Tuesday, May 30, 2006

پنداری که منم که جگرم خون کردی ؟

همان حکايت ِ سوزنگر است که دوستی داشت عنّين . خلق را و خويشان را از عنّينی ِ او خبر نبود ؛ به ريش و سبلت ِ او مغرور شدند .
------------ کير ِ او بر دروغ ِ ريش گواست
------------ ريش ِ مادرغَرَش بکَن ، که سزاست
دختر ، چو صد هزار نگار ، [1] با او عقد کردند ، و عروسی کردند . البتّه مقدور نمی‌شد نزديکی کردن . چون سخت عاجز شد ، بر ِ اين دوست ِ سوزنگر آمد که همراز ِ او بود از کودکی ؛ و گفت که مرا محرم توئي ؛ احوال ِ من چنين است . اکنون شبانگاه با من بيايی ، و جامه‌های ِ من درپوشی ، و مرا ازين صداع [2] برهانی . وليکن چون در خلوت درآيی ، سخن نگويی هيچ ، تا فهم نکند ؛ و چراغ را بنشانی ، که مرا معهود است چراغ نشاندن وقت ِ خواب . گفت : هزار خدمت کنم . [3] چون در خلوت رفت ، چراغ را بکشت ، و زود در جامه خواب درآمد . دختر پنداشت که همان شوهر ِ عنّين است ، چون بر ِ او نشست ، دلير ميان‌پا باز کرد . [4] او فرو برد . بانگ برآمد و فرياد و زاری . واويلا گفت . [5] شوهر از برون ِ در می‌گويد که ای زنک ِ قحبه ، پنداری که منم که جگرم خون کردی ؟ اين سوزنگر است که آهن را می‌شکافد و سوراخ‌سوراخ می‌کند !

&
مقالات ِ شمس ِ تبريزی . تصحيح و تعليق : محمّد علی موحّد . ويراستار : عليرضا حيدری . انتشارات ِ خوارزمی . اوّل ، 1369 هـ . ش . ، تهران . ( ص 6 - 295 . )

?
[1] چو صدهزار نگار ، کنايه از بسياری ِ زيبايی است .
- « و برهنه با ازار بايستاد و دست‌ها در هم زده ؛ تنی چون سيم سپيد و ، رويی چو صدهزار نگار ... » ( تاريخ ِ بيهقی . چاپ ِ دکتر فيّاض . انتشارات ِ دانشگاه ِ مشهد . ص 233 . داستان ِ « بر دار کردن ِ حسنک ِ وزير » )
- « پسری ديدند چون صدهزار نگار ، بر لب ِ آن چاهسار نهاده ... » ( بختيارنامه ، ص 72 . – حوصله‌ی ِ ديدن و دادن ِ مشخّصات ِ دقيق ِ کتاب نيست ! )
[2] صداع = سردرد ، درد ِ سر .
[3] نه اروای ِ کُسّ ِ بی‌بی‌ت ؛ نمی‌کردی !
[4] روايت ِ ديگر : پايها در هوا کرد . [ پابرگ ِ مصحّح ]
[5] روايت ِ ديگر : بانگ و گريه و فرياد برآمد و زاری و واويلا [ پابرگ ِ مصحّح ]

No comments:

Post a Comment