Wednesday, November 21, 2007

زحمت ِ عنوان با شما !

دستی ز آستين به‌درآمد كه پاره كرد
چندين هزار خرقه‌ی ِ پرهيزگار ِ ما [1]

يكی پاچه ديدم به مسجد درون
دو ده سانت از مُچ به بالا همی
جوانه‌زنی ريز و سركيروار
شكفته دو رُخ ، چشم شهلا همی
همی‌خواست بگشايدی بند ِ كفش
كه بُد ساق‌وَر ، چكمه‌آسا همی
كشيدی ببايست شلوار ِ خويش
كه گردد سر ِ بند پيدا همی
ته ِ پلّكان بود و ، من بر فراز
بديدم مر آن ساق ِ زيبا همی
سپيد و تراشيده و نرم و نغز
نشان ِ تنی - دُرّ ِ لالا همی [2]
مرا پای شُل گشت و ، چُل نيم‌خيز
از آن صحنه‌ی ِ شهوت‌افزا همی
ولی خويشتن را نگه داشتم
كه بُد مسجد از آن ِ مولا همی !!

بُوَد مرد ِ ايرانی از تشنگی
دو چشم‌اش هميشه به هر‌جا همی
كه كی ، كو ، شود پاچه‌ای لخت‌و‌عور
و يا ساق ِ دستی هويدا همی
بجوشد بسی عقده در مغز ِ او
به‌سان ِ يكی ديگ ِ سكبا همی
وزآن‌سوی ، زن نيز خواهد مُدام
كه مردی نمايد تماشا همی
...
نمودم مر اين سيزده بيت را
به يك نيم‌ساعت مهيّا همی !


860828


&
شأن ِ نزول :
در ِ مغازه ايستاده بودم ؛ زنی آمد مختصر خريدی كرد ؛ شيرينی ِ نذری كه يكی از همسايه‌ها گذاشته بود ، تعارف‌اش كرديم ؛ از غذا يادش آمد ؛ گفت : « غذای ِ مسجد نگرفته‌ايد ؟ » - و توضيح داد كه روزهای ِ دوشنبه ، در مسجد ... غذا می‌پزند ؛ و می‌فروشند . مثلاً كوفته .
پولی از دخل برداشتم و رفتم . از مرد ِ مسنّی جلو ِ مسجد پرسيدم ، گفت : « طبقه‌ی ِ پايين . زيرزمين . » از پلّه‌ها رفتم پايين ؛ ديدم زنانه است ؛ برگشتم . گفت : « بايد صدا بزنيد ... » رفتم و صدا زدم . داخل ِ زيرزمين را زياد نگاه نكردم . ظاهراً چند زن ِ به‌زاد‌برآمده ، جمع بودند . چند جوان و نوجوان ، بسته‌های ِ لحاف – رختخواب می‌آوردند پايين . نو ِ نو . احتمالاً برای ِ جهاز ِ عروس باشد . كارهای ِ مساجد همين است : جمع‌كردن ِ يك مشت زن ِ از‌گای‌به‌در‌رفته‌ی ِ بی‌كار ، و بعضاً بيكاره ؛ و اداهای ِ فريبناك ِ كمك به مستمندان !
در همين اثناء ، دختر يا زن ِ جوانی آمد و از پلّه‌ها رفت پايين . من در پاگرد ايستاده بودم . رفت پايين ، و خم شد كه كفش‌هايش را دربياورد . چكمه‌ی ِ كوتاه به‌پا داشت . شلوارش را كشيد بالا كه بند ِ چكمه را باز كند . دقّت نكردم كه اصلاً نيازی به بالاكشيدن ِ شلوار بود يا نه . شايد هم نبود ، و خواست كه فيض برساند . هرچه بود ، درد ِ پا مبيناد !
كوفته را گرفتم ( يك سطل ِ شايد كلاً 750 گرم تا يك‌كيلو ؛ به هزار و چارصد ) آمدم خانه .
و اين قطعه از من به‌درافتاد !!

œ
...

?
پابرگ :
[1] به‌گُمان‌ام در " كاروان ِ هند" ديده‌ام . بنابر اين ، از يكی از شاعران ِ عصر ِ صفوی است . از كسانی كه به هند رفته‌اند . دست مريزاد ؛ كه هر‌كس بوده ، عالی گفته ! و معلوم می‌شود وضع ِ نرينگان ِ اين ملّت ، هميشه‌ی ِ خدای ِ اسلام همين بوده . حالا اين اواخر ، انگار تازه‌تازه دارد تغيير می‌كند . ما كه جوانی‌مان به سركوب و سركوفت رفت ؛ و از اين است كه اين سر ِ پيری چشم‌هايمان مثل ِ لوله‌ی ِ تلسكوپ ِ هالي دُو‌دُو می‌زند !
[2] صورت ِ اوّليّه « نشان ِ تنی برف‌آسا همی » بود ؛ و دو ايراد داشت : 1 - تكرار ِ قافيه 2 – تنافر ِ آوايی .


Ê

No comments:

Post a Comment