Wednesday, July 12, 2006

به خودم تسليت می‌گويم

-------------------در فراق ِ دوستان از عمر ِ ما چيزی نماند
-------------------هرکه رفت از هستی ِ ما پاره‌ای با خويش برد
--------------------------------------غروری ِ کاشانی [1]

ديشب ( دوشنبه 19 تيرماه 85 ) خبردار شدم که هم‌کلاسی ، هم‌محلّه‌ای ، خويشاوند ، و دوست ِ خوبم سعيد صفايی به ديار ِ هفت‌هزارسالگان ره سپرده . جگرم خون شد . سال‌ها بود نديده بودمش ، و ديگر نمی‌توانم ؛ هرگز .
ديروز و امروز پرسه‌اش بوده . امروز می‌توانستم بروم امّا به خودم نديدم . از عربده‌ی ِ ديو هم که بيزارم ؛ مزيد ِ بر علّت .
آدم مثلاً در سی‌سالگی اين شعر ِ غروری ِ کاشانی را نمی‌فهمد . در غرب ، شايد شصت‌ساله‌ها هم نفهمند ؛ امّا اينجا در اين خاکسترستان ، به چهل که می‌رسی مرگ‌ها آغاز می‌شود .
با هر مرگ بر نفرتم از خدا و دين افزوده می‌شود . وقتی مرگ هست ، وقتی آدم فرصت ِ يک‌باره‌ی ِ ناچيز ، کوتاه ، و محدودی دارد ، اين تفاله‌ی ِ جهل به‌راستی تحمّل‌ناکردنی است . چه جنايتی کرده‌ايم که بايد اين بخشش ِ کوچک ِ طبيعت را هم اهريمن و دين‌اش ضايع کند ؟ در چهل‌و‌چار‌سالگی بميريم بی‌آن‌که بودن ِ کوتاه ِ خود را زيسته باشيم .

-------------------سه‌شنبه ؛ 20 تيرماه ِ 1385 .
?
[1] مير غروری ِ کاشانی ، از شاعران ِ سده‌ی ِ يازدهم هجر .
رک : تذکره‌ی ِ ميخانه . تأليف ِ ملّا عبدالنّبی فخرالزّمانی قزوينی در 1028 هجری . با تصحيح و تنقيح و تکميل ِ تراجم به اهتمام ِ احمد گلچين معانی . نشر ِ اقبال . پنجم ، 1367 . [ ص 694 ، حاشيه ]

No comments:

Post a Comment