Tuesday, May 24, 2011

شبِ تارِ ديار، آخر شد!

(به نقيضه-اقتفایِ حافظ)
بعد عمری که ز ما صبر و قرار آخر شد
روز جمهوریِ اسلامیِ هار آخر شد
شد، که ارشاد به ما عشوه‌ی سانسور می‌داد
که به «وبلاگ» رسيديم و، فشار آخر شد
مهرِ ما گشت «بلاگر»، مهِ ما «وُردپرس»
ظلمتِ روزِ سياه و شبِ تار آخر شد
«فيس‌بوک» است نوين‌ساقی افسونگر ما
توپ گشتيم، که دورانِ خمار آخر شد
بعد ازين، جلوه‌گری‌ها نگر از لعبتِ کفر
که ازو سلسله بگسست و، إسار آخر شد
(کيرِ زنديق زند نيش به کون و کُسِ دين
که کنون خوابِ زمستانیِ مار آخر شد!!) [1]

شکرِ شيطان، که به اقبالِ کله‌گوشه‌ی کفر
زرزرِ شيخ خلازاده‌تبار آخر شد
گرچه نوزش نفسی هست، از اکنون بنويس:
قصّه‌اش، همچو سرش، بر سرِ دار، آخر شد!
اين غزل، می‌دهد از دمدمه‌ی صبح خبر
مطمئن باش، شبِ تارِ ديار آخر شد
گو بلرزد تنِ پيغمبر و آل‌اش، به مغاک
که دگر دوره‌ی آن جهل‌سوار آخر شد!
عمرِ آن هرزه، که پُر عربده‌یِ «حق‌حق» بود
شد ز کفرم چو به «ابطال» دچار، آخر شد!
ديوِ جهلی که ز تيغ‌اش به جهان نقش گرفت
خود به کيبورد قسم، کرد فرار، آخر شد!
اقتفایِ غزلِ حافظِ شيرين‌سخن است
«که به خورشيد رسيديم و، غبار آخر شد»
گرچه يک‌بار «اِرُر» داد، که: «پابليش نشد»
به سرانگشت، زدم «اينتر» و، کار آخر شد!

3-2 خرداد، 24-23 می 2011
‏05‏/24‏/2011‏ 04:42:28 ق.ظ

?
پابرگ‌ها:
[1] بدل (سه‌شنبه، 12 آذر 1392؛ 3 دسامبر 2013):
تيرِ زنديق زند نيش به پيش و پسِ دين
که کنون خوابِ زمستانیِ مار آخر شد!!

No comments:

Post a Comment