Monday, April 17, 2006

علی خستکی : دست ِ ننه‌‌م درد نکنه !

I – در اساطير ِ معاصر ِ زادگاه ِ نگارنده ، طبس ِ گيلکی ، شهر ِ کهن ِ ملحدان [1] ، می‌آيد که : روزی مهمانی ِ نهار بود . در اين مهمانی ، برخی زعمای ِ قوم هم دعوت دار بودند : فرماندار ، شهردار ، رؤسا ، و از جمله حضرت ِ آية الله امام جمعه ( که واقعاً اگر همان به تحريف و تصحيف « امام چُمبه » گفته شود بهتر خواهد بود ) .
اين حضرت ِ اخير ، در اين اواخر ، يعني اين 27 سال ِ « سور الاخانيد » ، رژيم شکسته و بی ملاحظه‌ی ِ کاه و کاهدان ، شکم می‌چرانَد . من خورد و بلع ِ وی را نديده‌ام ؛ امّا آنان که از شاهدان توانند بود ، روايت می‌کنند ، کرده‌اند ، که : يک ديس ِ بزرگ ِ پلو ، با دو مرغ ِ خپله‌ی ِ چُمبه ، به اضافه‌ی ِ يک نوشابه‌ی ِ خانواده ، يک نيم وعده‌ی ِ آغا ست !
آن روز هم گفته‌اند که امام جمعه بر صدر نشسته بوده و دو سوی‌اش همپالکی‌ها و رؤسا . بر اين سوی ِ سفره نيز ، باز هم رؤسا بوده‌اند و غير ِ ايشان . هنوز غذا نکشيده‌اند ، که علی خستکی وارد می‌شود و راست روبروی ِ امام ، جايی به زور باز کرده ، مي نشيند .
علی خستکی که فاميلی ِ ديگری دارد و من نمی‌دانم چرا به اين نام خوانده شده ، از آنهاست که قاط ِ ايشان تداوم و تکرّری يافته و به صورت ِ حال ِ طبيعی درآمده . شما بگوييد : ديوانه ، خل وضع ، ... ؛ امّا من اين نام‌ها را مناسب نمی‌دانم . نه اين که در آن وجهی از اهانت باشد يا بترسم که ممکن است از من شاکی شود ؛ نه ، بلکه واقعاً حال و حالت ، و وضع و اوضاع ِ ذهنی – رفتاری ِ اين گونه از افراد را نيازمند ِ توضيحات ِ بيشتر و دقيق تری می‌دانم ، که از من بر نمی‌آيد .
غرض که ، علی خستکی از همان جنسی است که همه‌ی ما نمونه‌هايش را در شهرها و روستاهامان داريم . قديم الايام ، به کسانی از اين جنس ، که گهگاه سخنان ِ کوتاه و برّنده‌ی ِ « به لفظ ِ اندک و معنیّ ِ بسيار » می‌داشته‌اند ، « عقلای ِ مجانين » يا « مجانين ِ عقلا » می‌گفته‌ايم . عرفا به اين طايفه علاقه‌ی ِ خاص داشته‌اند .
شايد هم علی خستکی يک قاط ِ معمولی باشد . نمی‌دانم . اگر ديده بودمش شايد بهتر می‌فهميدم ؛ که گفته‌اند : ديوانه چو ديوانه ببيند ، بشناسد !!
خستکی ، ساخت ِ نسبی است از : خَستَک [ = هسته‌ی ِ زردآلو ] ؛ و اين « خستک » همان است به لحاظ ِ واژگانی ، که در فارسی ِ رسمی « هسته » می‌گوييم . ابدال ِ « ه » و « خ » در واژگان ِ فارسی ، نمونه‌های ِ بسيار دارد ؛ به‌ويژه در گستره‌ی ِ عمومی و تاريخی ِ زبان . « ک » نيز ، که در صورت ِ فارسی ِ رسمی افکنده شده ، از اصل ِ واژه بوده است .
...
غذا می‌کشند ، و همگان سر فرو می‌برند .
نيم ساعت کمتر يا بيشتر می‌گذرد ، و اندک اندک کنسرت ِ آواهای ِ قاشق و بشقاب ، رو به کندی و خاموشی می‌رود . فروبلعِش به پايان ِ خود نزديک شده . ته‌مانده‌ی ِ نوشابه‌ها واخورده می‌شود . در همين حال ، به‌ناگهان از گلوی ِ امام جمعه ، « قا ا ا ا ر ر ر ت ت ت» بادگلويی محکم و بلند رها می‌شود . علی خستکی سری بالا می‌کند ، به امام می‌نگرد ، و آن گونه که عادت ِ او ست ، بلند و بی‌پروا ، و بی‌خطاب وار ، می‌غرّد : هـَ کير ! غُرُمساق ! کمتر مخورَن !! [2]
سکوتی مجلس را فرو می‌گيرد . مهمانان زيرچشمی به همديگر می‌نگرند ، و پوزخندی پوشيده ، چهره‌ها را فرا می‌گيرد ؛ می‌پوشانَد .
به‌زودی خبر در شهر می‌پيچد ! طبس از آن شهرها ست که اگر فی‌المثل کسی سر ِصبح در صحن ِ امام زاده حسين ابن موسی‌الکاظم چُس بدهد ، به‌نيم بهره نکشيده ، آوازه‌اش چون گوز در همه‌ی ِ شهر می‌پيچد ، و يحتمل به گوش ِ نبوده‌ی ِ مناره‌ی ِ مسجد ِ جامع نيز می‌رسد .
فردا يا پس فردای ِ آن ، امام جمعه دو پا را توی ِ يک کفش می‌چپانَد که علی خستکی را به تيمارستان بفرستد ؛ امّا به وی گفته می‌شود که بايد هزينه‌های ِ بردن ِ او را بپردازد ! حالا به اين دليل يا به دلايلی ديگر ، امام انصراف می‌دهد و پرونده‌ی ِ ماجرا بسته می‌شود .
از آن روز به بعد ، هنوز کسی جرأت نکرده است در طبس بادگلو کند !

I I – در پاره‌ای از خبرها می‌خوانم که به رئيس جمهور ِ محبوب القلوب ِ جمهوری ِ اسلامی ، عنوان ِ « سردار ِ هسته‌ای » داده‌اند .
گفتم که ، « هسته » ی ِ فارسی ِ رسمی ، در گويش ِ طبس « خستک » است . تا همين چندي پيش ، گويا تنها وجه ِ معمول ِ نسبی در واژه‌های ِ مختوم به هاء ِ بيان ِ حرکت ِ ماقبل ، ظاهر شدن ِ واج ِ محذوف ِ کهن [ = ک / گ ] بوده + « ی » ؛ امّا به هر دليل ، اين ساخت به گروه ِ ساخت‌های ِ مرده پيوسته ، و آنچه به‌تازگی ساخته می‌شود با افزودن ِ « ای » به دست می‌آيد . به جای ِ « ماهوارگی ، شيشگی ، ... » ، « ماهواره‌ای ، شيشه‌ای ، ... » می‌گوييم ؛ و به جای ِ هستگی ، می‌گوييم : هسته‌ای .
امّا به گويش ِ سره‌ی ِ طبسی ، لقب ِ رئيس جمهور می‌شود : « سردار هستگی » يا همان « سردار خستکی » ؛ يا اگر به نام بگوييم : سردار محمود ِ خستکی !!
q
لابد « علی خستکی » فکر می‌کند بايد برود از من شکايت کند ؛ امّا من هيچ قصد ِ بدی نداشته‌ام . منظورم از نوشتن ِ اين يادداشت ، طرح ِ يک نکته‌ی ِ زبانی بوده ؛ البتّه به قالب ِ طنزواره ؛ وگرنه علی جان ، چس ِ تو به صد بمب ِ خستکی ، و صد هزار سردار ِ خستکی ، می‌ارزد !

?
[1] در يک مثنوی که قرار بوده در مدح ِ خودم بگويم ، فرموده‌ام : مهدی ِ سهرابی ِ روشن روان / زاده‌ی ِ شهر ِ کهن ِ ملحدان ؛ امّا شعر به همين جا منجمد شده !
[2] ؟ خوب ، کير ! قرمساق ! کمتر می‌خوردی !!

No comments:

Post a Comment