Saturday, May 07, 2011

ترسِ عزرائيل!

احمدِ جنّتی حکايت کرد
با يکی از پيمبرانِ کهن
که بُدَم طفل، بيگ‌بنگِ نخست
وز صدای‌اش، به خويش ريدم، من
نفس‌ام رفت و، چون کشيدم آه
عن‌ام آمد ز کون به سوی دهن
رخ و ريش‌ام، تمام گند گرفت
نامِ من گشت «شيخکِ ريمن»
زآن‌سپس مانده‌ام همی با ننگ
پر تفِ اَه‌اَه از زمين و زَمَن
هرگه آيد به‌سوی‌ام عزرائيل
گيردش وحشت و، به‌فوت و به‌فن
می‌گريزد هزارسال فزون
تا مبادا بگيرم‌اش دامن
که شود قبضِ روح، بی‌معنی
زين طراوت که هست در رخِ من!!

سر سنت ميتيلاتوس قدّيس کبير
ملقّب به «شاؤول‌بن‌اسرائيل‌بن‌يهوه»
17 ارديبهشت؛ 7 می 2011

No comments:

Post a Comment