Wednesday, July 06, 2005

كد ِ ملّي


شعبده بازي . در يك پرده : پرده ي ِ آخر
ورّاجي هاي ِ يك مست
[ از يادداشت هاي ِ م . توپچي ]

خودم چند سال كارمند ِ بانك بودم . با ناچاري و نفرت . بعد سر خود به اداره ي ِ « راه و دخانيات » منتقل شدم [1] . الآن هم هيچ مدركي ندارم ؛ چرا كه از وقتي كه اندكي بازنشست شده ام تصميم دارم بسياري از چيزها را فراموش كنم . مثلاً خرفستر ِ هولناكي را كه بر خواب هايم مي نشيند .
البتّه مي دانم كه وظيفه ي ِ شما جوان ِ عزيز – كه حكماً از زندان ِ بيكاري ، چند روزي به مرخصي آمده ايد ، اين نيست كه به حرف هاي ِ من جز در قالب ِ پرسش هاي ِ نوشته شده گوش بدهيد . امّا شما هنوز به آنجا نرسيده ايد كه بتوانيد بفهميد كه ما مدام در زير ِ شمشير ِ آخته ي ِ پرسش هاي ِ نانوشته ، مرگ را زيسته ايم .
داشتم مي گفتم ...
اگر خسته شده ايد ، بفرماييد تا با هم بر لبه ي ِ ايوان در آفتاب بنشينيم و قدري گپ بزنيم . ضمناً ، به همه ي ِ پرسش هاي ِ نوشته شده ي ِ ورقه هاي ِ شما نيز پاسخ خواهم گفت . مي خواهم اندكي هم شما را به زحمت بيندازم تا قدري بگرديد در اين انبوه ِ ورّاجي ِ تلخ . شايد بتوانيد به وظيفه ي ِ مقدّس ِ « كد ِ ملّي » كمك كنيد .
سيگار مي كشيد ؟
خوب است . سينه تان را مثل ِ من نسوزانيد . شما جوان هستيد و از مرگ تصوّر ِ بسيار دوري داريد . امّا من هميشه – بيست و دو سال – با مرگ زيسته ام . هر شب در خوابم نعره كشيده است . بگذريم . چايتان سرد مي شود . سرپرست ِ ميخ كه نداريد ، كه غيبت ِ تقريبي ِ شما را گزارش كند ؟ چون اينها حتّي اگر خودتان مأمور هم باشيد ، باز هم مي ترسند كه نكند جايي ، بسيار جاها ، همه جا ، كافري مطلق ( كه گاهي براي ِ مصلحت ِ گهگاهي مسلمان شده است ، و گاه يك زماني از روي ِ اجبار ِ هولناك ِ نطفه ي ِ پدري مسلمان ) شما را از راه بدر ببرد .
يادم هست ، پنج يا شش ساله بودم كه يكي دو روز بويي هولناك به مشامم مي رسيد . در خانه چيزي تدارك ديده مي شد . و من در ذهن ِ خود ، و از كسي ، به هيچ پاسخي نمي رسيدم .
آن روز ، نمي دانم صبح يا عصر ، در تِنَبي بستري گستردند ، در ميانه . انگار مي خواهند كسي را قرباني كنند . درست حدس زده بودم . شايد باري شاهد ِ اين صحنه بوده بودم . شايد در اين هزار و چند ، چندها هزار و چند بار اين صحنه را ديده بودم ؛ وگرنه نمي بايست آنقدر دچار ِ خشم و نفرت و نوميدي شوم .
صحنه ي ِ غريبي بود . دلّاك ِ پير ، قوطي ، و همكارش ، چون سلّاخان ِ يك خواب ِ هولناك زانو زدند . يك ابزارهاي ِ خاصّي اختراع كرده بودند اين جاكشان . يك ني ، كه پوست ِ سر ِ آلت ِ كودك را از آن مي گذراندند و يك كارهاي ِ ديگر ، و بعد مي بُرَند ؛ كه تا روزي كه مي ميري مسلمان بوده باشي ؛ امّا نمي فهمند كه ممكن است جهود مرده باشي .
من ، همه ي ِ خودم غرق ِ خشم بود . و درد . سوزش . تا ژرفناي ِ وجودم مي سوخت . حالا شما تصوّر كنيد كه كودكي پنج – شش ساله ، چه هستي ِ لرزان و حسّاسي دارد و چه هراس هاي ِ هولناكي ، كه آن را از خاطره ي ِ قومي اش با خود به جهان آورده است ؛ از دورترين اعصار ِ توحّش .
خسته مي شويد دوست ِ عزيز . اگر از سرپرستتان مطمئن هستيد بعداً يادم بيندازيد كه اصل و ريشه ي ِ اين موضوع را برايتان بشكافم . قصّه ي ِ جالبي است .
الغرض ، هنوز دلّاك ِ پير زانو نزده بود كه ريش ِ نه چندان بلند ِ سپيد ، و دستار ِ چه مي دانم چه رنگ ِ او را ، در نظر آوردم ( شايد زرد ) و انگار همه ي ِ فحش مندي ِ فارسي ِ طبس را در يك آن آموختم . ابداً فكر نمي كنم قبلاً حتّي يكي از كمتر از آن فحش ها را بلد بودم يا به كسي داده بودم : اي كُستَهْ نِنَه ! اي همو نِنَه دْ رِ گَيدُم ! مادر جندَه ! نِنَه كوني ! اي كير ِ خر دِ سُلُتّ ِ ننه د ! ...
و همين طور يك ريز فحش هايي مي دادم كه اينها كه نوشتم بچّه فحش هايش بود . يك الف بچّه و اين همه فحش ! ( همه حيرت كرده بودند . پدرم مي گفت : پدر سوخته حيا كن ، اين كه چيزي نيست . )
امّا دلّاك ِ پير ، سند ِ مسلماني ام را صادر كرد . در ميان ِ غوغاي ِ فحش هاي ِ من . ( گريه نمي كردم . )
شما در دوره ي ِ آمپول ِ بي حسّي و تكنولوژي ِ مدرن ختنه شده ايد . باز يك كمي خوش به حالتان . اگرچه زياد توفيري ندارد . نقصي است كاملاً برابر . لكّه اي بر سپيداي ِ هستي ِ من و شما . سياه .
داشتم چه مي گفتم كه از مرحله پرت افتاديم و رفتيم سر ِ ختنه ؟ - ها ، قرار بود ماجراي ِ ختنه را ، يعني اصل و ريشه اش را برايتان بشكافم . امّا نه ، اين بعد از آن بود . پيش از آن داشتم مي گفتم كه اينها مي ترسند . و باور بفرماييد كه همين شمارش يك بهانه است براي ِ اين كه قدري از برهم خوردن ِ بي اختيار ِ پايك هاي ِ خرفستر ِ محتضر ِ هستي شان كه سرد ْ باد ِ كشنده ي ِ مرگ او را فرو گرفته است ، بكاهند . مي خواهند داغي ديگر بر ما نهند ! بگذاريد براي ِ آخرين بار دشمنانشان را شماره كنند .
شما جوان تر از آن هستيد كه بفهميد ؛ امّا به غريزه آگاه مي شويد . زندگي چيز ِ غريبي است . يك وقتي يك كسي را به ياد مي آورم كه هفده ساله بود و هنوز حتّي يك بار عرق نخورده بود و نرقصيده بود ، كه ناگهان توفان ِ بي رحمي ، سيه برخاست . و او زورق ِ خود را رها كرده بود . مي گفت بايد مست بود يا نشئه . و اگر سعادت داشته باشي بلكه بتواني بر طبل ِ بيعاري بكوبي ؛ كه اينجا ديگر كرگدن هم پوست مي اندازد .
و همين آدم سرگذشتي دارد كه اگر بدتان نمي آيد ، اگر خسته نمي شويد ، و اگر از سرپرست تان مطمئن هستيد ، مي توانم برايتان بگويم . اصلاً يك نسخه از بعضي يادداشت هاي ِ خود ِ اين آدم را در خانه دارم . يك لحظه تأمّل بفرماييد .
اتّفاقاً خيلي زود پيدا شد . حالا درست مثل ِ اين است كه خودش در كنارتان ، روبرويتان نشسته است ، سيگار مي كشد ، با شما چاي مي خورَد ؛ و ابداً در فكر ِ اين نيست كه شما چه تصوّري در باره اش خواهيد كرد يا در گزارش ِ محرمانه تان چه خواهيد نوشت .
بگذاريد اوّل اين يك تكّه را برايتان بخوانم . خوبي اش هم اين است كه اين چند سطر را به شيوه ي ِ اوّل شخص نوشته است .

هفتم اسفند 1379


[1] يكي از دوستان ِ من مدير كلّ ِ بازنشسته ي ِ اين اداره است .

نسخه ي پي دي اف اين نوشته

No comments:

Post a Comment