Tuesday, June 27, 2006

تقاضای ِ روشن‌انديشی ( از : برتراند راسل )

[1]
کلمات دو کار دارند : از يک طرف مطالب را بيان می‌کنند ، و از طرف ِ ديگر عواطف را برمی‌انگيزند . کار ِ اخير قديم‌تر است ، و همان کاری است که جانوران موقع ِ غرّش کردن انجام می‌دهند ، و پيش از زبان پديد آمده است . در انتقال از توحّش به تمدّن ، يکی از مهم‌ترين عناصر افزايش ِ کاربرد ِ کلمات است برای ِ بيان ِ مطلب نسبت به تحريک و تهييج . امّا در زمينه‌ی ِ سياست کمتر کاری در اين جهت انجام گرفته است . اگر من بگويم که مساحت ِ مجارستان فلان تعداد کيلومتر ِ مربّع است ، فقط مطلبی را بيان کرده‌ام ؛ امّا وقتی که می‌گويم مساحت ِ اتّحاد ِ جماهير ِ شوروی يک‌ششم ِ ربع ِ مسکون است ، بيان ِ من بيشتر جنبه‌ی ِ عاطفی دارد .


معنی ِ « دموکراسی »
همه‌ی ِ کلمات ِ متداول در مشاجرات ِ سياسی ، با آن‌که هر کدام در کتاب ِ لغت معنی ِ معيّنی دارند ، در استعمال معانی‌شان برحسب ِ تمايلات ِ سياسی ِ گوينده فرق می‌کند ، و فقط از حيث ِ قدرت ِ برانگيختن ِ عواطف ِ شديد با هم توافق دارند . کلمه‌ی ِ « آزادی » ( “ liberty ” ) در ابتدا به معنی ِ فقدان ِ تسلّط ِ خارجی بود ؛ بعد به معنی ِ محدوديّت ِ قدرت ِ سلطنت درآمد ؛ سپس ، در ايّام ِ رواج ِ نظريّه‌ی ِ « حقوق ِ بشر » ، معنی‌اش مبدّل شد به جهات ِ مختلفی که تصوّر می‌کردند از آن جهات فرد بايد از دخالت ِ قدرت ِ دولت آزاد باشد ؛ و سرانجام در دست ِ هگل اين کلمه معنی ِ « آزادی ِ حقيقی » به خود گرفت ، که چيزی بيش از اجازه‌ی ِ مؤدّبانه‌ی ِ اطاعت از پليس نيست . در زمان ِ ما هم لفظ ِ « دموکراسی » دارد دچار ِ يک‌چنين تحوّلی می‌شود . « دموکراسی » در ابتدا به معنی ِ حکومت ِ اکثريّت بود ، با مقدار ِ کمابيش نامعيّنی آزادی ِ فردی ؛ بعد به معنی ِ اغراض ِ آن حزب ِ سياسی درآمد که نماينده‌ی ِ منافع ِ مردم ِ فقير بود ، به اين حساب که فقرا در همه‌جا اکثريّت دارند . در قدم ِ بعدی اين کلمه به معنی ِ اغراض ِ رهبران ِ آن حزب درآمد . اکنون در اروپای ِ شرقی و قسمت ِ بزرگی از آسيا به معنی ِ حکومت ِ مستبدّانه‌ی ِ کسانی است که در يک زمان ِ گذشته هوادار ِ فقرا بوده‌اند ، ولی حالا هواداری‌شان از فقرا منحصر به خراب کردن ِ خانه‌ی ِ اغنيا‌ست – غير از اغنيايی که به معنی ِ جديد ِ کلمه « دموکرات » باشند . اين يک طريق ِ تهييج ِ سياسی ِ بسيار مؤثّر و موفّق است . مردمی که مدّت‌های ِ دراز فلان کلمه را همراه با فلان عاطفه شنيده‌اند ، وقتی که باز آن کلمه را بشنوند همان عاطفه را احساس خواهند کرد ، هرچند که معنی ِ آن کلمه فرق کرده باشد . چند سال ِ ديگر که برای ِ سفر ِ آزمايش به کره‌ی ِ ماه داوطلب لازم شد ، اگر اسم ِ ماه را « ميهن ِ عزيز » بگذارند داوطلب آسان‌تر پيدا خواهد شد .


همان طور که در علم و فلسفه‌ی ِ علمی رسم است ، در امر ِ تعليم و تربيت هم بايد رسم بشود که به کودکان بياموزند کلمات را به معانی ِ دقيق به‌کار برند ، نه با عواطف ِ گنگ و مبهم . من به تجربه می‌دانم که مطالعه‌ی ِ فلسفه‌ی ِ علمی عملاً در اين موضوع مؤثّر است . دوسه سال پيش از درگرفتن ِ جنگ ِ اخير من در يک کنگره‌ی ِ بين‌الملّی ِ[2] فلسفه‌ی ِ علمی در پاريس شرکت داشتم . شرکت کنندگان از کشورهای ِ متعدّد و مختلف بودند ، و دولت‌هاشان گرفتار ِ اختلافات ِ سختی بودند که ظاهراً جز از راه ِ زور قابل ِ حل نبود . اعضای ِ کنگره در ساعات ِ کار نکات ِ بغرنج ِ منطق و نظريّه‌ی ِ معرفت را بحث می‌کردند و ظاهراً هيچ توجّهی به امور ِ جهان نداشتند ، امّا در لحظات ِ فراغت انواع ِ مسائل ِ دشوار ِ سياست ِ بين‌الملّی را مورد ِ رسيدگی قرار می‌دادند . من حتّی يک‌بار هم نديدم که يک‌کدام از آن‌ها تعصّب ِ ميهنی از خود نشان بدهد يا به سبب ِ خشم از درک ِ قوّت ِ استدلالاتی که بر ضدّ ِ منافع ِ ملّی‌اش می‌شد غافل شود . اگر آن کنگره می‌توانست حکومت ِ جهان را به‌دست‌گيرد ، و افراد ِ آن هم از طرف ِ ساکنان ِ کره‌ی ِ مارس در برابر ِ خشم ِ مردم ِ متعصّب که بی‌شک بر ضدّ ِ کنگره برانگيخته می‌شدند مورد ِ حمايت قرار می‌گرفتند ، می‌توانست به تصميمات ِ عادلانه‌ای برسد ، بی‌آن‌که ناچار شود اعتراضات ِ اقلّيّت‌ها را در ميان ِ خود ناديده بگيرد . اگر دولت‌های ِ عضو ِ آن کنگره خواسته بودند می‌توانستند جوانان را به همين اندازه بی‌غرض بار بياورند . امّا نخواستند . دولت‌ها در مدارس بيشتر مايل‌اند تخم ِ عدم ِ تعقّل و نفرت و سوء ِظن و حسد بکارند ، و اين تخم خيلی آسان در ذهن ِ آدميزاد ريشه می‌دواند .


تعصّب ِ سياسی چنان قوی است و چنان موافق ِ طبع ِ بشر است که استعمال ِ دقيق ِ زبان را در محيط ِ سياسی در قدم ِ اوّل اصلاً نمی‌توان تعليم داد . آسان‌تر اين است که از کلماتی شروع کنيم که بالنّسبه کمتر تعصّب‌آميز باشند . تعليم ِ اوّليّه‌ی ِ بی‌طرفی ِ فکری ممکن است شباهتی هم به کلبيّت [3]داشته باشد . مثلاً کلمه‌ی ِ « حقيقت » را در نظر بگيريد ، که پاره‌ای از مردم آن را با ترس و حرمت به‌کار می‌برند و پاره‌ای ديگر ، مثل ِ پنتيوس پيلات [4] Pontius Pilate با تحقير . تعليم‌يابنده وقتی که بار ِ اوّل بشنود که « حقيقت از صفات ِ جملات است » يکّه خواهد خورد ، زيرا که او عادت ندارد بزرگی يا سخافت را به جملات نسبت بدهد . يا کلمه‌ی ِ « نامتناهی » را در نظر بگيريد . مردم می‌گويند متناهی قادر به فهم ِ نامتناهی نيست ؛ امّا اگر شما از ايشان بپرسيد که « منظور ِ شما از نامتناهی چيست ، و ذهن ِ انسان به چه معنی نامتناهی است ؟ » فوراً اوقاتشان تلخ می‌شود . در حقيقت کلمه‌ی ِ « نامتناهی » معنی ِ کاملاً دقيقی دارد که رياضي‌دان‌ها به آن داده‌اند و مثل ِ هر نکته‌ی ِ رياضی ِ ديگری به‌خوبی قابل ِ فهم است .


داشتن ِ تجربه در بيرون کشيدن ِ بار ِ عاطفی از کلمات و قرار دادن ِ معنی ِ روشن ِ منطقی به جای ِ آن برای ِ کسی که بخواهد در بلوای ِ تبليغات ِ هيجان‌آميز حواس‌اش پرت نشود بسيار مفيد است . در 1917 وودرو ويلسون اصل ِ بزرگ ِ خود مختاری ِ ملل را اعلام کرد ، که بر حسب ِ آن هر ملّتی حق داشت حاکم بر امور ِ خود باشد ؛ ولی متأسّفانه فراموش کرد تعريف ِ کلمه‌ی ِ « ملّت » را به اصل ِ خود ضميمه کند . آيا ايرلند يک ملّت است ؟ بله ، البتّه . آيا اولستر ِ شمال ِ شرقی يک ملّت است ؟ پروتستان‌ها گفتند بله ، کاتوليک‌ها گفتند نه ، و کتاب ِ لغت هم در اين باب ساکت بود . تا به امروز هم هنوز اين مسئله لاينحل مانده است ، و مناظراتی که در اين باب صورت می‌گيرد در سياست ِ ايالات ِ متّحده نسبت به بريتانيای ِ کبير مؤثّر خواهد بود . در زمان ِ کرنسکی يک خانه‌ی ِ تک در پتروگراد ِ آن زمان خود را يک ملّت اعلام کرد و به‌حق برای ِ آزادی ِ خود به تلاش پرداخت و از پرزيدنت ويلسون تقاضا کرد که پارلمان ِ جداگانه‌ای برای ِ آن خانه تشکيل دهد . منتها مردم گفتند که اهل ِ آن خانه شورش را درآورده‌اند . اگر پرزيدنت ويلسون در دقّت ِ منطقی تعليم يافته بود ، ضميمه‌ای به اصل ِ خود می‌افزود و می‌گفت که غرض از ملّت جماعتی است که از فلان تعداد کمتر نباشند . منتها اين ضميمه به اصل ِ ويلسون صورت ِ دلخواه و اختياری می‌داد و قوّت ِ تأثير ِ آن را از ميان می‌برد .


ترجمه‌ی ِ مسائل به صورت ِ انتزاعی
يکی از فنون ِ مفيدی که فلسفه‌ی ِ علمی به انسان می‌آموزد عبارت است از تبديل ِ مسائل از صورت ِ ملموس به صورت ِ انتزاعی . مثلاً اين مسئله را در نظر بگيريد : آيا مردم ِ ايرلند حق داشتند اعتراض کنند به اين که با بريتانيای ِ کبير جزو ِ يک دولت ِ دموکراتی قرار بگيرند ؟ هر امريکايی ِ راديکالی خواهد گفت بله . آيا مسلمانان هم در مقابل ِ هندوها همين حق را دارند ؟ از ميان ِ ده نفر راديکال ِ امريکايی نه نفر در جواب ِ اين سؤال سابقاً می‌گفتند نه . من نمی‌خواهم بگويم که هيچ کدام از اين دو مسئله از راه ِ تبيين ِ انتزاعی حل خواهند شد ، ولی می‌گويم که اگر به جای ِ آن دو مسئله‌ی ِ مشخّص يک مسئله‌ی ِ انتزاعی قرار دهيم که در آن حروف ِ الف و ب جای ِ ملل يا جوامعی را که ما نسبت به آن‌ها تعصّب داريم بگيرند ، خيلی آسان‌تر خواهد شد که ببينيم در رسيدن به راه ِ حلّ ِ بی‌طرفانه چه ملاحظاتی بايد در نظر گرفته شود .
مسائل ِ سياسی را نه با درست انديشيدن ِ تنها می‌توان حل کرد ، و نه با درست احساس کردن ِ تنها . درست انديشيدن ممکن است در بررسی ِ واقعيّات ِ امور مؤثّر باشد ، امّا برای ِ آن که دانش نيروی ِ حرکت به دست آورد احساس ِ درست لازم است . اگر ميل به رفاه ِ عمومی وجود نداشته باشد ، هيچ دانشی باعث ِ اقدام به کاری که افزايش ِ سعادت ِ نوع ِ بشر در آن باشد نخواهد شد . ولی بسياری از مردم ممکن است تحت ِ تأثير ِ شهوات بد عمل کنند و خودشان ندانند که چه می‌کنند ، و چون به محض ِ تفکّر و تعقّل موضوع برای‌شان مدلّل شود غالباً می‌توان آن‌ها را وادار کرد طوری عمل کنند که از آن کمتر زيان و ستيزه برخيزد . من يقين دارم که اگر مدارس در سراسر ِ جهان به وسيله‌ی ِ يک مرجع ِ بين‌الملّی اداره می‌شدند ، و اگر اين مرجع استعمال ِ کلماتی را که برای ِ ايجاد ِ شور و هيجان به‌کار برده می‌شوند روشن می‌کرد ، نفرتی که اکنون ميان ِ ملل و ارباب ِ عقايد و احزاب ِ سياسی هست به‌زودی ناپديد می‌شد و حفظ ِ صلح در جهان کار ِ آسانی می‌بود . فعلاً کسانی که طرف‌دار ِ روشن‌انديشی و مخالف ِ دشمنی‌های ِ متقابل ِ خانه‌برانداز هستند بايد به کار ِ خود ادامه دهند ، نه فقط بر ضدّ ِ شهواتی که طبيعت ِ انسان به آن‌ها تمايل دارد ، بلکه نيز بر ضدّ ِ نيروهای ِ متشکّل ِ تعصّب و زورگويی ِ ديوانه‌وار . در اين مبارزه انديشه‌ی ِ روشن ِ منطقی ، هرچند فقط يکی از عوامل است ، سهم ِ مهمّی بر عهده دارد .


&
منابع :
تاريخ ِ فلسفه‌ی ِ غرب . 2 جلد . برتراند راسل . ترجمه‌ی ِ نجف دريابندری . نشر ِ پرواز ، 1365 . ( چاپ ِ اوّل ِ نشر ِ پرواز . پيش‌تر چهار بار چاپ شده است . )
عرفان و منطق . برتراند راسل . ترجمه‌ی ِ نجف دريابندری . شرکت سهامی کتابهای جيبی . چاپ ِ دوّم ، 1362 .


?
يادآوری : يادداشت‌های ِ پابرگ از اين ناچيز است .
[1] عرفان و منطق ، صص 249 – 243 .
[2] به نظر می‌رسد که نادرستی ِ چاپی باشد ، به جای ِ « بين‌المللی » ، امّا از آنجا که در چند سطر ِ بعد – و نيز اواخر مقاله - باز هم به همين صورت آمده در آن تغييری ندادم .
[3] کلبيّون ، پيروان ِ فيلسوف ِ مشهور ِ يونانی ، ديوجانس ، بوده‌اند :
-------------------دي شيخ با چراغ همی‌گشت گرد ِ شهر
-------------------کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
-------------------گفتند يافت می‌نشود جسته‌ايم ما
-------------------گفت آن که يافت می‌نشود ، آنم آرزوست
راسل ، در « تاريخ ِ فلسفه‌ی ِ غرب » ( که آن را هم ارباب دريابندری ترجمه کرده ) در فصل ِ بيست و ششم در باره‌ی ِ کلبيان و شکّاکان بحث کرده است . چند سطری می‌آورم :
« مکتب ِ کلبيان به توسّط ِ بنيان‌گذار ِ آن ، ديوگنس ( ديوجانس ) از عقايد ِ آنتيس‌تنس – يکی از شاگردان ِ سقراط که بيست سالی از افلاطون بزرگ‌تر بود – گرفته شده است ...
ديوگنس بر آن شد که همچون سگ زندگی کند ، و به اين سبب او را کلبی ناميدند . به همه‌ی ِ قراردادها – از دين و آداب و رسوم گرفته تا خانه و خوراک و پوشاک و پاکيزگی – پشت ِ پا زد . می‌گويند که ديوگنس در تشتی می‌زيسته ؛ امّا گيلبرت ماری اطمينان می‌دهد که اين گفته اشتباه است : تشت نبوده و خمره‌ی ِ بزرگی بوده ، از نوعی که در زمان ِ قديم برای ِ دفن ِ اجساد به‌کار می‌برده‌اند . ديوگنس مانند ِ جوکيان ِ هندی با دريوزه روزگار می‌گذراند . برادری ِ خود را نه فقط با نوع ِ بشر ، بلکه با جانوران نيز اعلام کرد ... » ( جلد 1 ، ص 336 و 337 )
[4] که دست شست ، و حکم ِ به چليپا آويختن ِ پسر ِ انسان را امضا کرد .

No comments:

Post a Comment