Sonntag, Dezember 31, 2006

اعدام

خلق همه يکسره نهال ِ خدای‌اند
هيچ نه بر‌کن تو زين نهال و نه بشکن

ناصر ِ خسرو

قصيده‌ی ِ 78 . بيت ِ 30 . ( چ مينوی – محقّق ، ص 170 )


اصلاً قصد ِ داوری درباره‌ی ِ صدّام را ندارم . حتّی ضرورتی نمی‌بينم که بگويم : اگر به قياس برويم ، وقتی برای ِ اينان مجازات ِ مرگ در نظر گرفته شده ، صدّام ، واقعاً بيش از پنج سال حبس حقّ‌اش نبود .
نه ، اصلاً به اين مقولات کاری ندارم . نکته‌ی ِ حرف‌ام خيلی مهم‌تر از اين حرف‌هاست . من به اين باور و برداشت رسيده‌ام که بايد جهان به سمتی برود که در آن اصلاً و به‌هيچ‌وجه شاهد ِ اين عمل ِ غير ِ انسانی نباشيم .


عطّار ِ نشابوری حکايتی دارد در « الهی‌نامه » ( چاپ ِ هلموت ريتر ، ص 205 - 204 ) ، که : وزير ِ انوشروان پسری داشت . شخصی او را کشت ...


حکيمی بود کامل مرزبان نام
که نوشروان بدو بوديش آرام
پسر بودش يکی چون آفتابی
به هر علمی دلش را فتح ِ بابی
سفيهی کشت ناگه آن پسر را
بخست از درد جان ِ آن پدر را
مگر آن مرزبان را گفت خاصی
که بايد کرد آن سگ را قصاصی
جوابی داد او را مرزبان زود
که الحق نيست خون‌ريزی چنان سود
که من شرکت کنم با او درآن کار
بريزم زنده‌ای را خون چنان زار
نه آن بدفعل کاری بس نکو کرد
که می‌بايد مرا هم کار ِ او کرد [1]
بدو گفتند پس بستان دِيَت را
نخواهم - گفت - هرگز آن ديت را
نمی‌يارم پسر را با بها کرد
که خون‌خوردن بُوَد از خون‌بها خَورد


بدبختانه ، انگار هنوز کارها داريم تا انسان به آنجا برسد که بفهمد که : حتّی بدکارترين ِ جنايت‌کاران ، که انديشه و گفتار و کردارشان از هرگونه نيکی دور شده و يکسره با بدی ، زشتی ، و پليدی پيوسته باشد نيز ، به‌کالبد ، انسان‌اند ؛ و هيچ‌کس حق ندارد ، به هيچ دليل و بهانه‌ای ، به کالبد ِ انسان اهانت کند .
و اعدام ، زشت‌ترين اهانتی است در حقّ ِ کالبد ِ انسان .


آنچه در صدّام مشکل و بيچارگی و بدی و رنج ايجاد کرده بود و می‌کرد ، نه کالبد ِ او ، که رفتارهای ِ او بود . کالبدش خطايی نکرده بود . کدام دست می‌تواند بی‌فرمان ِ مغز ، حتّی به اندازه‌ی ِ تکان ِ انگشتی ، حرکت داشته باشد ؟
برداشتن ِ صدّام از حاکميّت ، نقطه‌ی ِ پايانی بود بر درست و نادرست ِ رفتارهای ِ او . مرگ را جايی نبرده‌اند . مرگ ، پايان ِ محتوم ِ زندگی ِ هر فرد ِ انسانی است ؛ و اين را نبايد به عنوان ِ مجازات ، به کالبد ِ اين « زنده‌ی ِ ميرا » تحميل نمود .


بدترين ِ جنايت‌کاران را هم می‌توان تا پايان ِ عمر حبس نمود ، تا جامعه از بدی ِ ايشان در امان باشد . اگر قرار بود به کشتن ِ کشنده ، بدی از ميان برخيزد ، بايد هزاره‌ها پيش از اين ، اين سعادت را به دست آورده بوديم .


اين‌هم که خواسته‌اند با اعدام ِ صدّام ، برای ِ گروهی ( گيرم بسيارانی ) تشفّی ِ خاطر ايجاد کرده باشند ، و يا به بخشی از اميدهای ِ منتهی به شرارت ِ هواداران ِ او پايان دهند ، بهانه‌هايی است که نمی‌توان پذيرفت .


اعدام از قتل بدتر است ...


( 851010 )


&
الهی‌نامه . از گفتار ِ فريدالدّين عطّار نيشابوری . به‌تصحيح ِ هـ . ريتر . استانبول : مطبعه‌ی ِ معارف ، 1940 . لجمعيّة‌المستشرقين‌الالمانيه . چاپ ِ افست ، انتشارات ِ توس . ( اوّل ، 1359 ) دوّم ، 1368 .


?
پابرگ :
[1] در متن ِ مصحَّح ِ ريتر ، اين بيت اينجا نيامده و بعد از بيت ِ « نمی‌يارم ... / ... خَورد » قرار گرفته ( و هيچ اختلاف ِ نسخه‌ای هم ثبت نشده . يعنی در همه‌ی ِ نسخه‌های ِ مورد ِ استفاده به همين صورت بوده ! ) ؛ امّا به نظر ِ من ، جای ِ درست ِ آن همين‌جاست که من آورده‌ام .

از بيچارگی‌های ِ زندگی ِ روزمرّه

دوستی ، يکی از نوشته‌های ِ اخير ِ مرا ديده بود و انتقاد می‌‌کرد که : چرا از نداری‌ات می‌‌نويسی ؟ اوّلاً که اين ربطی به « نوشتن » ندارد ، ثانياً نوشتن ِ اين چيزها ، تو را در چشم ِ خواننده‌ات حقير و خرد جلوه می‌‌دهد .

خيلی بحث کرديم ، امّا به نتيجه‌ای نرسيديم . شايد حتّی از من دلخور هم شده باشد ، که گفتم : دوست ِ عزيز ، تو با ديد ِ کاملاً سنّتی ِ لبريز از ريا به مسائل می‌‌نگری .

واقع ِ امر همين است که در ديد و دنيای ِ پوسيده‌ی ِ سنّتی ، مدار و معيار ِ همه‌ی ِ امور بر « ريا » و « پرده‌پوشی » و « چيزی بودن ، و خود را چيزی ديگر وانمودن » می‌‌چرخد . امّا تا کی بايد اسير ِ اين طرز ِ نگاه و زندگی باشيم .

چرا نبايد خواننده‌ی ِ وبلاگ ِ من از جزئيّات ِ زندگی‌ام چيزهايی بداند ؟ چرا بايد طوری رفتار کنم که به چشم ِ او ، يک موجود ِ آرمانی جلوه کنم ؟ چه زيانی دارد اگر بداند که من مثلاً دائم‌الخمرم ؟ ( مثال می‌‌گويم ، وگرنه ، من ماهی يک‌بار هم عرق گيرم نمی‌‌آيد ، چه رسد به مُدام ! )

باز دوست‌ام می‌‌گويد : ضرورتی ندارد که اين چيزها را کسی بداند ..!
امّا من مقصود ِ ديگری هم دارم . تصوّرم بر اين است که اگر از اصل و عين ِ واقع و چند‌و‌چون ِ زندگی‌ام هيچ نگويم ، ممکن است خواننده اين‌طور تصوّر کند که يک‌نفر آدم ِ شکم‌سير ِ ولگرد ِ بيکار ، هوس کرده که مشتی جفنگ ببافد ، و اسم‌اش را هم گذاشته نويسندگی ! در حالی که اصلاً اين طور نيست . من هزار و يک بدبختی دارم ؛ و - بی‌رودربايستی – اوّلين انگيزش ِ من در نوشتن‌ام ، به همين بيچارگی‌ها برمی‌‌گردد . اگر اين کشور روبه‌راه می‌‌بود ، چه‌بسا من اصلاً داخل در اين عوالم نمی‌‌شدم . رشته‌ی ِ درسی‌ام در دبيرستان ، علوم ِ تجربی بوده ، و بيش از هر‌ چيز به فيزيک ، و بعد زمين‌شناسی علاقه داشتم . امّا در همان نوجوانی‌ام – که مصادف با هجوم ِ شوم ِ اهريمن بود - متوجّه شدم که بايد همه‌ی ِ زندگی‌ام را رها کنم و با اين شرارت ِ آشکار ، با اين مايه‌ی ِ تباهی ، بجنگم ...

و حالا ، بعد از بيست‌و‌چند سال ، اين حال و روز ِ من است .
چرا نبايد عين ِ واقع را بگويم ؟ حدّ ِ‌اقل سود ِ آن اين است که کسی دچار ِ تصوّر ِ خطا نمی‌‌شود . خيلی از جوان‌های ِ ما درک و تصوّر ِ درستی از سرنوشت ِ آدمی که از حيطه‌ی ِ زندگی ِ عادّی درمی‌‌گذرد و به عوالم شعر و کتاب و نوشته رو می‌‌کند ، ندارند . نوشتن ، وسوسه‌انگيز است ؛ و اغلبی از ما ، به هوای ِ شهرت و کسی‌شدن به زندگی ِ معمول ِ خود پشت ِ پا می‌‌زنيم و راهی متفاوت در پيش می‌‌گيريم . شايد اگر يک مختصر آگاهی وجود داشته باشد که : بابا ، در اين مملکت ، نتيجه‌ی ِ پی ِ کون ِ کتاب راه ‌افتادن اين است که به سر ِ امثال ِ م . سهرابی آمده ، شايد خيلی‌ها راه شان را عوض کنند و بروند پی ِ زندگی‌شان !

و می‌‌گويم : دوست ِ عزيز ، چطور است که از ديگران عيبی ندارد که از بيچارگی‌های ِ زندگی ِ روزمرّه‌شان بگويند ، و از من زشت است ؟ می‌‌گويد : آن‌ها اثبات شده‌اند !! می‌‌گويم : ها ، پس بگو ، تو با اين مقوله مشکل داری ! امّا فکر نمی‌‌کنم اثبات‌شدن به اين چار برگ کاغذ ِ صد رحمت به جفنگ باشد که خرج‌اش همين مقداری پول است و بس ( اتّفاقاً همين امشب با خود کتاب‌مانندی برده بودم که يکی از همشهری‌هايمان چاپيده . يک‌مشت جفنگ و مزخرفات را با نوشته عوضی گرفته ) . می‌‌گويد : تو همين را هم که نداری !! گفتم : من دو چيز را هرگز نخواهم داشت : 1 . امثال ِ اين آثار ِ چاپی را 2 . مدرک و عنوان و القاب ِ دانشگاهی را . يکی را قبلاً نخواسته‌ام ( چون در اين مملکت دانشگاه نداشته‌ايم ) و يکی را حالا ديگر نمی‌‌خواهم ، چون نيازی به آن ندارم . زنده بادند سروران‌مان : مايکروسافت ، گوگل ، بلاگ اسپات ، ... !

Freitag, Dezember 29, 2006

صاحب‌اختيارِ بی‌لگام

صاحب‌اختيارِ بی‌لگام
پيرامونِ مولوی، و انديشه‌ها و آموزه‌هایِ او در مثنوی (2)

يکی از بنيادی‌ترين آموزه‌ها و باورهایِ اسلامی، اعتقاد به وجودِ «انسانِ متّصل به منبعِ اُلوهيّت» و «صحّتِ بی‌چون‌و‌چرایِ کردارِ او» ست. اين انسان، که در بيانِ مولوی، از او به «طبيبِ الهی» تعبير شده، و ديگرِ متصوّفه و عرفا از او با عنوانِ «انسانِ کامل» ياد کرده‌اند، از آنجا که نماينده و مأمورِ ذاتِ قدسیِ الوهيّت است، مالک و صاحب‌اختيارِ جسم و جان، و هستی و نيستیِ بنی‌نوعِ بشر محسوب می‌شود؛ و از سویِ ذاتِ اقدسِ اله، به وی جواز و اختيارِ هرگونه دخل و تصرّفی داده شده؛ و همه‌یِ انسان‌ها، بايد مطيعِ امرِ او باشند (و سلّموا تسليماً)؛ و از چون‌و‌چرا در اعمال و احکامِ او بپرهيزند.
اين موجودِ الهی، چه‌بسا سخنانی بگويد و يا اعمالی از او سر‌زند که به‌ديده‌یِ خرد، ناپسنديده و نادرست جلوه کند؛ امّا بايد دانست:
آن‌که از حق يابد او وحی و جواب
هرچه فرمايد، بُوَد عينِ صواب[1]

در قرآن، بهترين و کامل‌ترين بيانِ اين باورِ بنيادين را در قصّه‌یِ «موسی و خضر» می‌توان ديد. به‌نظرِ نگارنده، اين قصّه، سنگِ بنایِ باورِ قرآنی-اسلامی به‌شمار می‌رود. (+)

مولوی، مثنویِ خود را با قصّه‌ای[2] می‌آغازد که در آن «طبيبِ الهی» (که شخصيّتی مرموز و وهم‌گونه دارد)، با کمالِ آرامش و بدونِ کمترين احساسِ انسانی، مرتکبِ قتل می‌شود؛ امّا مولوی، نه‌تنها وجهی از زشتی و نادرستی در رفتارِ او نمی‌يابد، بلکه به توجيهِ آن، و دفاع از اين قاتلِ مخوف می‌پردازد. اگر مولوی واردِ بحثِ توجيهِ عملِ طبيبِ الهی نمی‌شد، وضع تا اندازه‌ای فرق می‌کرد؛ و می‌توانستيم قصّه‌یِ او را از گونه‌یِ قصصِ رمزی به‌شمار آوريم. امّا تصريحِ وی به «قتل»، و دفاع و توجيهِ او، پشتِ آدمی را می‌لرزاند.
وی، در توجيهِ رفتارِ طبيبِ آدمی‌کش، به قرآن و مشخّصاً به داستانِ موسی و خضر استناد می‌جويد. (همين‌جا، به اين نکته‌یِ عجيب نيز اشاره کنم که در داستان، آمرِ اصلیِ قتل، طبيبِ الهی است؛ امّا مولوی آن را به پایِ «شاه» داستان می‌نويسد!)
به‌نظرِ من، اينجا سرمثلِ «عذرِ بدتر از گناه» (يا: «به روباه گفتند: کو شاهدت؟...») بی‌مناسبت نيست! مولوی به خضر استناد می‌کند، درحالی که خودِ آن حضرت در آن داستان، حال و روزِ درستی ندارد. موردِ تعقيب است، و نيازمندِ صد وکيل‌مدافع، که او را از يک فقره دخالت و فضولیِ جهل‌نمون، يک فقره خسارتِ عمدی به اموالِ شخصی، و يک فقره قتلِ عمد، تبرئه کنند؛ که محال است بتوانند!
در حقيقت، مولوی اين را می‌خواهد بگويد که: عمل و نوعِ آن مهم نيست؛ بلکه، اصل، "کيستیِ عامل" است و چند‌و‌چونِ درجه‌یِ قربتِ او به مقامِ اُلوهيّت. اگر اين عامل، برگزيده‌یِ ذاتِ اقدسِ اله باشد، مجاز است که هر نامربوطی ببافد، هر غلطی بکند، و هر شرارتی مرتکب شود؛ و به هيچ‌کس هم پاسخ‌گو نباشد.
از اين‌حيث، طبيبِ الهی (يا پادشاهِ ملهم از طبيبِ الهی) و خضر، ديگر اشخاصِ ساده‌یِ داستانی نيستند؛ بلکه طرح و الگویِ قدسیِ «صاحب‌اختيارِ بی‌لگام» به‌شمار می‌روند.

عجيب آن است که بسيارانی امروزه بر اصلِ «ولايتِ فقيه» می‌تازند، و از آن با عناوينِ «ديکتاتوریِ دينی» و مانندِ آن، ياد می‌کنند؛ امّا به هزار بَه‌بَه و چَه‌چَه، مثنوی می‌خوانند، و به ستايش از سراينده‌یِ آن، می‌ذوقند.
اين پديده‌یِ عجيب، برایِ من، تنها يک دريافت در پی دارد: هيچ‌يک از «اين بسياران» با فهم ميانه‌ای ندارند. شايد هم می‌فهمند که مولوی از چه گه‌و‌گندی سخن می‌گويد و دفاع می‌کند، امّا بنا به اصلِ شريف و قدسیِ «هرچه آن خسرو کند، شيرين بُوَد»، از نويسندگانِ قانونِ اساسیِ جمهوریِ اسلام و معتقدانِ ولايتِ مطلقه‌یِ فقيه زشت است، و از مولوی قشنگ!!

اگر زبان و بيان‌ام به سادگیِ عاميانه‌گونه می‌گرايد، نه از ناتوانیِ قلنبه‌گويی است، که از سرِ ضرورت چنين می‌نويسم. تا به کی می‌خواهيم در پوششِ کلمات، دوگانه‌باوری، و توجيه، خود را انکار کنيم؟ شايد هم می‌ترسيم که اگر نقد و تأمّلِ ما، به ردّ و انکارِ مولوی بينجامد، وااسفاها در بر خواهد داشت؛ چرا که بايد بخشی از ميراثِ درخشانِ فرهنگی‌مان را، که به آن می‌نازيده‌ايم، به دور افکنيم!

مقصودِ من، به‌هيچ‌وجه چنين چيزي نيست. نه با مولوی خصومتی دارم، و نه نسبت به ميراثِ نياکان‌مان به‌ديده‌یِ تحقير و انکار می‌نگرم؛ بلکه تنها ضرورتِ نقدِ مولوی (و نيز ديگر گويندگان‌مان) را يادآور می‌شوم. همين، و نه بيشتر.
اگر از –مثلاً- مولوی، دو قطعه شعرِ درست برای‌مان بماند، بهتر از آن است که ديوانی قطور از گند و کثافات را به‌دوش‌کشيم، و همچنان در بيچارگیِ خود غوطه‌ور بمانيم...

6 دی 1385

:

&
کتاب‌شناخت
مثنوی معنوی (دوره‌یِ کامل، به انضمام چهار فهرست اعلام...) به سعی و اهتمام و تصحيح رينولد الّين نيکُلسون، از روی نسخه‌ی طبع 1926-1933 م. در ليدن از بلاد هلاند. اثر جلال‌الدّين مولوی، محمّد بن محمّد بن الحسين البلخی ثُم الرّومی. انتشارات اميرکبير. چاپ دوم، 1350؛ چاپِ هشتم، 1361.

?
پابرگ‌ها:

[1] مثنوی. دفترِ اوّل؛ «بيان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود...»، بيتِ 225. (چاپِ انتشاراتِ اميرکبير، هشتم، 1361، ص 12.)
[2] از متنِ عکسی (همچنان‌که از پی‌دی‌اف نيز) بيزارم؛ امّا وقتِ تايپ ندارم (ضمنِ اين که، از مثنوی هم چاپِ درستی به دسترس‌ام نيست). چند صفحه متنِ داستان را اسکن کرده‌ام؛ اگر کسی مثنوی دمِ دست ندارد، کليک کند: ص 01، صص 1-01، صص 3-2، صص 5-4، صص 7-6، صص 9-8، صص 11-10، صص 13-12. [pdf]

$
و امّا، چکيده‌یِ داستان؛ برایِ کسانی که حوصله‌یِ خواندنِ متنِ مثنوی را ندارند:
در زمانی پيش از اين، شاهی بود که هم مُلکِ دنيا داشت و هم ملکِ دين. روزی به شکار می‌رفت، در راه کنيزکی ديد و هواخواهِ او شد. او را خريد. امّا، و از قضا، کنيزک بيمار شد. شاه از چپ و راست طبيبان به بالين‌اش آورد؛ امّا درمان‌ها نتيجه‌یِ وارونه می‌داد. شاه عاجز شد، به مسجد شتافت و گريه و زاری درگرفت؛ و در ميانِ گريه، خواب‌اش در ربود. در خواب، او را به طبيبی الهی مژده دادند.
فردا روز، طبيبِ الهی آمد: آفتابی در ميانِ سايه‌ای. به يک نگاه دانست که کنيزک بيمارِ جسمانی نيست؛ عاشق است. با وی خلوت کرد، و به طريقه‌ای هوشمندانه، نام و نشانِ معشوقِ وی را به‌دست‌آورد. آنگاه، شاه را آگاه کرد و چاره‌یِ کار را بازگفت.
شاه، پیِ معشوق -که مردِ جوانِ زرگری در سمرقند بود- فرستاد؛ و چون او را آوردند، کنيزک را به او داد. شش ماه گذشت و کنيزک به‌کلّی بهبود يافت. اينک، به دستورِ طبيبِ الهی، به زرگر زهرِ اندک‌اندک‌کشنده خوراندند. زرگر زهر می‌خورد و پيشِ دختر می‌گداخت. رنجوری، جمالِ معشوق را تباه نمود و عشقِ دخترک رو به سردی رفت، و مهيّایِ وصالِ حضرتِ شاه شد...

اينجا، مولوی بحثی پيش‌می‌کشد که خلاصه‌یِ آن چنين است: کشتنِ اين مرد به‌دستِ حکيم، نه برایِ بيم و اميد بود، و نه به‌هوایِ طبعِ شاه؛ بلکه به امر و الهامِ الهی بود. مانندِ آن پسر که خضر حلق‌اش را بُريد. امّا عامِ خلق سرِّ اين را درنمی‌يابد.
آن کسی را که‌ش چنين شاهی کُشد
سویِ بخت و بهترين جاهی کَشد

و غرض که: کارِ پاکان را قياس از خود مگير!!