Posts mit dem Label اسلام‌شناسی ؛ بر پايه‌ی ِ اساطير werden angezeigt. Alle Posts anzeigen
Posts mit dem Label اسلام‌شناسی ؛ بر پايه‌ی ِ اساطير werden angezeigt. Alle Posts anzeigen

Mittwoch, Februar 11, 2015

ويرانی، سرنوشتِ محتومِ هر کشوری‌ست که اسلام برآن چيره گردد...

ويرانی، سرنوشتِ محتومِ هر کشوری‌ست که اسلام برآن چيره گردد...

در روايات، از رخدادهایِ شگفت‌آور در لحظه‌یِ زاده‌شدنِ رسولِ اکرمِ خيرالبشر، سخن رفته که ازآن‌جمله می‌توان به اين سه‌فقره، مرتبط با ايران، اشاره نمود:
l کنگره‌هایِ ايوانِ کسری فرو ريخت...
l آتشِ آتشکده‌یِ فارس، پس از هزارسال که خاموش نگشته بود، بمرد (خاموش گشت)...
l درياچه‌یِ ساوه بخشکيد...

چه پيامبرِ رحمتی!!!

حالا بعضاً با تعجّب از خشکيدنِ درياچه‌هایِ ايران، اروميّه و بختگان و ...، می‌گوييم؛ درحالی‌که جایِ شگفتی و افسوس و حيرت وقتی بود که جز اين می‌بود؛ که بايد می‌پرسيديم: پس کو آن ويرانی‌ها که بايد طبقِ رواياتِ صحيحه، بر سرمان آوار می‌شد؟!

اسلام ناب محمدی ايران را کوير می‌خواهد
http://blog.hasanagha.org/?p=3270

::::
مردم استان فارس با کوزه به درياچه شوره‌زار شده بختگان آب می‌ريزند

600 درياچه در ايران رو به مرگ است

16 تالاب کشور در آستانه خشک شدن



Montag, Juni 18, 2007

ديو و اسلام

ديو و اسلام
زاهد ار رندیِ حافظ نکند فهم، چه باک
ديو بگريزد از آن قوم که قرآن خوانند

اگر تا پيش از ظهورِ جمهوریِ اسلامی، درکِ اين موضوع، ناممکن و يا بسيار دشوار می‌نمود (به‌ويژه که به‌گونه‌ای هولناک شگفت‌آور، همه‌یِ ما ايرانيان، در خواندنِ روايتِ مربوط به بانگ برآوردنِ نگاهبانانِ هفت‌شهر، و رواياتِ مشابهِ آن، از منظر و جايگاه و زاويه‌ديدِ «سپاهِ اسلام» می‌نگريستيم!)، امروزه، از پسِ بيست‌و‌هشت سال وارونگیِ مطلق و وارونه‌کرداریِ محض، که از مجموعه‌یِ قدسیِ الهیِ اسلام شرفِ صدور يافته، جایِ هيچ ترديدی باقی نمانده است و نمی‌ماند، که: اسلام وارونه‌یِ راستی و درستی است.
در تاريخ و فرهنگِ ايرانی، واژه‌یِ «ديو» در اين موارد به‌کار رفته است:
1. خدايان و سرکردگانِ اقوامِ بومیِ اين سرزمين، که پس از ورودِ آريايی‌ها، در برخی مناطق، تا مدّت‌ها قدرت داشته، و در برابرِ مهاجمان پايداری و اظهارِ وجود می‌کرده‌اند. از اين ميان، از ديوهایِ "مازندر" و "ورونه"، بارها و بارها در اوستا ياد شده است.

در رواياتِ متأخّر، به عللی -که بحثِ آن در اين مختصر نمی‌گنجد-، «مازندر» و «ورونه» با "مازندران" و "گيلان" برابر نهاده شده، که اصلاً درست نيست. مازندرانِ مذکور در شاهنامه، هيچ ربطی به منطقه‌یِ کناره‌یِ دريایِ خزر ندارد؛ و منطقه‌ای بوده است در بخش‌هایِ شمالِ شرقیِ افغانستانِ کنونی. حدودِ بدخشان و يمگان. [1] (درباره‌یِ «ورونه»، تأمّلِ کافی نداشته‌ام؛ امّا مطمئن‌ام که ربطی به گيلانِ مشهور ندارد...)
می‌توان اين‌گونه پنداشت که مقاومتِ بوميان در اين مناطق، بيش از ديگر سرزمين‌ها به‌درازا کشيده؛ و از اين‌رو، خاطره‌یِ آن در سرودهایِ اوستايی و رواياتِ اساطيریِ ما به‌جا مانده است. هم‌چنين، اين احتمال هست که بوميانِ اين بخش‌ها، به‌مرور با «آرياييانِ شاخه‌یِ هند» پيوستگی‌هايی يافته بوده باشند.
بحثِ مفصّل در اين موضوع، مجالِ جداگانه‌ای می‌طلبد؛ و تازه مطمئن نيستم که از عهده برمی‌آيم يا نه. آنچه می‌توانم اشاره‌وار بگويم (که چندان ربطی هم به اصلِ موضوع پيدا نمی‌کند؛ و شايد نقضِ غرض هم باشد!) اين است که اقوامِ آريايی، نسبت به اين مردمانِ بومی، ستم‌هايی روا داشته‌اند، که گوشه‌کناره‌هايی از آن، از خلالِ پاره‌ای رواياتِ اساطيری، قابلِ بازيافت است. و از اين ستم‌ها، بزرگ‌ترينِ آن، همين "ديو ناميدن"ِ آنان است. اگرچه، اين احتمال نيز هست که واژه‌یِ "ديو/دَئِوَ" در آغاز -و در اين کاربردِ خود-، فاقدِ بارِ ارزشی، و تنها نامی قومی، يا نسبتی مرتبط با باورهایِ دينیِ آن مردمان بوده باشد.

2. برایِ بدی‌ها و شُرورِ هستی، قائل به ضدِّ خدايی به‌نامِ "اهريمن"، و سرکردگان و کارگزارانی به‌نامِ "ديو" بوده‌ايم. فی‌المثل، خوابِ دمِ صبح را -که بسيار بد و ناروا می‌شمرده‌ايم- به ديوی نسبت می‌داده‌ايم، به‌نامِ «بوشاسپ»؛ يا مثلاً، خشم را به ديوی به همين نام [اَئِشمَ] نسبت می‌داده‌ايم؛ و...
ديوان، سرکردگانی داشته‌اند، که ايشان را «کماله‌یِ ديو» می‌خوانده‌ايم: سرِ ديوان؛ ديوِ کلّه‌گنده؛ دانه‌درشت!

3. در تواريخ آمده است که چون جُندالله (تازيانِ غازيان) به دروازه‌هایِ «هفت‌شهر» (تيسفون و...) پايتختِ باشکوه و باستانیِ ايران می‌رسند، نگاهبانان بانگ برمی‌آورند که: ديوان آمدند!
در قطعه‌شعری پهلوی، به‌نامِ «چامه‌یِ شاه بهرامِ ورجاوند» (اَپَر متن‌ی شه‌وهرام‌ی ورجاوند)، که از اسنادِ بسيار مهم و ارزنده‌یِ تاريخ و فرهنگِ ماست، درباره‌یِ مسلمين آمده است:
چيگون ديوان دين دارند؛ چيگون سگ خورند نان!
و البتّه، اسنادِ "ديو ناميدنِ مسلمين" منحصر به اين دو مورد نيست، و در کتاب‌هایِ کهن، نمونه‌ها و مواردِ آن را می‌توان يافت.

اهلِ مکّه، محمّد را «ديو‌زده» می‌دانستند. صفتِ «مجنون» مذکور در قرآن (از جمله در «وَ إن يَکاد») را مترجمانِ قديمِ قرآن «ديو‌زده» ترجمه کرده‌اند؛ به‌معنایِ شخصی که ديو در او وارد شده، و رفتار و گفتارِ او را راه می‌بَرَد. راننده‌اش ديو است
4. در افسانه‌هایِ عاميانه و قصّه‌هایِ پريان، "ديو" موجودی‌ست غيرِ انسانی، و از جنسِ غول و جن. گويا به نرينه‌یِ آن «ديو» و به مادينه‌یِ آن «عفريت» گفته می‌شود.
هم‌چنين، در پاره‌ای رواياتِ افسانه‌ایِ اسلامی، که بعضاً ريشه‌یِ توراتی-يهودی دارد، و گاه مُلهَم از برخی روايات و داستان‌ها و اسطوره‌هایِ ايرانی‌ست، يا ترکيب و برآيندی از اين دو، ديو‌ها به‌عنوانِ موجوداتی غيرِ انسانی و شَرور حضور دارند. در رواياتِ مربوط به سليمان، ديوها مسخّرِ او شمرده شده‌اند. همچنان که، تهمورثِ ما، لقبِ «ديوبند» داشته است.

5. در باورِ عامّه، چنان که ممکن است تا به امروز نيز در باورِ برخی از کهن‌زادان بر‌جای‌مانده باشد، ديو موجودی بود از جنسِ جن، امّا بسيار بزرگ و مهيب. اگر ديو کسی را «می‌زد»، می‌مرد يا فلج می‌شد؛ و يا تا پايانِ عمر، هَپَکه‌زده و حيران باقی می‌ماند. ديوها بيشتر در جاهایِ تاريک و نمور، و در باغ‌ها، شب‌هنگام، به آدميان حمله می‌کردند.

6. و اين فقره، کلاً بيرون از محدوده‌یِ آثارِ ايرانی قرار می‌گيرد: اهلِ مکّه، محمّد را «ديو‌زده» می‌دانستند. صفتِ «مجنون» مذکور در قرآن (از جمله در «وَ إن يَکاد») را مترجمانِ قديمِ قرآن «ديو‌زده» ترجمه کرده‌اند؛ به‌معنایِ شخصی که ديو در او وارد شده، و رفتار و گفتارِ او را راه می‌بَرَد. راننده‌اش ديو است!

q
در باورِ کهنِ ايرانی، ديو «وارونه‌کردار» است؛ يا به‌عبارتی، اصلی‌ترين ويژگیِ ديو، وارونه‌کرداریِ اوست. بهترين نمود و نمايشِ اين باور را در داستانِ «رستم و اکوانِ ديو» می‌توان ديد.
و امّا، در باورِ کهنِ ايرانی، ديو «وارونه‌کردار» است؛ يا به‌عبارتی، اصلی‌ترين ويژگیِ ديو، وارونه‌کرداریِ اوست. بهترين نمود و نمايشِ اين باور را در داستانِ «رستم و اکوانِ ديو» می‌توان ديد. اکوانِ ديو، رستم را در خواب غافل‌گير کرده، برمی‌دارد و به هوا بلند می‌شود؛ و از رستم می‌پرسد: «چگونه بکشم‌ات؟ به دريا بيفکنم، يا بر کوه زنم؟»؛ و رستم که وارونگیِ او را می‌داند، می‌گويد: حوصله‌یِ زجر ندارم؛ بزن بر کوه، و خلاص‌ام کن. اکوان او را به دريا می‌افکند! [2]
(نکته‌یِ بسيار جالب و با اهمّيّتی که از اين داستان به‌نظر می‌رسد، اين است که: ديو از وارونگیِ خود آگاه نيست، و به‌طورِ کاملاً ماشين‌وار "وارونه" عمل می‌کند. اگر از اين ويژگیِ خود آگاه می‌بود، قطعاً قادر به خواندنِ نيرنگِ رستم نيز می‌بود؛ و در آن صورت، رستم را چنان بر کوه می‌کوفت که از رفيق‌اش فردوسی هم کاری ساخته نبود!)

q
دور زمانی، بر اين گُمان بودم که ديو خوانده‌شدنِ مسلمين از سویِ ايرانيان، هيچ نيست جز اغراقی از رویِ کين‌توزی. امّا بعدها دريافتم که برعکس، اين توصيف از رویِ کمالِ شناخت بوده است.

اگر تا پيش از ظهورِ جمهوریِ اسلامی، درکِ اين موضوع، ناممکن و يا بسيار دشوار می‌نمود (به‌ويژه که به‌گونه‌ای هولناک شگفت‌آور، همه‌یِ ما ايرانيان، در خواندنِ روايتِ مربوط به بانگ برآوردنِ نگاهبانانِ هفت‌شهر، و رواياتِ مشابهِ آن، از منظر و جايگاه و زاويه‌ديدِ «سپاهِ اسلام» می‌نگريستيم!)، امروزه، از پسِ بيست‌و‌هشت سال وارونگیِ مطلق و وارونه‌کرداریِ محض، که از مجموعه‌یِ قدسیِ الهیِ اسلام شرفِ صدور يافته، جایِ هيچ ترديدی باقی نمانده است و نمی‌ماند، که: اسلام وارونه‌یِ راستی و درستی است.

a
بر همه‌یِ کسانی که به وارونگیِ دينِ مَبينِ الهی پی‌برده، و يا به‌حدِّ شک به موضوع نزديک شده‌اند، بايسته است که يک‌بار، از سرِ نو، بر همه‌یِ خوانده‌ها، شنيده‌ها، و باور و برداشت‌هایِ خود درنگ کنند. اوستا و متونِ وابسته و پيوسته به آن را، يک‌بار به‌دقّت بخوانند، و در شاهنامه -دستِ کم در همان بخشِ پايانیِ آن- به ديده‌یِ تأمّل بنگرند.

خردادِ 1386

V
يادآوری:
برخی مواضعِ اين نوشته، نياز به پابرگ‌هایِ ارجاعی، و ذکرِ سند دارد؛ امّا اين کار، فعلاً، در حوصله‌یِ تنگِ نگارنده نمی‌گنجد. شايد وقتی ديگر، در بازنويسی يا نشرِ دوباره‌یِ آن، مجالی دست داد و حوصله‌ای بود...

&
کتاب‌شناخت:
شاهنامه. ژول مول. (افست) (7 جلد + 1 جلد مقدمه). انتشاراتِ اميرکبير. سوّم، 1363.

:

?
پابرگ‌ها:

[1] در اين باره، چند سالِ پيش، در حواشیِ مقاله‌ای (راجع به بيتی از ناصرِ خسرو)، يادداشتِ کوتاهی نوشته‌ام، که بايد بگردم و پيدا کنم. انبوهی برگه‌يادداشت نيز در اين فاصله فراهم آمده. امّا اين وقتِ به‌خونِ‌جگرآلوده، کفاف نمی‌کند. افسوس!
[2] داستانِ "رستم و اکوانِ ديو"، در شاهنامه، در بخشِ «پادشاهیِ کيخسرو» آمده. در چاپِ ژول مول، (جيبی) جلدِ سوّم، ص 136 و بعد.

Freitag, Juni 15, 2007

اهريمن، و اسطوره‌یِ آخر زمان

اهريمن، و اسطوره‌یِ آخر زمان

کسانی که ديدگاهِ اسطوره‌نگر را برنمی‌تابند، و با استنادِ بی‌جا و خلافِ واقع به «خردِ روشنگر»، هرگونه اشاره به مفاهيم، مقولات، و صُوَر و وقايعِ اسطوره را نشانه‌یِ «عدمِ واقع‌بينی» می‌انگارند، می‌توانند از خواندنِ اين نوشتار چشم‌پوشی کنند؛ مبادا بر آيينه‌یِ "واقع‌بينیِ روشن و روشنگرشان" غباری بنشيند! هم‌چُنين، اين نوشتار، به کارِ مسلمين نخواهد آمد. برایِ ايشان، سخت ناباور و دشوار می‌نمايد که از آيينِ قدسی‌شان به «هيولا» و «وحشِ ضدِّ بشر» تعبير شود.

از منظری که من می‌نگرم، "آخر‌الزّمان" -آن‌گونه که در اساطيرِ زرتشتی و مسيحی از آن سخن رفته است-، با ظهورِ اسلام آغاز می‌شود!
ظاهراً، آنچه باعث شده که حتّی اذهانِ بزرگ‌ترين متفکّران نيز، از توجّه به اين واقعيّتِ محض به‌دور بماند، فاصله‌یِ عظيمی‌ست که ميانِ «زنجير‌گسستنِ اژی‌دهاک/ظهورِ وحشِ ضدِّ بشر» و «به‌پا‌خاستنِ کرساسپ/پسرِ انسان»، برایِ «نابودیِ اژی‌دهاک/وحش» واقع شده است. تصوّرِ عمومی بر "بلافاصلگی" بوده، و هست.

آنچه در اوستا، متونِ تفسيریِ آن، و سپس کتابِ شاهنامه، راجع به "اژی‌دهاک/ضحّاک" آمده، به دقيق‌ترين گونه‌یِ ممکن، وصفی‌ست که از "اسلام" می‌توان کرد. همچنان‌که، اهريمنِ موصوف در اين منابع، بی‌هيچ اختلافِ قابلِ ملاحظه‌ای، همان است که به نامِ "الله" می‌شناسيم.
بديهی‌ست که در اين بزرگ‌ترين نيرنگ، که در آن "اهريمن" بر خود نامِ "الله" می‌نهد، و خود را «اهوره‌مزدا» وانمود می‌کند، فريب‌کاری‌هایِ بسيار صورت گرفته است: او خود را با صفاتِ "رحمان" و "رحيم"، و بسيار اوصافِ فريبنده‌یِ ديگر می‌ستايد؛ امّا با تأمّل در عمقِ سخنِ او، و در عمل، "او" جز "اهريمن" نيست.

در اوستا، از اهريمن با صفتِ «همه‌تن‌مرگ» ياد شده است. برایِ «الله» نيز، امروزه، و از نخستين لحظه‌هایِ ظهورِ وی، وصفی دقيق‌تر از اين نمی‌توان جُست.
او، در کتاب‌اش، بارها و بارها، انسان‌هایِ ناپذيرنده را به "مرگ" تهديد می‌کند؛ بر سرِ اقوامی که جرمی جز عدمِ پذيرشِ او نداشته‌اند، "مرگ و نابودی" فرو می‌فرستد؛ و به‌طورِ‌کلّی، در عرصه‌یِ اين هزار‌و‌چارصد سال نيز، آشکارترين ثمره‌یِ الله و اسلام، "مرگ و ويرانی" بوده است.

اهريمن‌زادگانِ کنونی، در اين فريب می‌کوشند که ايستادگیِ امريکا را، به سلطه‌جويی، رقابتِ دينی، و اختلافاتِ شرقی-غربی منسوب دارند؛ درحالی‌که، قرن‌ها پيش از آن‌که کشور و تمدّنی به نامِ «امريکا» وجود داشته باشد، ايرانِ بزرگ، سه قرن با «هيولا» جنگيده است.
در برخی از نوشته‌هایِ ايرانیِ بازمانده از اين قرونِ خون‌بار، توصيفاتی آمده، که اگرچه به قالبِ پيشگويی‌هایِ متعلّق به ماقبلِ اسلام عبارت‌پذير گشته، چيزی جز وصفِ اسلام و مسلمين نيست. می‌گويد: «ديوان بيامدند، و مرگ و آز و نياز بياوردند». هم‌چُنين، وصفی که از زبانِ رستمِ فرّخ‌زاد در شاهنامه آمده، برایِ پی‌بردنِ به حقيقتِ اسلام بسنده است.
اگر "جمهوریِ اسلامی" وقوع نمی‌يافت، چه‌بسا اين تعبير و توصيف‌ها را به شاعرانگی‌هایِ کين‌توزانه نسبت می‌داديم، و به راستينگیِ مو‌به‌مویِ آن پی نمی‌برديم.

در اوستا آمده است که «اژی‌دهاک» [اين مخوف‌ترين و زورمندترين ريده‌یِ اهريمن]، می‌گويد: «... که مردمانِ هر هفت کشور را براندازم...»!
" هفت کشور"، در بيانِ اوستايی، عبارت است از تمامیِ کشورهایِ کره‌یِ خاکی.
آيا اکنون در اين بيست‌و‌هشت سال، جمهوریِ اسلامی، مردمانِ خاورميانه را «برنينداخته است»؟ آيا اگر توان يابَد، مردمانِ "هر هفت کشور" را برنمی‌اندازد؟!

...
چگونه می‌توان اسطوره‌ای را که هستیِ ما را، بدين روشنی، به‌تصوير می‌کشد، افسانه‌ای خيال‌پردازانه و متعلّق به دنيایِ کهنِ ناانديشنده شمرد!؟

a
ماجرایِ "افسار‌گسيختنِ اژی‌دهاک/برآمدنِ وحشِ ضدِّ بشر" و "ظهورِ پهلوانِ جاودانه‌یِ ايرانی/پسرِ انسان"، و "رهايیِ انسان و جهان از شرارتِ هيولا"، آن‌گونه که در کلّيّتِ اسطوره‌یِ زرتشتی-ايرانی/مسيحی (در اوستا، متونِ وابسته؛ و مکاشفاتِ يوحنّا در عهدِ جديد) به تصوير کشيده شده است، مو‌به‌مو واقع شده، و ادامه دارد.
...
پيروزی ازآنِ انسان است.

ششمِ خرداد 1386

V
يادآوری:
برخی مواضعِ اين نوشته، نياز به پابرگ‌هایِ ارجاعی، و ذکرِ سند دارد؛ امّا اين کار، فعلاً، در حوصله‌یِ تنگِ نگارنده نمی‌گنجد. شايد وقتی ديگر، در بازنويسی يا نشرِ دوباره‌یِ آن، مجالی دست داد و حوصله‌ای بود...

:

Freitag, Februar 03, 2006

شهر ِ سنگستان

هيچ راهي نيست جز باور ِ طلسم شدگي ِ اين سرزمين .
م.اميد بي‌دليل شعر ِ « قصّه‌ي ِ شهر ِ سنگستان » را با آن پايانه‌ي ِ عجيب ، بازتابي ، و پارادوكسيكال نسروده است . جايي خوانده‌ام كه مي‌گويد پايانه‌ي ِ شعر مانده بود ، و مدّت‌ها نمي‌توانستم قصيده‌ي ِ خود را به سرانجام برسانم ، تا اين كه در يك لحظه‌ي ِ الهام گونه ، آنچه را مي‌جستم ، يافتم .
شعر ، داستان ِ شاهزاده‌اي است كه « شبي دزدان ِ دريايي و قوم ِ جادوان و خيل ِ غوغايي » به شهرش حمله آورده‌اند ، و مردمان ِ شهر يك‌ْپارچه سنگ شده‌اند ؛ و او در پي ِ يافتن ِ راه ِ رهايي به هر دري مي‌زند . يك روز در اين جستجو به مرحله يا مكاني مي‌رسد كه قهرمانان ِ پيشين ِ اين افسانه‌ي ِ مشابه ، به راه ِ چاره دست مي‌يافتند : در حالي كه در سايه‌ي ِ درختي خفته است ، گفت‌ و ‌گوي ِ دو كبوتر را كه بر شاخه‌اي نشسته‌اند مي‌شنود . در افسانه‌هاي ِ پيشين ، قهرمان ِ قصّه ، با عمل كردن به آنچه كبوتران ( يا پريان يا ... ) مي‌گفتند به مقصود مي‌رسيد . شاهزاده‌ي ِ ما ، امّا ، به نتيجه نمي‌رسد .
پس از اين كوه تشنه دره‌اي ژرف است ،
در او نزديك غاري تار و تنها ، چشمه‌اي روشن .
... چنين بايد كه شهزاده در آن چشمه بشويد تن .
غبار قرنها دلمردگي از خويش بزدايد ،
اهورا و ايزدان و امشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستايد ،
پس از آن هفت ريگ از ريگهاي چشمه بردارد ،
در آن نزديكها چاهي‌ست ،
كنارش آذري افروزد و او را نمازي گرم بگزارد ،
پس آنگه هفت ريگش را
بنام و ياد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد .
ازو جوشيد خواهد آب .
و خواهد گشت شيرين چشمه‌اي جوشان .
نشان آنكه ديگر خاستش بخت جوان از خواب .
تواند باز بيند روزگار وصل ،
تواند بود و بايد بود
از اسب افتاده او ، نز اصل .[1]

در صحنه‌ي ِ بعد ، شاهزاده را مي‌بينيم كه با نوميدي ِ تمام آرزوي ِ مرگ مي‌كند :
كجائي اي حريق ؟ اي سيل ؟ اي آوار ؟
اشارتها درست و راست بود ، اما بشارتها ،
ببخشا گر غبارآلود راه و شوخگينم غار !
درخشان چشمه پيش چشم من خوشيد .
فروزان آتشم را باد خاموشيد .
فكندم ريگها را يك به يك در چاه .
همه امشاسپندان را بنام آواز دادم ليك ،
به جاي آب دود از چاه سر بر كرد ، گفتي ديو مي‌گفت : آه .[2]

سرانجام شاهزاده ، خسته و كوفته ، به غاري پناه مي‌بَرَد :
سخن مي‌گفت ، سر در غار كرده ، شهريار شهر سنگستان .
سخن مي‌گفت با تاريكي خلوت .
تو پنداري مغي دلمرده در آتشگهي خاموش
ز بيداد انيران شكوه‌ها مي‌كرد .
ستم‌هاي فرنگ و ترك و تازي را
شكايت با شكسته بازوان ميترا مي‌كرد .
غمان قرنها را زار مي‌ناليد .
حزين آواي او در غار مي‌گشت و صدا مي‌كرد .

- « ... غم دل با تو گويم ، غار !
بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست ؟ »
صدا نالنده پاسخ داد :
« ...آري نيست ؟ »[3]
اوج ِ قصّه ، يا بهتر بگوييم : اسطوره‌ي ِ نوين ِ م.اميد ، در همين پاسخ ِ عجيب شكل گرفته است . اين ، از يك سو ، يك بازي ِ آوايي ِ بديع و هنرمندانه است كه بنا به واقع ، صداي ِ شاهزاده در غار مي‌پيچد و بازتاب / پژواك ِ آن به وي بازمي‌گردد ؛ و در اين بازگشت ، آنچه به گوش ِ شاهزاده مي‌رسد پايانه‌ي ِ پرسش ِ خود ِ اوست . امّا از سوي ِ ديگر ، اين به مثابه‌ي ِ پاسخ ِ او نيز هست . برجسته‌ترين گوشه‌ي ِ اين پاسخ ، ناهمخواني ِ آن است به لحاظ ِ قواعد ِ زباني . پاسخ بايد به صورت ِ « نه ، نيست » مي‌بود ، در حالي كه صدا مي‌گويد : « آري ، نيست » . بخش ِ نخست ِ پاسخ ، انتظار ِ مثبت بودن را در پي دارد ؛ امّا جمله‌ي ِ پاسخ ، با نفي پي گرفته مي‌شود .
?
شخصاً هيچ ترديدي ندارم كه در شعر – و در اينجا اختصاصاً منظورم شعر ِ فارسي است – نقش ِ عمده با ناخودآگاهي است . به عبارت ِ ديگر ، شاعر ِ فارسي زبان ناخودآگاه مي‌سرايد . ( بايد توجّه داشت كه شاعر به هر كسي كه چار بيت سر ِ هم كند گفته نمي‌شود ؛ وگرنه مثلاً من هم اهل ِ بخيه‌ام ! ) شك ندارم كه خود ِ م.اميد نيز به اندازه‌ي ِ خواننده‌ي ِ شعرش ، از اين پايان ِ شگفت‌انگيز ، غرق ِ بهت مي‌شده است .
□
آيا به‌راستي براي ِ ما اسيران ِ طلسم ، راه ِ چاره‌اي وجود ندارد ؟
در تمثيل‌واره‌اي كه اساس ِ اين قصيده‌ي ِ اخوان بر آن استوار شده ، شهزاده به مثابه‌ي ِ شخص ِ شاعر است ؛ يعني بخشي از روان ِ جمعي ِ ما كه از سنگ‌شدگي گريخته است ؛ و كلّيّت ِ جامعه ، در حكم ِ مردماني كه در شهر ِ سنگستان گرفتار آمده‌اند .
در پاسخي كه م.اميد ، شاعر ، بخش ِ بيدار و پوياي ِ روان ِ جمعي ، بدان رسيده است ، وجهي آشكار از پارادوكس وجود دارد : تناقض ِ ميان ِ « آري » و « نيست » . اگر م.اميد به پاسخي راهگشا نرسيد و در نوميدي ِ تلخ ِ خود غوطه خورد و بنا به نقل ِ دوستي از پژوهندگان ِ زمانه كه اخوان را گويا يكي دو سالي پيش از رفتنش در خيابان مي‌بيند و اخوان به وي مي‌گويد : « فلاني ! از دوني ِ دق ، دق كردم . » ، دليل نمي‌شود كه از چاره جويي دست برداريم . چيزي در اخوان و زمانه‌ي ِ او بود كه نمي‌گذاشت از سدّ ِ سنگي ِ طلسم ِ شوم ِ قرون و اعصار بگذرد .
اخوان كلاً به دنياي ِ غرب بدبين بود . در شرق چيزي مي‌ديد يا تصوّر مي‌كرد مي‌بيند كه او را از ديدن ِ چهره‌ي ِ راستين ِ روزگار بازمي‌داشت . شرق را انباشته از انديشه و شكوه مي‌ديد ؛ و مانند ِ همه‌ي ِ ما ، حاضر نبود بپذيرد كه اگر هم چيزي در شرق بوده ، اكنون ديگر نيست .
آيا اگر يونانيان ِ امروز در پي ِ فخرفروشي به دنيا برآيند ، خود ِ ما ايرانيان ( منظورم ايران ِ بزرگ است ) به ايشان نمي‌خنديم ؟!
ما نيز امروز نبايد خود را در زير ِ آوار ِ يادمان‌هاي ِ دور و كهن ِ خويش مدفون سازيم . ضرب المثل ِ ساده‌اي داريم كه مي‌گويد : بودم بودم مناط نيست ، هستم هستم مناط است !
□
در همان قصّه‌ي ِ شهر ِ سنگستان ( كه گويا در پيرنگ ِ نخستينه‌ي ِ خود ، مأخوذ از « قلعه‌ي ِ سنگباران » در داستان ِ امير ارسلان ِ رومي باشد ؛ اگرچه ممكن است در افسانه‌هاي ِ پيشين نيز موارد ِ مشابهي بتوان يافت ) نكته‌ي ِ اصلي ِ مشكل ِ ما بيان شده : شهري داريم كه در اثر ِ طلسم ، يكْ‌پارچه به سنگ بدل شده . تنها راه ِ چاره و رهايي اين است كه قهرمان ِ قصّه از بيرون بيايد و با رهنمودهايي كه به وي شده ، طلسم را باطل سازد . از مردمان ِ سنگ شده‌ي ِ داخل ِ شهر هيچ كاري ساخته نيست .
□
به ياد بياوريم كه در باور ِ عامه گفته مي‌شود كه : جادو و طلسم به كافر و عرق‌خور اثر ندارد . راه اين است كه يا خود به‌تمامي كافر و عرق‌خور شويم ( كه بعيد مي‌دانم بتوانيم . وانگهي ، ما فعلاً و قبلاً طلسم شده‌ايم ، يعني جادو بر ما كارگر واقع شده ! ) و يا اين كه ، كار ِ خود را ، سراپا ، به دست ِ كافري عرق‌خور بسپاريم كه طلسم بر وي كارگر نيست ... !


30 آبان ِ 84


[1] مهدي اخوان ثالث ، از اين اوستا ، انتشارات مرواريد ، چاپ پنجم ، 1360، ص 23-22.
[2] همان ؛ ص 24.
[3] همان ؛ ص 25.