Friday, December 29, 2006

صاحب‌اختيار ِ بی‌لگام

پيرامون ِ مولوی ، و انديشه‌ها و آموزه‌های ِ او در مثنوی ( 2 )

يکی از بنيادی‌ترين آموزه‌ها و باورهای ِ اسلامی ، اعتقاد به وجود ِ « انسان ِ متّصل به منبع ِ اُلوهيّت » و « صحّت ِ بی‌چون‌و‌چرای ِ کردار ِ او » ست . اين انسان ، که در بيان ِ مولوی ، از او به « طبيب ِ الهی » تعبير شده ، و ديگر ِ متصوّفه و عرفا از او با عنوان ِ « انسان ِ کامل » ياد کرده‌اند ، از آنجا که نماينده و مأمور ِ ذات ِ قدسی ِ الوهيّت است ، مالک و صاحب‌اختيار ِ جسم و جان ، و هستی و نيستی ِ بنی‌نوع ِ‌بشر محسوب می‌شود ؛ و از سوی ِ ذات ِ اقدس ِ اله ، به وی جواز و اختيار ِ هرگونه دخل و تصرّفی داده شده ؛ و همه‌ی ِ انسان‌ها ، بايد مطيع ِ امر ِ او باشند ( و سلّموا تسليماً ) ؛ و از چون‌و‌چرا در اعمال و احکام ِ او بپرهيزند .
اين موجود ِ الهی ، چه‌بسا سخنانی بگويد و يا اعمالی از او سر‌زند که به ديده‌ی ِ خرد ، ناپسنديده و نادرست جلوه کند ؛ امّا بايد دانست :

-------------------آن‌که از حق يابد او وحی و جواب
-------------------هرچه فرمايد ، بُوَد عين ِ صواب [1]

در قرآن ، بهترين و کامل‌ترين بيان ِ اين باور ِ بنيادين را در قصّه‌ی ِ « موسی و خضر » می‌توان ديد . به نظر ِ نگارنده ، اين قصّه ، سنگ ِ بنای ِ باور ِ قرآنی – اسلامی به‌شمار می‌رود . ( + )

مولوی ، مثنوی ِ خود را با قصّه‌ای[2] می‌آغازد که در آن « طبيب ِ الهی » ( که شخصيّتی مرموز و وهم‌گونه دارد ) ، با کمال ِ آرامش و بدون ِ کمترين احساس ِ انسانی ، مرتکب ِ قتل می‌شود ؛ امّا مولوی ، نه تنها وجهی از زشتی و نادرستی در رفتار ِ او نمی‌يابد ، بلکه به توجيه ِ آن ، و دفاع از اين قاتل ِ مخوف می‌پردازد . اگر مولوی وارد ِ بحث ِ توجيه ِ عمل ِ طبيب ِ الهی نمی‌شد ، وضع تا اندازه‌ای فرق می‌کرد ؛ و می‌توانستيم قصّه‌ی ِ او را از گونه‌ی ِ قصص ِ رمزی به‌شمار آوريم . امّا تصريح ِ وی به « قتل » ، و دفاع و توجيه ِ او ، پشت ِ آدمی را می‌لرزاند .
وی ، در توجيه ِ رفتار ِ طبيب ِ آدمی‌کش ، به قرآن و مشخّصاً به داستان ِ موسی و خضر استناد می‌جويد . ( همين‌جا ، به اين نکته‌ی ِ عجيب نيز اشاره کنم که در داستان ، آمر ِ اصلی ِ قتل ، طبيب ِ الهی است ؛ امّا مولوی آن را به پای ِ « شاه » ِ داستان می‌نويسد ! )
به نظر ِ من ، اينجا سرمثل ِ « عذر ِ بدتر از گناه » ( يا : « به روباه گفتند : کو شاهدت ؟ ... » ) بی‌مناسبت نيست ! مولوی به خضر استناد می‌کند ، درحالی که خود ِ آن حضرت در آن داستان ، حال و روز ِ درستی ندارد . مورد ِ تعقيب است ، و نيازمند ِ صد وکيل‌مدافع ، که او را از يک فقره دخالت و فضولی ِ جهل‌نمون ، يک فقره خسارت ِ عمدی به اموال ِ شخصی ، و يک فقره قتل ِ عمد ، تبرئه کنند ؛ که محال است بتوانند !
در حقيقت ، مولوی اين را می‌خواهد بگويد که : عمل و نوع ِ آن مهم نيست ؛ بلکه ، اصل ، کيستی ِ عامل است و چند‌و‌چون ِ درجه‌ی ِ قربت ِ او به مقام ِ اُلوهيّت . اگر اين عامل ، برگزيده‌ی ِ ذات ِ اقدس ِ اله باشد ، مجاز است که هر نامربوطی ببافد ، هر غلطی بکند ، و هر شرارتی مرتکب شود ؛ و به هيچ کس هم پاسخ‌گو نباشد .
از اين حيث ، طبيب ِ الهی ( يا پادشاه ِ ملهم از طبيب ِ الهی ) و خضر ، ديگر اشخاص ِ ساده‌ی ِ داستانی نيستند ؛ بلکه طرح و الگوی ِ قدسی ِ « صاحب‌اختيار ِ بی‌لگام » به‌شمار می‌روند .

عجيب آن است که بسيارانی امروزه بر اصل ِ « ولايت ِ فقيه » می‌تازند ، و از آن با عناوين ِ « ديکتاتوری ِ دينی » و مانند ِ آن ، ياد می‌کنند ؛ امّا به هزار بَه‌بَه و چَه‌چَه ، مثنوی می‌خوانند ، و به ستايش از سراينده‌ی ِ آن ، می‌ذوقند .
اين پديده‌ی ِ عجيب ، برای ِ من ، تنها يک دريافت در پی دارد : هيچ‌يک از « اين بسياران » با فهم ميانه‌ای ندارند . شايد هم می‌فهمند که مولوی از چه گه‌و‌گندی سخن می‌گويد و دفاع می‌کند ، امّا بنا به اصل ِ شريف و قدسی ِ « هرچه آن خسرو کند ، شيرين بُوَد » ، از نويسندگان ِ قانون ِ اساسی ِ جمهوری ِ اسلام و معتقدان ِ ولايت ِ مطلقه‌ی ِ فقيه زشت است ، و از مولوی قشنگ !!

اگر زبان و بيان‌ام به سادگی ِ عاميانه‌گونه می‌گرايد ، نه از ناتوانی ِ قلنبه‌گويی است ، که از سر ِ ضرورت چنين می‌نويسم . تا به کی می‌خواهيم در پوشش ِ کلمات ، دوگانه‌باوری ، و توجيه ، خود را انکار کنيم ؟ شايد هم می‌ترسيم که اگر نقد و تأمّل ِ ما ، به ردّ و انکار ِ مولوی بينجامد ، وااسفاها در بر خواهد داشت ؛ چرا که بايد بخشی از ميراث ِ درخشان ِ فرهنگی‌مان را ، که به آن می‌نازيده‌ايم ، به دور افکنيم !

مقصود ِ من ، به‌هيچ‌وجه چنين چيزي نيست . نه با مولوی خصومتی دارم ، و نه نسبت به ميراث ِ نياکان‌مان به ديده‌ی ِ تحقير و انکار می‌نگرم ؛ بلکه تنها ضرورت ِ نقد ِ مولوی ( و نيز ديگر گويندگان‌مان ) را يادآور می‌شوم . همين ، و نه بيشتر .
اگر از - مثلاً – مولوی ، دو قطعه شعر ِ درست برای‌مان بماند ، بهتر از آن است که ديوانی قطور از گند و کثافات را به‌دوش‌کشيم ، و همچنان در بيچارگی ِ خود غوطه‌ور بمانيم ...

----------( 851006 )

&
مثنوی معنوی ( دوره‌ی ِ کامل ، به انضمام چهار فهرست اعلام ... ) به سعی و اهتمام و تصحيح رينولد الّين نيکُلسون ، از روی نسخه‌ی طبع 1926 – 1933 م . در ليدن از بلاد هلاند . اثر جلال‌الدّين مولوی ، محمّد‌بن‌محمّد‌بن‌الحسين‌البلخی‌ثُم‌الرّومی . انتشارات اميرکبير . چاپ دوم ، 1350 ؛ چاپ ِ هشتم ، 1361 .

?
پابرگ‌ها :
[1] مثنوی . دفتر ِ اوّل ؛ « بيان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود ... » ، بيت ِ 225 . ( چاپ ِ انتشارات ِ اميرکبير ، هشتم ، 1361 ، ص 12 . )
[2] از متن ِ عکسی ( همچنان‌که از پی‌دی‌اف نيز ) بيزارم ؛ امّا وقت ِ تايپ ندارم ( ضمن ِ اين که ، از مثنوی هم چاپ ِ درستی به دسترس‌ام نيست ) . چند صفحه متن ِ داستان را اسکن کرده‌ام ؛ اگر کسی مثنوی دم ِ دست ندارد ، کليک کند : ص 01 ، صص 1 – 01 ، صص 3 - 2 ، صص 5 - 4 ، صص 7 - 6 ، صص 9 – 8 ، صص 11 – 10 ، صص 13 – 12 .

$

و امّا ، چکيده‌ی ِ داستان ؛ برای ِ کسانی که حوصله‌ی ِ خواندن ِ متن ِ مثنوی را ندارند :

در زمانی پيش از اين ، شاهی بود که هم مُلک ِ دنيا داشت و هم ملک ِ دين . روزی به شکار می‌رفت ، در راه کنيزکی ديد و هواخواه ِ او شد . او را خريد . امّا ، و از قضا ، کنيزک بيمار شد . شاه از چپ و راست طبيبان به بالين‌اش آورد ؛ امّا درمان‌ها نتيجه‌ی ِ وارونه می‌داد . شاه عاجز شد ، به مسجد شتافت و گريه و زاری درگرفت ؛ و در ميان ِ گريه ، خواب‌اش در ربود . در خواب ، او را به طبيبی الهی مژده دادند .
فردا روز ، طبيب ِ الهی آمد : آفتابی در ميان ِ سايه‌ای . به يک نگاه دانست که کنيزک بيمار ِ جسمانی نيست ؛ عاشق است . با وی خلوت کرد ، و به طريقه‌ای هوشمندانه ، نام و نشان ِ معشوق ِ وی را به‌دست‌آورد . آنگاه ، شاه را آگاه کرد و چاره‌ی ِ کار را بازگفت .
شاه ، پی ِ معشوق – که مرد ِ جوان ِ زرگری در سمرقند بود – فرستاد ؛ و چون او را آوردند ، کنيزک را به او داد . شش ماه گذشت و کنيزک به‌کلّی بهبود يافت . اينک ، به دستور ِ طبيب ِ الهی ، به زرگر زهر ِ اندک‌اندک‌کشنده خوراندند . زرگر زهر می‌خورد و پيش ِ دختر می‌گداخت . رنجوری ، جمال ِ معشوق را تباه نمود و عشق ِ دخترک رو به سردی رفت ، و مهيّای ِ وصال ِ حضرت ِ شاه شد ...

اينجا ، مولوی بحثی پيش‌می‌کشد که خلاصه‌ی ِ آن چنين است : کشتن ِ اين مرد به دست ِ حکيم ، نه برای ِ بيم و اميد بود ، و نه به هوای ِ طبع ِ شاه ؛ بلکه به امر و الهام ِ الهی بود . مانند ِ آن پسر که خضر حلق‌اش را بُريد . امّا عام ِ خلق سرّ ِ اين را درنمی‌يابد .

-------------------آن کسی را که‌ش چنين شاهی کُشد
-------------------سوی ِ بخت و بهترين جاهی کَشد

و غرض که : کار ِ پاکان را قياس از خود مگير !!

No comments:

Post a Comment