Thursday, May 21, 2009

خار ِ‌ترديد

آتش اگر در وجودم ، عشق ِ تو برپا نمی‌کرد
بودم ؛ ولی هستی ِ من ، آيينه پيدا نمی‌کرد
با اين‌همه ، خار ِ ترديد ، گاهی خلد در دل‌ام : کاش
عاشق نبودم ، که دهرم ، آماج ِ تيپا نمی‌کرد
آخر چه می‌شد دل ِ ما ، هم ، اندکی عقل می‌داشت
بيهوده خود را و ما را ، شيدا و رسوا نمی‌کرد
گر گرم ِ کار ِ خودش بود ، خون را به‌گردش می‌انداخت
مغز ِ من ِ بی‌نوا هم ، صد فکر ِ بی‌جا نمی‌کرد
گه‌گاه گويم – چو گريم ، بر پهنه‌ی ِ اين بيابان - :
ای کاش هرگز دل ِ تنگ ، آهنگ ِ صحرا نمی‌کرد
آخر مگر مام ِ ميهن ، فرزند جز من نبودش ؟
بهر ِ چه ، جز با من ِ زار ، اين‌گونه نجوا نمی‌کرد :
" خواهی که اين عمر ِ کوته ، پهنای ِ دريا بگيرد
در قصّه گويند : اين مرد ، از مرگ پروا نمی‌کرد !؟ "
اين نغمه در گوش ِ جان‌ام ، می‌رفت و ميدان نمی‌داد
عقل ِ جوانی زبون بود ؛ ترديد و آيا نمی‌کرد
اندوه ِ عشق‌اش درآميخت ، با آتش ِ نوجوانی‌م
ورنه به يک نيمْ‌خندم ، از زندگی وا نمی‌کرد
در گوشه‌های ِ ضميرم ، می‌خواستم جاودان شد
خوش بود اگر مرگ با ما ، امروز و فردا نمی‌کرد !

25 – 19 اسفند 1387

$
GIF

No comments:

Post a Comment