Freitag, Mai 06, 2011

انسان و تشرّف‌اش!

نخست اين نوشته را با کامنت‌های‌اش مطالعه فرماييد، (که «به سراغ من اگر می‌آييد...»، سر طنابو داشته باشين، نگين اين يارو چی می‌گه، برا خودش آسمون‌ريسمون می‌بافه):
http://radiozamaneh.com/society/haftkoocheh/2011/05/02/3715

انسان و تشرّف‌اش!
خوب شد به علوم‌مان افزوده‌کرده شد که در ساير نقاط دهکده‌ی جهانی هم، به فرموده‌ی شاعر بزرگوار معاصر (که شخص شخيص خودمان باشيم) قضايا ايدون است که بايد گفت:
مگو گيتی از کهنه‌فکری تهی‌ست
جهان سربه‌سر بندِ اين کهنگی‌ست!!

پاسخی را که من نمی‌توانستم با زبان الکن و سواد نم‌کشيده‌ی خود بدهم، خانم شيدمهر به تمام و کمال، و بسيار عالی فرموده‌اند! (خورشيدخانم هم پرتوفشانی شايسته‌ای نموده‌اند که بايد گفت: آفرين! هزاروسيصد آفرين! صدالبتّه، بايد از جناب ونداد زمانی نيز کمال تشکّرات نمود، که مستفيض فرموده‌اند؛ وگرنه ما کجا و کتاب مذکور کجا! بله...)

متأسّفانه محقّقه‌ی محترمه، نويسنده‌ی کتاب، قصد شومی راجع به ابنای بشر دارد که ذيلاً به منظور مچ‌گيری، ايضاح می‌گردد:

در گذشته‌های دور، آدمی‌زاد «شام‌پومزده» تشريف داشته‌اند؛ يعنی حدود و حوالیِ حضرت آدم سفيه‌الله! بعدها ترقّی رخ داده و ايشان به لقب خجسته‌ی «شام‌شومزده» ملقّب شده‌اند؛ و ايدون، هزاره‌ها و قرن‌ها سپری گشته تا... به قدری پيش ازين رسيده‌ايم...
و اينک مدّتی‌ست که به ياری حضرت «دهر» (بزرگ پروردگار هستی، با نامِ مستعار و منسوخ «باری‌تعالیٰ»)، جناب آدمی‌زاد قصد تشرّف فرموده‌اند به مقام والای «شام‌هيفده»ی! امّا دشمنان پيدا و پنهان، قاصداً و عامداً برآن شده‌اند که از اين سفر جلوگيری کنند؛ بلکه حتّی اگر روی خوش ببينند، بدشان نمی‌آيد که مقام والای ما را، برگردانند به همان «شام‌پومزده» که بوديم؛ بلکه حتّی –زبان‌شان لال-، ازين هم فروتر بروند و اصلاً ما را بکنند «شام‌سيزده»!
دس بردار خانم محترم کی هيموويتز! چيزی که شما مشاهده می‌فرماييد، نه‌تنها ضرورتِ قطعیِ انسانِ نوِ زمانه‌ی نوين، که «نويد» تشرّف اين جونور به عرصه‌ی شريف «شام‌هيفدهی» اوست؛ به‌شرطی که بفهميت!!

و ديگر، به‌قول همشهری‌های نِوشَهيری‌ام: تمام!

Montag, Mai 02, 2011

هنر نزدِ ايرانيان‌ست و بس!

...
من تا به‌حال از «ابی» چيزی گوش نکرده بودم.
چقدر جفنگ می‌خونه؛ هم در متن و هم در بطن!!!
دوستداران‌ش بايد منو ببخشن.
نبخشيدن هم، مختارن!
شايدم -شيطان کناد- که فقط همين دوتاش که من گوش داده‌ايم، جفنگ بوده باشه...
...
دل‌م قرار نگرفت...
رفتم سايت خود بزرگوارش، احتياطاً، يه ترانه‌ی ديگه هم گوش دادم: «خدا با ماست»! (با آب‌دوغ‌خيار نه ها؛ با «ماست»!)
نه بابا؛ جفنگ کجا بود؟ کس‌شير محضه؛ محض! يعنی «ناب»!!
باورتون نمی‌شه؟ بفرمايين. متن‌ش‌م بود، واسه‌تون ارمغان آوُرده‌م:

من اين روزا يه حال ديگه ای دارم
هميشه هيچ وقت اينطور نبودم
هميشه نيمه خالی رو می ديدم
به فکر نيمه های پر نبودم
هميشه فكر ميكردم زمين پسته
خدا رو سوی قبله ميشه پيدا كرد
همين ديروز سمت اين حوالی بود
يكی در زد , خدا رفتو درو وا كرد
من اين روزا يه حال ديگه ای دارم
جهان من لباس تازه می پوشه
منو تو ديگه تنها نيستيم چونكه
خدا باما نشسته چای مينوشه
ملخ افتاده تويه خرمن گندم
منم مثل همه از کار بيکارم
به جای داس شونه توی دستامه
فقط به فکر گندم زار موهاتم
اگه بارون به شيشه مشت ميکوبه
بيا اينجا بشين کنار اين کرسی
خدا با دست من دستاتو ميگيره
تو از چشم خدا حالم رو ميپرسی
نه اينکه بيخيال مزرعه باشم
ديگه از باد پاييزی نميترسم
نگو اين آسياب از پايه ويرون شد
خدا با ماست من از چيزی نميترسم

×××
بابا خيلی بسيار عظيم به ما ملّت ظُلُم شده. ما، اصلاً، هنر نزد ما بوده و، فَس‌س‌س‌س!!!
برين در کون آريايی‌تونو سف بگيرين که يه‌وخ در نره...

از ماست که بر ماست!

(شوخی با عزيز دلبندم: ناصرِ خسرو)




روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
شد گرْسنه و ديد يکی کاسه‌ی پر ماست
بر بست دو بال و به يکی شيرجه، فوراً
نزديک بدان کاسه فرود آمد و، يک‌راست
منقار فرو برد و مکيد آن همه را زود
پس بست فلنگ و متواری شد و برخاست
شد ساعتی و، شب شد و، برگشت به لانه
بُد خانم او منتظرش، بی کم و بی کاست
آراسته خود هفت‌قلم روی نکو را
چون تازه‌عروسی که بسی دلبر و رعناست
چون ديد عقاب آن بر و رو، سخت هوس کرد
بگرفت در آغوش‌ش و گفت اين ممه از ماست!
لب داد و گرفت و، زن او خنده‌زنان گفت:
هم شب شب جمعه‌ست و، هم اسباب مهيّاست
مشغول شدند آن‌دو، ولی اصل قضايا
پژمرده بُد و، هيچ نمی‌کرد کمر راست
پرسيد زن‌اش کز چه چنين بی تب و تاب است
فولاد شود نرم!؟ مگر سحر و معمّاست!
شايد که به جايی به تو کس زهر خورانده
يا قهوه، که آن دشمن ديرينه‌ی زن‌هاست
بسيار شنيده‌ستم کآن قاتل شهوه
هرکس که بلمبانْد، نگردد چل او راست؟!
بيچاره عقاب از همه‌سو غرق تفکّر
می‌ديد که زن نم‌نمک آماده‌ی دعواست!
چون آمد ازآن کاسه‌ی پر ماست به‌يادش
گفتا: ز که ناليم که از ماست که بر ماست!!


سر سنت ميتيلاتوس قدّيس کبير بزرگ اعظم
نيمه‌شب يک‌شنبه؛ 11 ارديبهشت، اوّل می 2011


نسخه‌ی عکسی، با فونت بدر