Sunday, May 15, 2011

شيرگپ!

(شير ماده، چه گفت با نر خويش؟!)

شنيدم شير ماده، صبح جمعه
به خشم و کين، چنين غرّيد با نر
که شرم‌ات باد با اين پشم و پيله
که خود را شير نر خوانی و، شوهر
کجا نالم من از اين بخت وارون
که خون کردی دل‌ام، ای خاک بر سر!
تو پنداری خروس و ماکيان‌ايم
و يا پيش و پس من گشته منتر
که زرتی می‌روی بالا و، زرتی
فرودآيی؛ فقط کرده درم تر!؟
کشم شش روز و شب، چشم‌انتظاری
که آيد يک شب آدينه از در
ببوسی و بليسی و بمالی
لب و روی و پس و پيش‌ام، مکرّر
پس‌آنگه لايق معراج گرديم
به‌پا سازيم عشقولانه محشر
به فتح‌ام چون شود عزم تو راسخ
کنم باز از دوسو، دروازه و در
که تو چنگيزوار از در درآيی
به‌نيزه، کشورم سازی مسخّر
...
وليکن، چون شب جمعه درآيد
چنانی تو که صد رحمت به عنتر!
اگر يک‌بار ديگر تر زنی تو
شب جمعه به حال‌ام، جان شوهر
ببندم چشم و گايم عفّت خويش
نه با دول تو؛ بل با خرزه‌ی خر!
پس‌آنگه گردم آزاد دو عالم
نکردی تو؟ دهم من! اين به آن در!
روم هرشب ددر، با ببر، با يوز
که کرده کون لقّ شوی پفيوز!!

No comments:

Post a Comment