Donnerstag, Mai 21, 2009

خار ِ‌ترديد

آتش اگر در وجودم ، عشق ِ تو برپا نمی‌کرد
بودم ؛ ولی هستی ِ من ، آيينه پيدا نمی‌کرد
با اين‌همه ، خار ِ ترديد ، گاهی خلد در دل‌ام : کاش
عاشق نبودم ، که دهرم ، آماج ِ تيپا نمی‌کرد
آخر چه می‌شد دل ِ ما ، هم ، اندکی عقل می‌داشت
بيهوده خود را و ما را ، شيدا و رسوا نمی‌کرد
گر گرم ِ کار ِ خودش بود ، خون را به‌گردش می‌انداخت
مغز ِ من ِ بی‌نوا هم ، صد فکر ِ بی‌جا نمی‌کرد
گه‌گاه گويم – چو گريم ، بر پهنه‌ی ِ اين بيابان - :
ای کاش هرگز دل ِ تنگ ، آهنگ ِ صحرا نمی‌کرد
آخر مگر مام ِ ميهن ، فرزند جز من نبودش ؟
بهر ِ چه ، جز با من ِ زار ، اين‌گونه نجوا نمی‌کرد :
" خواهی که اين عمر ِ کوته ، پهنای ِ دريا بگيرد
در قصّه گويند : اين مرد ، از مرگ پروا نمی‌کرد !؟ "
اين نغمه در گوش ِ جان‌ام ، می‌رفت و ميدان نمی‌داد
عقل ِ جوانی زبون بود ؛ ترديد و آيا نمی‌کرد
اندوه ِ عشق‌اش درآميخت ، با آتش ِ نوجوانی‌م
ورنه به يک نيمْ‌خندم ، از زندگی وا نمی‌کرد
در گوشه‌های ِ ضميرم ، می‌خواستم جاودان شد
خوش بود اگر مرگ با ما ، امروز و فردا نمی‌کرد !

25 – 19 اسفند 1387

$
GIF

Mittwoch, Mai 13, 2009

سه غزل از حسين منزوی

( 1 )
می‌کَنم الفبا را ، روی لوحه‌ی سنگی
واو مثل ويرانی ، دال مثل دلتنگی

بعد از اين اگر باشم در نبود خواهم بود
مثل تاب بيتابی مثل رنگ بيرنگی

از شبت نخواهد کاست ، تندری که می‌غرّد
سر بدزد هان ! هشدار ! تيغ می‌کشد زنگی

امن و عيش لرزانم نذر سنگ و پرتابی‌ست
مثل شمع قربانی در حفاظ مردنگی

هر چه تيز‌تک باشی ، از عريضه‌ی نطعت
دورتر نخواهی رفت مثل اسب شطرنگی

قافله است و توفان‌ها خسته در بيابان‌ها
در شبی که خاموش است کوکب شباهنگی

در مداری از باطل ، بی‌وصول و بی‌حاصل
گرد خويش می‌چرخند راه‌های فرسنگی

مثل غول زندانی تا رها شويم از خُم
کی شکسته خواهد شد اين طلسم نيرنگی ؟

صبح را کجا کشتند کاين پرنده باز امروز
چون غُراب می‌خواند با گلوی تورنگی

لاشه‌های خون‌آلود روی دار می‌پوسند
وعده‌ی صعودی نيست با مسيح آونگی

( 2 )
نگفت و گفت : چرا چشم‌هايت آن دو کبود
بدل شده است بدين برکه‌های خون‌آلود

درنگ کرد و نکرد آنچنانکه چلچله‌ای
پری به آب زد و نانشسته بال گشود

نگاه کرد و نکرد آنچنان به گوشه‌ی چشم
که هم درود در آن خفته بود و هم بدرود

اگر چه هيچ نپرسيد آن نگاه عجيب
تمام بُهت و تحيّر ، تمام پرسش بود

در اين دوسال چه زخمی زدی به خود ؟ پرسيد
گرفته پاسخ خود هم بدون گفت و شنود

چه زخم ؟ آه ، چه زخمی است زخم خنجر خويش
کُشنده‌زخم به تدريج زخم بی‌بهبود

( 3 )
شهر - منهای وقتی که هستی - حاصلش برزخ خشک‌وخالی
جمع آيينه‌ها ضربدر تو ، بی‌عدد صفر ، بعد از زلالی

می‌شود گل در اثنای گلزار ، می‌شود کبک در عين رفتار
می‌شود آهويی در چمنزار ، پای تو ضربدر باغ قالی

چند برگی است ديوان ماهت ؟ دفتر شعرهای سياهت ؟
ای که هر ناگهان از نگاهت يک غزل می‌شود ارتجالی

هر چه چشم است جز چشم‌هايت ، سايه‌وار است و خود در نهايت
می‌کند بر سبيل کنايت مشق آن چشم‌های مثالی

ای طلسم عدد‌ها به نامت ! حاصل جزر و مد‌ها به کامت !
وی ورق‌خورده‌ی احتشامت هر چه تقويم فرخنده‌فالی !

چشم وا کن که دنيا بشورد ! موج در موج دريا بشورد !
گيسوان باز کن تا بشورد شعرم از آن شميم شمالی

حاصل جمع آب و تن تو ، ضربدر وقت تن‌شستن تو
هر سه منهای پيراهن تو ، برکه را کرده حالی‌به‌حالی

&
مأخذ :
مجله‌ی شعر در هنر نويسش
http://www.poetrymag.ws/revue/monzavi.html

Dienstag, Mai 12, 2009

بند ِ نای

به :
يدالله رويايی
( اگرچه می‌دانم که او اين‌قبيل قطعه‌ها را يحتمل نمی‌پسندد . )

من ترسيده‌ام .
پس ، غلاف می‌کنم .
از ارتداد ، ارتداد می‌کنم .
می‌خواهم زنده بمانم .
دوست ندارم آقای ِ قاضی مرتضوی ( که چشم‌هايش ديو دارد ) از دست‌ام عصبانی شود و مرا بيوبارد . [1]

من می‌ترسم .
پس ، غلاف می‌کنم .
من
از ارتداد ، ارتداد می‌کنم .
من ، هرکار بگوييد می‌کنم ، به شرطی که دوباره مرا نکشيد .

من ، ديگر از اسلام انتقات نمی‌کنم .
ديگر نمی‌گويم : اين‌جا ، اهريمن فضله کرده .
ديگر نمی‌گويم : اَژی‌دهاک [2] ، مثل ِ کُخ ، يک کُخ ِ گنده ، زمين را کنده ، و از دماوند تا يک غار ِ دور رفته ، و حالا دوباره برگشته تا از دماوند ، برای ِ جويدن ِ مردم .
ديگر نمی‌گويم : دين ِ اسلام پوستال ِ مرگ است .
( خاک ِ خاوران را به توبره کنيد ، به من چه دخلی دارد ؟ )
مطمئن باشيد ، قول ِ شرف می‌دهم که ديگر ننويسم : زحمةٌ‌للعالمين .

باور کنيد .
من ترسيده‌ام .
من ديگر آن آدم ِ سابق نيستم .
من حالا ديگر مثل ِ عرق ِ دوآتشه که قبلاً می‌خوردم و حالا گيرم نمی‌آيد ، داغ نيستم .
من ديگر پلغوت نمی‌زنم .
می‌خواهيد ، يک بار ِ ديگر هم حاضرم مرا ختنه کنيد .
اگر قول بدهيد خيلی کوتاه نشود .
البتّه شد هم که شده . عيبی ندارد . من که ديگر قرار نيست آن را به فلان‌جای ِ امّهات ِ مسلمين و مسلمات حواله دهم .
من خيلی ترسيده‌ام . من خيلی می‌ترسم . به خدا من مرتد نيستم . من اصلاً چيزم .

II
باور کنيد راست می‌گويم .
اگر ديديد يک بار ِ ديگر گفتم فلان ، به يادم بيندازيد که حبّ‌ام را بالا بيندازم .
چون ، مطمئن باشيد خمار بوده‌ام .

من هميشه می‌ترسم .
فقط يک مدّتی ، کلّه‌ام وزوز می‌کرد . حالا کاملاً خوب شده . اصلاً ديگر بوی ِ قورمه‌سبزی نمی‌دهد .
حتّی توی ِ خواب هم محال است که بگويم : من ارتداد می‌کنم ؛ پس ، هستم !
همين يک بار که ارتداد کردم برای ِ هفت پشت‌ام کافی است .

همه‌ی ِ خيالات ِ خام ِ من ديگر کاملاً پخته شده . مطمئن باشيد .
ديگر لنگ‌و‌لغد نمی‌زنم .
رام ِ رام‌ام . يک کم به من علف بدهيد . بع . بع . بع‌ع‌ع‌ع ... علف بدهيد . من قوچ ِ زپرتی ِ شمايم . می‌آييد کلّه‌جنگ کنيم ؟
اصلاً من چه احمق بوده‌ام که ارتداد کرده بوده‌ام . اسلام که خيلی خوب است . آدم ، مرتد که باشد ، می‌کشند . امّا اسلام خوب است . نمی‌کشند .
پس ،
من ،
از ارتداد ، ارتداد می‌کنم .
پس ،
من ،
هستم .
می‌مانم .
زنده می‌مانم .
نفس می‌کشم . ( آنجا توی ِ معده‌ی ِ آقای ِ مرتضوی که نفس نمی‌شد بکشم . چرا ؟ )
پس ، زنده باد ارتداد
از ارتداد .
من ، می‌خواهم ، و ، زنده ، می‌مانم . می‌پوسم . می‌بوسم . می‌لوسم . من ، خروس‌ام . من قوقولی‌قوقو می‌کنم . من جغدم . هووو هووو هووو .
بر لب ِ ويرانه‌های ِ خويش نشسته : هووو ! هووو ! هووو !

871026

?
پابرگ‌ها :
[1] اوباردن – فعل ِ اهريمنی ؛ به معنای ِ بلعيدن ، فروبلعيدن .
[2] اژی‌دهاک – نام ِ اوستايی ِ " ضحّاک " . مهيب‌ترين ديو ِ اهريمن‌آفريده ، اژدهای ِ سه‌سر ِ مردم‌خوار ؛ که در روايات ِ پسين ، در شاهنامه ( و منابع ِ آن ) به گونه‌ی ِ < شاه ِ بد > ، با دو مار بر شانه‌هايش ، جلوه‌گر می‌شود . فريدون پس از چيرگی بر او ، به رهنمود ِ ايزد ِ سروش ، او را درون ِ غاری ، در کوه ِ دماوند ، به بند می‌کشد . در روايات آمده که روزی بند می‌گسلد و ...