Monday, April 09, 2012

تا به کی؟

(قصيده‌یِ کوتاه)

تا به کی بر آسمان بذرِ توهّم کاشتن
کلّه‌پا؛ سر جایِ کون، کون مغزِ سر انگاشتن
پا به فرقِ فرقدان، از دعویِ بُلْهِ قديم
سر، فرو تا بيخ، اندر قعرِ مزبل داشتن
يک‌به‌يک، خشتک ز هم جردادن و، بالاتّفاق
پرچمِ صد گندِ جمعی، بر فلک افراشتن
يک‌ره اندر خود نکاويده درخشِ نو به نو
دم‌به‌دم بر زرقِ شيّادان نظر بگماشتن
صد بغل آغوش، زی بيگانه بگشودن به‌شوق
رویِ مهر از خود، چو ديده ديو و دَد، برگاشتن
بر ضميرِ خويش، از پاکوبِ هرز و شومِ کبر
روزنی از بهرِ رُستارِ خرد نگذاشتن
کورش از ما بود؟ نه! ما نيز از کورش نه‌ايم
در جهان نتوان رسيد، از خودْ‌جهانْ‌پنداشتن!
تا به‌حشر اين قافله لنگ است؛ شاعر راست گفت
گورزاری بايد از ما مردگان انباشتن!


م. سهرابی
نوشهير. يک‌شنبه 20 فروردين 91، 8 آوريل 2012

No comments:

Post a Comment