Saturday, March 03, 2007

حماسة‌الاُخرَی

اگر سوی ِ ايران بتازد چنی
زنم بر سرش گرز ِ هفده منی
شود بوش ميّت ، دو لنگ‌اش هوا
به فرمان ِ آسيدل ِ پيشوا
برآرم هم از رايس يکسر دمار
که تا ويسکی گرددش زهر ِ‌مار
مگر نيز عبرت بگيرد ، که هان
پس ِ چرخ ِ‌دوک است جای ِ زنان
...
سيه‌پاره ترک ِ ملنگی کند
رود فکر ِ يک شوی ِ بنگی کند !

چنين گفت ترياکی ِ بَدخمار
که آن گرز- وافور ِ ما را بيار
بياور که هنگام ِ جنگ است و کين
حرام است اگر کون نهی بر زمين

بياييد ای قوم ِ پفيوز ِ من
که از ترس شد خون‌چکان گوز ِ من

چو حزبل برآرد سپاه از کمين
شود جيش ِ امريک زار و حزين
به طيّاره يک بار ِ ديگر کنم
مر آن برج‌ها صاف ، همچون عدم

مرا صاحب‌الامر باشد پناه
تو منگر که کارم شد اينک تباه
که شيطان ِ اعظم به من تاخته‌ست
همه تار‌و‌پودم برانداخته‌ست
سه‌ديگر که اين ملّت ِ بدگهر
شدستند از اهل ِ کوفه بتر
نه تنها به ياری نيايندمان
که خواهند ايدون بگايندمان
بر‌آنند اين دشمنان ِ جلی
که ريزند خون ؛ خون ِ سيّد‌علی
عجب روز برگشت و دين شد به باد
ز چشم‌آبی ، اين کافر ِ بدنهاد

...
رحيم ِ سپهبد ، نوان و دوان
رود بيت ِ رهبر ، پی ِ الامان
که دشمن بيامد فزون از شمار
گذاريد اين گرز‌بازی کنار
وليکن بُخوری شود ، نرم نرم
خزد پيش و ، گويد به آوای ِ گرم :
به من‌هم يکی گرز بدهيد وام
ايا مجتهد رهبران ِ کرام
که گيرم يکی دود ، رفع ِ خمار
برآرم ز کفّار يکسر دمار

دو‌چشم ابر ِ نيسان شده رهبری
بمويد چنين زار ، با اکبری

به نصراللَّه آن کون‌فراخ ِ دغل
بگو تا به کی همچو روباه ِ شل
ز پس‌مان ِ شير ِ جماران خوری ؟
کنون آمده وقت ِ جنگاوری
اگر راست گويی ز لبنان فرست
يکی لشکر از گنده‌گوزان فرست

فلسطينيان را بگو همچنين
که اسلام شد عرضه‌ی ِ جور و کين
کجاييد ايا خورده نان و نمک
ايا اهل ِ تزوير و دوز و کلک

بگو ای همه مسلمين ِ جهان
عراقی و مصری و سودانيان
پُکستانيان ، نيجری ، ليبيا
که خورديد سی‌سال از کون ِ ما
کجاييد ؟ اسلام از دست رفت
به کون ِ يکی کافر ِ مست رفت

کجاييد اهل ِ بسيج و سپاه ؟
ايا حزب ِ انصار ، روتان سياه !

...
وليکن در آن عرصه‌ی ِ گير‌و‌دار
همه مسلمين ، يک‌به‌يک ، الفرار

رجزخوان‌بسيجی ، شده پاک گم
بجوييد سولاخ ای اهل ِ قم
هم از پاسداران نمانده‌ست کس
که ناورد جويد همی يک‌نفس

همه لشکر ِ روز ِ غارت بُدند
چو شد سُمبه پُرزور ، بی‌رد شدند

کجا آن همه خيل ِ دستاربند ؟
يکی را نيابی ؛ ميفکن کمند
سپيد و سيه ، جمله بَلهُم شدند
به سولاخ‌هاشان همه گم شدند

ز انصار يک تن پديدار نيست
مکن داد و بيداد ؛ سودار نيست
مگس‌های ِ بی‌نام ِ صاحب‌زمان
فرو ريخت پرهايشان ناگهان

...
همه مؤمنان گشته سولاخ‌جو
که تا کس نپرسد که اسلام کو ؟!


نهم اسفند 1385


?
قطيعه ، از سويی هنوز ناتمام است ( و البتّه معلوم نيست بتوانم و حوصله کنم و ياری کند که آن را تمام کنم ) ، و از سوی ِ ديگر ، به پاره‌ای يادداشت‌های ِ توضيحی در حاشيه نياز دارد که فعلاً وقت نيست ...

No comments:

Post a Comment