Friday, July 15, 2011

قبيله‌یِ عشق (غزل‌واره)

پيشکش به همشهریِ نازنين‌ام، دوستِ عزيز: جنابِ حميد حقّی
بيا که گنج‌نشينان فقير می‌نشوند
وگر شوند، خدا را، حقير می‌نشوند!
اگرچه تيرِ ستم بر نشانه‌یِ دلِ ماست
يلانِ عرصه‌یِ عشرت، اسير می‌نشوند
زند ز چشمه‌یِ دل، خون برون، که مردمِ چشم
بدين غبارِ غم، ابرِ مطير می‌نشوند!
قلم شکسته و، کاغذ دريده باد، اگر
به عرضِ قصّه‌یِ شوق‌ات، دبير می‌نشوند
ز برجِ دل، ندهم سر، کبوترانِ خيال
اگر به بامِ تو دلبر، سفير می‌نشوند
بيا به بيشه‌یِ اندُه، محک زنيم به خويش
که روبهان بگريزند و، شير می‌نشوند!
وگر به ساحه‌یِ عشرت، به حالِ خود باشی
به مَی قسم، که غمان بر تو چير می‌نشوند!
دلاورا! به دل انديشه ره مده به‌عبث
تو از قبيله‌یِ عشقی؛ که پير می‌نشوند!


×××
م. سهرابی
پسينِ پنج‌شنبه و بامدادِ آدينه؛ 23 و 24 تيرماه؛ 14 و 15 ژوئيّه‌ی 2011
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=229995103701553&set=a.176158782418519.44613.100000731969074&type=1&comments

No comments:

Post a Comment