Friday, May 13, 2011

رهِ بيراه مرو...

ای که خواهی به سر خويشتن افسر باشی
بايد از خود به‌درآيی تو و، ديگر باشی
به نجات وطن ای دوست اگر می‌کوشی
شرط اوّل‌قدم آن است که کافر باشی

ور نه صد قرن دگر نيز همين است که هست
بِه نه، بل دم‌به‌دم -البتّه که- بدتر باشی
چيست «اسلام سياسی»؟ سخن ياوه‌ی چرت
بايد اين گوش چو دروازه و، آن، در باشی!
نوع و گونه چه بُود، ريده‌ی اهريمن را
تا تو در گه بزنی پنجه و، داور باشی!
موسوی خواهد اگر از عن جدّش بخورد
بخورد؛ از چه «تو» اين‌گونه مکدّر باشی!؟
موسوی-خامنه‌ای ريده‌ی يک اهرمن‌اند
از چه‌رو بين دو عن‌زاده مخيّر باشی!؟
بی‌شمارند که زايند ازين نطفه‌ی شوم
وز تو خواهند بر ايشان چو برادر باشی!
از محمّد چه رسيده‌ست به ما، جز گه و گند
که پی شستن اين گند مکرّر باشی!
تخمِ بسمل چو بکاری تو گلستان مطلب
ور نه يک‌عمر در اين مزبله منتر باشی
بگسل اين بند و، رها کن تن ازين کهنه‌خلا
تا به‌کی دلوصفت در خم چنبر باشی؟
مام ميهن بُوَد اندر کف اين ديو اسير
شرم بادت، که تو-اش پور دلاور باشی
غرقه در خون بُوَدت مام و، تو مدهوش جفنگ
منتر مسجد و درمانده‌ی منبر باشی
بايد ای دوست به يک ضرب تبر قطع کنی
سر اين ديو و، رهاننده‌ی مادر باشی!

مسلم و، دشمن جمهوری قدسی؟! عجبا!
بز گرفتی تو مرا، يا که خودت خر باشی؟!
به سر طاس من ايدون فر شش‌ماهه مزن
که چو نيکو نگری، درخور تسخر باشی
...
ره بيراه مرو، چاله مشو، چاه مکن
کفر شو، ور نه تو هم دشمن کشور باشی!


نسخه‌ی عکسی (فونت بدر)

No comments:

Post a Comment