Dienstag, Mai 24, 2011

بترس از عذاب دوزخ...

خوشگل‌مُشگلايی که عادت کرده‌ن گناه کبيره رو بکنن، توجّه داشته باشن که وقتی برسن پای ميز اون يارو -تعالیٰ-، اين‌جوری -مادرزاد- ميندازنشون توُ آتيش!
بعداً گله نکنن، بگن: واه‌واه، چقد بی‌رحمين آغای تعالیٰ؛ به‌خدا، جون خودتون، ما خبر نداشتيم! حالا نمی‌شه با ما يه‌کار ديگه بکنين؟! وای چقده می‌سوزم؛ روغن‌م چکيد ننه!!

شبِ تارِ ديار، آخر شد!

(به نقيضه-اقتفایِ حافظ)
بعد عمری که ز ما صبر و قرار آخر شد
روز جمهوریِ اسلامیِ هار آخر شد
شد، که ارشاد به ما عشوه‌ی سانسور می‌داد
که به «وبلاگ» رسيديم و، فشار آخر شد
مهرِ ما گشت «بلاگر»، مهِ ما «وُردپرس»
ظلمتِ روزِ سياه و شبِ تار آخر شد
«فيس‌بوک» است نوين‌ساقی افسونگر ما
توپ گشتيم، که دورانِ خمار آخر شد
بعد ازين، جلوه‌گری‌ها نگر از لعبتِ کفر
که ازو سلسله بگسست و، إسار آخر شد
(کيرِ زنديق زند نيش به کون و کُسِ دين
که کنون خوابِ زمستانیِ مار آخر شد!!) [1]

شکرِ شيطان، که به اقبالِ کله‌گوشه‌ی کفر
زرزرِ شيخ خلازاده‌تبار آخر شد
گرچه نوزش نفسی هست، از اکنون بنويس:
قصّه‌اش، همچو سرش، بر سرِ دار، آخر شد!
اين غزل، می‌دهد از دمدمه‌ی صبح خبر
مطمئن باش، شبِ تارِ ديار آخر شد
گو بلرزد تنِ پيغمبر و آل‌اش، به مغاک
که دگر دوره‌ی آن جهل‌سوار آخر شد!
عمرِ آن هرزه، که پُر عربده‌یِ «حق‌حق» بود
شد ز کفرم چو به «ابطال» دچار، آخر شد!
ديوِ جهلی که ز تيغ‌اش به جهان نقش گرفت
خود به کيبورد قسم، کرد فرار، آخر شد!
اقتفایِ غزلِ حافظِ شيرين‌سخن است
«که به خورشيد رسيديم و، غبار آخر شد»
گرچه يک‌بار «اِرُر» داد، که: «پابليش نشد»
به سرانگشت، زدم «اينتر» و، کار آخر شد!

3-2 خرداد، 24-23 می 2011
‏05‏/24‏/2011‏ 04:42:28 ق.ظ

?
پابرگ‌ها:
[1] بدل (سه‌شنبه، 12 آذر 1392؛ 3 دسامبر 2013):
تيرِ زنديق زند نيش به پيش و پسِ دين
که کنون خوابِ زمستانیِ مار آخر شد!!

Sonntag, Mai 22, 2011

اين‌هم چاهِ جمکران!!


نخست اين ويدئو را ملّاحظه فرماييد:
https://youtu.be/Ch4Eo-DXZDw


و سپس، به اين شاهکار ادب فارسی، گوش جان بسپاريد؛ البتّه با آواز شخص شخيص خودتان!

اين‌هم چاهِ جمکران!!

نامه-درخواستی نوشته بُدَم
سویِ مولایِ خود، امامِ زمان
مانده بودم چگونه پست کنم
که رسد دستِ حضرتِ ايشان
شيخنا، گفت در صدا-سيما
که بيندازمش به آبِ روان
جوی اگر خود نيافتم، باری
چاهِ پاکی بيابم و، در آن
افکنم نامه را و، بنشينم
منتظر، تا وصولِ پاسخِ‌شان

من، زدم پاچه‌هایِ خود، بالا
تا بجويم ز چاه و جوی، نشان
تبصره زد دوباره و، فرمود:
هی! کجا می‌روی، کلِ نادان؟!
ايستادم، که باز فرمان چيست
از خداوندِ قادرِ سبحان؟
گفت: چون چاهِ پاک ناياب است
تا شود کار چون تويی، آسان
که نيندازی‌اش به چاهِ خلا
وندر آن عرصه‌گاهِ بدميزان
چوبِ بی‌وازلين سپوزندت
که چرا کردی اين گناهِ گران
چاه پاکی بيافريده خدای
که کند نور از ته‌اش فوران
...
گفتم: آغا، تمامِ شيعه فدات!
حور يابی تو در نعيمِ جنان!
حالی، آن چاه را به من بنما
که کنم درد خويش را درمان
گفت: بايد به جمکران بروی
چاه، باشد درآن شريف مکان
گفتم: اين‌جا، من از طبس بروم
جمکران؟ با کدام توش و توان!؟
تهِ جيب‌ام، اگر تو يک‌دو پشيز
يافتی، خيز و کون من بدران!
شيخ فرمود: مشکل تو بُوَد
من چه دانم چه می‌کنی با آن!

رگِ کفرم، به‌ناگهان جوشيد
تا شدم چون يزيدِ بوسفيان
چون برون رفتم از صدا-سيما
کفر می‌کرد در سرم جولان
گفتم ای ابله خرافه‌پرست
تا به‌کی می‌خوری عنِ ايمان؟
جمکران نيست؟ کون که با تو بُوَد
کلّ نامه، به کون خود بچپان!

لوله فرمودم و، نمودم چرب
وحدهُ لاشريکَ له گويان
همه را درسپوختم، تا گشت
غيب؛ همچون امامِ غايب‌مان!!!
نيمه‌شب يک‌شنبه؛ اوّل خرداد، 22 می 2011