Tuesday, November 25, 2014

با خدايان و قَمْرِ بُردابُرد!!

برایِ اين نوشته‌یِ گيله‌مرد:
نوشته‌یِ بی‌نظيرِ دوستِ نازنين‌ام جنابِ گيله‌مرد (با عنوانِ «خليفه‌یِ ناکام...!»)، نيمچه‌طبعِ پژمرده‌یِ مرا واداشت تا به درگاهِ الهام‌بانو، مشهور و معَنوَن به «جنّ‌الشّعرا» التجابرده همی‌کنم، بلکم، شايد نزولِ انزالی بفرمايند!
و حاصل، قطعه‌ای شد؛ مثنوی...

با خدايان و قَمْرِ بُردابُرد!!

گيله‌مردا! که به تو گشته خطاب
صيحه‌یِ کافرکی ضدِّ کتاب
حضرتِ مَهدیِ تو، طابَ ثَراه
ياریِ تو مدَدَد، در بُنِ چاه!


ای شفاعت‌طلبِ خوش‌فرجام
بکش از مقعدِ آياتِ عظام!
با چُنين کفرِ زمختی که تو را-ست
از خليفه نشود کارِ تو راست
گره‌ات وا ز توسّل نشود
تا سرِ کيسه تو را شُل نشود
ليکن، انديشه به دل راه مده
کَرَمِ من، برَدَت راه به ده
پوست‌کنده، بنمايم حالی:
واقعاً خيلی خوش‌اقبالی!

صد خدا می‌چکدم از چرخُشت
خوب سولاخی کردی انگشت
چون که تا چندی پيش اين بنده
سه خدا داشته‌ام راننده!
گرچه امروز چو خر در وَحَل‌ام
جانشين بوده خدا از قِبَل‌ام
به‌جهان هرچه خدا جويی و، هست
همه را تکنولوژی از بنده‌ست
سربه‌سر را همه من ساخته‌ام
بهرشان شهره درانداخته‌ام
که خدای‌اند و چُنين‌اند و چُنان
تو مکن باور ازين ياوه‌وران!
پاچه‌خوارند و دغل؛ ريز و درشت
به‌تذلّل، همه تخم‌ام در مشت
روز و شب، سجده‌کنان بر درم‌اند
مفتخر زآن‌که همه نوکرم‌اند
تو خوش‌اقبالی و بخت‌ات پُرزور
که کريمی چو من‌ات خورده به‌تور
نرخِ آن لاشخوران گر بالاست
"ايندريم" است مرا، بی‌کم‌وکاست!

پرسشی ليک به مغزم زده چنگ
که نموده‌ست‌ام ازآن، بالکل هنگ
خود مگر زادِ تو چند است که باز
شده شصت‌اش هدر از قرضِ نماز!؟
نکند کفرِ تو مادرزادی‌ست
گبری‌ات گوهری و بنيادی‌ست!
پشته‌واری که تو از کفر و عناد-
بسته‌ای، زيرش ريند پولاد!!

گرچه برگردم زی عرش، برات
جانِ عُزّیٰ و هُبَل، لات و منات
گر نسلفی به چُنين بار، دلار
سرِ پل، هُل ز من و، از تو هوار!

هان! مکن خيس و مشو مستأصل
شوخی‌يی فرمايد ربِّ کچل!
گر به زر آرد کنی دانه‌یِ ما
بارِ سنگينِ تو و شانه‌یِ ما!
شصت‌ساله نه، بگو صدساله
می‌کشم کلِّ گناه‌ات، ماله!!
...
در جنان، زورچپان، مفتامفت
می‌دهم حوریِ بورت، دوسه جفت
ندهی لو، دهن‌ات لق نبُوَد
کوشک‌ات کم ز خَوَرنَق نبُوَد
غيرِ حوری که فراوان دهم‌ات
هر شبِ جمعه، سه غلمان دهم‌ات
ور ز نذرت، نکنی هيچ عدول
دهم‌ات جای، به بالایِ رسول!

وقت تنگ است و، من‌ات منتظرم!
روشن‌ام کن، که خدايی کدرم!!

م. سهرابی
پنج‌شنبه، 22 آبان 1393؛ 13 نوامبر 2014
پی‌دی‌اف:


J
مولانا گيله‌مرد، اين قطعه‌یِ ناقابل را قابل دانسته، و در وبلاگ‌شان نقل داده‌اند:
«اين شعر را دوست شاعرم حضرت مهدی سهرابی سروده است و از ما خواسته است مقداری "دلار" بسلفيم و گرنه در روز قيامت ما را از روی پل صراط به اعماق دوزخ پرتاب خواهد کرد. بخوانيدش»

^^^^
که رفتيم و منثور-منظوم سپاس‌گزاری فرموديم؛ معَ هشدار!!

نازنينْ بزرگْ گيله‌مردا! مولانا!!
ازين‌که قابل و قابل‌النّقل دانسته‌ايد، شادمان‌ام؛
و سپاس‌گزار.

::::
زين نقل اگرچه غنچه‌یِ عيش‌ام همی شکفت
لکن، سبب نمی‌شود آمرزم‌ات به‌مفت!!
رحمی! که تا چُنان رقمی دست‌وپا کنم
اردک پرد ز مقعدک‌ام جفت جفت جفت!!!

^^^^
چهارشنبه، 5 آذر 1393؛ 26 نوامبر 2014

No comments:

Post a Comment