاشته شود ، گرويدن خوانده می‌شود . سرانجام ، راست‌شماردنی که هم به‌سان ِ ذهنی رسا باشد ، و هم به‌سان ِ عينی ، دانستن خوانده می‌آيد . بسندگی ِ ذهنی ، اعتقاد ( برای ِ خود ِ من ) ناميده می‌شود ؛ و بسندگی ِ عينی ، قطعيّت ( برای ِ همگان ) . » [2]

&
فلسفه‌ی ِ روشن‌انديشی . نوشته‌ی ِ ارنست کاسيرر . ترجمه‌ی ِ نجف دريابندری . انتشارات ِ خوارزمی . اوّل ، 1372 هـ . ش . – تهران .
سنجش ِ خرد ِ ناب . ايمانوئل کانت . ترجمه‌ی ِ دکتر مير شمس‌الدين اديب‌سلطانی . انتشارات ِ اميرکبير . چاپ ِ نخست ، 1362 هجری ِ خورشيدی ؛ 1983 ميلادی .
?
[1] فلسفه‌ی ِ روشن‌انديشی ، ص 188.
[2] سنجش ِ خرد ِ ناب ، ص 857 .

Wednesday, August 02, 2006

کاروانِ دزد زده

کاروانِ دزد زده

صبح چون کاروانِ دزد زده
می‌نشيند فسرده
چشم بر دزدِ رفته می‌دوزد
خنده‌یِ سرد را می‌آموزد

اين روزها از اخبارِ «عربده و پک‌و‌پوز» نظام (يعنی همان «صدا و سيمای» جمهوریِ اسلامی!) و خبرگزاری‌هایِ بيرون ديديم و شنيديم و خوانديم که به فرمانِ مقامِ کبيرِ معظّمِ رهبری، مرحله‌ای ديگر از چوبِ‌حراج‌زدن بر استخوان‌هایِ ايران آغاز شده است؛ و بسيار گسترده‌تر از پيش. [1]

اغلب، در انديشيدن به شيوه‌هايی که هيولایِ مخوفِ قدسی از آن بهره می‌جويد، ناچار می‌شوم اعتراف کنم که ساز و کارِ اهريمنیِ اين نظامِ قدسیِ والا، در عينِ پريشيدگی و بی‌بنيانیِ ظاهر، از انسجامی بی‌مانند برخوردار است. شايد هم خود -به‌عمد- اين پوسته‌یِ پريشيدگی را آب‌و‌تاب می‌دهد تا در چشمِ ما مشنگ جلوه کند و ما را به شادمانیِ کاذبی که باعثِ تخلّیِ ماست، بفريبد.
و اين البتّه، اختراعِ آخوند نيست. آخوند، موبه‌مو بر اساسِ کهن‌الگویِ قدسیِ خويش عمل می‌کند. پريشيدگیِ ظاهر و درهم‌بافیِ درونیِ آن را جسميّت و عينيّت می‌بخشد؛ و حاصلِ آن، آوارِ مرگ است.

تحليلِ پيشِ‌پاافتاده‌یِ «به‌خيکِ همپالکی‌ها کردن» که در تعليلِ پديده‌یِ «خصوصی‌سازیِ اسلامی» به آن استناد می‌شود، هيچ‌گاه مرا قانع نکرده و آن را بيش از حد ساده‌انگارانه يافته‌ام. نظامِ قدسیِ جمهوریِ اسلام، برایِ تقسيمِ سهمِ غارت هيچ نيازی به اين راه‌کارهایِ پر سر و صدا نداشته. چه‌کسی به نمايندگی از ما مردمانِ غارت‌شده، توانسته است در همه‌یِ اين بيست‌و‌هفت سال، حتّی يک‌بار اين نظامِ قدسی را به‌پایِ ميزِ حساب‌رسی بکشاند؟ به صد کلفت‌تر از ما موش‌مرده مردم هم پاسخ‌گو نيستند. اينان خود را تنها در برابرِ خدا مسئول می‌شمرند؛ خدایِ تبارک و تعالايی که به ايشان چنين گنجِ شايگانی عطا فرموده: ايران، با تمامیِ مردمان و همگیِ شش‌دانگِ ارضی، تحت‌الارضی، هوايی، و دريايیِ آن.

پس ماجرا چيست؟
در نظرِ من، قضيّه پيچيده‌تر از اين حرف‌هاست. به يک تير سه نشان می‌زنند: توزيعِ عادلانه‌یِ فیء، ادا و ادّعایِ دموکراسی، و عمق‌بخشيدن به ذلّت و بی‌چارگی و تباهیِ ايران، آماج‌هایِ سه‌گانه‌یِ اين پروژه‌یِ شومِ اهريمنی بوده و هست.

هنوز بسياری از ما مردم بر اين تصوّرِ ابلهانه‌ايم که نظامِ جمهوریِ اسلامی يک حکومت است. در اسلام چيزی به‌نامِ حکومت وجود نداشته و ندارد. آنچه بوده و هست، عبارت است از راهزنی. يک وقت، دو سه راهزن به چند مسافر حمله می‌کرده‌اند، گاه يک گروهِ راهزن به يک کاروان يورش می‌برده‌اند، و زمانی گروه‌هایِ همکاسه‌شده‌یِ رهزنان، به شهرها و در صورتِ توان بيشتر، به کشورها هجوم می‌برده‌اند. نمونه‌هایِ موردِ اخير در تاريخ فراوان است؛ و يکی از شريرانه‌ترينِ آن‌ها، يورش‌هایِ الهی‌ست. از يورش به کاروان‌ها آغاز شده، و به تصرّفِ سرزمين‌هایِ بزرگ رسيده است. سرزمين‌هايی که «ممالکِ اسلامی» خوانده می‌شود، همه و همه، از عربستان گرفته تا بنگلادش و ليبی، چنين سرگذشتی دارد. تمامیِ اسنادِ تاريخی، از ظهورِ اسلام تا اين واپسين يورشِ مخوف (يعنی تصرّفِ دوباره‌یِ ايران در 57) به آشکارگیِ ناباوری، گواهِ اين ويژگیِ بنيادينِ اسلام است.

امام خمينی و پيروانِ وی، اين سرزمين را تصرّف کرده‌اند؛ و يا به‌زبانِ قرآنی -به مستندِ «لکن اللهَ رمیٰ»-، خداوندِ تبارک و تعالی آن را به ايشان بخشيده است. ايران و هرچه در آن است «فیء و غنيمت» محسوب می‌شود و به "غازيانِ دينِ الهی" تعلّق دارد؛ و طیِّ پروژه‌یِ خصوصی‌سازی (چه عنوانِ مناسبی!) تقسيمِ عادلانه می‌شود.
نيز، آنچه بديهی‌ست اين است که احمدی‌نژاد و هم‌ياورانِ وی، تا کنون آن‌گونه که قلّ و قلِّ ديگِ جوشانِ طمعِ سهم‌طلبی‌شان تلقين و تعيين می‌کرده، عادلانه سهيم نبوده‌اند. شايد ديده باشيد در ايّامِ عزایِ سرورِ شيعيان، در هيئت‌ها، عدّه‌ای را بر سفره می‌نشانند و باز هم بيرون غلغله است؛ سفره‌گردان اعلام می‌کند: به‌هم‌بجنبيد که صحنِ هيئت پر از عزادارِ گرسنه است. درست همان ماجراست. برایِ سهيم‌شدنِ هرچه بيشتر عادلانه‌یِ اصحابِ اين صحابیِ ديگر، پروژه‌یِ خصوصی‌خواری به يورشِ دوباره و پرزورتری نياز داشته؛ و آقا استارت فرموده‌اند!

اين «تقسيمِ عادلانه‌یِ فیء» در ماهيّت، فرقی با «به‌خيکِ همپالکی‌ها کردن» دارد و ندارد. فرق ندارد، چرا که غازيانِ سهيم، البتّه «همپالکی» محسوب می‌شوند، و هم‌حجره[2]؛ و فرق دارد، به اين دليل که لفظِ «همپالکی» از عمقِ موضوع می‌کاهد. اين اصطلاح را تنها می‌توان در موردِ حکومت‌هایِ بشریِ دزد به‌کار برد؛ امّا در موردِ چنين نظامِ مقدّسی، بايد از مصطلحاتِ ويژه‌یِ الهی بهره جست!

ادا و ادّعایِ دموکراسی، نيازِ چندانی به توضيح ندارد. تنها نکته‌یِ مهمّی که غالباً ناديده گرفته می‌شود اين است که اين اداها در چشمِ ما بيزاران رنگی ندارد، امّا از ديدِ تطهيرکنندگانِ اين نظامِ هول و کشتار، ارزشِ استنادی دارد. غربيان، کوچک‌شدنِ دولت را نشانه‌یِ "تعميقِ دموکراسی" می‌شمرند. کسی هم نيست که دست‌شان را بگيرد و بياورد و نشان‌شان دهد که: ببين مادرقحبه![3] اين‌جا "تحميقِ دموکراسی" داريم، پفيوز!

و امّا سوّمين هدف. همه می‌دانيم که جمهوریِ اسلام، ريشه‌یِ ثروتمندانِ پيشين را زد. پس اين پولمندان که اکنون می‌توانند ايران ما را ريز ريز بخرند و بخورند، از کجا آمده‌اند؟
من پولمندانِ اين دوره‌یِ شوم را در چهار گروهِ زير خلاصه می‌بينم:
1. کاملاً خودشان: خودِ خودشان، صحابه‌یِ گرامی، فرزندان‌شان -موسوم به «آقازاده‌ها»-، سرداران، اميران، قضات، شکنجه‌گرانِ گنده، کشتارگران،... و در يک کلام: غازيان؛ يعنی مجموعه‌ای از اعضایِ اصلیِ نظامِ مقدّس. جنايت‌کارانِ بشری.
2. اطرافيان، که طیِّ هزار و يک جور طرح و توطئه [واگذاری، وام، رانت،...] صاحبِ آلاف‌علوف شده‌اند (الوف هم می‌گويند، و هردو خوب است!). اين گروه جنايتی مرتکب نشده‌اند، الّا جناياتِ اقتصادی. و البتّه، اين جناياتِ اقتصادی، تبعاتی از جناياتِ بشری در پی داشته است.
3. گروهی که نه جنايت‌کار بوده‌اند و نه وابسته‌یِ مستقيمِ نظام؛ امّا از سويی استعدادِ کسب و تجارت و دِلالت در شرايطِ زشت و پلشتِ انقلاب و نظامِ قدسی را داشته‌اند، و از سویِ ديگر، اهلِ زد و بند و رشوه و کلاه‌برداری‌هایِ کلانِ قانونی و غيرِ قانونی بوده‌اند.
4. گروهی که استعدادِ پول‌آوری‌شان با موقعيّتِ شغلیِ پر درآمد گره خورده. در اين گروه، پزشکانِ ماهر، جرّاحانِ چيره‌دست، مهندسان، طرّاحان، متخصّصانِ الکترونيک، و صاحبانِ برخی حِرَف و مشاغلِ ديگر ديده می‌شوند. هم‌چنين، معدودی را که به‌اتّکاءِ سرمايه‌یِ از غرب بازآورده‌یِ خود -يا ارسالیِ خويشان- به پيشه‌هایِ پردرآمد پرداخته‌اند، بايد در اين گروه جای داد.
تورّم، عاملِ مشترکِ افزاينده بر کلان‌پول‌هایِ هر چهار گروه بوده. تورّمی که هزينه‌یِ آن را اقشارِ تهی‌دست‌شده‌یِ ميليونی پرداخته‌اند و می‌پردازند.

اگرچه بايد ديد که اکثريّتِ خريداران با کدام گروه‌هاست، امّا به‌نظرِ من، مشارکت و وجودِ حتّی يک‌درصدیِ گروه‌هایِ سوّم و چهارم، می‌تواند به کلِّ پروژه وجه و وجهه‌ای قانونی و خدشه‌ناپذير بخشد. اين‌جاست که پديده‌یِ شوم و بسيار نگران‌کننده‌ای رخ می‌نمايد که به فشردگیِ تمام، آن را «عمق‌بخشيدن به ذلّت، بی‌چارگی، و تباهیِ ايران» تعريف نموده‌ام.
به‌خلافِ آنچه در تصوّرِ بيشترينه‌یِ ما جای گرفته، که اغلب، اينان را نارفتنی می‌پنداريم، خود چنين پنداشتی ندارند. در تمامیِ اين بيست‌وهفت سال، حتّی به يک‌ساعت بعد نيز اطمينان نداشته‌اند؛ و اکنون بيش از هر زمانِ ديگر، خود را رفتنی می‌بينند.

اين سوّمين هدف، دو شاخه آماجِ موازی دارد:
1. نابودیِ نظامِ قدسی، تازه اوّلِ ماجراست! هولناکیِ اين توزيعِ نابرابر و زشت و پلشتِ ثروت، اکنون، آن‌گونه که بايد، ديده نمی‌شود. آوارِ مرگ که برداشته شود، خواهيم ديد. ثروت‌ها در دستِ کسانی‌ست که آدم‌وارهاشان به پنج‌درصد هم نمی‌رسند. پلشتیِ مفاسد، همچنان تا مدّت‌ها باعثِ آزار خواهد بود. حتّی با وضعِ دقيق‌ترين و سخت‌ترين قوانين نيز، دستِ‌کم چند سالی طول خواهد کشيد تا هر چيز و هر کس در جای و جايگاهِ شايسته‌یِ خود قرار گيرد. در اين که برخی انباشته‌ها به دولت بازگردانده خواهد شد شکّی نيست؛ امّا پرهيز از پديده‌یِ زشت، نامعقول، و خشونت‌آميزِ «مصادره» از هم‌اکنون نيز، در انديشه‌یِ ما، آشکارگیِ درخورِ توجّهی دارد. هرچه‌نباشد از انقلاب و اين بيست‌و‌هفت‌ساله‌یِ مُظلَم درس‌ها آموخته‌ايم، يا بايد آموخته باشيم.
نکته‌یِ اصلی و مهم اين است که نظامِ مقدّس، با پروژه‌یِ «خصوصی‌سازی»، بخشِ اصلی و عمده‌یِ مسيرِ «مصادره» را مسدود ساخته است؛ و [اکنون] با تشديدِ آن، بر اين انسداد می‌افزايد.

ازپيش‌ديدنِ دشواریِ راه، با نوميدی ميانه‌ای ندارد. تنها بايد بدانيم که هر‌اندازه اين نظم و نظامِ اهريمنی بيشتر بپايد، بر عمقِ فاجعه‌وارِ ويرانی و آشفتگیِ فردایِ ما افزوده می‌گردد. کاش می‌فهميديم و فرياد می‌زديم: کمک! کمک!...

2. نظامِ قدسی حدس می‌زند که به هر دليل -ازجمله: لجاجت و کين‌توزی (که هر دو از صفاتِ قديمِ قدسيّه است)- يک دوره‌یِ «ارهاب» خواهد داشت، يا بايد داشته باشد؛ مشابهِ آنچه در عراق ديديم: ترور، بمب‌گذاری، تبليغاتِ مسموم، فريب و دغل، خوردنِ مغزِ جوانان، و سرانجام، در اوجِ نوميدی: عمليّاتِ انتحاری.
و برایِ اين همه، به پول نياز است. اگر هيچ‌کس نداند، قدسيان بهتر از هر کسی می‌دانند که پيروِ اعتقادی ندارند. هرگز نداشته‌اند. هميشه‌یِ تاريخ، ايمانِ الهی به‌ضربِ پول، شمشير، ارهاب، و فريب حاصل شده است...

چهارشنبه، 14 تيرماه 1385

:

?
پابرگ‌ها:

[2] تا کنون هيچ فکر کرده بوديد که چرا هم در حوزه‌یِ مقدّس «حجره» هست و هم اهلِ مقدّسِ بازار به «حجره» می‌نشينند؟! – همين لحظه به‌ذهن‌ام آمد!
[3] در اصل همين را گفته بودم: «ببين مادرقحبه!»؛ امّا به‌دلايلی که به‌زودی در يک پستِ کوتاه مطرح خواهم کرد، تصميم گرفته‌ام از اين‌گونه دشنام‌ها پرهيز کنم. از اين‌رو، خواستم آن را تغيير داده و «ببين مدّعیِ حقوقِ بشر!» بياورم، امّا به‌دل‌ام نچسبيد! اين يک‌بارِ آخر را هم بر من ببخشاييد!!