Montag, Februar 06, 2012

فی نقدالشَعر و الادب و الفرهنج

فی نقدالشَعر و الادب و الفرهنج (I)

اگرچه شيخِ اجل سعدیِ شيراز، استادِ سخن و افصح‌المتکلّمين بوده و، هست؛ و باز، اگرچه، بزرگان –ولو به‌خطا- فرموده‌اند: «خطا بر بزرگان گرفتن، خطاست!»، وظيفه‌یِ خطيرِ فقيرِ منتقد، به وی حکم می‌کند که از نوشتن اين سطور، واهمه نکند، و عَلْد و علانيّه بنويسد...

بله! و ازجمله، در اين بيتِ استادِ سخن، پارگکی عيوب و ابهامات هست؛ و افزونِ برآن، جایِ اعتراض به مضمون نيز، به حالِ خود باقی‌ست، که فرموده است:
زن خوب فرمانبر پارسا
کند مرد درويش را پادشا!

مصرعِ اوّل را، جنابِ شيخ و استادِ اجل، خيلی خوب آمده؛ امّا، متأسّفانه، ربطِ فی‌مابينِ مصرعين را –که وجوبِ آن قطعی‌ست، و از ضروريّاتِ اوّليّه و بديهیِ شعر قلمداد می‌بُوَد- رعايت نفرموده؛ و به‌عبارتِ صريح‌تر، ربطِ ميانِ دو مصرع، بريده و گسسته‌ست.
از قرارِ واقع، و آشکارا، بايد به اين نقطه انگشت فرو کرد؛ چراکه با فقدانِ ربطِ واجب‌الرّعايه‌یِ مصرعين، «زن خوب فرمانبر پارسا»، متأسّفانه (و به‌زعمِ بعضی اراذل و برخی اوباش: خوشبختانه)، در همه‌یِ درازنایِ اين حدودِ هشت‌قرن، همچُنان بلاتکليف، و به‌قولِ بی‌ادبانِ بر و بچ، «لنگ‌درهوا» مانده!
به‌راستی، علّتِ وجودیِ او چيست؟ حتّی چنانچه کاهلی نورزيم و از کنکاش تن نزنيم، نيز، پاسخِ اين پرسيدار که "آيا وی صرفاً به‌عنوانِ شاهدی بر وقوعِ فعلِ عن‌قريب‌واقع‌شده در مصرعِ ثانی، حضور يافته، و يا حضورش دليلی ديگر دارد"، برایِ ابد بر ما پوشيده خواهد ماند...
و امّا، اين‌که در مصراعِ دوّم، پادشاه "مردِ درويش" را به چه دليل، علّت، و يا جرمی، مستوجبِ مجازاتِ شنيعِ لواط برشمرده، و بلادرنگ فعل را در بابِ او به‌اجرا درمی‌آوَرَد، دوّمين ايرادی‌ست که می‌توان بر بيتِ آن مرحوم، وارد آورد.
اين نکته، و اين احتمال، البتّه از ذهن و نظرِ وقّادِ فقيرِ نقّاد، به‌دور نمانده است، که: چه‌بسا مصرعِ نخست از وجهِ ندا باشد؛ بدان‌معنا که شاعر، و يا فاعلِ مصرعِ دوّم، يعنی خود آن جائر، و يا شخصی ثالث (که شاعر از معرّفیِ وی آشکارا طفره رفته) زن را ندا درمی‌دهد، و به داوری فرا می‌خواند، و يا از وی «اذن» می‌طلبد، که:
ای زنِ خوبِ فرمانبرِ پارسا! تو چه می‌فرمايی؟
بالاخره، مردِ درويش را، پادشاه، يعنی قبله‌یِ عالم، "بکند" يا "نکند"؟!
و صدالبتّه، احتمالِ سوّمی هم وجود دارد؛ و آن اين‌ست که مصرعِ نخست، بازهم از وجهِ ندا باشد، امّا از درِ «هشدار»؛ که اعنی:
ای زنِ خوبِ فرمانبرِ پارسا!
ببين که مردِ درويش را، پادشاه، قبله‌یِ عالم، "می‌کند"؛ پس، حسابِ کار بکن! و يا اين‌که: گُمان مبر که اگر تو تن در ندهی، قبله‌یِ عالم بی‌عيش خواهد ماند!!
...
و مع‌ذلک، فی مجموع‌الصّور والاحتمالات، جایِ اين اعتراضِ فريادوار و حقوقِ بشری، خالی‌ست، که:
بأیِّ ذَنبٍ سَپُزَد!؟
مردِ درويش، به کدامين گناه سپوزيده می‌شود؟!

~
پی‌نوشت:
فقيرِ منتقد، اين کم‌هوشی و منگلیِ خويش را هرگز بر خود نخواهد بخشود که چرا از آغاز متوجّه نشده است که شعر هيچ ايرادی نداشته، و تنها در مصرعه‌یِ نخست، مختصر خدشه‌ای به‌وقوع پيوسته بوده است، که بايد کاتبانِ بی‌دقّت را مسبّبِ آن برشمرد...
و مصرع (و بيت)، در اصل، چُنين بوده:
زن‌اش خوب و فرمانبر و پارسا
کند مردِ درويش را، پادشا!
که در اين‌صورت، بايد گفت: مرحبا به استادِ سخن، که به‌آشکارگیِ تمام، اوّلاً از رویِ اعتراض، و ثانياً به جانب‌داری از "زنِ خوب و فرمانبر و پارسا"یِ پادشاه، و اَيضاً به دفاع از حقوقِ حقّه‌یِ "مردِ درويش"، به نقدِ بی‌پرده‌یِ اسرارِ پشتِ پرده‌یِ بزرگانِ زمانه‌یِ خويش پرداخته است که تا چه‌حدّ بی‌حيا و آزوَر و زوربيش بوده‌اند...

16 بهمن 1390، 5 فوريه 2012

:

Samstag, Februar 04, 2012

نصيحتِ فرزندانه

(به يادِ ايرج‌ميرزا)
هان! ای پدرِ عزيزِ دلبند
بشنو ز پسر، نصيحتی چند

می‌باش دمی به خويش، دلسوز
دانش بهل و، دغل بياموز
تا کی به هوایِ فرّ و فرهنگ
باشی به هزار زجر، آونگ؟

ای عاشقِ اعتلایِ ايران
خيز، اين سرِ خر، کمی بگردان!
در ذلّت‌مان که اوفکندی
ديگر چه به ما همی‌پسندی؟
آزادیِ اين وطن رها کن
فکری پیِ حالِ زارِ ما کن
چيزی که به وی تو مهر ورزی
وندر نظرش، به چُس نيرزی
ارزد که وجودِ نازنين را
فرزند و نگارِ دلنشين را
يکسر به فرامُشی سپاری
گردی به ره‌اش، قرينِ خواری!؟

عمری، سخن‌ات، "وطن‌وطن" بود
جان و تنِ استخوانْ‌ت، فرسود
ای نيست شده، به حدِّ کافی
کلپتره و ياوه، چند بافی؟

يک‌تن ز ميانِ اين‌همه فرد
يا حزب و گروهِ مرد و نامرد
از اين همگان، که می‌شناسی
وندر صفحات‌شان، پلاسی
وز لاف، بُوَند با تو دمساز
هستند دمی به فقرت، انباز!؟

ای عمر تبه نموده پنجاه
ای رهروِ لنگِ راهِ بيراه
ای ساکنِ کویِ بی‌نوايی
وی گشته ز خويش گم، کجايی؟

بيهوده، اميد بسته بودی
بر شومیِ بختِ خود، فزودی
بگريخته زاهرمن، به‌فرسنگ
بر وعده‌یِ مدّعیِّ الدنگ
زين ژاژ، که وی به بوق دارد
گفتی که بشر «حقوق» دارد!

ای گشته به وعده‌هایِ عاطف
با ثانیِ اهرمن، مصادف!!
سرگشته، به غربت و نزاری
مات از رهِ‌پيش‌وپس‌نداری!
زين داو، تمام، باخت بُرده
چون بوف، به نِوشَهير مُرده!
...
هان! دربه‌درِ پناه‌جويی
زی تيهِ تباه، از چه پويی؟
ای منترِ اين مغاکِ بی‌در
خاکِ دگری بريز بر سر
زين‌سان که رسيده‌ای به پايان
برخيز و، بگير ختمِ ايران!
وآن‌گاه، ز خود برآی و، از نو
آماده‌یِ رويشی دگر شو!
در بی‌وطنی، بجو رهايی
گورِ پدرش که از کجايی!!

جمعه، 28 اَمرداد 1390، 19 آگوست 2011
پنج‌شنبه و جمعه و شنبه، 13 و 14 و 15 بهمن 1390، 2 و 3 و 4 فوريه 2012

$
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/02/nasihate_farzandane1.pdf

Mittwoch, Februar 01, 2012

حرام‌زاده

در رواياتِ کاملاً صحيحه‌یِ متقنه، آمده است که: دشمنانِ اسلام نمی‌توانند حلال‌زاده بوده باشند؛ و جميعاً –فی کلّ يوم الی‌القيامه-، "حرام‌زاده"اند!

وقتی يک مسلمان
يک آخوند
يک نبی‌الله
-خرفستر-
به من می‌گويد: "حرام‌زاده!"
بند بندِ وجودم
ازين شادمانیِ عظيم و ناب
به لرزه درمی‌آيد
که
اينک!
من‌ام!
يک
حرام‌زاده!!
که
حرام
زاده‌ام!!

هی!
نطفه‌یِ بسم‌الله!
بشنو:
من،
نطفه‌یِ خودِ خودِ پدرم
-شيطان-‌ام
و مادرم
شيطانه‌ای‌ست که می‌پرستم!

حرام‌زاده‌یِ مطلق!
ناب!
نيالوده!
نيالوده به شومیِ "بسم‌الله‌الرّحمٰن‌الرّحيم" بوگندویِ تو
-خرفستر!
...
می‌پرسی "چگونه"؟
پس،
بشنو،
و بدَرْد و،
بمير!
که
آن‌شب
ميانِ دو سلّولِ هستی‌زایِ من
دو نيمه‌یِ اين نيمه‌ای که من‌ام،
گفت‌وگويی درگرفت و
فريادی
...
هُش‌دار!
هُش‌دار!!
هُش‌دار...
که
اينان از مرگ می‌زايند و
مرگ
مرگ
مرگ
که پيکِ مرگ‌اند و
...
مرگ.

می‌خواهی آن که از ما
و در ما
و با ما
هست و،
اينک،
نقش خواهد گرفت که زاده شود به هستن،
مرگ‌انديشی تبه‌پيشه و بدکردار و به‌خون‌زنده باشد؟
ياوه‌باوری به حُمقِ عميقِ ايمان سرشته!
با مغزی به گنجايشِ 124 هزار مستراحِ کهنه
در انتهایِ هستیِ زنده؟
و کلّه‌ای پوک
که گنداکی‌اش
هزاروچارصد سده را بيالايد؟!

تو
می‌خواهی
من و تو
چنين شويم؟
بيگانه‌ای ازين‌دست؟
يک "مسلمان"؟!

و نيمه‌یِ اسپرمیِ من،
می‌جنبيد و،
سر بر در و ديوار کوبان
نعره می‌کشيد:
هرگز!
نه! نه!
هرگز!!

...
به نيرویِ عظيمِ فرياد
خطبه‌یِ شومِ آن دو تن را
که مرا می‌سرشتند
ازهم‌دريدم
واخواندم
...
و آن‌گاه
ديگر، ايشان آن نبودند که تو خرفستر،
ميان‌شان عقدِ نکاح بسته باشی.
زن و شوی نبودند؛
شيطانی بود و،
شيطانه‌ای
به‌زنا!
به‌هم‌درپيچيده، چونان لبلاب و مهرِگياه
و همه
خواهشِ تن و تن و تن!
که
روح،
ارزانیِ تو باد!!

و اينک،
من
اين نطفه‌یِ زنا
در همه‌یِ شريعتِ تو
تف هم نمی‌کنم.

می‌بينی؟
برخلافِ تو،
که هستی‌ات، جرثومه‌یِ توهين به تمامیِ بشريّت است،
من
به تو هيچ دشنامی نمی‌دهم
جز اين‌که تو را
به نامی می‌خوانم که دوست می‌داری و، به آن فخر می‌کنی!

...
هان!
بشنو
و
بدَرْد و،
بمير
نطفه‌یِ بسم‌الله!
:
من
حرام‌زاده‌ام!
زاده‌یِ زنا!

من
هرچه بگويی، هستم!
امّا
"مسلمان"،
هرگز!!

2 شهريور 1390، 24 آگوست 2011؛ و 11 بهمن، 31 ژانويه 2012

$
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/02/haramzade_msohrabi2.pdf

$
پس‌نگاشت (جمعه، 29 آذر 1392):
مخالف امام (ع) حرام‌زاده‌ست!
http://fardayerowshan.blogspot.com/2013/12/blog-post_19.html