Friday, April 22, 2011

نقاب

کورش آمد به خوابِ من، شبِ دوش
کای ملنگِ مهوَّسِ مدهوش!
خواهی ايدون به‌خواب در تو نهم
خرزه‌ای تا برآيد از تو خروش!؟
گفتم‌اش: ای تو زاده‌یِ سيمرغ
چه شده، کاين‌چنين شدی در جوش؟!
من که از جمله‌یِ محبّان‌ام
خشم‌ات از چيست، پيرِ باده‌فروش!؟
گفت: ساکت! خفه! جلمبُرِ دون
دُم درآورده‌يی تو فضله‌یِ موش!؟
جنده! «کونْ‌لق» شديم ما حالا؛
با وجود هزار و يک تن‌پوش!؟
بی‌شرف! اَن! تفاله‌یِ مفلوک!
بر نژادت همی نهی سرپوش؟
تازیِ موش‌خوارِ گنده‌دهان
روبهِ پرفريبِ حيلت‌کوش!؟
...
مانده بودم عجيب در حيرت
وز شگفتی، برفته از من هوش!
گفتم: از حضرتِ شما نسزد
ای دهان از شما و، از من، گوش!
نيمه‌شب، ای خدايگان ز چه‌رو
خوابِ من می‌کنی چنين مغشوش؟!
شکر شيطان، که نيستيد آقا
چاروادار يا ذغال‌فروش!
حيفِ آن غنچه‌یِ دهان نَبُوَد
که درآيد مزخرفات از توش!؟
...
زهرخندی به چهره‌اش ديدم
که‌م هراسی گرفت در آغوش
ناگهان، چون نگاه کردم نيک
بُد نقابی به صورت‌اش؛ منقوش!
دست بردم، نقاب را کندم
با هزاران تلاش، از بر و روُش
ديدم الله-اهرمن آن‌جاست
سکّه‌یِ خود، زند به نامِ سروش!!
...
هرکه چون دين به اين و آن بپرد
خواهد از کورش آبرو ببرد!!
نه ازآن کورشِ قرونِ کهن
بل ز فکری که هست در تو و من!

پسينِ آدينه؛ 2 ارديبهشت، 22 آوريل 2011

No comments:

Post a Comment