Montag, Oktober 12, 2026

شمس، کيميا، علاء‌الدّين (بازنشر)

نخست بايد يادآوری كنم كه در اين نوشته به داوریِ اخلاقی نخواهم پرداخت؛ امّا قول نمی‌دهم كه بتوانم كاملاً از آن بركنار بمانم. يادآوریِ ضروریِ ديگر اين است كه متأسّفانه در ادب و فرهنگِ ما، چيزی به نامِ « نقد » و « ديدِ انتقادی » وجود نداشته و ندارد. پارگكی اشارات ممكن است يافت شود كه بتوان علی‌الظّاهر و به تسامح، آن را از گونه‌ی « نقد » برشمرد؛ امّا بديهی است كه امثالِ اين مواردِ نادر نمی‌تواند خلاءِ عظيمِ نقد و انتقاد را بپوشاند. در توجيه و توضيحِ اين عدمِ نقد، می‌بايست بر دو عاملِ استبداد و روحيّه‌یِ مذهبی تأكيد نمود. و به نظر می‌رسد كه در عرصه‌یِ عرفان، اين هر دو عامل، بالاتّفاق، مانع از نگرشِ انتقادی باشد. دست ِكم در اين ترديدی نيست كه برخی از بزرگانِ عارفانِ ما، به مراتبی از تقدّس دست يافته‌اند، و از اين رو نمی‌توان در باره‌یِ ايشان چيزی نوشت، مگر اين كه مآلاً دربردارنده‌یِ تعريف و تمجيد و تبجيل باشد. حدِّ اكثر می‌توان به تصحيحِ متني، شرح، و حاشيه‌نويسیِ آثارِ ايشان پرداخت.
بی هيچ گُماني، شمسِ تبريزی و جلال الدّين محمّدِ بلخی – كه بيشتر وی را با عناوينی چون مولوي، مولانا، مولانایِ روم، ملایِ روم، و... می‌شناسيم – از بزرگانِ عارفان بوده‌اند. شمسِ تبريزی اهلِ نگارش نبوده و از وی اثری جز « مقالات » وی بر جای نمانده‌؛ و آن عبارت است از صورتِ ثبت و ضبط شده‌یِ پاره‌ای از گفته‌ها و گفتارهایِ وي؛ امّا از مولانا آثارِ چندی به دست است كه به ترتيبِ اهميّت به قرارِ زير است: ديوانِ كبير، يا غزليّاتِ شمس، كه مجموعه‌ای وسيع از اشعارِ تغزّلیِ اوست؛ مثنویِ معنوي، كه عبارتِ از شش دفتر ادبيّاتِ تمثيلی و تعليمی است، به قالبِ مثنوی و در بحرِ رملِ مسدّس مقصور / محذوف؛ فيهِ‌مافيه، كه دربردارنده‌یِ پاره‌ای خطابه‌هایِ اوست؛ مجالسِ سبعه، كه گزاره‌نويسیِ هفت مجلس از مجالسِ اوست؛ و سرانجام، مكتوباتِ او. آنچه از اين ميان بيشترين اهميّت را دارد، ديوانِ كبير و مثنوی است، كه از امّهاتِ متونِ منظومِ فارسی به‌شمار می‌رود.
و امّا در عرصه‌یِ عرفان، يك نوع كتابِ خاص داريم كه « مقامات » خوانده می‌شود؛ و آن كتابی است كه در باره‌یِ زندگی و احوال و آثارِ يك عارف و صوفی نوشته می‌شود تا جايگاهِ او را در عرفان نشان دهد. در مقامات، آگاهی‌هايی در باره‌یِ عارفِ موردِ نظر (و گاه خاندان و جانشينانِ وی نيز) می‌آيد، سخنانِ وی نقل می‌گردد، و همچنين داستان‌ها و حكاياتی كه در باره‌یِ وی هست، مجالِ طرح می‌يابد.
در بابِ مولانا و خاندان و جانشينانِ وي، دو مقامات نامه به دست است: رساله‌یِ فريدونِ سپهسالار، و مناقب‌العارفينِ احمدِ افلاكی. همچنين بايد به مثنویِ ولد، يا ولد نامه، اثرِ بهاء‌الدّين سلطان ولد، فرزندِ مهينِ مولانا، اشاره نمود كه در آن شرحِ حالِ مولانا، خانواده، و برخی جانشينانِ وی به نظم كشيده‌ شده است. افزونِ بر اين آثار، در شناختِ مولانا و شمس، كتبِ طبقات (از گونه‌یِ نفحات‌الاُنسِ عبدالرّحمانِ جامی) و تذكره‌ها (مانندِ تذكرة‌الشّعرایِ دولتشاهِ سمرقندی) نيز خالی از اهميّتی نيست؛ اگر چه منبعِ عمده‌یِ كليّه‌یِ كسانی كه در بابِ اين دو عارفِ بزرگ چيزی نوشته‌اند، همين سه اثر، و بيشتر رساله‌یِ سپهسالار و مناقبِ افلاكی بوده است.
موضوعی كه در اين يادداشت بدان می‌پردازم، قدری بيرون از قاعده‌یِ مألوفِ پژوهندگان است. همان‌گونه كه پيش‌تر اشاره نمودم، به واسطه‌یِ تقدّسِ مولانا و شمس، بيشترينه‌یِ پژوهش‌هايی كه در بابِ ايشان صورت گرفته، اوّلاً از ديدِ باورمندی و ارادت بوده، ثانياً از حدِّ شرح و حاشيه نويسی فراتر نرفته است. حتّی زنده‌ياد دكتر زرّين‌كوب كه در باره‌یِ مولانا چند تأليفِ بسيار ارزشمند و بديع دارد نيز به طورِ كلّي، به هيچ‌گونه نگاه و ذهنيّتی كه متضمّنِ نظرِ انتقادی به آثار يا چند و چونِ زندگانیِ اين عارفِ بزرگ و پيوندانِ وی باشد ميدان نداده است. منظورم به طرزِ نگاه و نگرشی است كه فارغ از هرگونه پيشْ‌باوری و اعتقاد به تقدّس يا قداست گونگي، بر آثار و احوالِ شخصی و انديشگیِ ايشان، درنگی از سرِ راستیِ محض داشته بوده باشد.
موضوعِ يادداشتِ حاضر، به ماجرایِ ازدواجِ شمس با دختری از پروردگانِ حرمِ مولانا، و علايقِ احياناً عاشقانه‌یِ علاء‌الدّين محمّد، فرزندِ كهترِ مولانا، به اين دختر، اختصاص يافته است.
به طورِ خلاصه، ماجرا از اين قرار است كه: ديدارِ مولانا با شمس در قونيه مولانا را دگرگون می‌سازد، و از آن پس شب و روزش را با شمس به سر می‌بَرَد؛ زمزمه‌هایِ مخالفتِ مريدان و دوستدارانِ مولانا اوج می‌گيرد؛ شمس بی‌خبر قونيه را ترك می‌گويد؛ مولانا در فراقِ وی از همگان كناره می‌جويد؛ مدّتی بعد، نامه‌ای از شمس می‌رسد و مولانا فرزندِ مهينِ خود سلطان ولد را – كه از مريدانِ پر و پا قرصِ شمس است – برایِ بازگرداندنِ وی به دمشق می‌فرستد؛ شمس به قونيه باز می‌گردد، و پس از مدّتي، به دختركی از بستگانِ سببیِ مولانا (گويا دخترِ همسرِ دوّمش كرا خاتون، از شوهرِ قبلی‌اش[1]) اظهارِ علاقه می‌كند، و مولانا دختر را به عقد او در می‌آورد.
عشقِ پرشور و پيرانه‌سرِ شمس به كيميا، از آغاز تا انجام، به يك سال هم نمی‌كشد. دكتر زرين‌كوب می‌نويسد: « مرگی ناگهاني، بعد از يك بيماری سه روزه و در دنبال مشاجره‌يی طوفانی كه بين زن و شوهر روی داد به خانه‌ی وی راه يافت و كيميا را از وی گرفت... اين كه مرگ محبوبه‌اش (شعبان 644) به دنبال يك كشمكش قهرآميز كه از تأخير زن در بازگشت از باغ روی داده بود اتفاق افتاد وی را به شدت از خشونت و قهری كه در حق او روا داشته بود نادم و ناخرسند كرد. » (پله پله، ص 139)
شرحِ حال نويسان، مولانا را از موضوعِ علاقه‌یِ فرزندش علاء‌الدّين محمّد به كيميا كلاً بی‌خبر نشان داده‌اند، و می‌تواند چنين بوده باشد؛ امّا در موردِ شمس بايد گفت كه وی از اين ارتباطِ عاطفي، اگر نه كاملاً و به‌صراحت، دست ِ‌كم به حدس و گُمان، باخبر بوده است؛ و اصولاً بيش‌ترِ سخت‌گيری‌ها و كجْ‌خلقی‌هایِ وی با دخترك، با همين موضوع مربوط بوده است.
بعد از ازدواجِ شمس با كيميا، مولانا يك يا چند اتاق از بخشِ بيرونی گونه‌یِ سرایِ خود را به ايشان اختصاص داده بوده، و از اين‌ رو، كسانِ مولانا برایِ رفت و آمد، از جلوِ اين اقامت‌ْگاه عبور می‌كرده‌اند. علاء‌الدّين محمّد نيز مستثنی نبوده، و شمس دست ِ‌كم يك بار به‌طورِ جدّی متعرّضِ وی شده و از وی خواسته كه كم‌تر آمد و شد كند.
در رواياتی كه به‌ نظرِ استاد زرّين‌كوب، ساخته و پرداخته‌یِ ذهنيّتِ افسانه‌پردازِ پيرامونيان - و آن‌هم سال‌ها پس از اصلِ ماجرا - می‌نمايد، گفته شده كه علاء‌الدّين در ماجرایِ غيبتِ دائم و يا قتلِ شمس نقش داشته است. در روايتِ افلاكي، آشكارا پایِ علاء‌الدّين به ميان كشيده شده (رك: مناقب، صص 6 – 685)[2] امّا در گزارشِ فريدونِ سپهسالار، تنها از تعرّضاتِ شمس به علاء‌الدّين سخن رفته، و بلافاصله پس از آن گزارشِ غيبتِ شمس آمده؛ بلكه اصلا ً به واقعه‌یِ كشته شدنِ او، و حتّی مرگِ كيميا، هيچ اشاره‌ای وجود ندارد (رك: رساله‌یِ سپهسالار، صص 4 – 133).
افلاكی در واقعه‌یِ شمس، تحتِ عنوانِ « اصحِّ روايات » از زبانِ سلطان ولد، آورده است: « مگر شبی در بندگیِ مولانا نشسته بود در خلوت؛ شخصی از بيرون آهسته اشارت كرد تا بيرون آيد، فی‌الحال برخاست و به حضرتِ مولانا گفت: به كشتنم می‌خواهند. بعد از توقّفِ بسيار پدرم فرمود: اَلا لَهُ الخلقُ وَالامْرُ (7 / 53) مصلحت است. و گويند هفت كسِ ناكسِ حسودِ عنود دست يك دگر كرده بودند و ملحدوار در كمين ايستاده، چون فرصت يافتند كاردی راندند و همچنان حضرتِ مولانا شمس‌الدّين چنان نعره‌ای بزد كه آن جماعت بيهوش گشتند و چون به خود آمدند غير از چند قطره خون هيچ نديدند و از آن روز تا غايت نشانی و اثری از آن سلطانِ معنی صورت نبست. » (ص 4 – 683)
جامی كه همين روايتِ افلاكی را با مختصر تفاوتی در عبارت نقل نموده، بعد از « آن جماعت بيهوش بيفتادند » افزوده است: « و يكی از آنها علاء‌الدّين محمّد بود فرزند مولانا، كه به داغِ « اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ اَهْلِكَ » (46 / هود) اتّسام داشت. و چون آن جماعت به هوش بازآمدند غير از چند قطره خون هيچ نديدند. » (نفحات‌الانس، ص 469) – امّا افلاكي، به فاصله و به گونه‌ای غيرِ مستقيم، به دست داشتنِ علاء‌الدّين اشاره نموده است: « و آن ناكسانِ ممتحن كه اسيرِ سرِّ قَدَر بودند و اينچنين فتنه انگيزی ظاهر نمودند، در اندك زمانی بعضی كشته شدند، و بعضی به افلاج مبتلا گشتند و يك دو تن از بام افتادند و هلاك شدند و بعضی را مَسْحِ معنی شد؛... و گويند: علاء‌الدّين را كه به داغِ اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ اَهْلِكَ اِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ (11 / 46) موسوم بود، تب محرقه و علتی عجب پيدا گشته در آن ايام وفات يافت و حضرت مولانا از غايت انفعال به جانب باغها روانه گشته به جنازه‌یِ او حاضر نشد... » (مناقب، 6 – 685) [جایِ ديگر – ص 804 – می نويسد: « در زمانِ فترتِ مولانا شمس‌الدّين تبريزی عظّم الله ذكره زخم خورده وفات يافت. »]
دكتر زرّين‌كوب، خواسته است به استنادِ برخی عدمِ واقع نمايی‌ها و پاره‌ای تناقضاتِ منطقی كه در اين روايات هست، كلّيّتِ آن را واهی بنماياند (پله پله، ص 144 و بعد). حتّی عدمِ حضورِ مولانا به جنازه‌یِ علاء‌الدّين را حاكی از « تأثّرِ عميقِ او » برشمرده است! (همان، 147) همچنين می‌نويسد: « بعلاوه مولانا در نامه‌ای كه بعدها در باب بازماندگان او به قاضی شهر نوشت تمام احساسات پدرانه‌یِ خود را در حق او نشان داد. » (همان). در حالی كه خودِ همين نامه [كه متأسّفانه نشانیِ منبعِ آن ذكر نشده، و ممكن است در « مكتوبات » باشد كه نگارنده از آن نسخه‌ای ندارم.] نشان می‌دهد كه مولانا بينِ اين علاء‌الدّين و فرزندِ ديگرش فرق می‌نهاده است. از نظرِ نگارنده، چنين نامه‌ای حداكثر حاكی از نوعی التفاتِ بيگانه‌وار است نه مهرِ پدر – فرزندی.
همچنين زرّين‌كوب می نويسد: « حتّی سلطان ولد هم، با وجود ناخرسنديهايی كه از عهد خردسالی با علاء‌الدّين داشت در سوك او رباعی دردناكی ساخت و تأثر و اندوه فوق‌العاده‌یِ خود را در آن به بيان آورد. » (همان). اولاً: منظور از « ناخرسندی‌هايی از عهدِ خردسالی » بر بنده روشن نيست، و اگر مستند به گزارش‌هايی از گونه‌یِ اثرِ افلاكی باشد، بسيار جایِ بحث دارد. ثانياً: گويا زرّين‌كوب كمترين محملِ محتملی از تظاهر را برایِ سلطان ولد قائل نبوده. شايد وی را نيز مانندِ پدرش مولانا « الانسان‌الكامل » می‌ديده! حتّی برادری كه برادرش را كشته باشد نيز به شرطِ داشتنِ طبعِ شعر، قادر است در مرثيه‌یِ وی رباعی و شايد هم قصيده‌یِ سوزناك بسرايد!!
□
و امّا آنچه در آن جایِ هيچ ترديدی نيست، موضوعی است كه می‌توان آن را به شرحِ ذيل خلاصه نمود:
1. شخصی داريم به نامِ جلال‌الدّين محمّدِ بلخي، مشهور به مولانا، مولوي، مولانایِ روم، ملّایِ روم، مولانایِ بلخ، خداوندگار، و از اين قبيل. ايشان عارفی است بزرگ و شاعری است بس سترگ. عظمتِ مقامِ وی در عرفان و شاعری بر هيچ پژوهنده‌ای پوشيده نيست.
2. اين بزرگوار خانواده‌ای دارد كه در اين موضوع سه تن از افرادِ آن حائزِ اهمّيّت‌اند: پسرِ بزرگينِ وي، بهاء‌الدّين سلطان ولد؛ پسرِ ديگرِ وي، علاء‌الدّين؛ و دختر خوانده‌یِ وی كيميا خاتون.
3. گوشه‌ها و اشاراتی در سخنِ مناقب‌نويسان می‌توان يافت كه حاكی از نوعی محبّتِ خاصِّ وی نسبت به فرزندِ ارشد، و گونه‌ای بی‌مهریِ ملايم و گاه آشكار نسبت به پسرِ دوّمين است.[3]
4. سخن و گزارشی از وی كه نمايان‌گرِ احساسِ وی نسبت به دختر خوانده‌اش كيميا باشد، به دست نيست.
5. بنا به پاره‌ای گزارش‌ها، پسرِ دوّمينِ وي، علاقه‌ای نسبت به دخترك – كيميا خاتون – داشته است؛ كه بسيار طبيعی می‌نمايد.[4]
6. پسرِ دوّمينِ وي، كه راهی مبنی بر سلايقِ نخستينِ پدر، يعنی فقه و دانشِ ديني، را دنبال می‌كرده، پس از تغييرِ رويّه‌ و مشربِ پدر، با وی موافقت ننموده و بر طريقه‌یِ خويش باقی مانده؛ در حالی كه پسرِ بزرگين كاملاً پيروِ پدر بوده است.[5]
7. پدر در مرحله‌ای از زندگانیِ خويش، با درويشی شوريده حال، از به‌اصطلاح « اولياء الله »، آشنا می‌شود و شيفته‌یِ وی می‌گردد: شمسِ تبريزی. (تغيير رويّه و مشربِ وی با همين ديدار و آشنايی مربوط است.)
8. پسرِ بزرگ - كه گفتيم پيرویِ پدر می‌كرده - نيز به‌شدّت نسبت به اين درويش اشتياق نشان می‌دهد، در حالی كه برادرِ وی به هيچ نحو جذب و جلبِ وی نمی‌گردد.
9. قراين و نشانه‌هايی هست كه نشان می‌دهد پدر شوق و شيفتگی نسبت به پير و مرادِ خويش را، ملاكِ ديدگاهِ خود نسبت به فرزندانش ساخته است.[6]
10. درويشِ شوريده‌حال، پس از مدّتی اقامت در شهرِ عارف و شاعرِ بزرگ: قونيه، به دليلِ آگهی از ناخرسندیِ برخی از هواخواهانِ وي، و احتمالِ خطرِ جاني، يا به هر دليلِ ديگر، بی‌خبر شهر را ترك می‌گويد.
11. عارف و شاعرِ بزرگ از همگنان كناره می‌جويد و به هيچ آفريده اختلاط نمی‌كند.
12. نامه‌ای از درويش شمس‌الدّينِ تبريزی می‌رسد. وی در دمشق است.
13. مولانا پس از وصولِ نامه، بهاءِ ولد را با هدايايی به سویِ وی می‌فرستد. پسر مأموريّتِ خود را با موفقيّت انجام داده و پير را بازمی‌گرداند. ضمناً در رفتار با پير، سنگِ تمام می‌گذارد و تمامِ مسيرِ دمشق تا قونيه را در ركابِ شمس، پياده طی می‌كند؛ كه: « شاه سوار، بنده سوار، و اين هرگز روا نباشد. » [7] - و اين رفتار، كه بارها با آب و تاب از سویِ شمس بازگو می‌گردد، بر شدّتِ اختلافِ توجّهِ پدر نسبت به دو فرزندش می‌افزايد.
14. اندكی بعد، شمسِ تبريز عاشقِ دخترك – كيميا – می‌شود. شايد هم مولانا برایِ پابند ساختنِ وي، چنين پيشنهادی می‌كند.
15. دختر در اسرعِ وقت به عقدِ پير درمی‌آيد.
در اين ميانه، جايی برایِ توجّه به علايقِ علاء‌الدّينِ بيچاره باقی نمی‌ماند. كيميا كه دختركي، و عورتكي، بيش نبوده و نمی‌توانسته علايق و سلايقی داشته باشد!
...
الباقیِ ماجرا را هم كه پيش‌تر بازگو كرديم.
اكنون پرسشی چند جایِ طرح دارد؛ و البتّه بايد يادآور شوم كه اغلبِ اين پرسش‌ها، در آن دورانِ خاص جايی از طرح نداشته، و اگر امروزه درخورِ طرح می‌نمايد بيش‌تر بنا به ادّعاهایِ عميقِ انسانی‌ای است كه آن شاعر – عارفِ بزرگ و پير و پيشوایِ وی از آن دم می‌زده‌اند.
□ ايشان – مولانا – چگونه عارفِ بزرگی بوده كه ميانِ دو فرزندِ خود فرق می‌گذاشته؟ بايد توجّه داشت كه علاء‌الدّين را تذكره‌نويس و مقامات‌پردازِ مقدّم، فريدونِ سپهسالار، به « فضل و دانش » ستوده است.[8] (امّا در مناقب العارفين، همه جا با نظرِ انكار از وی سخن رفته.) و اين فرق گذاشتن را چنان پابرجا و استوار ساخته كه پس از سال‌ها، نواده‌یِ وی، از سویِ بهاءِ ولد، چَلَبی اميرِ عارف، فرزندِ علاء‌الدّين را فاقدِ نسبت به خاندان می‌شمرد.[9]
□ چگونه می‌شود عارفی كه مدّعیِ كشفِ رازهایِ الهي، و علی‌الخصوص اطّلاع بر ضماير است، از درونِ فرزند و فرزندخوانده‌اش آگهی نداشته بوده باشد؟!
□ چگونه عارفی بزرگ می‌پسنديده كه دختركی به عقدِ ازدواجِ مردی 60 ساله درآيد؟
□ چگونه اين عارفِ بزرگ متوجّهِ ناسازگاری‌هایِ دخترك و پيرمرد نبوده؟
□ و باز، چگونه اين پيرِ بی‌مانند، حضرتِ شمس‌الحق‌و‌الدّين، به خود اجازه داده كه دختركی را كه به جایِ نتيجه‌اش بوده، به عقدِ خود دربياورد؟!
□ چرا اين پير و پيشوایِ سترگ نمی‌توانسته بفهمد كه ميانِ دخترك و آن پسر، علايقی هست؟ و اگر – چنان كه پيش‌تر گفتيم – از اين علاقه و رابطه خبر داشته، چگونه تضييعِ حقِّ ايشان را بر خود هموار نموده است؟
...
بی آن‌كه داوریِ اخلاقی كرده باشم، بویِ جنايت به مشامم می‌رسد.
در مقالاتِ شمس، پاره سخنانی هست كه نشان می‌دهد شمس حتّی كيميا را كتك هم می‌زده است.[10] امّا واردِ اين مقوله نمی‌شوم و تنها به روايتی كه افلاكی در خصوصِ علّتِ مرگِ كيميا آورده، بسنده می‌كنم.
اين‌جا در مناقب نكته‌یِ جالبی هست كه گُمان می‌كنم افلاكی در آن عمدی داشته است، و آن اين است كه پيش از نقلِ روايتِ مربوط به مرگِ كيميا، روايتی از شمس (به نقلِ بهاءِ ولد) آورده كه در آن شمس نظرِ خود را نسبت به زنان بيان نموده است. از آنجا كه در ادامه‌یِ بحث، به اين روايت اشاره‌ای خواهم داشت، نخست آن و سپس روايتِ مرگِ كيميا را عيناً به همان صورتی كه در اين كتاب آمده، نقل می‌كنم:
( 4 / 42) همچنان از حضرتِ سلطان ولد منقول است كه روزی حضرتِ مولانا شمس‌الدّين صفتِ زنانِ نيك و عفّتِ ايشان می‌كرد؛ فرمود كه با اين همه حال اگر زنی را بالایِ عرش جا دهند و او را از ناگاه نظری به دنيا افتد و در رویِ زمين قضيبی را برخاسته بيند، ديوانه‌وار خود را پرتاو كند و بر سرِ قضيب افتد؛ از آنكه در مذهبِ ايشان بالاتر از آن چيزی نيست. بعد از آن فرمود كه شيخ علی حريری كه در دمشق می‌بود، مردی بود صاحب قدم و روشن دل؛ هر كه را در سماع نظر كردي، در حال ارادت آوردي؛ و خرقه‌ای كه شيخ می‌پوشيد همچنان شاخ شاخ بود و در وقتِ سماع تمامتِ اعضاش پيدا بود. مگر پسرِ خليفه را هوسِ سماعِ او شد، از بس كه صفتِ حالِ او می‌شنيد؛ چون از درِ مقام درآمد تا اهلِ سماع را تفرّج كند، شيخ را بر وی نظر افتاد، فی‌الحال مريد شد و جامه پوشيد. خبرِ ارادتِ او به مصر به خليفه رسيد، به‌غايت رنجيد و آهنگِ قتلِ او كرد؛ چون خليفه رویِ شيخ را بديد به اخلاصِ تمام بدو روی آورد. خاتونِ خليفه را هم ارادتِ آن شد كه او را ببيند. شيخ را به خانه دعوت كردند. خاتون پيش آمد و در قدمِ شيخ سر نهاده، می‌خواست كه دست‌بوسِ شيخ كند، شيخ ذكرِ خود را پرتاب كرده به دستش داد كه مزارِ تو آن نيست، اين است! و به سماع شروع كرد. خليفه را از آن حال، اعتقادش يكی در هزار شد.
( 4 / 43) همچنان منقول است كه منكوحه‌یِ مولانا شمس‌الدّين، كيميا خاتون، زنی بود جميله و عفيفه؛ مگر روزی بی اجازتِ او، زنان او را مصحوبِ جدّه‌یِ سلطان ولد، به رسمِ تفرّج به باغش بردند. از ناگاه مولانا شمس‌الدّين به خانه آمده، مذكوره را طلب داشت؛ گفتند كه جدّه‌یِ سلطان ولد با خواتين، او را به تفرّج بردند؛ عظيم تَوليد و به‌غايت رنجش نمود. چون كيميا خاتون به خانه آمد، فی‌الحال دردِ گردن گرفته، همچون چوبِ خشك بی‌حركت شد؛ فرياد كنان بعد از سه روز نقل كرد. همچنان چون هفتمِ او بگذشت باز به سویِ دمشق روانه شد در ماهِ شعبان، سنه‌یِ اَرْبَع و اَرْبَعين و ستّمائه. (صص 642 – 640)
□
با تأمّلی در آنچه گذشت، می‌توان به اين برداشت رسيد كه دخترك در اين هم‌زيستیِ كوتاه مدّت با شمس، دق مرگ شده. اگر چه، زنِ بيچاره‌یِ دنيایِ قديم به امثالِ اين‌گونه ناگواری‌ها عادت داشته، امّا ناگواریِ زيستنِ دختری جوان در كنارِ پيرمردی خشن و تلخ و بدگُمان و متفرعن، چيزی نبوده كه قابلِ تحمّل باشد. سعدی بيهوده نگفته است كه: « زنِ جوان را اگر تيری در پهلو نشيند بِهْ كه پيری! »[11] آن هم پيری كه هرگز تجربه‌یِ همدمی با زن نداشته، و در نظرش زن احتمالاً چيزی بيش از آنچه در روايتِ بالا ديديم، نبوده است.
اين‌جا مجالِ آن نيست كه شمّه‌ای از نظراتِ مولانا و شمس در باره‌یِ زن، ارائه شود.
يادداشتِ خود را با اين عبارات به پايان می‌برم كه: در ماجرایِ « شمس – كيميا - علاء‌الدّين »، به همان اندازه به دو جوان بها داده شده، كه در نخستين داستانِ مثنوي، به كنيزك و معشوقِ او، زرگرِ سمرقندي، بها داده می‌شود. آن‌گونه كه در اين داستانِ بی‌اندازه زشت و بی‌شرمانه و ضدِّ انسانی می‌بينيم، در دنيایِ مولانا، آنجا كه پایِ اقتدارِ بزرگان در ميان می‌آيد، جوانان جز قربانی و ابزار نيستند. همچنان كه در آن داستان به كنيزك نگريسته نمی‌شود مگر به عنوانِ ابزارِ كاميابیِ پادشاه، و در اين راه، معشوقِ وي، جوانِ زرگرِ سمرقندي، به حكمِ « طبيبِ الهی » قربانی می‌گردد؛ در اين ماجرا نيز، كيميا خاتون جز ابزاری برایِ چشانيدنِ لذّتِ وصالِ زن، به سلطانِ صورت و معني، حضرتِ شمس‌الحق‌و‌الدّين، و احياناً دلبسته ساختنِ وی به اقامتِ در قونيه نيست. علاء‌الدّينِ بيچاره نيز سرنوشتی بهتر از زرگرِ سمرقندی ندارد: محروم شدن از محبّتِ پدری و موردِ خشم و كينِ پيروانِ حضرتِ پدر واقع شدن، و سرانجام به‌گونه‌ای مشكوك جوانمرگ شدن، تمامیِ حصّه‌یِ جوانِ نامراد، از دنيایِ سرد و مدّعیِ عرفانِ مولانایِ روم و شمسِ تبريز است.


بيست و نهم آبان‌ماه 1384

□□
مشخّصاتِ منابع و مراجع:
پلّه پلّه تا ملاقات خدا؛ در باره‌ی زندگي، انديشه و سلوك مولانا جلال‌الدّين رومی. نوشته‌یِ دكتر عبدالحسين زرّين‌كوب. انتشاراتِ علمی. چاپِ دوّم، 1371.
رساله‌یِ فريدونِ سپهسالار (زندگی‌نامه‌یِ مولانا جلال‌الدّين مولوی). تأليفِ فريدون بن احمد سپهسالار. با مقدّمه‌یِ سعيد نفيسی. نشرِ اقبال. چاپِ دوّم، بی‌تاريخ.
مناقب‌العارفين. تأليفِ شمس‌الدّين احمد افلاكی. با تصحيحات و حواشی و تعليقات به كوششِ تحسين يازيجی. (افست) دنيایِ كتاب. چاپِ دوّم، 1362.
نفحات‌الانس من حضرات‌القدس. تأليفِ نورالدّين عبدالرّحمان جامی. مقدّمه، تصحيح و تعليقات دكتر محمود عابدی. انتشاراتِ اطّلاعات. چاپِ اوّل، 1370.

****
[1] پله پله تا ملاقاتِ خدا، دكتر عبدالحسين زرين‌كوب، ص 100.
[2] افلاكی در اين باره دو روايت نقل كرده. در روايتِ نخست (كه در ادامه‌یِ بحث نقل خواهم نمود) هيچ اشاره‌ای به شركتِ علاء‌الدّين در قتلِ شمس نيست؛ بلكه اصلاً سخنی از قتل در ميان نيست؛ بلكه از مرگِ كيميا می‌گويد و بلافاصله می‌افزايد: « همچنان چون هفتم او بگذشت باز به‌سوی دمشق روانه شد... » (ص 642). امّا چند صفحه بعد، روايتِ كاملاً متفاوتی نقل شده (كه چند سطر بعد به نقلِ آن پرداخته‌ام). جایِ ديگر نيز به صراحت و روشنیِ تمام، از دخالتش در قتلِ شمس، و طردِ او از جانبِ مولانا، و به جنازه‌یِ او حاضر نشدنِ مولانا، سخن رفته است (صص 6 – 765). همچنين در فصلِ دهم كه به « ذكر اسامی اولاد و اخلاف مولانا » پرداخته، به شركتِ علاء‌الدّين در قتلِ شمس تصريح نموده. (رك: ص 994)
[3] از جمله، بنگريد به: مناقب، ص 803، حكايتِ شماره‌یِ 7 / 18.
[4] پله پله، ص 137.
[5] همان، ص 147.
[6] افلاكی از قولِ بهاءِ ولد نقل كرده كه مولانا فرموده است: « بهاء‌الدّين، فرزندِ دلبندِ راستين آن است كه بنده و مريد باشد نه شيخ‌زاده. » (مناقب، ص 901)
[7] رك: مناقب، ص 696.
[8] رك: رساله‌یِ فريدونِ سپهسالار، ص 133.
[9] در مناقب آمده است كه علاء‌الدّينِ قيرشهري، فرزندِ علاء‌الدّين محمّد، با چلبی عارف مناظره می‌كند كه « من نيز هم از نسلِ خداوندگارم. » و چلبی عارف می‌گويد: « تو ازين خاندان حكمِ عضوِ مرده داری و شاخِ ترا از آن درختِ بخت بريده‌اند و تبرّا كرده. » (صص 13 – 912)
[10] جستن و نقل و بررسیِ كلّيّه‌یِ مواردِ مقالاتِ شمس كه با موضوعِ كيميا مربوط است، خود می‌تواند موضوعِ مقاله‌ای جداگانه باشد.
[11] گلستان، بابِ ششم: در ضعف و پيری.

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen