Friday, August 18, 2006

اعجاز النّبی (جفت‌هفت)

در ميدان ِ مرکزی ِ بهشت غلغله‌ای برپاست .
اتّحاديّه‌ی ِ صنف ِ پيغمبران ، فراخوان داده و دعوت کرده و همه آمده‌اند ؛ به‌اضافه‌ی ِ انبوهی تماشاچی ِ بيکار .
حلقه می‌زنند ، و دايره‌ای تشکيل می‌دهند . موضوع ِ جلسه اين است : پيامبران نيز مانند ِ هر گروه و قوم و قبيله‌ی ِ ديگر ، بايد پادشاهی داشته باشند . امروز می‌خواهيم از ميان ِ خود شخصی را به پادشاهی انتخاب کنيم .
پس از جرّ و بحث‌های ِ فراوان در باره‌ی ِ چگونگی ِ انتخاب ، قرار می‌شود که نامزدهای ِ پادشاهی طاس [1] بريزند ، و هرکس بيشتر آورد شاه شود .
جبرئيل ِ امين دو تاس از جيب‌اش درمی‌آورد و دست‌به‌کار می‌شوند : بابابزرگ ، آدم ، می‌ريزد يک و يک می‌آوَرَد ؛ نوح می‌ريزد 1 و 2 می‌آوَرَد ؛ ابراهيم دو تا 2 می‌آوَرَد ؛ لوط 2 و 3 می‌آوَرَد ؛ موسی جفت 3 ؛ داوود 3 و 4 ؛ سليمان چار چار ؛ ... و نوبت به عيسی می‌رسد ، می‌ريزد ، و همه کف می‌زنند . عيسی‌مسيح جفت‌شش آورده !
در ميان ِ هلهله و هياهوی ِ شادمانی ِ جمع ، تاجی می‌آورند – نه تاجی از خار - ، يک تاج ِ گوهرنشان ِ عالی ، تا بر سر ِ پادشاه نهند ...
در همين‌موقع ، ناگهان ، شخصی خود را از بالای ِ حلقه‌ی ِ جمعيّت ، به ميان‌داو ِ صحنه پرتاب می‌کند : من هم بايد بريزم .
تو کيستی ؟
- من خاتم ِ پيغمبران ؛ محمّدم ( ص ) !
يک‌نفر ريش‌سفيد جلو می‌آيد که : ببين بالام‌جان ! تموم شده . اين آقا که می‌بينی بالاترين خال رو آوُرده و انتخاب انجام شده .
محمّد ( ص ) به‌غيظ می‌گويد : من بايد بريزم .
چند نفر پادرميانی می‌کنند : برای ِ اين‌که غائله بخوابد ، بگذاريد اين‌هم ، محض ِ دل‌خوشی‌اش ، تاسی هوا کند !
محمّد ( ص ) ، بسم الله الرّحمن الرّحيم گويان ، تاس‌ها را بر زمين می‌ريزد .
با فرود آمدن ِ تاس‌ها ، جمعيّت به غرّش می‌آيد . يکی فرياد می‌زند : نيرنگ است . ديگری داد می‌زند : چشم‌بندی کرده . سوّمی می‌غرّد : جادوست ...
باری‌تعالی ، از فراز ِ جمعيّت ، گردن می‌کشد و به نقش ِ تاس‌ها خيره می‌شود :
محمّد ( ص ) جفت‌هفت آورده !!!

?
[1] اسم ِ اين‌هم که می‌ريزيم « تاس / طاس » نيست ؛ امّا ، از آنجا که هنوز مقاله‌ام را تايپ نکرده‌ام ، فعلاً به‌کار می‌برم .

No comments:

Post a Comment