Montag, April 30, 2012

طوری که اين تورکک‌جان دور ورداشته، به‌گُمان‌ام که حضرت آدمِ سفيه‌الله هم، سراپا «تورک» بيده!!

تركهای سومر، بانيان تمدن بشري
به گواه تاريخ، منطقه غرب ايران ، خصوصا آذربايجان ، مهد تمدن بشری بوده است ولی متاسفانه شوينيسم فارس به علت كينه توزی با تاريخ ايران باستان، و ترس از اينكه، برملا شدن حقايق آن، پوچی و دروغ بودن ادعای آنان مبنی بر وجود تمدن پوشالی 2500 ساله آريايي/ پارسی در فلات ايران را ثابت خواهد کرد، لذا از نشر حقايق مربوط به آن شديدأ ممانعت کرده، و با وقاحت تمام تمدن های درخشان قبل از هخامنشی را بی اهميت و قبل از تاريخ می نامند. لازم به ذکر است که در همه جای دنيا به دوران قبل از اختراع خط توسط سومرها، يعنی تقريبا 6000 سال قبل، دوران قبل از تاريخ ميگويند، ولی در ايران شوينيسم فارس 2500 سال را مرز بين دوران قبل و بعد از تاريخ معرفی ميکند تا توجه مردم به سوی تمدن های باستانی فلات ايران جلب نشود. اين عمل زشت و غير انساني، خيانت بزرگی است كه قومگرايان فارس به ايرانيان در کل و خصوصا به آذربايجانی ها که وارثين واقعی تمدنهای قوتتی ها، ايلاميان، سومريان، ماننا ها، مادها، اورارتوها و. . . ميباشند.
...

کاملِ متن:
http://azarbaijanroz.blogspot.com/2010/07/blog-post.html


$
طوری که اين تورکک‌جان دور ورداشته، به‌گُمان‌ام که حضرت آدمِ سفيه‌الله هم، سراپا «تورک» بيده!!
گيلگمش هم که در اصل «قوُل‌قوُموُش» بوده؛ اهلِ مياندوآب!!

و امّا، در يکی از کوامينت (جمعِ يه‌کم مکثّر «کامنت»)، ايدون آمده است؛ و ما خوش‌مان بيامد، کمی؛ و نقل بکرديم، زياد...
:
از نظر من توی نويسنده يه احمق بيکار بيشتر نيستی، واقعاً آدمی مث تو به درد چی می‌خوره؟ مرد را دردی اگر باشد خوش است / درد بی‌دردی علاجش آتش است ... بدبخت به فکر نون باش که خربزه آبه، خوب شد تو مورّخ نشدی!

http://azarbaijanroz.blogspot.com/2010/07/blog-post.html

?
کامنتِ من:
هی! آقایِ ناشناسِ قبل از منِ باشناس! (اون چينی‌يه رو که ول‌ش!!)
ازين کامنتِ معرکه‌ت خيلی خيلی خوش‌ام بيامد؛ اين «ضرب‌الکسشريّات»ِ مترّک را که بردم در فيسه‌پوک‌ام لينک بکنم‌ش، کامنت‌تو اون‌جا نقليدم، با اجازه‌ت!
https://www.facebook.com/fardayerowshan/posts/373929695977317

هم صافِ صافِ صاف، زدی تویِ تویِ تویِ سولاخِ خال!!
دم‌ات گرم و سرت خوش باد!

Donnerstag, April 26, 2012

القاب و عناوين!

جوحی، در روستا، بر شارعی، به اِراقت نشسته بود. مردی بر او بگذشت و گفت: فمن‌يعمل‌ات را بپوشان. جوحی سری تکان داد و گفت: چه می‌گويی؟ گفت: می‌گويم ثلاثه‌یِ معلّقه‌ات را مستور ساز. جوحی گفت: به چه زبانی سخن می‌گويی که من درنمی‌يابم؟ گفت: می‌گويم مأخوذ به حيا باش و احليل‌ات را بر انظار منه. جوحی در خشم شد؛ گفت: آيه می‌خوانی يا سخن می‌گويی!؟ پارسی بگوی تا من نيز دريابم... گذرنده فرياد زد: مردک! کير و خايه‌ات را بپوشان. جوحی گفت: هان! پدرآمرزيده، می‌مردی اگر از نخست همين را می‌گفتی؟ من از کجا بدانم که در شهرِ شمايان، کير اين‌همه القاب و عناوين دارد!!

J
لطيفه، هيچ ربطی به جاودانْ‌ياد جوحیِ بيچاره ندارد. آن را سال‌ها پيش، از دوستی شنيده‌ام، و درآن روايت، اين لطيفه، بخشِ ثانوی –و بلکه اصلی-ِ حکايه‌واره‌یِ تند و طنزآلودی‌ست درباره‌یِ يکی از بزرگانِ معاصران؛ و ازآن‌جا که من به اين بزرگ‌مرد، ارادتِ ويژه می‌ورزم، و آثارِ قلمِ وی را در زمره‌یِ بهترين‌هایِ صدساله‌یِ اخير می‌شمرم، نخواستم حکايه‌ای افواهی را که هيچ معلوم نيست دشمنانِ وی برساخته‌اند، و يا به‌واقع راست بوده، نقل و نشر دهم... ازين‌رو، آن را برش زدم، و تنها بخشِ لطيفه را آوردم؛ و به نامِ جوحی، که از نازنينْ‌لطيف‌طنّازانِ اعصارِ پيشينِ فرهنگِ ماست؛ و سعی کردم محضِ رفعِ عدمِ باور، قدری حال و هوایِ قدمايی نيز به آن درسپوزم؛ همين‌طور تفنّنی، و ناسَخته!
...
امّا انگار مُخ‌مُخه گريبانِ قلم‌ام را رها نمی‌کند، پس، اصلِ روايت را –آن‌گونه که در نقشينگیِ حافظه‌یِ پيرمردِ درون‌ام برجای مانده(و بديهی‌ست که -به‌ويژه در نام‌ها- کج‌وکوله هم خواهد بود!)- می‌آورم:

سال‌ها پيش ازين، استاد بديع‌الزّمان فروزانفر، برایِ وکالت در مجلسِ شورا، از منطقه‌یِ «طبس-فردوس-بشرويه»، داوطلب شده بوده. کسی، از دوستانِ وی، می‌گويد اگر به خدمتِ آشيخ‌حسينِ اعمیٰ برويم بد نيست؛ تأييدِ او، می‌تواند کمکِ بسيار مؤثّری باشد... (و اين شيخ، پيرِ نابينایِ معمّمی بوده، گويا در فردوس؛ و صاحبِ نفوذِ کلامِ فوق‌العادّه). نزدِ شيخ می‌روند. دوستِ استاد فروزانفر، به معرّفی می‌پردازد: جنابِ آشيخ‌حسين، آقایِ فروزانفر آمده‌اند خدمت‌تان... شيخ دستی به ريش کشيده، می‌گويد: عجب! عجب! به‌جا نمی‌آورم. مرد می‌گويد: استادِ دانشگاهِ تهران... شيخ سری تکان می‌دهد، که: بازهم به‌جا نياوردم. مرد می‌گويد: استاد بديع‌الزّمان فروزانفر، نويسنده، شاعر، محقّقِ عاليقدر... شيخ، مجدّداً به‌انکار سری می‌آونگد که: نه... نه... مرد می‌افزايد: استاد فروزانفر... سناتور... شيخ می‌گويد: نه... نشناختم... به‌جا نمی‌آورم...
عاقبت، مرد، يک‌لحظه، سر بيخِ گوشِ شيخ برده و آهسته می‌گويد: بابا، آشيخ‌حسنِ بشرويه ديگه!
شيخِ اعمیٰ، سری بالا می‌آورد، چشم‌هایِ بی‌نورِ پُر بصيرت‌اش را به سویِ ايشان دوخته، پوزخندی می‌زند و می‌گويد: خب، اين را زودتر می‌گفتی مؤمن... من، يادِ حکايتی افتادم:
مردی بر راهی نشسته بود و بول می‌کرد...


سه‌شنبه، 5 ارديبهشت 1391، 24 آوريل 2012

pdf
https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/04/alqhab1.pdf

اين ابيات، هيچ ربطی به فردوسی ندارد!

بی‌نياز از هرگونه مراجعه به شاهنامه، به‌صراحت، و با کمالِ اطمينان، می‌گويم: اين ابيات هيچ ربطی به فردوسی ندارد!


پيش ازين، فقط يک تعداد افرادی از ما، که به هر دليل و علّت با متون کهن از وجهِ «تصحيح» سروکار يافته بوديم، از کليّتِ «تحريفات» در آثار قدما (از دگرگون‌شدگی‌هایِ موضعی گرفته، تا انتساب‌هایِ بی‌جا و ناروا، و هر شکل و طورِ ديگر) ناله سرمی‌کرديم؛ و صدالبتّه، با توجّه به وضعِ کلّیِ نشر در ادوار پيش از «چاپ»، آن را امری چندان غريب نمی‌شمرديم...
امّا به نظر می‌رسد که امروزه می‌بايست همگانِ ما، نسبت به اين موضوع حسّاس باشيم، و مختصری از قواعد و موازينِ ياری‌دهنده به بازشناسیِ آثارِ اصل و منسوب را بياموزيم؛ و البتّه، اين، کارِ نسبةً دشواری‌ست!

اين اواخر، در عرصه‌یِ بی‌در-و-پيکر و ولنگ-و-وازِ اينترنت، کسانی پيدايش يافته‌اند که گه‌گاه نوشته-سروده‌هايی را، به‌جدّ، به افرادی از بزرگان فرهنگِ اين مخروبه، نسبت می‌دهند. در -به‌اصطلاحِ علما- «نيّتِ خير»ِ ايشان، جایِ چندان ترديدی نيست؛ امّا اين خيرخواهی نمی‌تواند دليلِ موجّهی باشد برای انتسابِ هر خزعبلی به نام هر نامدار شاعر يا نويسنده و انديشمندی!
و ناگوارترين گوشه‌یِ ماجرا اين‌جاست که تقريباً در تمامیِ موارد، لبه‌یِ تيزِ حمله‌یِ اين جعليّات، متوجّهِ «اسلام و نظامِ اقدسِ الهیِ جمهوریِ اسلامی» است! به‌عبارتِ ديگر، جائلان و ياوه‌چسبانانِ پيدايش‌يافته‌یِ مذکور، در –به‌اصطلاح- راستایِ «مبارزه با اهريمن» به اين شيوه‌یِ مضحک، و در عينِ حال، بسيار زننده، توسّل جسته‌اند؛ و گويا توجّه ندارند که نمی‌توان با دروغ به جنگِ «ديوِ دروغ» رفت!

تا آن‌جا که من ديده‌ام، تاکنون تنی چند از بزرگانِ ادبِ اين آوارستان، مانندِ فردوسی، هدايت، شاملو،... که همه‌یِ ما، ايشان را در شمارِ «ستيزندگانِ با اهريمنِ دروج» می‌شناسيم، آماجِ اين انتساب‌ها واقع شده‌اند. گويا جائلان، بر اين تصوّرند که برایِ فروکوبيدنِ اهريمن، ابزارِ کافی در دست نداريم، و بايد آن را به هر شيوه‌یِ ممکن، تحصيل و توليد کرد!! يا چنان می‌پندارند که اگر سخنی (که هرقدر هم که محکم باشد –که البتّه من تاکنون چيزی به اين صفت نديده‌ام؛ و محال است که باشد!-، باز بنا به ساختگی‌بودن و دروغ‌بودگی‌اش، «چرت و ياوه» محسوب می‌شود) در دهانِ يکی از بزرگان چُپانده آمده، سپس از دهانِ وی به‌درکشيده‌کرده شده، و پس‌آن‌گاه در ميزابِ کوفتیِ نت، جريان‌داده گردد، قطعاً اهريمن را فراری خواهد داد!!
و غافل‌اند از اين که در سخنانِ راستين و نه‌جعلیِ آن بزرگان، چندان تيرهایِ زهرينِ کشنده به سویِ «اسلام=الله=اهريمن» پرتاب شده که يا حساب! و متأسّفانه، کاری ازآن برنيامده، چرا که هرگز، و يا آن‌گونه که بايد و شايد، و به‌دور از تحريف و تأويل، در معرضِ ديدِ ما مردمان، واقع نشده است (همچنان‌که در هميشه‌یِ تاريخ، ما فاقدِ آن ديدِ هشيار و نگرنده‌ای بوده‌ايم که می‌بايست...).

اگر راست می‌گوييد و با اهريمن می‌ستيزيد (که البتّه، من باور ندارم!) به‌جایِ اين کار و کردارِ زشتِ اهريمنی، اندکی «راست» باشيد؛ که هيچ چيز به‌اندازه‌یِ «راستی» اهريمن را نمی‌گريزاند!


ششمِ ارديبهشتِ 1391، 25 آوريل 2012

$
با زهم دروغ: سروده‌ای از فردوسی؟
http://shahrbaraz.blogspot.com/2009/07/blog-post_13.html


&
در اين خاک زرخيز ايران‌زمين
نبودند جز مردمی پاک‌دين

همه دين‌شان مردی و داد بود
وزآن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کيش‌شان
گنه بود آزار کس پيش‌شان

همه بنده‌ی نابْ يزدان پاک
همه دل پر از مهر اين آب و خاک

پدر در پدر آريايی‌نژاد
ز پشت فريدون نيکونهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدايی در اين بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر ميهن فراموش ما

که انداخت آتش در اين بوستان
کزآن سوخت جان و دل دوستان

چه کرديم کاين‌گونه گشتيم خار؟
خرد را فکنديم اين‌سان ز کار

نبود اين‌چنين کشور و دين ما
کجا رفت آيين ديرين ما؟

به‌يزدان که اين کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود

در اين کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت

گران‌مايه بود آن‌که بودی دبير
گرامی بد آن‌کس که بودی دلير

نه دشمن دراين بوم و بر لانه داشت
نه بيگانه جايی در اين خانه داشت

از آن‌روز دشمن به ما چيره گشت
که ما را روان و خرد تيره گشت

از آن‌روز اين خانه ويرانه شد
که نان‌آورش مرد بيگانه شد

چو ناکس به ده کدخدايی کند
کشاورز بايد گدايی کند

به‌يزدان که گر ما خرد داشتيم
کجا اين سر انجام بد داشتيم

بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی‌کردن و زيستن

اگر مايه‌ی زندگی بندگی است
دوصد بار مردن به از زندگی است

بيا تا بکوشيم و جنگ آوريم
برون سر از اين بار ننگ آوريم