Thursday, April 12, 2007

سوداگران ِ دين : ملّا و صوفی

« ميان ِ ما و ملّايان هرگز راست نخواهد شد ، زيرا که ميان ِ ما و ايشان خون است و آن خون ِ منصور است . » ( يحيی خرجردی ) [1]
اين سخن ِ درويش‌يحيی ، البتّه موضوع ِ تازه‌ای نيست ؛ امّا بيانی يافته که پيش از آن ، به اين روشنی و استواری ، سابقه نداشته ؛ يا دست ِ‌کم ، من در اين چندين و چند متن ِ متعلّق به ادبيّات ِ تصوّف و عرفان ، که تا کنون ديده و خوانده‌ام ، نديده بودم . در سخن ِ وی ، دو فقره تصريح وجود دارد که هريک به‌جای ِ خود ، در مطالعه‌ی ِ تاريخ ، و فرهنگ و ادب ِ دوره‌ی ِ اسلامی ، درخور ِ تأمّل ِ جدّی است : اوّل ، تصريح به اين که کشنده‌ی ِ حسين ِ منصور ِ حلّاج ، ملّايان بوده‌اند ؛ و نه - چنان که گاه انگاشته و طرح می‌شود – سلطان ( خليفه ) . و ديگر اين که ميان ِ صوفيّه و ملّايان ، نزاعی ديرينه در کار بوده ، و هست .
امّا ، با همه‌ی ِ فشردگی و گيرايی ِ اين سخن ، اشتباه ، و بلکه اشتباهات ِ اساسی نيز از آن برمی‌آيد : اوّلاً ، حسين ِ منصور ِ حلّاج را ، اسلام کشته ، نه ملّايان ؛ يا به‌عبارتی : ملّايان ، چيزی جدا از اسلام نبوده‌اند ، و نيستند . ثانياً ، ميانه‌ی ِ صوفيّه و عرفا ، با ملّايان و اسلام ، از همان آغاز شکرآب بوده . چيزی که هست ، اين نزاع ، در واقعه‌ی ِ حلّاج ، آشکارا چهره نموده ، و اعلام شده است .

نکته‌ی ِ بسيار جالب ِ ديگر که می‌توان از سخن ِ درويش‌يحيی برداشت نمود ، اين است که ايشان ( صوفيّه ) و ملّايان ، دو گروه – وجه – بخش از يک مجموعه‌اند . اگر بتوان در گذشته‌ها ، شائبه‌ای از کفر و اسلام‌ستيزی در تصوّف سراغ نمود ، به روزگار ِ درويش‌يحيی ( سده‌ی ِ 10 هـ . ق . ) از جهت ِ اصل ِ وابستگی و پای‌بندی به شريعت ِ محمّديّه ، فرقی ميان ِ صوفی و ملّا نيست ؛ و اگر تفاوتی هست ، نه به‌حيث ِ مسلمانی ، که از روی ِ « نوع ِ اسلام » است . ملّايان اسلام ِ اصلی و اصيل را نمايندگی می‌کنند ؛ و صوفيّه ، نوع ِ خاصّ ِ اسلامی را که با بسيارها تخليط و التقاط ، به‌گونه‌ی ِ دينی آرام و مهربان و درونی جلوه داده شده است !

به نظر ِ من اين‌طور می‌آيد ، که در جاانداختن و پايداری و گسترش ِ اسلام ، صوفيّه / عرفا سهم ِ بيشتری دارند ، تا ملّايان . چنان‌چه در تاريخ ِ ايران ِ پس از هجوم دقيق شويم ، درمی‌يابيم که ميان ِ گسترش ِ اسلام در ذهنيّت و فرهنگ ِ اين سرزمين ، و اوج‌گيری و گسترش ِ جنبش واره‌ی ِ تصوّف و عرفان ، گونه‌ای همزمانی ديده می‌شود .

زرّين‌کوب بر کتاب ِ مشهور ِ خود ، نام ِ « دو قرن سکوت » نهاده . کتابی که اگرچه به لحاظ ِ موازين ِ پژوهش ِ تاريخ ، لنگش‌هايی دارد ، امّا به‌طور ِ‌کلّی ، در بيداری و آگاهی ِ نسل ِ من و نسل ِ پيشين ِ ما ، نقش و تأثيری آشکار و ارجمند داشته است . نظر ِ يکی از بزرگ پژوهندگان ِ عرصه‌ی ِ عرفان و تصوّف ( که نمی‌توانم از ايشان نام ببرم ) بر اين است که بايد نام ِ اين کتاب به « دو قرن ِ مسکوت‌گذاشته‌شده » اصلاح می‌شد . و اين سخن ، به نظر ِ من کاملاً درست و به‌جاست . دو قرنی که زرّين‌کوب به گزارش ِ آن پرداخته ، بيشتر دو قرن « خروش » است ، تا « سکوت » ! در اين دو قرن ، ما ايرانيان ( منظورم ايران ِ بزرگ ِ فرهنگی است ) ، يک‌آن ساکت نبوده‌ايم . سراپای ِ اين دو قرن ( و تا نيمه‌ی ِ قرن ِ سوّم ) لبريز است از تلاش‌های ِ سرسختانه‌ی ِ انسان ِ ايرانی در برابر ِ اهريمن ِ الهی .

چه بسا احمد شاملو از عنوان ِ همين کتاب ، دچار ِ اين برداشت ِ نادرست شده بود ، که می‌گويد :
« همه می‌دانيم که ايرانيان فريب ِ در ِ باغ ِ سبزی را خوردند که اعراب با شعار ِ مساوات و عدل و انصاف به آن‌ها نشان داده بود [ند] . بحران‌های ِ اجتماعی ِ ايران هم ، به اين فريب‌خوارگی تحرّک ِ بيشتری بخشيد ؛ تا آنجا که می‌توان گفت دفاعی از کشور صورت نگرفت ، و دروازه‌ها از درون به روی ِ مهاجمان گشوده شد . امّا اعراب با ورود به ايران ، شعارهای ِ خود را فراموش کردند و روشی با ايرانيان در پيش گرفتند که فی‌الواقع رفتار ِ فاتح با مغلوب و خواجه با برده بود ... » [ نگرانی‌های ِ من ، ص 41 ]
« [ ملّت ِ ايران ] در برابر ِ بيداد ِ مُغ‌ها و روحانيان ِ زردشتی ، که تسمه از گرده‌اش کشيده‌اند ، فريب ِ عرب‌ها را می‌خورَد . دروازه‌ها را به روی‌شان باز می‌کند ؛ و دويست سال بعد که از فشار ِ عرب به ستوه آمد ، و نهضت ِ تصوّف را به‌راه انداخت ، دوباره فيل‌اش ياد ِ هندوستان می‌کند ، و عناصر ِ زردشتی را که با آن خشونت دور انداخته ، پيش می‌کشد ... » [ همان ، ص 44 ]
اگر چه عرفان ، تصوّف ، و گرايش‌های ِ درون‌نگر ، پيش از سده‌ی ِ سوّم نيز ، در جای‌جای ِ ايران – و ديگر سرزمين‌های ِ متصرّفه‌ی ِ اسلام – کمابيش جايگاهی داشته ، امّا ميان ِ شکست ِ نبردهای ِ آشکار ِ ما ، و رشد و گسترش ِ عرفان و تصوّف ، نسبت و رابطه‌ای وجود دارد .
به‌نظر می‌رسد که پس از شکست ِ مازيار و بابک و افشين ، به‌يک‌باره راه عوض کرده‌ايم . گويا به اين نتيجه و برداشت رسيده‌ايم که ايستادگی ِ رو در رو راه به جايی نمی‌بَرَد ، و بايد با هيولا به‌گونه‌ای ديگر بجنگيم . ó

اگر از ابراهيم ِ ادهم ، که چهره و هيئتی افسانه‌وار يافته ( به‌اندازه‌ای که برخی در وجود ِ تاريخی ِ وی ترديد روا داشته ، و او را افسانه‌ای برساخته به‌الگوی ِ « بودا » احتمال داده‌اند ) بگذريم ، بايزيد ِ بسطامی ، نخستين ، بزرگ‌ترين ، و شاخص‌ترين چهره‌ی ِ عرفان ِ ايرانی است ؛ و او در همين حدود و حوالی ِ زمانی می‌زيسته است ( درگذشت ِ وی را به سال ِ 261 نوشته‌اند . [2]) . بايزيد – اگرچه نشانه‌های ِ گبری در سخنان ِ بازمانده ، و بيشتر از آن ، در احوال و اطوار ِ روايت‌شده‌ی ِ او ، به‌آشکارگی جلوه می‌کند - ، دست ِ‌کم به‌حيث ِ ظاهر ، مسلمان به‌شمار می‌رفته است . بنا به اظهار ِ نظر ِ شفاهی ِ پژوهنده‌ی ِ بزرگی ، که پيشتر نيز از ايشان نام نبردم ، عرفا به ارائه‌ی ِ « حُسن ِ اسلام » پرداخته‌اند . نظر ِ ايشان را همين مختصر آگهی ِ ناچيز ِ نگارنده نيز تأييد می‌کند . جنبشی ايجاد شده ، تا با ارائه‌ی ِ چهره‌ای مطلوب از اسلام ، دين ِ الهی را از درون و برون ، طیّ ِ استحاله‌ای مفيد‌الطّرفين ، ديگرگون سازد !

بحث و بررسی راجع به چند‌و‌چون ِ سوزيان ِ اين جنبش ، و پديده‌ی ِ « حُسن ِ اسلام » ِ آن ، مجالی ويژه می‌طلبد . آنچه اينجا می‌توانم به‌قطع‌و‌يقين بگويم ، اين است که جنبش و پديده‌ی ِ مذکور ، لامحاله محکوم به شکست بوده است ؛ يا به‌عبارت ِ ديگر ، به شکست انجاميده است . باز ، بررسی ِ علل و چگونگی ِ اين شکست نيز ، مجال ِ بحث ِ علی‌حده‌ای طلب می‌کند .
آنچه کاملاً روشن است ، به بيان ِ ويژه و تمثيلی ِ نگارنده ، به‌قرار ِ زير است : به اين نتيجه رسيده‌ايم که برای ِ نابودی ِ اين هيولا ، تنها يک راه وجود دارد ؛ و آن استحاله است نه امحاء ( که دو قرن تجربه‌ی ِ خونين ، عدم ِ امکان ِ آن را به ما باورانده بوده است ) . و پذيرفته‌ايم که قبای ِ ظاهر ِ دين بپوشيم ؛ بی‌خبر از آن‌که اين قبای ِ شپش‌زا ، چندی که بگذرد ، بلکه به‌زودی ، هستی ِ ما را نيز از جنس ِ شپش رقم خواهد زد .
توان ِ بلع ِ دين ِ الهی بر قدرت ِ استحاله‌ی ِ فرهنگی ِ ما چربيده است !
و به‌زودی شاهد ِ ظهور ِ دکّان‌داران ِ صوفيّه خواهيم بود . من ابوسعيد ِ ابوالخير را شاخص‌ترين چهره‌ی ِ اين آلودگی ِ هولناک می‌بينم . دو کتاب ِ بسيار ارزشمند و بی‌نظير ِ « اسرارالتّوحيد » و « حالات و سخنان » ، دکّان‌داری ِ ابوسعيد را به‌گونه‌ای غير ِ قابل ِ انکار به نمايش می‌گذارد .
چهره‌ی ِ نامبردار ِ ديگری که حدود ِ دويست سال بعد ، به‌نوعی يادآور ِ ابوسعيد می‌گردد ، مولوی است . از بسياری جهات ، اين دو تن با هم قابل ِ مقايسه‌اند ؛ و يکی از اين جهات ، « دکّان‌داری » است .

برای ِ من ، ارزش ِ شمس ِ تبريزی و ابن ِ‌عربی ، به‌هيچ‌وجه با امثال ِ ابوسعيد و مولوی ، قابل ِ قياس نيست . شمس ِ تبريزی ، به‌گُمان‌ام تنها لقمه‌های ِ تن‌پرورانه‌ای که خورده ، همان باشد که در اواخر ِ زندگانی ، در قونيه ، در بارگاه ِ مولوی خورده است ! پيشه‌ی ِ اصلی ِ شمس ، چنان که از پاره‌ای سخنان ِ وی در « مقالات » برمی‌آيد ، « آموزگاری ِ کودکان » بوده ؛ امّا ، از حتّی فعلگی نيز ، پروايی نداشته است .

اگرچه تا سده‌ی ِ هفتم نيز ، دکّان‌داران ِ حرفه‌ای ِ درست از نوع ِ آخوند ، در ميان ِ صوفيان ، اندک نبوده‌اند ؛ امّا هرچه به اين‌سوی آمده‌ايم ، از امثال ِ بايزيد و شمس و ابن ِ‌عربی به‌شدّت کاسته شده ، و عرصه به تصرّف ِ دکّان‌داران درآمده است .

حافظ ، يکی از بزرگ‌ترين منتقدان ِ صوفيّه است ، و لبه‌ی ِ تيز ِ حمله‌ی ِ او ، بيشتر متوجّه ِ همين دکّان‌داری است ؛ و البتّه ريا ، که از لوازم ِ آن است :
صوفی نهاد دام و سر ِ حقّه باز کرد
...
صوفی ِ شهر بين که چون لقمه‌ی ِ شبهه می‌خورَد
پاردمش دراز باد اين حَيَوان ِ خوش‌علف

( حافظه‌ی ِ پيرمرد ِ درون‌ام بيش از اين ياری نمی‌کند ؛ و حوصله‌ی ِ مراجعه هم نيست ... )
امّا نقد و اعتراض ِ حافظ ( و هم‌چنين هم‌روزگار ِ او ، عبيد ِ زاکانی ) ابداً از جنس ِ اعتراض ِ درويش‌يحيی خرجردی نيست ، که معارضه‌ی ِ همکارانه باشد !

ديگر منتقد ِ بزرگ ِ صوفيّه ( البتّه در دوره‌ای نزديک‌تر به ما ) ، که به روشنی و صراحت ِ بيش از پيشينيان ِ خود ، متعرّض ِ اين گروه از دکّان‌داران شده ، و همه‌جا ، ايشان را با گروه ِ کاملاً رسمی ِ ديگر – آخوندان – يک‌جا مورد ِ کوب قرار می‌دهد ، يغما جندقی است .
در فرصت‌هايی ، در آينده ، برخی اشعار ِ کوبنده‌ی ِ يغما را ، که دربردارنده‌ی ِ اين نقد و اعتراض است ، ارائه خواهم نمود . اينجا به يک بيت ِ او ، که خود به کتابی می‌ارزد ، بسنده می‌کنم ، که می‌گويد :
سيم ، خود پذرفت و ، سنگ افکند بر صوفیّ ِ گول
زاهد ِ زن‌قحبه عيّار است ، گويی نيست ؟ هست ! [3]



-------------------851124 ( و 860103 )

$
درباره ی ِ تصوّف ، و عرفان :
سهم عرفان : گول و گودال ( يداله رؤيايی )
ادبيات عرفاني و منجلاب صوفيسم ( يداله رؤيايی )

&
برگ ِ بی‌برگی ( يادنامه‌ی ِ استاد رضا مايل ) . به کوشش ِ نجيب مايل هروی . انتشارات ِ طرح ِ نو . چاپ ِ اوّل ، 1378 . [ متن ِ ملفوظات ِ بهدادنی ِ خوافی : از ص 435 تا ص 517 . ]
نفحات‌الاُنس من حضراتِ‌القُدس . تأليف ِ نورالدّين عبدالرّحمن جامی ( 898 – 817 ) . مقدّمه ، تصحيح و تعليقات : دکتر محمود عابدی . انتشارات ِ اطّلاعات . چاپ ِ اوّل ، 1370 . 2100 نسخه . 6000 ريال .
نگرانی‌های ِ من ( سخنرانی در هشتمين کنفرانس ِ مرکز ِ پژوهش و تحليل ِ مسائل ِ ايران ؛ دانشگاه ِ کاليفرنيا ، برکلی – آوريل 1990 ) . احمد شاملو . ناشر : مرکز ِ پژوهش و تحليل ِ مسائل ِ ايران ( سيرا ) . چاپ ِ اوّل ، ژوئن 1990 .
?
پابرگ‌ها :
ó تا اين‌جا در 851124 نوشته شده . البتّه اين نکته هيچ ربطی به خواننده پيدا نمی‌کند . محض ِ ثبت در پرونده‌ی ِ چيزنويسی ِ خود ، ذکر می‌کنم !

[1] ملفوظات ِ بهدادنی ِ خوافی ( سخنان ِ زين‌الدّين محمود ِ قوّاس [ کمانگر ] ) . به جمع و تدوين ِ امير سيّد محمّد . به کوشش ِ عارف نوشاهی . ( در کتاب ِ « برگ ِ بی‌برگی » ، ص 513 . )
« درويش‌يحيی » از معاصان ِ محمود ِ قوّاس بوده ، و اين سخن ِ وی توسّط ِ قوّاس نقل شده . عبارت ِ پيشين ِ متن چنين است : « می‌فرمودند که درويش‌يحيی مردی بود از خَرجِرد ِ خواف ، می‌گفت : که ميان ِ ما و ملّايان ... » .
[2] رک : نفحات‌الاُنس ، ص 54 .
[3] متن ِ کامل ِ اين شعر

2 comments:

  1. با اسلام تنها باید رو در رو مبارزه کرد. باید شمشیر از رو بست و سر برید راه دیگری وجود ندارد. این جانوران ریشو را نمی‌توان از راه فرهنگی نابود کرد.

    ReplyDelete
  2. صوفی که لباس زبر و پشمین پوشد
    یاسین همه با گوش خرش می گوشد
    هر شب به دعا و ورد و خایت مالی
    از کیر خدا تا می وحدت نوشد
    کون نادهد و جلق نزند چون خواهد
    کونِ و چّل نو به آخرت بفروشد
    دیگی که در آن پر ز تهی باشد بِه
    از صد که در او خرزه خر می جوشد
    شیری چو به سالی نکند جز یک کون
    هرگز نه که چون شُغال ، در جلق کوشد

    ReplyDelete