Samstag, April 30, 2011

نظام اقدس الهی‌ست نه بلگ چغندر!

پس از خوندن نوشته‌ای که لينک‌اش را اين‌جا [يا +] ملاحظه می‌فرماييد، الهام‌جان ايدون حال دادند:
(صدالبتّه، نويسنده‌ی نوشته‌ی فوق، هنوز از «اسيران اسلام» به‌شمارمی‌رود. حتّی به‌قدر يک ويرگول هم با اسلام مشکل ندارد! از ما که نمی‌شود چيزی را قايم کرد!)

بله، متأسّفانه اصل ماجرا همين‌جاست...
برخی، نظام اقدس الهی را بلگ چغندر تصوّر کرده‌اند؛ و گُمان برده‌اند که توی چرت است!
اسلام ناب محمّدی، تا بخواهيد از اين غازيان آشکار و نهان دارد: خاتمی، منتظری، سروش، کديور، اشکوری، گنج‌الله، ... و امثال اين خرفستر کراواتی: سازگارا! (اون بنی‌صدر ملنگ را هم فراموش نکنيد!)
اين‌ها پروردگان بيضه‌ی اسلام‌اند و نمی‌توانند بيرون از مأموريّت الهی خود قدمی بردارند. مشکل و ايراد از اين‌ها نيست؛ مشکل از ماست که بدون پرسيدن «رمز عبور»، هر تفاله‌ای را به خود راه می‌دهيم و ازخود می‌پنداريم...
رمز عبور اين است: بگو نابود باد اسلام ناب محمّدی!
و اگر خيلی سريع و مشکوک جواب داد، بايد از او خواست که رمز عبور را، دوباره، و اين دفعه دوقبضه وارد کند: ... متن را نمی‌نويسم که باز نگوييد مهدی صاحب‌زمان داغ کرده، جوش آورده، عبيدی شده!
...
مَهدی يعنی «هدايت‌شده»؛ و من سال‌هاست که به وساوس هميشه‌شيطانی پروردگارم ابليس اعظم (که توی جمجمه‌ی ما منزل دارند)، به صراط مستقيف «ضلالت» هدايت شده‌ام. صاحب‌زمان هم يعنی دارنده‌ی زمان؛ و بديهی‌ست که من هنوز برای سفر به «هفت‌هزارسالگان‌وَئِجه» تذکره نگرفته‌ام، و بنابر اين، هنوز «زمان» دارم... پس می‌شوم «مَهدیِ صاحب‌زمان» (نفس‌کش که نمی‌کشيم؛ ولی منکراش می‌تونن بيان جلو...)

عزيزان خودتان! اين را به‌ياد داشته باشيد:
اسلام ارتجاعی است، نه به آن معنايی که منافقين خلق، راجع به «رژيم» می‌گفتند و می‌گويند (انصافاً اين لقب چه‌قدر برازنده‌ست: منافقين! واقعاً منافق‌اند!!) بلکه به اين معنا که می‌تواند به هر اندازه که اقتضای مقعد صدق‌اش باشد، کش بياورد و تنگ و گشاد شود...
قصّه‌ای می‌گويم تا به عمق ماجرا پی ببريد. و اين‌جا ناچارم تکمله‌ای به آن «گذرنامه» بيفزايم: چنانچه کسی هردو رمز عبور را هم گفت، امّا سوء پيشينه داشت، احتياطاً بايد به قرنطينه منتقل شود تا سولاخ‌سمبه‌های‌اش «برپژوهيده» شود، به قول آقای کزّازی!
چرا؟
عرض می‌کنم:
هنگامی که قرار شد اراذل محمّد (ص) بروند و يکی از بزرگان يهود –به‌گُمان‌ام کعب‌بن‌اشرف (شاعر بزرگ يهودی، و از بزرگان يهود يثرب)- را ترور کنند، خرفستر مأمور ترور گفت که من بايد سخنی بگويم تا کعب اعتماد نمايد و از قلعه فرود آيد. محمّد (ص) به وی جواز داد که: هر سخنی می‌توانی بگويی؛ حتّی دشنام به رسول‌الله که من‌ام!!!

توجّه فرموديد عزيزان خودتان!؟ اين از آن بيدها نيست که پف بکنيد و بلرزد. به اين می‌گويند: مخوف‌ترين هيولای همه‌ی اعصار بشری؛ گنده‌ترين ريده‌ی اهريمن همه‌تن‌مرگ؛ ديو دروج: اسلام ناب محمّدی! (صلوات بلند ختم کنيد!!!!)

$
متنِ باعث:
آقای سازگارا! يکسال و نيم دنباله رو شما بودم، اما الان چندين ماه است که به اين نتيجه رسيدم که شما تنها و تنها به اصلاح اين رژيم فاسد فکر می‌کنيد و نه براندازی... آقای سازگارا در حالیکه ما ۱۱ ارديبهشت را پيش رو داريم شما در حال انتقال افکار عمومی به سمت دعای خامنه‌ای و احمدی‌نژاد می‌بريد و کوچکترين اشاره نيز به ۱۱ ارديبهشت نمی‌کنيد... آقای سازگارا! ما اعدام نمی‌خواهيم، ما شکنجه نمی‌خواهيم، ما شلاق به اسم اسلام نمی‌خواهيم... ما اين رژيم فاسد را نمی‌خواهيم... ما اصلاح‌طلب نمی‌خواهيم... اصلاح‌طلب کجای اين رژيم فاسد را می‌خواهد اصلاح کند؟ همان بهتر که اصلاح‌طلبان در قدرت و سوپاپ اطمينان اين رژيم نباشند. نفس ملت از فقر و بيچارگی به‌شماره افتاده است... چرا اعلام روز خشم ايران نمی‌کنيد؟ حالم از اين به‌اصطلاح مبارزات بی‌خشونت شما که تنها و تنها هدفش سپردن قدرت به دست اصلاح‌طلبان و نه کمک به ملت ايران است به‌هم‌می‌خورد... امثال شما مسئول تمام سرخوردگی‌های جنبش سبز می‌باشيد... شما بوديد که جنبش مارا از ۲۵ خرداد ميليونی به روزهائی رسانديد که حضور چندده‌نفره‌ی مردم باعث شادی و آرامش خاطر جنبش شود... هدف مبارزين براندازی اين رژيم فاسد بود و هدف شما ضرب شصت نشان‌دادن به حکومت تا بفهمند که شما اگر بخواهيد می‌توانيد مردم را به خيابان بياوريد و شما اصلاح‌طلبان را ناديده نگيرند... آقای سازگارا! هم شما و هم اين رژيم فاسد خيلی خوب می‌دانيد که خواسته اين ملت تنها و تنها براندازی اين حکومت فاسد می‌باشد و تفاوتی ميان خاتمی و خامنه‌ای و احمدی‌نژاد نيست... ما جمهوری اسلامی نمی‌خواهيم... تا دير نشده به ملت بپيونديد و اعلام روز خشم ايران بکنيد... من يکسال و نيم فريب حرف‌های شما و باقی اصلاح‌طلبان را خوردم... به ملت بپيونديد، قبل از اين‌که ملت، خود سکان رهبری اين جنبش را در دست گيرد... به‌زودی آتش انقلاب‌های مردمی خاورميانه به ايران نيز سرايت خواهد نمود و ملت گرسنه خود به خيابان‌ها خواهند آمد.. به ملت بپيونديد
/ از يک ای‌ميل

https://www.facebook.com/groups/218922838121052/permalink/222871057726230

Freitag, April 29, 2011

اسلام‌شناسی؛ درس‌های نِوشهير؛ پرتِ 1

تقديم به: عليرضا رضايی نازنين

اسلام‌شناسی (درس‌های نوشهير؛ الجلسة‌الاُولیٰ: طريقة‌الروشمند فی دکّ‌الضعيفات‌الواسعات، بالکوهان‌الاشترالدوکوهانک!)

نخست اين را بخوانيد:
http://www.zandiq.com//yaveh/0000000063.shtml
[1]
در اين نوشتار که ملاحظه کرديد، البتّه قرار نبوده که کاتب همه‌ی خاصيت‌های شتر را برملا گرداند؛ وگرنه، شتر بسيار خاصيت دارد؛ و ازآن‌جمله است کوهانِ ايشان... و اين فقره را، فقير نامراد، راویِ حاذقِ حاضر، خود با هردو گوش خود استماع نموده، و در صحّت آن، جای هيچ ريب و شبهه‌ای نيست.

راوی گويد:
شبی در محضر حضرت امام جعفر صادق (صلوات‌الله و غلامهُ اجمعين) بودم و آن حضرت، علومی را که پدر بزرگوارشان حضرت باقر عليه‌السّلام شکافته بودند، و بعضاً پخش و پلا شده بود به کيسه می‌کردند. در همين اثناء، مردی از شيعيان خلّصِ امام هشتم ثامن‌الحجج عليه‌السّلام وارد شد و خود را به پاهای حضرت امام (قدّس سرّه) انداخت، و های های بنا کرد به عرّ و گوز گريه. امام خيلی ناراحت شدند و فرمودند: ما طاقت گريه‌ی تو را نداريم. تو آن‌قدر خوبی که از شيعيان خلّص نوه‌ی ما که هنوز پدرش هم از کمرمان بيرون نيامده به‌شمار می‌روی، بگو که دردت چيست؟
آن مرد دوباره خودش را روی پاهای امام انداخت و شروع کرد به پاچه‌خواری. امام ناراحت شدند و فرمودند: مرتيکه‌ی قرمساق، جون بکن دردتو بگو که خيلی کار داريم؛ امشب بايد با 13 ضعيفه‌ی عاجزه، 24 کرّت جماع شرعی کنيم... شيعه‌ی خلّص ثامن‌الحجج سرش را بالا آورد و يک «قربان دهان‌تان بروم» گفت و شروع کرد به شرح مفصّل ماجرا و عريضه‌ی خود، که خلاصه‌اش اين بود که مردک هيژده زن داشت، می‌خواست 17 تای آن جک‌و جونورها را طلاق بدهد و باز نوزده بار تجديد فراش کند؛ و هر هفده‌تا را چندبار به گونی کرده خدمت نوه‌ی قاضی شريح مرحوم برده بود، امّا آن ديّوث در محتويّات گونی‌ها عيبی سراغ نکرده بود و تن درنداده بود که آن يک‌مشت ضعيفه‌ی مفلوک بيچاره را، بدون پرداخت «اجرت»شان، از سر مردک باز کند؛ و مردک خلّص هم نم پس نمی‌داد...

گوزگوز التماس مردک که تمام شد، حضرت از غيظ، يکی از کيسه‌های علوم شکافته‌شده‌ی پدرشان را بر سرش کوبيدند و فرمودند: مرتيکه‌ی خلّصِ احمق! وقتی می‌فرماييم بيا در محضر ما بنشين شاگرد ما باش که ما مجبور نشويم بگوييم «اگر به‌قدر 7 بزغاله پيرو صدّيق می‌داشتيم هرآينه بر عليه پسرعموهای عبّاسی‌مان قيام می‌کرديم» که به خرج‌ات نمی‌رود. اگر تلمّذ کرده بودی، لازم نبود خفّت بکشی و به نوه‌ی آن مرتيکه، قاتل جدّمان التماس کنی. پس بشنو که برای‌ات حديثی بگوييم؛ و ما اين را از پدرمان شنيده‌ايم، و اوشان از پدرشان، و پدرشان‌شان از پدرشان، و باز اوشان‌شان از پدرشان‌شان‌شان: شير بيشه‌ی توحيد، حيدر کرّار، صفدر قهّار، مجاهد طرّار، امير مؤمنان علیّ «بی‌طالب»، و آن حضرت از اسوه‌ی حشفه‌ی کونين، سيّد ثقلين، خاتم‌الان‌بيا و ماتم‌المرسلين صلوات‌الله اجمعين شنيده‌اند، که:

آن مردک جلمبر پُرجماعی که بخواهد واسعه را به ضايقه بدل نمايد، و قاضی بر ضعيفه عيبی نبيند و حکم به «اجرت» نمايد، و آن جلب نخواهد که بسلفد، پس بيابد اُشتری دوکوهانه، و برگيرد پاره‌ای کوه از کوهان دوّم او، و به مطبخ رود و درآن اثناء که ضعيفه‌ی مفلوکه‌ی واسعه، کون خود را بالا داده سر را خم نموده و در کلوک اُشتر اجاق پف می‌نمايد و خاکستر به‌چشم دارد و جايی نمی‌بيند، آن پاره‌کوه را، همراه با نام آن ضعيفه‌ی واسعه و هر ضعيفه‌ی واسعه‌ی ديگر که بخواهد از سر باز کند، در ديگ بريزد و سه صلوات ناب محمّدی بفرستد و اين دعا را، پيش ازآن‌که ضعيفه بفهمد تلاوت نمايد، که: الهی! بارالها! اين واسعه(ها) را از من بگير و از سولاخ گشاد رحمت خود، يک تنگ ديگر عطا فرما. و اگر بيش از يک تنگ بخواهد، جان بکند و شماره‌اش را بگويد... و بداند که فردای شبی که ضعيفه‌ی واسعه از آن غذا کوفت نمايد، بر ميان هردو کتف او، کوهانی برآيد به اين کلفتی...
...
سخن امام به‌پايان نرسيده، مردک، چون گوز که از مقعد برون جهد، در کوچه‌پس‌کوچه‌های تاريک مدينه‌ی منوّره گم شده بود...
ابله خلّص آن‌قدر نايستاد تا بپرسد: کوهان دوّم از سمت سر يا از سمت کون؟!

$
https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/04/eslamshenasi_oshtor.pdf

?
پابرگ‌ها:
[1] در سايتِ «زنديق» تغييراتی واقع شده و نوشته‌یِ موردِ نظر، به‌کلّی غيب شده!
با جست‌وجو در سايت، دو نوشته يافتم؛ امّا يادم نمی‌آيد که فقره‌یِ موردِ نظرِ من، يکی از همين دوتا بوده، يا نوشته‌ای ديگر...
به‌هرحال، من بی‌تقصيريم!!
::::
آن دو نوشته:
http://zandiq.com/2008/02/06/shashe-shotor
http://zandiq.com/2008/01/15/edrare-shotor

در بابِ «آخوندِ خوب»!!

در بابِ «آخوندِ خوب»!!

ديده و شنيده می‌شود که هنوز بعضاً کسانی به امثالِ طالقانی (اوا! پدرطالقانيه ايشون که!) و منتطریِ گوز، به ديده‌ای ديگر می‌نگرند. ايدون بادش اين است که هرکسی آزاد است هرجور ميل‌اش بود خيالات بورزد، و آن را فی‌المثل «نظرِ شخصی» بنامد. مع‌الاسف، ما هم آزاديم که گپ بزنيم...

البتّه من به واقعه‌یِ 57، کلاً به‌گونه‌ای ديگر، و به‌قولِ علما: از نگری ديگر می‌نگرم؛ نگری که چه‌بسا از نگرِ بسيارانی از ديگران، جز ياوه‌ای سخيف و مبتنی و متّکی (منوچهر متّکی نه؛ خودِ متّکی منظورمه) بر مشتی شبه‌اسطوره‌باوریِ عجين‌شده با قدری ملاطِ خوش‌خيالی نباشد... امّا، هنگامی که هم‌رنگِ جماعت شده و به‌وجهِ معمول می‌نگريم، مع‌الاسف بايد عرض کنيم: همون طالقانیِ نطفه‌یِ بسم‌الله و منتظریِ عن‌الله بودند که ما را به روزِ سياه نشاندند، ببه‌م!
امامِ مرحوم را که کسی نمی‌شناخت. بعد هم که تشريف آورد که گپيدن بلد نبود (يادتان رفته می‌گفت: من دولت تعيين می‌کنم، و بلافاصله می‌فرمود: من تویِ دهنِ اين دولت می‌زنم!؟). واقعِ امر، اين دو خسترِ بويناک (و امثالِ آن بازرگانِ مدنگِ پفيوز، تا به داگدر يزدیِ نکبات چه رسد!) بودند که امام را به‌قالبِ کون ما ملّت تراش دادند! ريزه آبروی‌شان را، بی‌ادبی می‌شود عينِ تُف زدند درِ کونِ ما ملّت، و نگذاشتند دردِ خرزه‌یِ اسلام را يک‌هو بچشيم، که نکند يک‌وقت در برويم!!

آخوند که آخوند است عزيز من؛ خوب ندارد ديگر! هرکدام از همين خوب‌های‌اش را که می‌گوييد، قدرت بدهيد ببينيد چه حيدرِ کرّاری از کار درمی‌آيد! صرفِ باورِ به قرآن کافی است که او را اثباتاً «قاتلِ بالفعل» بدانيم. و چنان‌چه فی‌الواقع کسی يافت شود که همه‌جوره امتحان‌اش کنيم و آدم‌خوار نباشد، جای‌اش جایِ ديگری‌ست. کسی را که «شبِ تارِ سياه‌چال» را يقين بداند که «روزِ روشن» است، بنا به شيوه‌ای که نو و کهن هم ندارد، بايد زنگ زد که بيايند پيراهنِ چپّه تن‌اش کنند و ببرندش برایِ معالجه!

اين مسيحيّت نيست که بتوان برایِ آن کشيشِ «خوب» و «بد» قائل شد؛ يا از آن گشادتر، تصوّر کرد که می‌توان بدونِ ريشه‌کنیِ اصل، دست‌اش را از حکومت جدا کرد...

9 ارديبهشت 1390

: