Monday, June 18, 2007

ديو و اسلام

زاهد ار رندی ِ حافظ نکند فهم ، چه باک
ديو بگريزد از آن قوم که قرآن خوانند

در تاريخ و فرهنگ ِ ايرانی ، واژه‌ی ِ « ديو » در اين موارد به کار رفته است :
1 . خدايان و سرکردگان ِ اقوام ِ بومی ِ اين سرزمين ، که پس از ورود ِ آريايی‌ها ، در برخی مناطق ، تا مدّت‌ها قدرت داشته ، و در برابر ِ مهاجمان پايداری و اظهار ِ وجود می‌کرده‌اند . از اين ميان ، از ديوهای ِ " مازندر " و " ورونه " ، بارها و بارها در اوستا ياد شده است .
در روايات ِ متأخّر ، به عللی – که بحث ِ آن در اين مختصر نمی‌گنجد - ، « مازندر » و « ورونه » با " مازندران " و " گيلان " برابر نهاده شده ، که اصلاً درست نيست . مازندران ِ مذکور در شاهنامه ، هيچ ربطی به منطقه‌ی ِ کناره‌ی ِ دريای ِ خزر ندارد ؛ و منطقه‌ای بوده است در بخش‌های ِ شمال ِ شرقی ِ افغانستان ِ کنونی . حدود ِ بدخشان و يمگان . [1] ( درباره‌ی ِ « ورونه » ، تأمّل ِ کافی نداشته‌ام ؛ امّا مطمئن‌ام که ربطی به گيلان ِ مشهور ندارد ... )
می‌توان اين گونه پنداشت که مقاومت ِ بوميان در اين مناطق ، بيش از ديگر سرزمين‌ها به درازا کشيده ؛ و از اين رو ، خاطره‌ی ِ آن در سرودهای ِ اوستايی و روايات ِ اساطيری ِ ما به جا مانده است . همچنين ، اين احتمال هست که بوميان ِ اين بخش‌ها ، به‌مرور با « آرياييان ِ شاخه‌ی ِ هند » پيوستگی‌هايی يافته بوده باشند .
بحث ِ مفصّل در اين موضوع ، مجال ِ جداگانه‌ای می‌طلبد ؛ و تازه مطمئن نيستم که از عهده برمی‌آيم يا نه . آنچه می‌توانم اشاره‌وار بگويم ( که چندان ربطی هم به اصل ِ موضوع پيدا نمی‌کند ؛ و شايد نقض ِ غرض هم باشد ! ) اين است که اقوام ِ آريايی ، نسبت به اين مردمان ِ بومی ، ستم‌هايی روا داشته‌اند ، که گوشه‌کناره‌هايی از آن ، از خلال ِ پاره‌ای روايات ِ اساطيری ، قابل ِ بازيافت است . و از اين ستم‌ها ، بزرگ‌ترين ِ آن ، همين " ديو ناميدن " ِ آنان است . اگرچه ، اين احتمال نيز هست که واژه‌ی ِ " ديو / دَئِوَ " در آغاز – و در اين کاربرد ِ خود - ، فاقد ِ بار ِ ارزشی ، و تنها نامی قومی ، يا نسبتی مرتبط با باورهای ِ دينی ِ آن مردمان بوده باشد .

2 . برای ِ بدی‌ها و شُرور ِ هستی ، قائل به ضدّ ِ خدايی به نام ِ " اهريمن " ، و سرکردگان و کارگزارانی به نام ِ " ديو " بوده‌ايم . فی‌المثل ، خواب ِ دم ِ صبح را – که بسيار بد و ناروا می‌شمرده‌ايم – به ديوی نسبت می‌داده‌ايم ، به نام ِ « بوشاسپ » ؛ يا مثلاً ، خشم را به ديوی به همين نام - « اَئِشمَ » - نسبت می‌داده‌ايم ؛ و ...
ديوان ، سرکردگانی داشته‌اند ، که ايشان را « کماله‌ی ِ ديو » می‌خوانده‌ايم : سر ِ ديوان ؛ ديو ِ کلّه‌گنده ؛ دانه‌درشت !

3 . در تواريخ آمده است که چون جُندالله ( تازيان ِ غازيان ) به دروازه‌های ِ « هفت‌شهر » ( تيسفون و ... ) پايتخت ِ باشکوه و باستانی ِ ايران می‌رسند ، نگاهبانان بانگ برمی‌آورند که : ديوان آمدند !
در قطعه‌شعری پهلوی ، به نام « چامه‌ی ِ شاه بهرام ِ ورجاوند » ( اَپَر متن‌ی شه‌وهرام‌ی ورجاوند ) ، که از اسناد ِ بسيار مهم و ارزنده‌ی ِ تاريخ و فرهنگ ِ ماست ، درباره‌ی ِ مسلمين آمده است :
چيگون ديوان دين دارند ؛ چيگون سگ خورند نان !
و البتّه ، اسناد ِ " ديو ناميدن ِ مسلمين " منحصر به اين دو مورد نيست ، و در کتاب‌های ِ کهن ، نمونه‌ها و موارد ِ آن را می‌توان يافت .

4 . در افسانه‌های ِ عاميانه و قصّه‌های ِ پريان ، " ديو " موجودی است غير ِ انسانی ، و از جنس ِ غول و جن . گويا به نرينه‌ی ِ آن « ديو » و به مادينه‌ی ِ آن « عفريت » گفته می‌شود .
همچنين ، در پاره‌ای روايات ِ افسانه‌ای ِ اسلامی ، که بعضاً ريشه‌ی ِ توراتی – يهودی دارد ، و گاه مُلهَم از برخی روايات و داستان‌ها و اسطوره‌های ِ ايرانی است ، يا ترکيب و برآيندی از اين دو ، ديو‌ها به عنوان ِ موجوداتی غير ِ انسانی و شَرور حضور دارند .
در باور ِ کهن ِ ايرانی ، ديو « وارونه‌کردار » است ؛ يا به‌عبارتی ، اصلی‌ترين ويژگی ِ ديو ، وارونه‌کرداری ِ اوست . بهترين نمود و نمايش ِ اين باور را در داستان ِ « رستم و اکوان ِ ديو » می‌توان ديد .
در روايات ِ مربوط به سليمان ، ديوها مسخّر ِ او شمرده شده‌اند . همچنان که ، تهمورث ِ ما لقب ِ « ديوبند » داشته است .

5 . در باور ِ عامّه ، چنان که ممکن است تا به امروز نيز در باور ِ برخی از کهن‌زادان بر‌جای‌مانده باشد ، ديو موجودی بود از جنس ِ جن ، امّا بسيار بزرگ و مهيب . اگر ديو کسی را « می‌زد » ، می‌مرد يا فلج می‌شد ، و يا تا پايان ِ عمر ، هپکه‌زده و حيران باقی می‌ماند . ديوها بيشتر در جاهای ِ تاريک و نمور ، و در باغ‌ها ، شب‌هنگام ، به آدميان حمله می‌کردند .

6 . و اين فقره ، کلاً بيرون از محدوده‌ی ِ آثار ِ ايرانی قرار می‌گيرد : اهل ِ مکّه ، محمّد را « ديو‌زده » می‌دانستند . صفت ِ « مجنون » ِ مذکور در قرآن ( از جمله در « و ان يکاد » ) را مترجمان ِ قديم ِ قرآن « ديو‌زده» ترجمه کرده‌اند ؛ به معنای ِ شخصی که ديو در او وارد شده ، و رفتار و گفتار ِ او را راه می‌بَرَد . راننده‌اش ديو است !

q
و امّا ، در باور ِ کهن ِ ايرانی ، ديو « وارونه‌کردار » است ؛ يا به‌عبارتی ، اصلی‌ترين ويژگی ِ ديو ، وارونه‌کرداری ِ اوست . بهترين نمود و نمايش ِ اين باور را در داستان ِ « رستم و اکوان ِ ديو » می‌توان ديد . اکوان ِ ديو ، رستم را در خواب غافل‌گير کرده ، برمی‌دارد و به هوا بلند می‌شود ؛ و از رستم می‌پرسد : چگونه بکشم‌ات ؟ به دريا بيفکنم ، يا بر کوه زنم ؟ و رستم که وارونگی ِ او را می‌داند ، می‌گويد : حوصله‌ی ِ زجر ندارم ؛ بزن بر کوه ، و خلاص‌ام کن . اکوان او را به دريا می‌افکند ! [2]
( نکته‌ی ِ بسيار جالب و با اهمّيّتی که از اين داستان به نظر می‌رسد ، اين است که : ديو از وارونگی ِ خود آگاه نيست ، و به طور ِ کاملاً ماشين‌وار " وارونه " عمل می‌کند . اگر از اين ويژگی ِ خود آگاه می‌بود ، قطعاً قادر به خواندن ِ نيرنگ ِ رستم نيز می‌بود ؛ و در آن صورت ، رستم را چنان بر کوه می‌کوفت که از رفيق‌اش فردوسی هم کاری ساخته نبود ! )

q
دور زمانی ، بر اين گُمان بودم که ديو خوانده شدن ِ مسلمين از سوی ِ ايرانيان ، هيچ نيست جز اغراقی از روی ِ کين‌توزی . امّا بعدها دريافتم که برعکس ، اين توصيف از روی ِ کمال ِ شناخت بوده است .

اگر تا پيش از ظهور ِ جمهوری ِ اسلامی ، درک ِ اين موضوع ، ناممکن و يا بسيار دشوار می‌نمود ( به‌ويژه که به‌گونه‌ای هولناک شگفت‌آور ، همه‌ی ِ ما ايرانيان ، در خواندن ِ روايت ِ مربوط به بانگ برآوردن ِ نگاهبانان ِ هفت‌شهر ، و روايات ِ مشابه ِ آن ، از منظر و جايگاه و زاويه‌ديد ِ « سپاه ِ اسلام » می‌نگريستيم ! ) ، امروزه ، از پس ِ بيست‌و‌هشت سال وارونگی ِ مطلق و وارونه‌کرداری ِ محض ، که از مجموعه‌ی ِ قدسی ِ الهی ِ اسلام شرف ِ صدور يافته ، جای ِ هيچ ترديدی باقی نمانده است و نمی‌ماند ، که : اسلام وارونه‌ی ِ راستی و درستی است .

a
بر همه‌ی ِ کسانی که به وارونگی ِ دين ِ مَبين ِ الهی پی‌برده ، و يا به‌حدّ ِ شک به موضوع نزديک شده‌اند ، بايسته است که يک‌بار ، از سر ِ نو ، بر همه‌ی ِ خوانده‌ها ، شنيده‌ها ، و باور و برداشت‌های ِ خود درنگ کنند . اوستا و متون ِ وابسته و پيوسته به آن را ، يک‌بار به‌دقّت بخوانند ، و در شاهنامه – دست ِ کم در همان بخش ِ پايانی ِ آن – به ديده‌ی ِ تأمّل بنگرند .

خرداد ِ 86


"
يادآوری :
برخی مواضع ِ اين نوشته ، نياز به پابرگ‌های ِ ارجاعی ، و ذکر ِ سند دارد ؛ امّا اين کار ، فعلاً ، در حوصله‌ی ِ تنگ ِ نگارنده نمی‌گنجد . شايد وقتی ديگر ، در بازنويسی يا نشر ِ دوباره‌ی ِ آن ، مجالی دست داد و حوصله‌ای بود ...

&
کتاب‌شناخت :
شاهنامه . ژول مول . ( افست ) ( 7 جلد + 1 جلد مقدمه ) . انتشارات ِ اميرکبير . سوّم ، 1363 .

?
پابرگ‌ها :
[1] در اين باره ، چند سال ِ پيش ، در حواشی ِ مقاله‌ای ( راجع به بيتی از ناصر ِ خسرو ) ، يادداشت ِ کوتاهی نوشته‌ام ، که بايد بگردم و پيدا کنم . انبوهی برگه‌يادداشت نيز در اين فاصله فراهم آمده . امّا اين وقت ِ به خون ِ جگر آلوده ، کفاف نمی‌کند . افسوس !
[2] داستان ِ " رستم و اکوان ِ ديو " ، در شاهنامه ، در بخش ِ " پادشاهی ِ کيخسرو " آمده . در چاپ ِ ژول مول ، ( جيبی ) جلد ِ سوّم ، ص 136 و بعد .

No comments:

Post a Comment