گفتم شايد در
يادداشت ِ قبلی تند رفته باشم ، و اين تندی ، اصل ِ نکتهی ِ بحث را پوشانده باشد . بايد اعتراف کنم که نوشتن ِ دقيق و عالمانه در بارهی ِ اين موضوع ، که يکی از مهمترين مباحث ِ فلسفی – اجتماعی ِ مدرن بهشمار میرود ، از من برنمیآيد . حتّی وقت و حوصلهی ِ آن نيست
[1] که در همين چار کتابی که به دسترس دارم ، تورّق و جستوجويی بکنم و يادداشتی نيمهپژوهشی بنويسم .
[2]
همينقدر میتوانم بنويسم که آنچه به عنوان ِ يکنوع ذهنيّت ، و يک شکلدهندهی ِ رفتاری در امروز ِ جامعهی ِ ما ديده میشود ( و در حقيقت ، از چند سالی بعد از 57 آغاز شده ، و اکنون به گونهای ناباور شدّت يافته ) ، و آن عبارت است از : « خود را بودن » , « گليم ِ خود از آب کشيدن » ، « هر که در , ما دالان ؛ هر که خر ، ما پالان » , « فکر ِ نان کن که خربزه آب است » و ... ، برخلاف ِ آنچه ممکن است برخی متوهّم شده باشيم ، هيچ ربطی به مقولهی ِ مدرن ِ « فرديّت » ندارد .
اگر ناچار باشيم که برای ِ اين عارضهی ِ ويرانگر نامی جعل کنيم ، می توان آن را « لاک ِ انفراد » ، « تنهازيستی ِ ناچارانه » ، و از اين قبيل ناميد ؛ يا مثلاً : نفی و انکار ِ جامعه به قيمت ِ خود را بودن ؛ يا برعکس : خود را بودن ، به بهای ِ نفی و انکار ِ جامعه !
فرديّت که مقولهای کاملاً مدرن است ، چيزی است درست عکس ِ آنچه ما بدان گرفتار آمدهايم . فرديّت بر پايهی ِ « تشخّص ، تعيّن ، و تبلور ِ آزادی ِ فردی » در « جامعهای آزاد و دموکراتيک » بنا میشود و شکل میگيرد ؛ و منظور از آن ، نه تنها نفی ِ جامعه و جمع نيست ، بلکه درست برعکس : جامعهی ِ حقيقی عبارت است از اجتماع و همزيستی و همکوشی ِ فردهای ِ کاملاً آزاد و مستقل .
در انديشهی ِ زرتشتی ، میتوان ردّ ِپايی از چنين جامعهای سراغ کرد . بنا به آموزههای ِ زرتشتی ، انسان ، « خود » است و « خانواده » و « روستا – شهر » و « کشور » و « جهان » . هر انسانی در برابر ِ خود خويشکاری ِ ويژهای دارد ؛ همچنانکه در قبال ِ خانواده ، روستا – شهر ، کشور ، و جهان .
----------------------------13 شهريور تا 26 آبان ِ 85
&
خرد در سياست . گزيده و نوشته و ترجمهی ِ عزّتالله فولادوند . انتشارات ِ طرح ِنو . چاپ ِ دوّم ، 1377 .
?
[1] اگرچه امروزه همهی ِ ما ، هريک بهنوعی ، دچار ِ گرفتاری ، دغدغه ، و مضيقهايم ، امّا وضع ِ من تفاوت ِ کلّی دارد . گُمان میکنم در يادداشت ِ « شناختنامه » [
1 ،
2 ] اشارهای کرده باشم ؛ امّا اينجا هم ناگزيرم تکرار کنم که از ميان ِ همهی ِ مشاغلی که در آغاز ِ جوانی میتوانستم اگر نظام ِ قدسی ِ اهريمن میگذاشت به آن بپردازم ، معلّمی را دوست داشتم ؛ امّا کارمندی ِ بانک – که از آن نفرت داشتم – نصيبم شد ( البتّه حالا ديگر نفرت ندارم ، که بماند ، برای ِ آن لهله هم میزند مهدی سهرابی ! بنگريد قدرت ِ شوم ِ هيولای ِ نفرتانگيز ِ دين ِ مَبين را ! ) . شش سال ادامه دادم ، و درست آنجا که بايد خودم را برای ِ پيشرفت آماده میکردم ، ناگزير از انتخاب شدم : کارمندی و بعد ... ، يا خواند و نوشت ؟
يکبار يکی از مديران از من پرسيد : تو شش سال است اينجا کار میکنی ، امّا هنوز کارمند ِ ما نشدهای ؛ چه علّتی دارد ؟ پاسخی ندادم ، امّا میفهميدم که دل جای ِ ديگری است .
با وجود ِ آگهی ِ دقيق از سرنوشت ِ عمومی ِ اهل ِ ادب و فرهنگ در اين سرزمين ، خواند و نوشت را انتخاب کردم و يک روز هم بی هيچ دليل ِ خاص ، سر ِ کار نرفتم . آن وقت 29 ساله بودم ( سال ِ 1369 ) . قرار گذاشتم که تا چهل سالگی در فکر چاپ و انتشار نباشم . شايد فکر میکردم که تا آن وقت جمهوری ِ اسلام خواهد برافتاد ! و حالا هر سطری که نوشته کردهام و میکنم ، سه حُکُم ِ اعدام از آن درمیآيد !!
اصل ِ تمرکزم روی ِ شعر و پژوهش ِ ادبی ( بهويژه نقد و تصحيح متون ، و واژهشناسی ) بوده ؛ امّا همهی ِ ما میدانيم که در جمهوری ِ اسلام ، اوّلاً فرهنگ تعطيل است ، ثانياً پولهای ِ به نام ِ فرهنگ ، فقط به مدّاحان و خودفروختگانان اختصاص دارد .
نتيجهاش اين شده که در اين 16 سال ، زندگی ِ ما به عُسرت گذشته ؛ و اين روزها به بدترين وضع ِ ممکن ِ خود رسيده . من ماندهام با مشتی قرض و ديگر هيچ . اوايل ِ سال ِ گذشته ، همسرم که دورهی ِ خيّاطی ديده ، و در اين سالها برای ِ خودش و بچّهها لباس دوخته ، و دستکارش عالی است ، و علاوه بر اين دورهی ِ دوزندگی ِ لباسزير هم ديده ، رفت و يک گوشه در همين حوالی ِ خانهی ِ اجارهايمان يک مغازهی ِ کوچک ِ ارزان اجاره کرد و نشست به کوک بر کوک زدن ؛ امّا فايدهای نداشت . بعد ناچار شد يک مشت خردهريز ِ هم بياورد برای ِ فروش . امّا پيداست که بدون ِ سرمايه نمیشود کاری از پيش برد .
خواهر ِ بزرگم از سيزدهچارده سالگی خيّاط بوده ( اوّل ِ دبيرستان رفت دانشسرای ِ مقدّماتی و معلّم شد و هوادار ِ مجاهدين بود و زندانی و اخراج شد ؛ و بعد فقط با يکیدوبار نامهنوشتن میتوانست برگردد امّا اين کار را نکرد ) . يکبار سالها پيش ، پسرعمويم که ساکن و شهروند ِ امريکاست و چند روزی آمده بود ايران ( يعنی همان طبس ) ، به خواهرم میگفت : اگر تو در امريکا میبودی ، لازم نبود خيّاطی بکنی ؛ فقط دمپای ِ شلوار که کوتاه و چرخ میکردی ، سه برابر ِ خرجتان درآمد داشتی ! – نمیدانم ما مردم چه جنايتی کردهايم که گير ِ اين قدسيان ِ اَن افتادهايم ، و بايد از ابتدايیترين حقوق ِ انسانی – يعنی حقّ ِ کار کردن – نيز محروم باشيم . اينجا همسر ِ من با بهترين دست و پنجه ، صد تومان هم در ماه درنمیآورد . ( بماند که ، در همين چند روز ِ گذشته ، از اجرائيّات ِ شهرداری ِ خمينی ِ قدس سرّه آمدهاند برای پلمپ ِ مغازه ؛ که چرا جواز ندارد ! و اينهمه برای ِ چيست ؟ شايد برای ِ شکايت ِ يک پفيوز باشد ، که در همين خيابان ِ چسونهی ِ فکسنی مشغول ِ دزدی است ، و با باز شدن ِ يک مغازهی ِ ديگر رسوا شده . امّا بيشتر فکر میکنم که از اطّلاعات ِ خمينی استعلام کرده باشند . آخر من کفرم را به پيشانیام الصاق کردهام . جاهايی که لازم بوده و کسی پا روی ِ اعصابم گذاشته ، به صدای ِ بلند فحش ِ زير و بالای ِ دين و آيينشان را هم دادهام . امثال ِ من نبايد آسايش و آرامش داشته باشند ؛ وگرنه حکومت ِ رذيله پايدار نمیماند . )
بگذريم ...
اگر میگويم وقت و حوصلهای ندارم ، واقع ِ امر اين است که وقت دارم ؛ 16 سال وقت داشتهام ؛ امّا وقتی بهخون ِجگرآلوده ؛ لبريز ِ زجر و دغدغه و مرارت و رنج . خوب گفته حافظ :
-------------------فلک به مردم ِ نادان دهد زمام ِ مراد
-------------------تو اهل ِ فضلی و دانش ؛ همين گناهات بس !
بيش از 3 – 2 هزار صفحه مطلب و يادداشت در زمينههای ِ مختلف ، روی ِ دستم مانده . پولی برای ِ تايپ ِ آن ندارم . بارها به خودم فشار آوردهام که کبريتی بکشم و آسوده شوم ( ديگران هم مدام اندرز میدهند که : اين که هيچ ؛ بايد کاری بکنی که پول داشته باشد ! ) ؛ امّا نمیتوانم . اهريمن دقيقاً همين را میخواهد : از ميدان بهدر کردن ِ يکبهيک ِ ما . وگرنه معنی ندارد اين همه فقر و ناچاری بر سر ِ ما باراندن ؛ و شب و روز به القاء ِ «
گليم ِ خود از آب کشيدن » از هزار و يک کانال ِ خلای ِ « عربده – پک و پوز » پرداختن !
[2] عجيب است که ما جماعت بيشتر ِ مقولات ِ مطرح در دنيای ِ متمدّن و مدرن را وارونه فهم میکنيم . شايد هم تقصير از ما نيست و علّت ِ آن باز هم به شرايط ِ نکبتبار ِ سلطهی ِ اهريمن برمیگردد .
جايی به يک نمونه از اين نوع ِ خاص از تفاوت ِ بنيادين ِ در حدّ ِ وارونگی ( در مقولهی ِ بسيار مطرح ِ « جبر و اختيار » ) اشارهای کرده و چار سطری از نوشتهی ِ استيس ( فيلسوف ِ انگليسی – امريکايی ) آوردهام .
سواد ِ نداشته ْ نمکشيدهی ِ من اجازه نمیدهد که پایام را بيش از گليم ِ خود دراز کنم . در کتاب « خرد در سياست » ( مجموعه مقالات ِ فلسفی ؛ گزينش و گزارش ِ فارسی از عزّتالله فولادوند ) ، در مقالهای راجع به جان استوارت ميل [ از ج . و . ن . واتکينز ] بخشی را مناسب ِ نقل ديدم ، که در آن از موضوع ِ « فرديّت و فردگرايی » سخن میرود :
« در باب ِ فرديّت » عنوان ِ فصل ِ سوّم ِ « در آزادی » [ يکی از مهمترين آثار ِ جان استوارت ميل ] است . پيام ِ ميل اين است که هريک از ما بايد انسانی « خودساخته » باشيم ، به معنای ِ کسی که عقايدش را خودش شکل میدهد و برنامهی ِ زندگیاش را شخصاً تنظيم میکند ، نه کسی که عقايد ِ دست ِ دوّم دارد و به همين راضی است که با مردم در شرايط ِ يکسان زندگی کند . در اين زمينه ، ميل حتّی حاضر به آفرينگفتن به افراد ِ غريباحوال و شگفترفتار بود ؛ ولو چنين کسان ، نه برای ِ رسيدن به هدفی فردی ، بلکه صرفاً برای ِ اين که با ديگران فرق داشته باشند اطوار و رفتار ِ شگفت بروز دهند . به نوشتهی ِ او : « در اين عصر و زمانه ، صرف ِ اين که کسی نمونهی ِ ناهمرنگی باشد ، و به صرف ِ اين که در برابر ِ رسم و عادت زانو خم نکند ، فیحدّ ِذاته خدمتی به شمار میرود . » چون « استبداد ِ افکار [ ِ عمومی ] » ، احوال و رفتار ِ نامتعارف را « سزاوار ِ نکوهش » میداند ، به همين دليل خوب است که « مردم شگفترفتار باشند . »
بايد توجّه داشت که ميل گرچه با شگفترفتاری موافق است ، ولی در حقيقت آن را از جهت ِ بههمزدن ِ رسوم و عادات ، ارزشمند میداند ، نه به خاطر ِ خود ِ آن . آنچه ميل واقعاً میخواست ، نفس ِ حالات و حرکات ِ غريب نبود ؛ مطلوب ِ او جامعهای بود که هر فردی در آن ، مطابق ِ قوا و استعدادهايی که دارد ، به شيوهی ِ متمايز ِ خودش زندگی کند . دلايل ِ ميل در اين جا مشابه ِ دلايلش در دفاع از آزادی ِ بيان است ؛ بدين معنا که هرچه تنوّع و تضاد ميان ِ شيوههای ِ زندگی ِ افراد بيشتر باشد ، احتمال ِ پيشرفت به سوی ِ کشف ِ شيوههای ِ بهتر ِ زندگی افزونتر است . به نوشتهی ِ او : « همانطور که تا نوع ِ بشر به حدّ ِ کمال نرسيده ، وجود ِ آراء و عقايد ِ مختلف سودمند است ، همچنين مفيد است که آزمايشهای ِ گوناگون در خصوص ِ زندگی ِ مردم وجود داشته باشد ؛ و تا جايی که سبب ِ آسيب و زيان به ديگران نگردد ، به انواع ِ شخصيّتها آزادانه ميدان داده شود ؛ و ارزش ِ شيوههای ِ گوناگون ِ زندگی ، تا هنگامی که کسی فکر کند درخور ِ آزمودن است ، عملاً به اثبات برسد . مختصر آن که ، مطلوب است در اموری که به ديگران مربوط نمیشود ، فرديّت مجال ِ عرض ِ اندام پيدا کند . »
[ ص 116 – 115 ]
( عکس ِ سه صفحه از کتاب :
115 ،
116 ،
117 )