Mittwoch, Februar 14, 2007

بياييد، برایِ يک‌بار هم که شده، به وی درود بفرستيم!

بياييد، برایِ يک‌بار هم که شده، به وی درود بفرستيم!

باعثِ پيدايی و گسترشِ دروغ و ريا در مردمانِ تحتِ سلطه‌یِ اسلام، زورمدارانگی، غيرِ طبيعی‌بودن، و نامعقولیِ اصل و اساسِ قواعد و شرايعِ دينِ مبينِ الهی‌ست.
تکرارِ دعویِ «مطابقتِ اسلام با سرشتِ طبيعیِ انسان‌ها»، به روشنیِ هرچه‌تمام‌تر، اين مباينت و تضاد را نشان می‌دهد. هم‌چنان‌که، از تکرارِ اين عبارت، که: «اين کتابی‌ست که در آن هيچ تناقضی وجود ندارد»، می‌توان به وفورِ تناقض در کتاب‌الله پی‌برد. اگر در کتابی تناقض نباشد، نيازی به حتّی يک‌بار گفتنِ اين جمله هم نيست، تا چه رسد به تکرارِ وردگونه‌یِ آن!

v
با اين‌همه، به صراحتِ تمام می‌توان و بايد گفت: اگر جمهوریِ اسلامی پديد نمی‌آمد، شناختِ روشنِ اسلام، اگرنه ناممکن، دستِ‌کم بسيار دشوار بود.
در طولِ قرون و اعصار، قرآن به طاقچه رفته بود، و فريبِ گسترده‌یِ «انواعِ اسلام» چهره‌یِ حقيقیِ آن را پوشانده بود. بسيارانی اسلام را از دريچه‌یِ «تصوّف» می‌ديدند؛ گروهی اسلام را «خُلقِ خوش و رعايتِ انصاف» می‌شمردند. گروهی چنان و گروهی چنين.
جمهوریِ اسلامی آمد و غبارِ قرن‌ها تلاشِ گريزناکِ اسيران را زدود، و چهره‌یِ حقيقیِ اسلام را به ايران و جهان نماياند.
اگر مسلمينی هستند که اين گسترشِ بيزاری و بيداری، خشمناک‌شان می‌سازد، بايد از جمهوریِ اسلامی انتقام بکشند نه از ما. اگرچه، چنين مسلمينی وجود ندارند. مسلمينِ واقعی، کارگزارانِ جمهوریِ اسلامی‌اند؛ در هر رنگ و لباسی: جمهوریِ اسلامی، حزب‌الله، حماس، القاعده، و... و...
پس به مصداقِ ضرب‌المثلِ قديم: خود‌کرده را تدبير نيست!

v
اندک نبوده‌اند کسانی که همان اوايل، امام‌خمينی را نفرين می‌کرده‌اند؛ امّا به‌جایِ نفرين، بايد آستين بالا می‌زدند و جلوِ وقوعِ اسلام را می‌گرفتند. بازرگان -که در اسلام‌اش شک نبود- به خمينی هشدار می‌داد که: «نام‌اش را بگذاريد "جمهوریِ دموکراتيک". اگر خوب از کار درآمد، می‌گوييم: «اسلام بود»؛ امّا وقتی نامِ آن "جمهوریِ اسلامی" باشد، اگر خرابی پيش‌آيد، دودمانِ اسلام به‌باد خواهد رفت!» (نقلِ به‌مضمون)؛ و چه خوب شد که امام‌خمينی -قدّس سرّه- زيرِ بار نرفت.
بياييد، برایِ يک‌بار هم که شده، به وی درود بفرستيم!

v
آورده‌اند که: يک‌بار فخرالدّين حجازی رفته بود به تريبون تر بزند؛ برداشت گفت: «ای امام! چرا اظهار نمی‌کنی؟ چرا نمی‌گويی خودِ "او" هستی؟ چرا نمی‌گويی همان کسی هستی که منتظرش بوده‌ايم؟ آقا! خودت را معرّفی کن!»
و می‌گويند امام‌خمينی که آن‌سوی‌تر بر کرسيچه نشسته بوده، آهسته زمزمه می‌کند: «خفه شو مردک! من دجّال‌ام؛ اون بعد از من مياد!»

q
امّا نظرِ مرا بخواهيد، بايد بگويم که همه‌یِ اين نقشه‌یِ بسيار دقيق، توسّطِ "روانِ آريايیِ ايران" طرّاحی شده بود. بدونِ اين مرحله‌یِ رنج‌آورِ کشنده، هرگز نمی‌توانستيم خود را از چنگالِ شومِ اهريمنِ الهی رها سازيم.

25 بهمن 1385

:

Dienstag, Februar 13, 2007

به‌زودی ، آفتاب ِ ما

تقديم به نانا [+]

آيا رفتارها و کردارهای ِ ناپسند ِ امروزين ِ ايرانيان ِ اسير ِ اسلام ماهيّتی گوهری دارد ؟

پيش‌سخن :
يکی از بزرگ‌ترين مصائبی که بر سر ِ بيشترينه‌ی ِ ما قلم‌به‌دستان ِ بی‌مزدور آمده / آورده‌اند ، اين است که برای‌مان توان ، مجال ، و حوصله‌ی ِ نوشتن ِ درست و از قرار ِ واقع نمانده است . نخستين شرط ِ لازم برای ِ نوشتن ِ درست ، فراغت ِ نويسنده است از هزينه‌های ِ گذران ِ زندگی ِ روزمرّه و متعلّقات ِ آن ؛ و من يکی ، سال‌هاست که رنگ ِ چنين فراغتی را به خواب هم نديده‌ام .
از قديم و نديم گفته‌اند : کسی که نور ِ محمّدی از چهره‌اش می‌رود ، به فقر و افلاس می‌افتد . و اين ، عين ِ واقع است ، و مو لای ِ درزش نمی‌رود ؛ حتّی با وازلين . « رفتن ِ نور ِ محمّدی از چهره » يعنی کافر‌شدن ؛ يعنی بی‌اعتقاد‌شدن به خدا و دين و پير و پيغمبر ؛ و در جامعه‌ای که دين بر تار و پود ِ هستی ِ آن چيرگی دارد ، بديهی است که خروج از چارچوب و معيارهای ِ آن ، به محروميّت‌های ِ پنهان و آشکار ِ شخص ِ خارجی می‌انجامد .
اگر در دوره‌ی ِ پيش از 57 ، اين پروژه‌ی ِ مجازات ، کُند ، و به گونه‌ای نه‌چندان‌آشکار به اجرا درمی‌آمد ، در حکومت ِ قدسی ِ الهی ِ جمهوری ِ اسلام ، اجرای ِ آن در رأس ِ امور قرار گرفت : شناختگان به کام ِ مرگ فرستاده شدند ؛ و ناشناختگان ، و همچنين کسانی که به‌مرور از حيطه‌ی ِ دين و باورهای ِ دينی فاصله می‌گرفتند و می‌گيرند ، با قرار گرفتن در تارعنکبوت‌های ِ به‌دقّت طرّاحی‌شده‌ی ِ منطبق بر کهن‌الگوی ِ مکتوب و نامکتوب ِ الهی ، در تنگنايی قرار گرفتند و می‌گيرند که تنها دريچه‌ی ِ آن به محروميّت ، انزوا ، و خورد‌شدن در لای ِ چرخ‌و‌پر ِ هيولای ِ معاش ، منتهی می‌شد و می‌شود .
گاه دچار ترديد می‌شوم ، و به اين پرسش گرفتار می‌آيم که کدام‌يک از اين دردها کشنده‌تر است : درد ِ مشاهده‌ی ِ رنج و شکنجه‌ی ِ دم‌به‌دم ِ شانزده‌ساله‌ی ِ همسرم ؟ درد ِ شاهد ِ محروميّت‌های ِ دو فرزند ِ خود بودن ؟ درد ِ له‌شدن زير ِ بار ِ قرض و بی‌پولی ِ مدام ِ بيش از ده‌ساله ؟ درد ِ اين انبوه ِ نگرانی ِ آينده ؟ درد ِ چهار‌پنج سال ِ گذشته را حتّی يک‌بار پا به کتاب‌فروشی ننهادن ؟ درد ِ ديدن ِ اين انبوه ِ يادداشت‌ها و نوشته‌های ِ هی خاک‌گرفته و هی خاک‌تکانده‌شده ؟ درد ِ اين‌همه پژوهش‌های ِ ناتمام و طرح‌های ِ پژوهشی ِ بی‌سرانجام ؟ ... ؟ کدام‌يک کشنده‌تر است ؟
امّا از اين دردهای ِ کشنده ، کشنده‌تر ، درد ِ ويرانی ِ ايران و ايرانی است .

به چه می‌انديشم ؟ به تو ، ايران ، وطن‌ام
ای همه هستی ِ من ؛ خويشتن‌ام !

بديهی است که از من بدحال‌و‌روزتر بسيارند . امّا بسيارانی هم هستند که خانه دارند ، ماشين دارند ، بيمه هستند ، و ماهيانه از 300 هزار تا ... تومان درآمد دارند ؛ و هيچ‌يک از دردهای ِ من و از‌من‌بتران را نمی‌توانند بفهمند . امّا اين‌ها هم بيچارگانی بيش نيستند .
تصوّر ِ لحظه‌ای که ديگر کسی نفت نخرد ، کابوس ِ من شده ...
لحظه‌ای که من ، از‌من‌بتران ، و از‌من‌بهتران ، همه يکجا ، بايد کاسه‌ی ِ گدايی برداريم و پخش‌و‌پلای ِ دور و نزديک ِ جهان شويم .
آی بدبختی که برای ِ نان ِ شب‌ات می‌دوی ، و آی فلک‌زده‌ای که نان ِ شب‌ات را داری و به آن می‌نازی ! آی انبوه ِ خفتگان ِ ايرانی ! چرا به خود نمی‌آييد ؟ چرا نمی‌فهميد که از ليست ِ جهان ِ زنده حذف شده‌ايد ؟
q
منظورم اين بود که بگويم با وضعيّت ِ دردناک ِ کشنده‌ای که من دارم ، نبايد از من توقّع ِ نوشته‌های ِ درست ، محکم ، و اصولی داشته باشيد . چار‌کلمه‌ای می‌نويسم از سر ِ درد . شايد به بيداری ِ خفته‌ای ، و هشياری ِ ملنگ ِ نازانی کمک کند .

اصل ِ سخن :
دم و دقيقه ، و روز و شبی نيست که از خود پلغوت‌های ِ بيهوده در نکنيم ، که :
ايرانی‌جماعت گه شده ، ان شده ، دزد و دغل و نيرنگ‌باز و نا‌انصاف و بی‌احساس و خودخواه و فاسد شده ؛ اصلاً ذات و جنس و جنم‌اش تباه شده ؛ هيچ فايده‌ای هم ندارد ؛ و همين آخوند هم از سرش زيادی است !
من هم در همه‌ی ِ اين‌ها ، با شما همداستان‌ام [1]؛ فقط با يک تفاوت :
شما مجموعه‌ی ِ اين رفتارها را که انسان ِ امروز ِ ايرانی از خود بروز می‌دهد ( و از حدود و حوالی ِ بعد از يورش ِ اسلام ، همين بوده ، و فردوسی هم همين را توصيف کرده ، و کتاب‌های ِ ما هم پر است از همين توصيف‌ها و داوری‌ها ؛ و از صفويّه هم که اروپايی‌ها آمده‌اند و – به زعم ِ خود – حشره‌شناسی کرده‌اند ، همين‌ها را نوشته کرده‌اند ) تماماً از گونه‌ی ِ « خُلق » ، « خصلت » ، و « خصيصه » می‌شماريد ؛ امّا من به‌هيچ‌وجه آن را از جنس ِ « اخلاق » نمی‌بينم .
چيزی که خلق و خوی ِ ذاتی ِ يک انسان می‌شود ، تغيير ِ آن جز در مدّت‌زمان ِ بسيار طولانی امکان‌پذير نيست ؛ درحالی‌که ايرانيان ِ مهاجرت‌کرده ، در مدّتی کوتاه ، رفتارشان تغيير کرده و می‌کند . صد‌البتّه ، پاره‌ای رفتارها که ريشه‌های ِ عميق‌تر دارد ، باقی می‌ماند . امّا من همان ريشه‌ها را هم در عمقی از سطح می‌بينم . ( ايرانی ِ آنجا نيز ، اسير ِ اسلام و جمهوری ِ اسلامی است ! )

آنچه غالباً « اخلاق » انگاشته می‌شود ، به نظر ِ من ، هيچ نيست جز رفتارهای ِ واکنشی ِ ناشی از شرايط ِ ناگوار ِ غير ِ طبيعی .
به طور ِ مثال ، در روز ِ سيزده‌بدر ، رفتار ِ ما مردم تغيير و تفاوتی کاملاً محسوس دارد . چرا ؟
يعنی « سيزده‌بدر » چنان قدرت ِ جادويی و ساحرانه‌ای دارد که می‌تواند در رفتارهای ِ ما تغييراتی محسوس ايجاد کند ؟! ( البتّه ، نبايد تصوّر کرد که « سيزده‌بدر » يک جشن ِ الکی ِ من‌درآوردی است . من منکر ِ توان ِ جادوگونه‌ی ِ اصل ِ آن نيستم ؛ امّا آنچه ما امروزه داريم ، تنها پوسته‌ای از آن جشن ِ انسان‌ساز ِ کهن‌سال است ، و چنان‌چه ذات ِ ما تباه شده بود ، از صد سيزده‌بدر هم کاری برنمی‌آمد ! )
برداشت ِ من اين است که رفتارهای ِ ما ، نمی‌تواند « خلق‌و‌خو » ی ِ ما بوده باشد . از همين‌رو ، به محض ِ اين‌که شرايط ِ ما ، و حال‌و‌هوای ِ فضايی که در آن قرار گرفته‌ايم تغيير می‌کند ، تغييری کاملاً محسوس در مجموعه‌ی ِ رفتارهای ِ ما پديد می‌آيد .
...
می‌دانم که قادر به تبيين ِ دقيق ِ موضوع نيستم و دلايل‌ام برای ِ اقناع کافی نيست ؛ امّا در درستی ِ برداشت ِ خود ( که بيشتر از گونه‌ای درک ِ بی‌واسطه‌ی ِ درونی مايه می‌گيرد ، و کمتر بر مستندات ِ محوگونه‌ی ِ بيرونی استوار است ) هيچ ترديد ندارم ؛ يا دست ِ‌کم ، تأمّل و مطالعه در اين‌باره را يک ضرورت می‌دانم :
مرز ِ ميان ِ « اخلاق » و « رفتارهای ِ واکنشی » ...
آينده‌ای بسيار نزديک ، اين راستينه را روشن خواهد ساخت که ايرانی در زير ِ چه پوست ِ کلفتی ، خود را از دستبرد ِ درونی ِ اهريمن محافظت کرده است . به‌زودی ، آفتاب ِ ما از کام ِ اژدها برخواهد آمد !


?
پابرگ :
[1] منظورم از « شما » ، فقط کسانی است که در اين ويرانه زندگی می‌کنند . با همه‌ی ِ احترامی که برای ِ هم‌بی‌وطنان ِ خارج‌نشين قائل‌ام ، بايد بگويم که من در چنين موضوعات و مباحثی ايشان را زياد جدّی نمی‌گيرم . دستی از دور بر آتش دارند . فقط کسی می‌تواند در باره‌ی ِ ما داوری کند که همچون ما ، اينجا ، در زير ِ آوار ِ شوم ِ هيولای ِ قدسی ، مرگ‌زيوی می‌کرده باشد . اصلاً و ابداً مقصودم به بحث‌های ِ بيهوده و زيان‌باری نيست که گهگاه از هر‌دو سوی ِ هم‌بی‌وطنان ، به‌گونه‌ای اغلب خصمانه و از روی ِ طلبکاری ، مطرح می‌شود ؛ بلکه تنها از اين جهت می‌گويم که : اصل ِ مغزه‌ی ِ ماجرا را فقط کسی می‌تواند دريابد که اين شرايط دهشت‌بار و مرگ‌واره را با تمامی ِ هستی ِ خود – و نه صرفاً با حدس و گمان و تصوّر و همدلی‌اش – لمس و تجربه می‌کند . همان‌گونه‌که يک اينجانشين نمی‌تواند درباره‌ی ِ اغلبی از وجوه ِ هستی و زندگانی ِ هم‌بی‌وطنان ِ آن‌سوی ِ مرزها داوری کند . مطمئن‌ام خطا خواهد کرد .

Samstag, Februar 10, 2007

انقلاب

ياد آن زمان که چندی، از شورِ انقلابی
هرگز نبود يک‌دم در ديده خواب ما را
«تا مرگِ شاهِ خائن، نهضت ادامه دارد»
گفتيم و، از مسلسل آمد جواب ما را
برديم ماديان را، از بهرِ فحل‌دادن
برعکس آرزوها شد مستجاب ما را
کونی و کلّه‌قندی، داديم و باز‌گشتيم
تا‌ خود نماند وامی، در هيچ باب ما را
گر انقلاب اين است، باری به ما بگوييد
ما انقلاب کرديم، يا انقلاب ما را ؟!!

م. اميد (مهدی اخوان ثالث)


~
فضول:
حينی‌که قطعه را زمزمه می‌کردم (و عجيب است که اين‌هم ازآن مواردی است که همان يک‌بار که اواخر 82 خوانده‌ام، ديگر به بارِ دوّم نيازی نبوده و حفظ شده‌ام)، اين تک‌بيت از من به‌در‌افتاد ؛ که می‌توان آن را يک بيت مانده به‌آخر جا زد:
اينک نشسته در خون، کون بر زمينِ ماتم
غرقِ شرابِ حسرت، برده سراب ما را!
گر انقلاب ...