Sonntag, Januar 29, 2012

درباره‌یِ نوشتن

ناويراسته‌ها
يک: درباره‌یِ نوشتن

(1)
دو جور نوشتن نداريم (نوشتن به‌معنایِ دقيقِ کلمه را می‌گويم)، که: يکی باملاحظات، و ديگری بی‌ملاحظات.
و از نظرِ من، هيچ فرق نمی‌کند که اين «ملاحظات» چه باشد... ملاحظه‌یِ نظامی مخوف و آدمی‌خوار، مانندِ اسلامِ نابِ محمّدی و نظامِ جمهوریِ اقدسِ الهی‌اش باشد، يا ملاحظه‌یِ رگِ گردنِ يک به‌اصطلاح قوم، مانندِ قومِ شريفِ آريايی، يا ملاحظه‌یِ فی‌المثل روحيّاتِ يک جامعه‌یِ خفته در اعماقِ هول و وَهْم و مردار، مانندِ ناجامعه‌یِ ايرانِ دلبند، يا ملاحظه‌یِ يک دوستِ فيس‌بوکی، يا ملاحظه‌ای مبنی بر هر توهّمِ ديگر. (ملاحظه‌یِ جيب را که درخورِ تف هم نمی‌شمرم!). معتقدان -چه معتقَدِ ايشان آسمانی باشد چه زمينی-، اصولاً در اين تأمّل جايی ندارند...
آدمی‌زاد، يا می‌نويسد، يا نمی‌نويسد...
نمی‌شود هم نوشت، و هم ننوشت؛ و به‌ويژه در اين ننوشتن، کلّی هم ادّعایِ نوشتن کرد!

(2)
آدمی که چيز می‌نويسد، بايد بتواند خود را فاقدِ هرگونه جايگاه (و به‌ويژه مرتبه‌یِ) اجتماعی-سياسی-ادبی-علمی-هنری-فرهنگی، و هر گونه‌یِ ديگر از اين "جايگاه-مراتب"ها بداند؛ اعمِّ از اين‌که ديگران او را دارایِ چُنين و چُنان مراتب و جايگاهی می‌انگارند، يا نمی‌انگارند...

(3)
که يعنی آدمی که می‌نويسد، بايد روراست باشد؛ و پيش از ديگران، با خودش...
و جز اين، فقط و فقط، "طومارِ خويش به‌دروغ‌درنوشتن" است.

جمعه، 30 دی 1390، 20 ژانويه 2012

Samstag, Januar 28, 2012

به‌گُمان‌ام فردوسی الآن با دُم‌اش گردو می‌شکند...

(I) به‌گُمان‌ام فردوسی الآن با دُم‌اش گردو می‌شکند...

يک‌بار، همان اوايل که از پسِ گريزِ ناگزيرم، اين‌جا در عثمانیِ قديم، بعد از چندين‌سال عذابِ عدمِ دسترسیِ درست‌وحسابی به اينترنت، به‌ضرورتِ زندگیِ پناهندگی، چشمِ دست‌وبال‌ام به جمال و وصالِ اينترنتِ حقيقی روشن شده بود، و از نعمتِ فيس‌پوک هم برخوردار شده بودم (و اين، به‌گُمان‌ام، بايد حدودِ يک‌سالِ پيش بوده باشد)، جايی ديدم که مصطفی بادکوبه‌ای (يعنی همين آقایِ دُگدُر) را «فردوسیِ زمان» و ال و بل و فلان، ناميده بودند (و آن‌وقت، هنوز نظامِ اقدسِ الهی‌شان، ايشان را، گرفته‌کرده نکرده بود). و منِ کودنگِ بی‌خبر، آن‌جا، فقط از بابِ کنجکاوی، و عطشِ افزودن بر چيزی که در موردِ من بايد آن را "کاستن از نادانی" ناميد، نوشتم (تقريباً به اين‌مضمون، امّا ملايم‌تر) که: آيا ايشان همان اوشونی نيستند که تا همين 5-4 سالِ پيش، با ريش و لَمْبِ مفصّل، در جعبه‌یِ «عربده-پک‌وپوز»ِ قدسیِ نظامِ اقدسِ الهی، حضور به‌هم می‌رسانيدند و، با قرائتِ کاملاً از مخرجِ صحيح‌ادایِ پاره‌ای از شاه‌کارهایِ بديعِ منظوماتِ دينی‌شان، فينندگان را مستفيد و مستفيض می‌فرمودند؟!
... که ازناگاه، آقا يا خانمی (که لابد صاحب‌الفيس بوده‌اند، و من درست يادم نمانده)، سريعاً بر کلّه‌یِ پوکِ من کوفتند که: اين آقا، هرکه که بوده‌اند، و هرچه که کرده‌اند، اکنون ال‌اند و بل‌اند و فلان؛ که اَعنی همان: فردوسیِ زمان!!


شايد هم منِ نطفه‌یِ نابسم‌الله کلاً به‌خطا می‌روم و در هپروتِ پندارهایِ اجدادِ گبرم سير می‌کنم، و ازين‌رو، چشمِ بصيرت‌ام پاک باباقوری شده (البتّه اگر اصولاً چشمِ بصيرتی می‌داشته بوده باشيم، ما نطفه‌هایِ نابسم‌الله!)، و نمی‌توانم درک کنم که:
می‌توان سال‌ها و سال‌ها، خوب و خوش و چرب و نرم، چريد؛ گيرم نه «اين‌جای»ِ چراگاه، که «آن» جایِ چراگاه، که بعدها می‌خواهد به فيض و فضلِ الهی، عَلْد و علانيّه، "سبز" هم بشود؛ و سر در همان آخوری داشت که فردوسی به رگ‌رگِ خويش برآن تاخته (و عمرِ نازنين بر سرِ جدالِ با آن نهاده، و از هستیِ دهگانیِ جوانی، تا نيستیِ دردناکِ پيری، خويشتنِ خويش را، به‌تمامی برافشانده)، چريد و، به زمين و زمانِ غرقه‌درخونِ وطنِ منکوبِ خويش، قهقاه در قهقاه، خنديد؛ و درعينِ‌حال، در کارگاهِ کيمياگریِ سبزالله، به‌ناگاه، با دو چرتِ به‌ظاهر «مخالف‌خوان»، خود بدل به «فردوسیِ زمان» شد!!

هرکه می‌خواهد بدش بيايد، بيايد، و هرکه می‌خواهد خوش‌اش بيايد هم، بيايد؛ اين را که نمی‌توانم نگويم که: فردوسی را اگر به‌قدرِ ده بيت‌اش هم می‌شناختيد، هرگز امثالِ اين گوزتفاله را، با پشمِ خايه‌اش هم قياس نمی‌کرديد...


مفاخره، در شعرِ فارسی، بسيار ديده می‌شود؛ و ازجمله، يکی از زمينه‌هایِ جولانِ اين مفاخرات، "خود را هم‌سنگِ فلان شاعرِ بزرگِ پيشين، و يا برتر از او برشمردن"ها بوده؛ که مثلاً ناشاعرچه‌ای، همچندِ نيم قدّ و قواره‌یِ اين هيچِ مضاعف که من‌ام، ايدون فرمايد، که:
شعرِ من، گر برند در حمّام
نرد با سنگِ‌پا همی‌بازد!
ور کند عورت‌اش به‌کلّ عريان
انوری نيز، لنگ اندازد!!
و کلاً، ازين‌قبيل اراجيف...!
امّا، هرقدر به حافظه [يعنی همين حافظه‌یِ پيرمردِ درون]ام قُچار می‌آورم، به‌ياد نمی‌آورد که شاعری جرأت کرده باشد خود را –آن‌هم- «فردوسی»ِ زمانه‌یِ خويش برشمرَد! (البتّه، بعيد نيست ناشاعران و ابلهانی چُنين گفته کرده باشند؛ که به عقلِ نبوده‌یِ خودشان مربوط است). هم‌چُنين، به‌ياد نمی‌آورم که ديگران، به شاعری از زمانه‌یِ خود، يا پيشينِ خود، چُنين عنوانی داده بوده باشند؛ و عقل‌شان سرِ جا بوده باشد!
و به‌فرض هم که داده بوده باشند، بازهم می‌گويم: خيلی بی‌جا کرده‌اند که داده‌اند!
اشتباه نکنيد؛ برایِ نگارنده، هيچ چيز و هيچ کس مقدّس نيست؛ امّا هرچيزی هم حدّی دارد...

«فردوسیِ زمان» ناميدنِ امثالِ اين ياوه‌سرایِ بادسنج، نه بالابردنِ اوست، و نه چيزی از جايگاهِ فردوسی می‌کاهد؛ بلکه، فقط و فقط، نشان می‌دهد که از برایِ ما گوزْملّت، حيف از يک تارِ پشمِ خايه‌یِ فردوسی! حيف!!

پنج‌شنبه، 6 بهمن 1390، 26 ژانويه 2012

دکتر مصطفی بادکوبه‌ای، چهره‌ای تابناک، فردوسی زمان، و گرفتار در بند ديوان

(II) گردو چيه؟ بگو توپِ بيليارد بيارن...!
ديدم به خواب دوش، که فردوسی از شعف
گردو همی‌شکست، به دُمب‌اش، يکان يکان
جارو به‌کف، سراچه و ايوان برُوفته
گنبد، همی، نموده مهيّایِ ميهمان
افکنده شالِ ميرحسينی، به گردن‌اش
روحِ امامِ راحل، در رگ‌رگ‌اش دوان
خوانَد مديحِ حضرتِ آغایِ مرتحل
شهنامه زيرِ پای و، سرِ وی بر آسمان!

حيرت، فروگرفت مرا، پای تا به سر
گفتم: تو را چه می‌شود ای شاهِ شاعران؟!
گفت: ازچه شرم می‌نکنی، کاين کمينه را
اين‌گونه می‌دهی، لقبِ حيف و رايگان!؟
گفتم: قبول! هيچ نبوديم ما و تو
باری، بگو، ز چيست‌ات اين اندُهِ گران؟
در من، به خشم ديد و، دمی، هيچ دم نزد
پس، برکشيد آه و، خروشيد، پُرفغان:
بنگر، که اينک آمد از بادکوبه، تيز
اين ضرطه‌یِ ملوّن و، آروغِ گُه‌فشان!
چُس‌س‌س! بر من و تو و ايران و، هرچه هست
کاين گوز، گشته اينک "فردوسیِ زمان"!!


شنبه، 8 بهمن 1390، 28 ژانويه 2012

$
PDF
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/01/ba_domash_gerdoo_mishekanad4.pdf

Donnerstag, Januar 26, 2012

زين کيميایِ واژون

(حصولِ خالص)

علی شريعتی، آن گوزِ مدرّج
چُسونه خستری پُرمدّعا بود
اگرچه داشت استعداد و، قدری
به‌گوهر، زين دغل‌بازان جدا بود
چو ريزه‌گوهرش را غسلِ گُه داد
ز گند و گوز، صاحب‌دکترا بود
به کونِ مارکس، می‌شد گرچه پنهان
صراط‌المستقيف‌اش برمَلا بود!
نه چپ از وی قلفتی بود خرسند
نه‌اش زی راست، در بی‌اخم وا بود
ز چه‌گْوارا اگرچه روضه می‌خواند
دل‌اش در بندِ صد کرب‌وبلا بود!

به پاريس اندرون، با دنگ و فنگ‌اش
پیِ گوزی دگرگونه‌صدا بود
لويی ماسينيون، آن کودنِ چُس
بر اين گولِ الهی، مقتدا بود
ازين ترکيبِ گوز و گوز، مغزش
خلا اندر خلا اندر خلا بود!

چرا اصلاً ببايد رفت پاريس
مگر در حوزه‌اش تنگیِّ جا بود!؟
به بویِ گندِ الرّحمٰنِ دين‌اش
خدايی، شامه‌یِ وی بی‌خطا بود
ز اقبالِ پُکستان، داشت سرمشق
پیِ درمانِ ضعفِ اژدها بود
به بادِ کفر ديده، کاهِ امّت
به‌جدّ، در جست‌وجویِ کهرُبا بود
جگرْخون بُد ز مرگِ آجلِ دين
که عاجل در تکاپویِ دوا بود
به ملّا، زآن تشر می‌زد پر از کين
که دين در معرضِ مرگِ فُجا بود

به دانشکاه، چون برخواند عزايم
ز لاشه، گرد وی غوغا به‌پا بود
هيولا زنده شد؛ آن مردمْ‌اوبار
که نفخِ وی، نشورِ اتقيا بود
حسينِ تشنه‌لب، برخاست از گور
که صدبدتر ز طاعون و وبا بود
خدایِ مرگ، شد آوار بر ما
وزآن‌پس، نيستی فرمان‌روا بود
ز مرگِ زندگی، گنداکِ قدس‌اش
به کامِ ريدگانِ اژدها بود
در اين سی‌وسه سالِ مُظلَمِ شوم
وطن، غرقِ گُه از «خونِ خدا» بود!
قداست، تر زديم ايدون به عالم
که قدس‌اش، پاک اندر کونِ ما بود!

بلی، انصاف بايد داد: "دکتر"
ز استادانِ فنِّ کيميا بود
تزش، در مغزشويیِّ جوانان
حصولِ خالصِ عن از طلا بود!!


يک‌شنبه، 2 بهمن 1390، 22 ژانويه 2012

$
پی‌دی‌اف:
http://mehdisohrabi.files.wordpress.com/2012/01/zin_kimiaye_vazhoon_ed1.pdf