Sunday, September 30, 2012

من و هوشنگ و فلسطينی‌جماعت!

دورانِ اجباری (در جبهه‌هایِ باطل عليهِ باطل) دوستی آبادانی داشتم (از منقضی‌خدمت‌هایِ 56؛ که برایِ خدمتِ شش‌ماهه، دوباره آورده بودند‌شان اجباری)... يک‌بار از فلسطينی‌ها دفاع می‌کردم، نگاهِ چپ‌اندرقيچیِ ناجوری به من انداخت و پرسيد: سهرابی، تو، تاحالا فلسطينی ديده‌ای؟
گفتم: نه، هوشنگ‌جان!
با هم خيلی دوست بوديم... از زيرِ سبيل‌هایِ بلندِ نيچه‌وارش، رو به من غرّش کرد: پس گه می‌خوری که دفاع می‌کنی!
اعتراض کردم، گفت: من در آبادان و خرمشهر، از همه‌جور ملل و اقوام ديده‌ام... امّا خارکسته‌تر از فلسطينی‌جماعت نديده‌ام! (شک ندارم که او گفت: «ناتوتر»؛ امّا وقتی نوشتم، ديدم خيلی بدشکل می‌شود!!)
...
در تمامِ اين سال‌ها، هرروز، در آستانِ پولادينِ يقين بانگ برمی‌دارم:
تو راست می‌گفتی، هوشنگ‌جان!
خارکسته‌تر از فلسطينی‌جماعت وجود ندارد!!

‏شنبه‏، 8 مهر 1390، سپتامبر‏ 29‏، 2012

https://www.facebook.com/photo.php?fbid=213297775467916&set=a.106100846187610.6557.100003630847717&type=1

No comments:

Post a Comment