Sonntag, Februar 26, 2012

جانِ جهان!

(به يادِ ابوشکورِ بلخی)

خرد، از "ميانجی" و از "رهنمای"
بداند که نبْوَد جهان را خدای [1]
وليکن، ببايد که روشن بُوَد
هُشيوار و بيدار و پُر "من" بُوَد
به سرچشمه ره برده باشد، به‌راز
فروخوانده صد برگِ نيرنگ، باز
وگر باشد آبشخورِ وی، پهن
بُوی روز و شب، از وی اندوهگن
چُپاند به تو، دم‌به‌دم، پُرقچار
رسول و پيمبر؛ نه يک، صدهزار!
به زور و دروغ و، به دعوی و لاف
نمايد تو را، صد شريعت، شياف!
يکی، آيه آرد، که: ايدون مکن
به‌وارونه، آن‌ديگر افکنده بُن
يکی، گويد: اين کافران را بکش
دگر، گويد: ای کافرِ سگ، خمش!
بلافند هريک، که: "حق" با من است
يقين کن؛ که شک، شيوه‌یِ دشمن است
کسی کاو کند شک درين ريش و پشم
الهی کزو کنده گردد دو چشم!
ببُرّيد بايد سرِ وی، به‌کين
که خون‌اش بُوَد از درِ پارگين!
...
چُس ارزد، خدايی کزين ياوگان
کند هر زمان، گوزْ پيکی روان!؟

بلی، گر خرد باشدت تيزرای
بدانی که نبْوَد جهان را، خدای
مگر "بذرِ هستی" بُوَد در نظر
که "جان"ی‌ست، هرسوی گسترده پر
فرسته نباشد ورا، کز خرد
ز هر برگِ نو، بویِ وی می‌دمد
يکايک، همه، شاخسارِ وی‌ايم
ز يک بذر و يک ريشه و يک پی‌ايم
خدايی جز اين، با خرد يار نيست
که جز "جان"، درين عرصه ديّار نيست
به کفر اندرون، خيز، مستان شويم
به بزمِ خرد، جان‌پرستان شويم
ستايش بريم آشکار و نهان
به فرخنده پيروز، "جانِ جهان"!

يک‌شنبه، 7 اسفند، 26 فوريه 2012


?
[1] ابوشکور بلخی، بزرگ شاعر سده‌یِ چهارمِ هجری، در «آفرين‌نامه» گفته است (که بسيار هم ارزنده‌ست؛ لکن مع‌الاسف، ما ورژن متکامل‌اش را عرضه می‌کنيم):
خرد، بی ميانجی و بی رهنمای
بداند که هست اين جهان را خدای!


$
پی‌دی‌اف:
https://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/04/jane_jehan.pdf

حسينِ علی و، منبرِ عاشورا و، داورِ وسط و، نونِ بَدبَد!

حسينِ علی و، منبرِ عاشورا و، داورِ وسط و، نونِ بَدبَد!
[بررسیِ "می‌گويند"ها] (II)

می‌گويند حسين‌بن‌علی، مشهور و مکنّیٰ به «سيّدالشّهدا» و «سيّدِ شبابِ اهل‌الجّنه» و «ثارالله» و «مظلومِ کربلا»، و ازين‌قبيل ياوه‌ها، روزِ عاشورا، يا شبِ قبل ازآن (که به اصطلاحِ گاه‌شماریِ ليلانه‌یِ عربی، می‌شود همان «شبِ عاشورا»)، برایِ آن عدّه‌یِ قليلی که به‌هر دليل و علّت -که اين‌جا کاری با آن نداريم- نتوانسته يا نخواسته بودند که حبِّ مشهورِ «جيم» را بروند بالا و، عطایِ تيول و حکومتِ ولايات و شهرهایِ عجمان را -که آغاسيّد زرتازرت وعده می‌داده- به لقایِ شمشيرِ برّنده‌ی اکنون ديگر مسلّمِ ابنِ‌زياد ملاعين ببخشند و، سرور و مولای‌شان را دمِ ضربِ شمشيرِ اشقيا (که ای الهی اندککی درودِ پروردگارم شيطان بر اوشان باد!) يکّه و بی‌باعث رها کنند، و بنا به قولِ مشهور «بفلنگند!»، و درهرحال، بيخِ ريشِ سيّدِ شبابِ قديم، و سيّدالشّهدایِ يکی‌چند ساعتِ بعدِ آينده، مانده بودند، بی‌منبر، منبر رفت و، فرمود:
کسانی که به کسی بدهکارند و دَينی به گردن دارند، بدانند که من دوست ندارم با اين‌وضع، در رکابِ من، شربتِ شهادت بريزند تویِ هندقِ بلاشان! اوّل بروند بدهیِ خود را بپردازند و دَينِ خود را صاف کنند، بعد...

البتّه، به شهادتِ مسيو تاريخ -که ای بر منکرش نعلت! و همه‌یِ ما می‌دانيم که به‌کلّی و اساساً اهلِ دروغ و دَوَنگ نبوده و، نيست-، باخبريم که هيچ‌يک ازآن بزرگواران، سرِ سوزنی به هيچ احدالنّاسی بدهکار نبوده‌اند و دَينی به‌گردن نداشته‌اند؛ و بنابراين، مانده‌اند، و بعد هم به فيضِ عظمایِ شهادت نائل آمده‌اند... که اعنی: زِرِرِشک!!
امّا، ای‌کاش من آن‌جا، حدِّاقل به‌عنوانِ داورِ وسط هم که شده، حضور می‌داشتم، که اوّل يک تُف، نذرِ درِ کونِ "شاهينِ قضا" می‌فرمودم و، سپس، يک‌دست قهقهه‌یِ کبکِ دری می‌زدم و، داد می‌کشيدم، که:
فول بود، بچّه‌سيّد! من تویِ همه‌یِ عمرِ داوری‌م، يک چنين کس‌شيرِ به اين محکمی نشنيده بودم، نوه‌یِ پيغمبر! هيچ می‌فهمی چی داری می‌گی؟!
مردِ حسابی!
الآن سالِ 61 هجريه، و شما هم نوه‌یِ رسول‌الله، 57 سال‌تونه؛ و اين يعنی اين‌که جناب‌عالی سالِ چهارمِ بعد از هجرتِ نبیِّ مکرّم (سوّمِ شعبون)، "ياعلی‌گويان" جهان را به شرفِ قدوم‌تان خيلی‌خيلی مشرّف فرموده‌ايد... که بسيار هم خوش‌آمديد و، تولّدتون مبارکِ باباتون باشه! حالا بچّه‌سيّد، شما که علم لدنّی هم دارين، ممکنه بفرمايين اون وقتی که آخرایِ سالِ سوّم هجری، نطفه‌یِ حضرتِ‌عالی منعقد می‌شد، شغلِ شريفِ پدرِ بزرگوارتون چی بود؟... (می‌خوام خيال‌م راحت باشه که يه‌وخ -شيطون‌نکرده-، نطفه‌یِ مبارک‌تون با "نونِ بَدبَد" بسته نشده باشه...) ... چی فرمودين؟ نشنيدم... بلندترين بگين... چی...؟ باباتون همراهِ جدّتون می‌رفته‌ن غزيّه‌سريّه می‌کرده‌ن؟!!
آخ نبينم...! خب حالا اين شغلِ شريف چی بوده؟ می‌شه يه‌کم بيشتر توضيح بدين، سيّدِ شبابِ اهل‌الجّنه!؟ ... که فرمودين باباتون با جدِّ بزرگوارتون... آها... که يعنی «اکسير» هم داشته‌ن پس! عاليه... عاليه... که فرمودين مالِ نجسِ کافرا رو -بعد از پخ‌پخ‌کردنِ اون ولدِ چموشا-، می‌ريخته‌ن تویِ اکسيردون و ... از هولِ قوّه‌یِ الهی، يه‌هو، زِزِزِرتی، تبديل می‌شده به مالِ «طيّب و طاهر»ِ غنيمت!؟
آخ! آخ! آخ! نبينم!! يعنی می‌فرماييد شما کلّاً نونِ غيرِ اين‌جوری ميل نفرمودين ديگه؟! که يعنی از نوکِ انگشتایِ پا، تا فرقِ مبارکِ سرتون، کلاً... آها... احسنت! باريک‌اللا! باريک‌اللا به باباجون و بابابزرگِ شريف‌تون...!
خب، پس بالاخره نمی‌خواين بگين منظورتون ازين کلام گهربار چی بود؟!
آخه، سيّد! شما که خودتون اقرار دارين که از نطفه به اين‌ور (بلکه حتّی سه‌سال قبل از نطفه هم) نونِ غيرِ دزدی و راهزنی و شرارت (از شبهِ‌جزيره‌یِ عربستان بگير، برو تا مصر و، ازين‌ور تا سمرقند و فَرغانه!‌) از گلوتون پايين نرفته... پس اين کس‌شيرِ محکم چی بود که به اين هفتاد و دو تن اصحاب فرمودين... که: حقّی به گردن‌شون نمونه!؟!
...
ئه... ئه... ئه... آغا... داری چيکار می‌کنی.... آی‌ی‌ی گردن‌ام... آغا نزن... غلط کردم... اصلاً آغا، باباجون و جدِّ شما، لطف می‌کرده‌ن که "اکسير" می‌زده‌ن به اون مالایِ "نجس"... مولوی هم تو کتاب‌ش فرموده که «کشتن» نبوده «شفقت» بوده... آغا... جونِ ننه‌تون... نکشين ديگه.... ما به اسلام مشرّف می‌شيم.... آ... آ... آ... اشهد ان لا....

شنبه، 6 اسفند 1390

:

Mittwoch, Februar 22, 2012

از روی اين نامه به 99 نفر ايميل بفرستيد و باور داشته باشيد...

همين‌که اين نامه به دست شما برسد شما سوگند داده می‌شويد که به‌خاطر زندگی و سلامت خود و خانواده‌تان هرگز آن را سبک نشماريد و جدّی بگيريد. به محض خواندن، بلافاصله آن را کپی-پيست کرده و برای 99 نفر ايميل بزنيد؛ نه يک‌نفر کم و نه يک‌نفر زياد.
همان‌طور که سوگند داده شده‌ايد از شما خواهش می‌شود که در فرستادن آن تعلّل نکنيد، و گرنه بايد تنها خود را مسبّبِ عواقب ناگوار آن بدانيد. هر خوبی که به انسان می‌رسد از باور و اعتقاد برمی‌خيزد و هر بدی که بر سر آدم فرود می‌آيد نتيجه‌ی ناباوری و بی‌اعتقادی و تمسخر مقدّسات است. لطفاً باور داشته باشيد.
اصلِ اين نامه در روستای "چستوروحکاتب" در حوالی "ايلاپاتان" چکسلواکی (با شهری به همين نام در مرکز لاس‌وگاس امريکا اشتباه نشود) در کليسايی بسيار قديمی نگهداری می‌شود که توسّط "پيتر بادپينس" به مخزن کتابخانه‌ی آنجا سپرده شده است. او که يک امريکايی اردنی‌الاصل پاکستانی‌تبار است سال 2003 در عراق يک‌شب در مهمان‌خانه‌ای روبه‌روی مرقد علی (ع) مست کرده بود و خواب‌اش برد، و صبح اين نامه را در جيب بغل اورکت نظامی‌اش يافت. فوراً از روی آن برای 99 نفر در ساير اقصیٰ نقاط جهان ايميل زد، و به ظهر نکشيده، از درجه‌ی سرجوخگی به نايب‌اوّلی رسيد، و فردای آن روز، برابر خوابی که ديده بود، با هواپيما پياده به چکسلواکی رفت و اصل نامه را به کليسا تحويل داد. و اکنون سُر و مُر و کيفور در امريکای لاتين در مزرعه‌ی گرس خود زندگی می‌کند.
کسانی که اين نامه به دست‌شان رسيده بود، همه با اعتقاد کامل به پخش آن کمک کردند. امّا کسانی هم بوده‌اند که از روی ناباوری آن را به مسخره گرفته‌اند و...
"مستر کونجواليان" که در فنلاند شمالی زندگی می‌کند چندسال بود از دردهای شديد معده رنج می‌بُرد، به‌حدّی که وقتی عرق دوآتشه می‌خورد از نوک زبان تا زِبَکِ کون‌اش، يک‌پارچه گُر می‌گرفت و آن زهرماری به‌کلّی و کاملاً زهرمارش می‌شد. وقتی اين نامه به دست‌اش رسيد و به 99 نفر ايميل زد، مريضی‌اش کلاً برطرف شد، به‌حدّی که اکنون بيش از 20 سال است که روزانه يک چارليتری ودکای روسی می‌خورد، و انگار نه انگار.
يک مرد چل‌وپنج ساله‌ی ايرانی ساکن پروس، نامه را به‌تمسخر گرفت و نصف شب در اثرِ بی‌خوابی بيدار شد و همزمان صدای بلندی از پاشنه‌ی کون خود شنيد، و وقتی چراغ را روشن کرد ديد امعاء و احشاءاش روی تشک يه‌قل‌دوقل بازی می‌کنند. از ترس، بلافاصله، طوری مُرد که حتّی جنازه‌اش هم به‌دست نيامد.
يک مرد جوان اسکاتلندی که سه‌روز پيش ازآن عروسی کرده بود وقتی اين نامه به دست‌اش رسيد، بلافاصله از صميم قلب به 99 نفر ايميل زد، و هنوز دکمه‌ی Sent را فشار نداده بود که زن‌اش، بی‌آن‌که هرگز حامله شده باشد، صبح زود، درجا سه‌قلو زاييد: دو دختر و دو پسر.
يک مرد کج‌فکر بداعتقاد اهل روستای "پلغوت" در جنوب خراسان قديم، که به يکی از شهرهای عثمانی پناهنده شده بود، وقتی اين نامه به دست‌اش رسيد، از روی کفر و عناد، ازآن پرينت گرفت و در مستراح کهنه و قديمی خانه‌ی فکسنی اجاره‌ای‌اش، 99 بار روی آن شاشيد -نعوذبالله-، و از همان لحظه تا به‌امروز که 20 شب گذشته، از سقف خانه‌اش آب چکّه می‌کند و قوطی‌های نوشابه را مانند گرزکِ بولينگ رديف‌به‌رديف چيده که آب زندگی‌اش را بر باد ندهد. برق خانه‌اش چندبار ددری شده و برای ساعت‌های متمادی غيب‌اش زده، و جيب‌اش به‌قدری خالی‌ست که –دور از جان- شپش درآن چارقاب می‌اندازد بلکه پنج‌قروش گيرش بيايد...
اگر می‌بينيد که اين شخص دچار بلايای عديده‌ی بيشتری نشده، بايد بدانيد که به‌خاطر عدد 99 است، و ديگر اين‌که اين پيرمرد فاسقِ نابه‌هنجار، گويا از نظرکرده‌های قديم شيطان لعين بوده باشد، و هم‌چنين گه‌گاه يکی‌دو تن از دوستان‌اش که آن‌ها نيز کافرانی مرتدّ و خبيث بيش نيستند، با سرنگِ منحوس $ و از راه دور، داروی جان‌بخش به وی تزريق می‌کنند؛ وگرنه تاحالا ده‌بار برای‌اش در نوشهير «جنازه‌نمازين» گرفته بودند...
از شما خواهش می‌شود که اين نامه را جدّی بگيريد و با ناباوری خود، زندگی‌تان را به مخاطره نيفکنيد. حتماً به 99 نفر ايميل بزنيد و ايمان خود را ثابت کنيد؛ لطفاً.


PDF
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/02/name_99_bar.pdf