Monday, July 18, 2005

من پَلغوت مي زنم ؛ پس هستم !


حتّي سال ها پيش از آشنايي ام با استاد هروي ( پژوهنده ي ِ سخت كوش و بي همتا در عرصه ي ِ نقد و تصحيح ِ متون ، و عرفان ْ شناخت ) نيز بي آن كه دليلش را بدانم [ اگر دليلي لازم داشته باشد ! ] افغان ها را دوست داشته ام .
يادم هست در مدّت ِ خدمت ِ اجباري ، در حوالي ِ خرّمشهر ، يك بار ، هوسي موي ِ سرم را انداخته بودم و ريش را نگه داشته ؛ فرمانده ِ گروهان – سروان فيضي – وقتي اين قيافه ي ِ جديد را ديد خنديد و گفت : سهرابي ، فكر مي كنم تو افغاني اي .
گفتم : شايد .
مدّت ها فكر مي كردم كه شايد علّت ِ كشش و دوستي ِ من نسبت به افغان ها اين بوده كه در سال هاي ِ اوايل ِ بعد از زلزله ي ِ طبس ، بهترين و درست كارترين كارگران و بنّاهاي ِ ما ، در بازسازي ِ طبس ، افغان ها بودند . امّا بعدها دانستم كه من اصلاً افغانم . اصل ِ فغانم !
سال ِ 63 ، كه در اوج ِ بي تابي و تنگ حوصلگي ، پهلوي ِ همسايه مان آقاي ِ بُراقي كه خيّاطي داشت ، شاگردي مي كردم ، يك روز ديوانه شدم و به شهرداري ِ طبس يورش بردم .
زميني داشتيم چفت ِ خانه مان ، كه پدرم همان وقت كه خريده بود ، سند ِ آن را به نام ِ من و برادر ِ بعدي ام علي زده بود . بغل ِ اين زمين ، كوچه ي ِ بن بستي بود ، باريك . همسايه هاي ِ طرف ِ مقابل ، خانه هاشان را لب ِ كوچه گذاشته بودند . حالا شهرداري مي گفت كه اين كوچه بايد چار متري باشد . يكي از آن همسايه ها هم در شهرداري كار مي كرد . شهردار هم بچّه محلّمان بود .
دو سه سالي بود كه اين مرافعه اندر جريان بود . يك شيخك كه رئيس ِ دادگاه ِ گناباد بود ، هر از چند گاه حكمي مي داد و باز يكي اعتراض مي كرد – و غالباً شهرداري - ، و دوباره حكم را عوض مي كرد . بالا پايين مي كشيد ؛ انگار كه حكم ِ دادگاه را با تُمبان ِ ننه اش اشتباه گرفته باشد !
آن روز پدرم از دادگاه برگشته بود يا از شهرباني . عادت داشت دعواهاي ِ بيرون را به خانه هم مي آورد ؛ مثل ِ همه ي ِ ما . من عصباني شدم و رفتم شهرداري .
از فرط ِ عصبانيّت ، يكي دو جمله بيشتر نگفته بودم كه از كوره در رفتم و فحش كشيدم .
همين قدر متوجّه شدم كه شهردار گوشي ِ تلفن را نگه داشته . بعد فهميدم كه شماره ي ِ شهرباني يا دادگاه را گرفته بوده !
وقتي برگشتم خانه ، رفتم ته ِ باغ كه سيگاري بكشم ، يا شايد « سيگاري » . وقتي آمدم ، مادرم گفت : از شهرباني آمده بودند ؛ كجا رفته بودي ؟ - با شنيدن ِ اين حرف ، دو باره افسار پاره كردم ، به آشپزخانه دويدم و كارد را برداشتم و همان طور با سرپايي ، عربده كشان رفتم طرف ِ شهرداري . برادرم علي دمبالم مي دويد امّا جرأت نكرده بود پيش آيد و كارد را از دستم بگيرد .
مسير ِ ورودي به خيابان ِ گلشن ، از روبروي ِ كميته ي ِ اَن قلّاب بود . آنجا كه رسيدم كارد را در هوا تاب مي دادم .
وقتي وارد ِ ساختمان ِ شهرداري شدم ، در ِ اتاق ِ شهردار را با لگد باز كردم امّا كسي آنجا نبود . ايشان رفته بود شهرباني براي ِ تأمين ! ( بعدها هر وقت حسن ِ نظري – دوست و همكار ِ پدرم – كه با هم دوست بوديم مي آمد بانك براي ِ حفاظت ، مي گفت : تا حالا شهرداري محافظ لازم نداشت ؛ تو اين يكي را هم اضافه كردي بچّه حاجي ! )
در سالن قدري داد كشيدم ، بعد چشمم افتاد به عكس ِ خميني ؛ پيش دويدم و با يك خيز ِ بلند عكس را از ديوار كندم ، يك عكس از شهيد بهشتي و 72 تن شهيد ِ كربلاي ِ جديد در پيرامون ِ حضرت هم به ديوار بود ؛ آن را هم كندم و روي ِ عكس ها پاي كوبي كردم و مدّتي به رئيس ِ دادگاه و رئيس ِ قوّه ي ِ قضائيّه و خميني فحش دادم و بعد از فرط ِ خستگي و كوفتگي ، سر ِ جايم ميان ِ سالن نشستم . آن وقت بود كه برادرم پيش آمد و كارد را از لاي ِ انگشت هاي ِ خسته ام بيرون آورد . و مرا برد خانه .
نيم ساعت بعد مأمور آمد ( آقاي ِ كيومرثي ، كه البتّه آن وقت هنوز عموي ِ همسرم نبود ! ) . پدرم با ايشان رفت با موتور ، و مرا پسر عمّه ام آقا سيد جواد رساند .
غرض كه ما را كردند هلفدوني . و ده روز ِ ناقابل آنجا بودم . بعداً هم كه رفتم دادگاه ِ گناباد و حكم ِ 20 روز حبس ِ تعزيري صادر شد ، ده روز ِ ديگر هم رفتم ؛ يا برده كردندمان ! ( نام ِ شيخك ِ رئيس ِ دادگاه « گرامي » بود . از من پرسيد : خُب پسر جان ، چرا رفتي عربده كشيدي ؟
گفتم : بعله حاج آغا ، ما يك زمين داريم كه بغل اش ...
حرفم را بريد ، كه : نه ، اين را بگو كه چرا رفتي شهرداري دعوا كردي ؟ گفتم : خُب همين است كه دارم مي گويم كه اين آقا كه شهردار ِ طبس هستند ... ، باز حرفم را بريد و گفت : پسر جان ، من مي گم چرا رفتي فحّاشي كردي ؟ عصباني شدم و پيراهنم را بالا زدم ، كه : اين پشت ِ من براي ِ شلّاق ؛ و بعد دست به پشت ِ گردنم بردم ، كه : اينهم گردنم براي ِ دار . مي خواهي بداني ؟ - مي گويم . باده زده بودم ؛ مست بودم .
يارويي كه داشت مي نوشت و به من نزديك تر بود تا به قاضي ، آهسته گفت : ديوانه اي پسر جان ! فرياد زدم كه : آره ديوونه‌م . ديوونه اينه كه نمي فهمه چي مي گه . داري مي پرسي ، منم جوابتو مي دم . هي مي گه : نه ، اون لحظه چرا رفتي ؟ خُب مست بودم ديگه !
كار نداريم كه قضايا چپّه شد و يارو گرامي ديگه حرفي نزد و رفت شهردارو آوُرد كه بياين روي ِ همو ببوسين . و آشتي كرديم . اين يعني اين كه فحش ردخور نداره ، اگه حساب باشه !

وقتي از اتاق ِ قاضي بيرون آمدم ، يكباره رضا فنجاني جلوم سبز شد ، كه : تو اينجا چكار مي كني ؟ گفتم : اومده‌م كون ِ شهردارِت بذارم ! چشاش گرد شد و آهسته داد زد : اي بچّه كوني ! اين تو بود‌ي كه زير و زبر ِ شهرداري رو يكي كرد‌ي ؟! جون ِ مهدي اگه مي دونستم تويي ، وسط ِ راه پرتش مي كردم تُو يه درّه اي جايي !! )
و اين ده روز ِ دوّم ، وقتي بود كه دو چند ده روزي از كارمندي ام در بانك مي گذشت .
آن موقع در زندان ِ شهرباني ِ طبس حدود ِ 30 و چند نفر حبس بودند ؛ همه به جرم ِ ترياك شيره . جز يك مورد سارق ِ مسلّح – كه حدوداً 55 تا 60 ساله بود و روي هم رفته 17 سال حبس كشيده بود ، من تنها زنداني ِ غير ِ معمول ِ آنجا بودم . ( چند روزي هم يك آقايي را كه با موتور به كسي زده بود آورده بودند . كارمند ِ اداره ي ِ برق بود ؛ يك دهشكي . يك روز مرا صدا زد كه : آقاي ِ سهرابي ، شما چرا با اين ها نشست و برخاست مي كنيد ؟ گفتم : دوستان ِ من اند ؛ چه عيبي دارد ؟ گفت : نه ، دوست كجا بود ؛ اين ها سوداگر ِ مرگ اند . خنديدم و جوابش را ندادم . از دست ِ من عصباني شده بود . بعد كه ماجرا را براي ِ بچّه ها تعريف كردم و يك شكم ِ مفصّل خنديديم ، بيشتر عصباني شده بود و ديگر اصلاً با من حرف نزد ! ) ( ده روز ِ دوّم كه رفتم ، يك زنداني ِ بيرجندي هم آنجا تبعيد بود . ورد ِ زبانش بود كه : آيه اي است كه به ضرب ِ چماق نازل شده !! )
زنداني ها از روستاهاي ِ طبس بودند ؛ از حلوان ، ديهوك ، فهالنج ، عشق آباد ، ...
از هيچ كدام حتّي به اندازه ي ِ يك سرْ سوزن چيزي نگرفته بودند ، امّا از دو سه كيلو تا ده بيست تا بارشان كرده بودند . مي گفتم : چرا قبول كرديد ؟ مي گفتند : بايد از آن شلّاق ها يكي بخوري تا بفهمي ! ( يك پيراهن ِ چيني سبز ِ تيره داشتم از دوران ِ اجباري ، چون هوا گرم بود در مي آوردم و به دال مي زدم . يك روز همان زنداني سارق ِ مسلّح رو كرد به من ، كه : سهرابي ، اين پيراهن را جمع كن ؛ نه بپوش و نه سر ِ دال بگذار . گفتم : چرا ؟ گفت : بازجويي كه اين بچّه ها را مي زده ، از اين پيراهن ها داشته ؛ حالا چشمشان كه مي افتد لرز مي گيردشان . )
دو افغان هم بودند : حبيب و موسي . هم دهي بودند ؛ از يكي از روستاهاي ِ هرات . حبيب زن و بچّه داشت ، امّا موسي گويا مجرّد بود . اين آقا موسي تنها مورد ِ جنس دار ِ زندان بود . صد گرم ترياك فروخته بود به ستوان حاجيان ، رئيس ِ زندان ! و به خاطر ِ همين مدرك ِ محكم او را آنقدر زده بودند كه خودش را زده بود به ديوانگي . شايد هم شده بود .
مأمورها زياد سر به سرش مي گذاشتند . بچّه ها هم گهگاه كتكش مي زدند . روزي چند بار ، انگشت اش را مي كرد توي ِ گوشش ، و داد مي زد : آتش ش ش .. !
حبيب مي گفت : اين در جنگ ِ با روس ها مدّتي توپچي بوده .
به تمام ِ تن ِ موسي جز ماهيچه چيزي نبود . بدني كشيده ، ورزيده ، و زيبا داشت .
من پهلويش مي نشستم كه برايم ترانه ي ِ افغاني بخواند . شعرهاي ِ عاميانه . و يادداشت مي كردم : دختر ِ خاله ، تو بيا سوي ِ من / چشم پياله ، تو بيا سوي ِ من !
دو سه روزي طول كشيد تا رام شد . خوب بود ، سيگار تعارفش مي كردم و گپ مي زديم ، يكدفعه با عصبانيّت مي گفت : دروغ مي گي . تو هم مثل ِ اونايي . مي گفتم : بچّه كونده ! سيگار مي دم مي كشي ، گپ مي زنيم ، شعر مي خوني ، دوست شديم ، باز چيه ؟ فكر كردي مي توني منو هم گول بزني كه بگم ديوونه اي ؟! شايد هم مي ترسيد كه من جلو ِ ديگران از ديوانه نبودنش بگويم !
مي فهميدم كه در گردونه است . خود ِ من هم در همين گردونه افتاده بودم امّا براي ِ مدّتي كوتاه . در بازجويي ، وقتي شرح ِ ماوقع را همان طور كه بود مي گفتم ، استوار قُليان پرسيد : منظورتان اين است كه دچار ِ جنون ِ آني شده ايد ؟ گفتم : من فقط تعريف مي كنم .
حبيب ناس درست مي كرد . من خوشم نمي آمد . يك بار حجّت ِ نجفي گفت : بيا سهرابي ، بيا بنداز ، خوب است ؛ اينجا نشئه ي ِ ديگري كه نيست . ( حجّت برادر ِ كوچكتر ِ احمد و محمود نجفي بود كه اعدامشان كرده بودند . بعدها براي ِ كسي از متانت و ادب ِ حجّت تعريف مي كردم ، گفت : بايد احمد و محمود را مي ديدي ! ) ناس را گذاشتم زير ِ زبانم و به يك دقيقه نكشيده نشئه ي ِ عجيب نازك و لطيفي در سرم پيچيد . فقط سر . لذّتي داشت . تا آن موقع ترياك و بنگ كشيده بودم ، بنگ بيشتر ؛ امّا اين شباهتي نداشت . از جنس ِ ديگري بود .
بعد رفتم دستشويي دهانم را شستم . به حبيب گفتم : اين چه بساط است از شما افغان ها ؟ گفت : ما تُف داني داريم !
به حياط كه مي آمديم من براي ِ بچّه ها فال ِ حافظ مي گرفتم . به حافظ و مولانا و خيّام اجازه ي ِ ورود به زندان نمي دادند ، امّا بالاخره گذاشتند . كاغذ قلم هم داشتم . ( هنوز در بين ِ مأموران ِ شهرباني ، كساني از همكاران ِ قديم ِ پدرم بودند و رعايت ِ حال ِ مرا مي كردند . وانگهي با اغلبشان سلام و عليك داشتم . دوستي هم داشتم كه حالا پاسبان بود . عموي ِ آينده ي ِ همسرم نيز نه تنها با من كه هنوز قوم نبود ، كه با همه مهربان و مردم بود ... )
وقت هايي كه سجّادي ، آخوند ِ سياسي ايدئولوژي مي آمد پشت ِ پنجره ي ِ اتاق ِ بالا كه مشرف به حياط بود ، موسي كه به شتاب قدم مي زد ، مشت اش را گره مي كرد و رو به آخوند فرياد مي زد :
منتظري هيچ پَلغوتي نزده !
خميني هم هيچ پلغوتي نزده !!
از خودش پرسيدم : موسي ، پلغوت يعني چه ؟ چشم غرّه اي رفت و جواب نداد . از حبيب مي پرسيدم ، مي گفت : والله نشنيده‌م تا حالا . مي گفتم : خوب فكر كن ؛ چيزي يادش نمي آمد .
امّا اين واژه ي ِ عجيب نيازي به معنا كردن نداشت . همه ي ِ ما مي فهميديم كه منظور ِ موسي اين است كه :
منتظري هيچ گهي نخورده !
خميني هم ... !!
بعدها از چند نفر افغان ِ ديگر هم پرسيدم ، هيچ كس نمي دانست پلغوت يعني چه ؟ حتّي سال ها بعد ، از استاد مايل ِ هروي پرسيدم ، ايشان هم اظهار ِ بي اطّلاعي كردند .
( حالا شك مي كنم كه نكند واژه ي ِ پشتو باشد . بايد يك نفر پشتو زبان پيدا كنم و بپرسم . )

اكنون كه سال ها از آن روزها گذشته ، من همچنان اين واژه را به كار مي برم . در حلقه ي ِ كوچك ِ دوستان نيز كاربرد يافته .
ما ، در مورد ِ آدم هاي ِ بزرگ و انسان ، و نيز آدم هاي ِ حقير و نكبت ، هر دو ، اين واژه را به كار مي بريم . مثلاً مي گوييم : هدايت يك پلغوت ِ بزرگ دارد كه به « كتاب ِ احكام » مي گويد : زبدة النّجاسات !
واژه ي ِ عجيبي است . وقتي در باره ي ِ آدم ها به كار مي بريم ، از آن معناي ِ « گپ ِ حسابي ، سخن ِ بزرگ و جانانه ، ... » اراده مي كنيم و وقتي در باره ي ِ امثال ِ اين مادر قحبه ها به كار مي بريم منظورمان اين است كه : طرف گه ِ زيادي مي خورَد ، يا خورده است !
،
بر اين اساس است كه مي گويم :
من پلغوت مي زنم ؛ پس هستم !
...
با خواننده است كه مرا از كدام گروه بداند !!


سيزدهم تير ماه 1384

نسخه ي پي دي اف اين نوشته

No comments:

Post a Comment