Montag, April 28, 2008

قطار شهری ِ مشهد ؛ و قطعه‌ای به سبک ِ عاميانه ، در قالب ِ شبه ِ تعزيه

در سفر ِ اخير ِ رياست ِ محترم ِ جمهور به مشهد ، دستور ِ ساخت ِ قطار ِ هوايي هم صادر شد !!!

احمدی‌نژاد ( در حالی که کون تاب می‌دهد ) می‌خواند :

زمينی‌شون کهنه شده ؛ داداش ، هوايی‌شو بزن
اگه می‌خوای گند بزنی ؛ خوب ِ خدايی‌شو بزن !

پسرخاله ( مهندس‌زاده – مجری ِ طرح ) گويد :

رئيس ِ جمهور که تويی ، ما همه صاف نوکرتيم
فکر نکنی عاشق شديم ، خاطرخوای ِ خواهرتيم
طرح ِ زمينی عالی بود ؛ پول ِ کلون به جيب زديم
مثل ِ خودِت ، کوله بوديم ؛ ببين حالا چه تيپ زديم !

کارکنان ِ آقای ِ مهندس‌زاده ، يک‌صدا ، دم می‌گيرند :

يه شهر ِ مذهبی داريم ، دوتا قطار لازم داره
رياست ِ يه کشوری ، هزار‌تا فوت و لِم داره
قطار زمينی رو زديم ، پول پارو کرديم ؛ به‌علی !
طرح ِ هوايی‌شو بده ؛ محمود‌آقا ! خيلی گُلی !!


04 02 1387

œ
دست‌نويس:
1 / 2
$
GIF

Freitag, April 25, 2008

گريه‌یِ عالم

به يادِ کشتگانِ راهِ آزادی؛ و پيشکش به «بابک خرّم‌دين»
پر شدم از غم، مگر با گريه قدری کم کنم
سر‌به‌سر درد است عالم؛ ترکِ اين عالم کنم
ديو می‌تازد به من، از هفت‌گوشه، با سپاه
بشکنم در هم سپاه‌اش؛ پشتِ يک‌يک خم کنم
صد بسيجِ غم، به يک پيمانه می، ريزم به‌هم
از طرب وردی بخوانم، ديوِ غم آدم کنم
نامِ اهريمن نهد الله، از رویِ فريب
تا اهورا جایِ شيطان باشد و، من رم کنم!
رو شده دستِ تو، ای ديوِ پليدِ راهزن
بعد ازين، اين رشته را با قيدِ جان محکم کنم
آن که جان می‌پرورَد، شيطان بُوَد، الله نيست
گوئيا بايد به نام‌اش «ربِّ من» منضم کنم!
نيکیِ ذهن و زبان و کار، آزادی دهد
کفرِ غربی را، بدين گبرانگی مدغم کنم
جمله ديوان‌اند اهل‌الله، وارون‌کارگان
قلع‌و‌قمعِ ديوِ اهل‌الله، چون رستم کنم
سویِ ماتم خواندم ديو، از عزاهایِ دروغ
بر عزاهای‌اش بخندم، جان و دل خرّم کنم
سورِ ما، روزی‌ست کاين ديوان به ماتم اندرند
سورِ اهريمن بُوَد، گر روی زی ماتم کنم
از شهيدِ کربلا، صد قصّه‌یِ مُبکی کند
تا که من با ياوه‌های‌اش، ديدگان پُر نم کنم
گريه بيهوده‌ست از بنياد، ليکن گر رواست
گريه بايد من به قتلِ بابکِ خرّم کنم
آن‌قَدَر ايرانیِ آزاده کشته اهرمن
کز دو دريا چشم، بايد گريه‌یِ عالم کنم!

13870120

œ
دست‌نويس
JPG

z
اندر حاشيه:
با اين‌که سال‌ها بود ترجمه‌یِ فارسیِ کتابِ «شمشيرِ آخته» نوشته‌یِ جلال برگشاد [1] را داشتم، هيچ‌وقت به صرافتِ خواندنِ آن نيفتاده بودم. گويا، بی هيچ دليلی، دچارِ اين تصوّر بودم که کسی نمی‌تواند زندگانیِ بزرگ‌مردی چون بابکِ خرّم‌دين را به‌تصوير‌کشد.
بعد از آمدنِ اين غزل‌واره، شروع به خواندنِ کتاب کردم؛ البتّه فقط در فرصت‌هایِ فراغتِ مغازه! (گاهی، برایِ اين‌که همسرم استراحتی بکند، يک‌دو‌سه ساعتی می‌روم مغازه. اين‌هم از برکاتِ اهريمنِ نبوی (ص) است، که بعد از سی‌و‌چند سال سر در کتاب داشتن، بايد برایِ يک‌لقمه نانِ نخور و بمير، همسرم بارِ تلخ و سنگينِ زيستنِ با منِ ديوانه را، اين‌گونه بپردازد. و کاش از اين مغازه‌یِ اجباری، نانی هم درمی‌آمد! فعلاً که شش‌ماه است انگار برایِ صاحب‌ملک بيگاری می‌کنيم. ای به قافِ قرآن‌ات، اهريمنِ صل‌الله...!!!)

?
پابرگ:
[1] اين نام چگونه تلفّظ می‌شود؟ متأسّفانه، در هيچ جایِ کتاب، مشخّصاتِ اصلِ اثر ذکر نشده؛ که از رویِ لاتينِ آن، بتوان تلفّظ را فهميد! اگر کسی می‌داند، لطفاً به من هم بياموزد. می‌کنم‌اش، دعا.

ü
[ويرايشِ حروف‌نگاری، و افزودنِ متنِ عکسی: دوشنبه، 9 دی‌ماه 1392]

Mittwoch, April 23, 2008

خاکسترستان

( برای ِ مهران )

مهران ِ شاعر ، بسته وبلاگ ِ متين‌اش
گويا ندارد دوست ، ديگر ، سرزمين‌اش
ديگر نمی‌خواهد کند با اهرمن جنگ
يا خود نشسته جای ِ ديگر ، در کمين‌اش !
يا خسته گشته ، شايد ، از کردار ِ بی‌مُزد
چون مهدی ِ سهرابی و ، صد همچنين‌اش
بی‌مُزد ، کردن ، کار ِ دل ، دشوار نَبوَد
خواهنده گر باشد نگاری نازنين‌اش
سر ، پاک گر شد ؛ گرزه‌ی ِ عشرت بخسپيد
ديگر چه سود ، آخر ، ز يار ِ مه‌جبين‌اش ؟
روزی ، دلاور مرد ِ ميدان‌های ِ کون بود
بلغور ، اينک ، می‌کشد موش از پسين‌اش !

من نيز هم ، گه‌گاه ، بيتی می‌سُرايم
بگذارد ار اين روزگار و ، تيغ ِ کين‌اش
گر صد بهشت ِ جاودان در پام ريزد
بيزارم از اهريمن و دين ِ مَبين‌اش !
از ما ربوده اهرمن ، سرمستی ِ عشق
با اين دروغين وعده‌های ِ حور ِ‌عين‌اش
ماييم نسل ِ سوخته ؛ خاکسترستان
پيچيده در اقصای ِ خاموشی ، طنين‌اش


از آدميّت ، می‌تواند شد تهی ، مرد
گر ديو باشد ديرگاهی همنشين‌اش
ايرانی از ريم ِ درون‌اش ، بود غافل
ناگه برون شد دست ِ ديو از آستين‌اش !


861227 و 870103


Ê