Monday, July 25, 2005

داشتن و نداشتن


شب مه آلود و سرد بود . من پالتو ِ نيمداري را كه انگار از چند پشت پيش دست به دست گشته بود ، به تن داشتم . جايي از آن سوخته ، و پاره شده بود ؛ روي ِ سينه ي ِ چپ . و از آنجا سرما به تمام ِ پيكر و هستي ام مي دويد . نشت مي كرد . آهسته ، لرزان ، و در خود فرو رفته گام مي زدم . در انتهاي ِ كوچه ي ِ بن بستي كه نادانسته بدان داخل شده بودم ، مردي را ديدم كه پشت به ديوار ِ ته ِ كوچه زده بود و گويي ناي ِ ايستادن نداشت . مرا كه ديد ، بلند و كشدار گفت : آهاي ، مواظب باش ! شگفت و پرسان ، گفتم : مواظب ِ چه چيزي باشم ؟ گفت : يك عفريت ِ هفت چشم ، كه من يك چشم اش را كور كرده ام . به پيرامون ِ خود نگريستم ؛ جز من و آن مرد كسي ديگر آنجا نبود . گفتم : چيزي خورده اي ؟ گفت : چه ربطي دارد كه خورده باشم يا نه ؟ گفتم : پس چيست ، من كه چيزي نمي بينم ؟ گفت : عيب از توست كه چشم ِ عفريت بين نداري . خنده ام گرفت . گفتم : چشم ِ چه بين ندارم ؟ گفت : گفتم كه ، عفريت بين . وقتي چشم ِ عفريت بين نداشته باشي معلوم است كه نمي تواني عفريت ِ هفت چشمي را كه يك چشمش را كور كرده ام ببيني ؛ حتّي اگر در يك قدمي ات ايستاده باشد .
...
بيدار كه شدم ، خود را با سري فرو خميده بر « زند ِ وُهومن يَسْن » به خواب رفته يافتم .


17 اسفند 74

نسخه ي پي دي اف اين نوشته


No comments:

Post a Comment