Friday, May 05, 2006

من و تو

من و تو [1]

يورش آورده دگرباره ، خمار ِ من و تو
فِخ‌فِخ و ناله شده باز سوار ِ من و تو
استخوان‌درد فرو تاخته ، با لشگر ِ خويش
تا برآرد به کم و بيش ، دمار ِ من و تو
پيش ِ چشم است مرا ، حالت ِ فردا که دگر
کر کند گوش ِ فلک ، داد و هوار ِ من و تو
دانگ ِ سنگی ، به دل ار مايه ز رحمت می‌داشت
سوختی سنگ هم از حال ِ نزار ِ من و تو
رخ ِ گلرنگ چه شد ؟ قامت ِ چون سرو کجاست ؟
قد کمان شد ؛ زر و زار است عِذار ِ من و تو
گر چه کس نيست که گريد به غم‌انجامی ِ ما
گريه دارد به خدا حالت ِ زار ِ من و تو
اين که « اين نشئه چو دامی است پر از شيوه و فن »
کاش می‌کرد کسی گوش‌گذار ِ من و تو

مفلسانيم و هوای ِ رخ ِ افيون داريم [2]
کی شود شاهد ِ مقصود شکار ِ من و تو
بو کزو بوی رسد ، واله و حيران ، شده‌ايم
ما دچار ِ غم و ، دل گشته دچار ِ من و تو
اينک اين لحظه به صد درد برابر شده‌ايم
جمله گردان شده بر رنج ، مدار ِ من و تو
گر که امشب نرسد شيره ، يقين می‌ميريم
به قيامت فتد البتّه قرار ِ من و تو
خيز نک حقّه‌ی ِ وافور تراشيم ؛ مگر
بشود ساخته با سوخته کار ِ من و تو !


-----------------27 خرداد ِ 1378

?
[1] چند سال پيش از اين ، مجله‌ی ِ ادبی ِ « دنيای ِ سخن » اقتراحی طرح کرده بود ، با وزن و قافيه‌ی ِ قطعه‌ای که می‌بينيد . ( شايد هم با قافيه يا رديفی اندک متفاوت – که فکر نمی‌کنم . ) من اين چند بيت را به شوخی ساختم ، که به‌راستی هم اين‌گونه وقت‌گذرانی‌های ِ نامربوط درخور ِ شوخی بود . اقتراح مال ِ روزگارانی بوده که دچار ِ بی‌ذوقی و بی‌کاری می‌شده‌ايم و پسند ِ ادبی‌مان تنزّل می‌کرده . امّا گردانندگان « دنيای ِ سخن » به اين‌گونه سرگرمی‌ها علاقه داشتند . در هر حال ، بعيد بود که قطعه‌ی ِ من مورد ِ پذيرش واقع شود . شايد هم برای ِ همين بود که نگه داشتم تا وقت گذشت و به‌اصطلاح منصرف شدم !
[2] مفلسانيم و هوای ِ می و مطرب داريم ( حافظ )

No comments:

Post a Comment