Donnerstag, April 27, 2006

شغال‌ها و عرب‌ها

شغال‌ها و عرب‌ها [1]

در واحه اردو زده بوديم . همراهان در خواب بودند . عربی رشيد و سفيدپوش از کنارم گذشت ؛ شترها را تيمار کرده بود و به خوابگاه می‌رفت .
به پشت روی ِ چمن‌ها دراز کشيدم ؛ می‌خواستم بخوابم ؛ نمی‌توانستم ؛ شغالی از دور زوزه می‌کشيد ؛ دوباره نشستم . چيزی که آنقدر دور بود غفلتاً نزديک شده بود . شغال‌ها دور و برم ازدحام کرده بودند ؛ چشم‌هايی به رنگ ِ طلايی ِ کدر ، که می‌درخشيدند و خاموش می‌شدند ؛ بدن‌هايی کشيده ، که گويی زير ِ چرخش ِ تازيانه ، چابک و موزون تکان می‌خوردند .
يکی از آن‌ها از پشت ِ سر به من نزديک شد ، با فشار از زير ِ دستم گذشت ، و انگار که به گرمايم احتياج داشته باشد خودش را تنگ به من چسباند ، بعد روبرويم ايستاد ، چشمش را تقريباً به چشمم دوخت و گفت :
« من پيرترين شغال ِ سراسر ِ اين نواحی هستم . خوشوقتم از اين که توانسته‌ام قبل از رفتنت افتخار ِ عرض ِ سلام داشته باشم . ديگر چيزی نمانده بود قطع ِ اميد کنم ، چون ما سال‌های ِ سال در انتظارت نشسته‌ايم ، مادرم در انتظار نشسته ‌است ، و مادر ِ مادرم ، و همه‌ی ِ مادرهای ِ پيش از او ، تا برسد به مادر ِ تمام ِ شغال‌ها . باور کن . »
گفتم « تعجّب می‌کنم » ، و فراموش کردم توده‌ی ِ هيزمی را که آماده بود تا با دودش شغال‌ها را بتارانيم آتش بزنم : « خيلی تعجّب می‌کنم که اين را می‌شنوم . من فقط از سر ِ تصادف است که از شمال ِ دوردست به اينجا آمده‌ام ، و قصد ِ سفری کوتاه را دارم . حالا بگوييد ببينم چه می‌خواهيد ؟ »
انگار با اين سؤال ، که شايد زياده از حد محبّت‌آميز بود ترغيب‌شان کرده باشم ، دايره‌شان را به دورم تنگ‌تر کردند ؛ همه له‌له می‌زدند .
پير ِ شغال‌ها شروع کرد به توضيح دادن : « ما می‌دانيم که از شمال می‌آيی ، و اميد ِ ما هم درست به همين است . شما شمالی‌ها شعوری داريد که در عرب‌ها سراغش را نمی‌شود گرفت . از تکبّر ِ خشکی که اين‌ها دارند ، می‌دانی ؟ ، حتّی يک ذرّه هم شعور نمی‌شود درآورد . اين‌ها برای ِ اين که شکم‌شان را پر کنند حيوان می‌کشند ، آن وقت از لاشه‌اش بيزارند . »
گفتم : « اين طور بلند حرف نزن ، نزديک ِ ما عرب خوابيده ‌است . »
شغال گفت : « راستی که غريبه‌ای ، وگرنه می‌دانستی که در سراسر ِ تاريخ ِ جهان هيچ شغالی تا به حال از هيچ عربی نترسيده ‌است . از آن‌ها بترسيم ؟ همين بدبختی کافی نيست که ما را ميان ِ چنين قومی انداخته‌اند ؟ »
گفتم : « شايد ، شايد . من به خودم اجازه نمی‌دهم راجع به مسائلی قضاوت کنم که از حدود ِ اطّلاعاتم خارج است ؛ بايد نزاع ِ پرسابقه‌ای باشد ؛ پس لابد با خون عجين است ؛ و لابد به خون هم ختم خواهد شد . »
شغال ِ پير گفت : « تو خيلی باهوشی » ، حالا همه سريع‌تر له‌له می‌زدند ؛ با آن که از جا تکان نمی‌خوردند ، از نفس افتاده بودند ؛ بوی ِ تندی که فقط با فشار دادن ِ دندان‌ها به هم قابل ِ تحمّل بود ، از دهن‌های ِ بازشان بيرون می‌زد : « تو خيلی باهوشی ؛ چيزی که گفتی با تعليمات ِ کهن ِ ما می‌خواند ؛ پس ما خون ِ آن‌ها را می‌ريزيم و نزاع خاتمه پيدا می‌کند . »
گفتم « اوه » ، ولی بسيار پرحرارت تر از آن که می‌خواستم : « آن‌ها از خودشان دفاع خواهند کرد ؛ با تفنگ‌هاشان شما را گله گله خواهند کشت . »
گفت : « منظورم را بد می‌فهمی ، به اقتضای ِ طبيعت ِ انسان‌ها که معلوم است در شمال ِ دوردست هم زايل نمی‌شود . در آن صورت حتّی آب ِ نيل هم کفاف ِ شستن و پاک کردن ِ ما را نخواهد کرد . فقط ديدن ِ زنده‌ی ِ آن‌ها کافی است تا به هوايی پاک‌تر فرار کنيم ، به بيابان فرار کنيم که به همين علّت هم مأوای‌مان شده است . »
وهمه‌ی ِ شغال‌های ِ دور و برم ، که در اين ميان تعداد ِ زيادی هم از راه ِ دور به آن‌ها ملحق شده بودند ، سرهايشان را تا بين ِ پاهای ِ جلو پايين بردند و با پنجه پاکشان کردند . به اين می‌مانست که خواسته باشند انزجارشان را پنهان کنند ، انزجاری چنان وحشت‌آور که دلم می‌خواست هر چه زودتر با يک جست ِ بلند از حلقه‌ای که به دورم بسته بودند فرار کنم .
پرسيدم : « پس قصدتان چيست ؟ » ، و خواستم بلند شوم ؛ ولی نتوانستم ؛ دو شغال ِ جوان دندان‌هايشان را به پشت ِ کت و پيراهنم فرو برده و قفل کرده بودند ؛ ناچار نشستم . شغال ِ پير با لحنی جدّی توضيح داد : « آن‌ها حاشيه‌ی ِ دامنت را نگه داشته‌اند ، و اين نوعی ادای ِ احترام است . » در حالی که به‌تناوب به پير ِ شغال‌ها و به شغال‌های ِ جوان رو می‌کردم به صدای ِ بلند گفتم : « بگو ولم کنند ! » پير ِ شغال‌ها گفت : « اگر بخواهی البتّه که ول می‌کنند . منتها چند لحظه‌ای طول می‌کشد ، چون بنا بر رسم ، دندان‌ها را تا ته فرو کرده‌اند و چاره‌ای ندارند جز اين که ذرّه‌ذرّه از هم جداشان کنند . تو هم در اين بين به تقاضای ِ ما گوش بده . » گفتم : « رفتارتان آن قدرها هم راغبم نکرده . » گفت : « تو نبايد رفتار ِ دور از ادب و ناشيانه‌ی ِ ما را تلافی کنی » ، در اينجا برای ِ اوّلين بار بود که از لحن ِ نالان ِ صدای ِ طبيعی‌اش کمک می‌گرفت ، « ما حيوان‌های ِ بيچاره‌ای هستيم ، فقط همين دندان را داريم ؛ برای ِ هر کاری ، چه خوب و چه بد ، تنها همين دندان در اختيار ِ ماست . » در حالی که فقط کمی نرم شده بودم پرسيدم : « خب ، چه می‌خواهيد ؟ »
به صدای ِ بلند گفت : « خداوندگارا » ، و همه‌ی ِ شغال‌ها زوزه کشيدند ؛ به اين می‌مانست که از دورترين دوردست‌ها نغمه‌ای شنيده باشم ، « خداوندگارا ، می‌خواهيم به نزاعی که جهان را به دو نيم کرده است خاتمه دهی . اجداد ِ ما کسی را که کمر ِ همّت بر اين کار خواهد بست به همان صورتی توصيف کرده‌اند که تو هستی . می‌خواهيم از اين عرب‌ها در امان باشيم ؛ هوای ِ قابل ِ تنفّسی داشته باشيم ؛ چشم‌انداز ِ افق‌مان از وجودشان پاک باشد ؛ ناله‌ی ِ گوسفندی را که چاقوی ِ عرب‌ها به گلويش کشيده می‌شود نشنويم ؛ هر جانداری بايد در آرامش بميرد ؛ می‌خواهيم بی‌هيچ مزاحمی خونش را تا آخرين قطره بياشاميم و استخوانش را از هر گوشتی پاک کنيم . پاکی ، و نه جز پاکی ، اين چيزی است که ما می‌خواهيم » - و حالا همه گريه را سر داده بودند ، هق هق می‌کردند - « آخر تو چطور می‌توانی چنين دنيايی را تحمّل کنی ، تو ای دل نجيب ، و تو ای اندرون شيرين ؟ اين‌ها سفيدشان کثافت است ؛ سياه‌شان کثافت است ؛ ريش‌شان وحشت ِ مجسّم است ؛ گوشه‌ی ِ چشم‌شان را که ببينی عق‌ات می‌نشيند ؛ دست‌شان را که بلند کنند ظلمت جهنّم را پيش ِ چشم می‌بينی . از اين رو ای خداوندگار ، از اين رو ای خداوندگار ِ عزيز ، به کمک ِ دست‌های ِ قادر و توانايت ، به کمک ِ دست‌های ِ قادر و توانايت ، با اين قيچی گردن‌هايشان را ببر » ، و به تبعيّت از اشاره‌ی ِ تند ِ سر ِ او يکی از شغال‌ها ، که قيچی ِ کوچکی پوشيده از لايه‌ی ِ ضخيم ِ زنگ را به دندان گرفته بود ، نزديک شد .
« اين هم قيچي‌يی که مدّت‌ها به دنبالش می‌گشتيم ، و حالا بس کنيد ديگر ! » اين را به صدای ِ بلند قافله‌سالار ِ عرب ِ ما می‌گفت که خلاف ِ جهت ِ باد به ما نزديک شده بود و داشت تازيانه‌ی ِ بزرگش را در هوا می‌چرخاند .
همه به سرعت پراکنده شدند ولی در فاصله‌ای معين تنگ ِ هم ايستادند ؛ اين همه حيوان چنان خشکشان زده بود انگار که پرچينی کم ارتفاع بودند با حاشيه‌ای از سوسو زدن‌های ِ چراغ‌های ِ مرداب .
عرب گفت : « به اين ترتيب ، سرور ِ من ، اين بازی را هم ديدی و شنيدی » ، و تا آنجا که در حدود ِ نزاکت ِ قبيله‌اش بود خنده را سر داد . پرسيدم : « پس تو هم می‌دانی اين‌ها چه می‌خواهند ؟ » گفت : « البتّه ، سرور ِ من ، هر کسی می‌داند ؛ مادام که عربی در اين دنيا هست اين قيچی در بيابان‌ها می‌گردد و در آينده هم تا قيامت خواهد گشت . و به هر اروپائی‌يی تقديمش می‌کنند برای ِ انجام ِ آن کار ِ بزرگ ؛ هر اروپائی‌يی به نظرشان درست همان کسی است که می‌گويند برگزيده است . اين حيوان‌ها اميد ِ واهيی دارند ؛ ديوانه‌اند ، ديوانه‌ی ِ تمام عيار . و ما هم به همين علّت دوستشان داريم ؛ اين‌ها در حکم ِ سگ‌های ِ ما هستند ، و خيلی بهتر از سگ‌های ِ شما . حالا نگاه کن ، يکی از شترها امشب سقط شده ، گفته‌ام بياورندش اينجا . »
چهار باربر آمدند و لاشه‌ی ِ سنگين ِ شتری را جلو ِ ما انداختند . هنوز به زمين نرسيده ، صدای ِ شغال‌ها بلند شد . انگار که تک‌تک‌شان را به طرزی غير ِ قابل ِ مقاومت می‌کشند ، با وقفه و مکث ، شکم‌خيز نزديک می‌شدند . عرب‌ها را فراموش کرده بودند ، تنفّرشان را فراموش کرده بودند ، وجود ِ لاشه که بوی ِ تندش هر بوی ِ ديگری را از ميان می‌برد ، مسحورشان کرده بود . حالا ديگر يکی از آن‌ها به گردن ِ لاشه چسبيده بود ، با همان گاز ِ اوّل شاهرگ را پيدا کرده بود . مثل ِ تلمبه‌ی ِ کوچک ِ پر جنب و جوشی که بخواهد ، مصمّم و در عين ِ حال بی‌اميد ، آتش ِ خروشانی را خاموش کند ، تک‌تک ِ ماهيچه‌های ِ بدنش کشيده می‌شد و می‌لرزيد . چيزی نگذشت که تمام ِ شغال‌ها به همين قصد روی ِ لاشه افتادند و کوهی درست کردند .
در اينجا ، قافله‌سالار تازيانه‌ی ِ برنده‌اش را با قدرت ِ تمام چپ و راست از پشت‌شان گذراند . سرهايشان را بلند کردند ؛ نشئه و ضعف وجودشان را فرا می‌گرفت ؛ عرب‌ها را در مقابل ِ خود ديدند ؛ تازيانه به پوزه‌هايشان خورد ؛ با يک جست خودشان را کنار کشيدند و تا فاصله‌ی ِ کمی به عقب رفتند . ولی خون ِ شتر ، ديگر چاله چاله به زمين ريخته بود و از آن بخار بلند می‌شد ؛ چندين جای ِ لاشه دريده شده بود . شغال‌ها نتوانستند مقاومت کنند ؛ باز نزديک شدند ؛ باز عرب تازيانه‌اش را بلند کرد ؛ بازويش را گرفتم .
گفت : « حق با توست ، سرور ِ من ، بگذاريم کارشان را بکنند ؛ وانگهی ديگر وقت ِ حرکت است . به ديدنش می‌ارزيد . حيوان‌های ِ جالب ِ توجّهی هستند ، اين طور نيست ؟ و چقدر از ما متنفّرند ! »

?
[1] پزشک ِ دهکده ( چند داستان کوچک ) . نوشته‌ی ِ فرانتس کافکا . ترجمه‌ی ِ فرامرز بهزاد . انتشارات ِ خوارزمی . دوّم ، 1361. [ صص 45 – 39 ]

Sonntag, April 23, 2006

اهميتِ يونانيان از نظرِ تاريخِ جهان

اهميتِ يونانيان از نظرِ تاريخِ جهان به عنوانِ مربّی، ناشی از آگاهیِ تازه‌یِ آنان بر موقعيتِ فرد در جامعه بود. وقتی که دنيایِ يونانی را با مشرق‌زمينِ کهن مقايسه می‌کنيم، چنان فرقِ عظيمی ميانِ آن‌دو می‌بينيم که آرمان‌هایِ يونانيان را با آرمان‌هایِ اروپا برابر می‌يابيم و بدين نتيجه می‌رسيم که آرمانِ يونانی همان آرمانِ امروزیِ آزادیِ فردی است. در حقيقت هيچ تضادّی چشمگيرتر از تضادِّ موجود ميانِ احساسِ استقلالِ فردیِ انسانِ امروزی، و شيوه‌یِ زندگیِ انسانِ شرقیِ پيش از يونان -نفیِ خود- نمی‌تواند بود؛ و مظهرِ اين شيوه‌یِ زندگی، عظمتِ دهشت‌آورِ اهرامِ مصر و گورهایِ شاهانه و ساختمان‌هایِ يادبودِ عظيمِ شرق است. هنگامی که تجليلِ حيرت‌انگيزِ شاهانی را که بر خلافِ هر گونه معيارِ طبيعی به مقامِ خدايی رسانده شده‌اند (و نماينده‌یِ ديدی مابعدالطّبيعی به زندگی است که به کلّی برایِ ما بيگانه است) و پای‌مالیِ شرقیِ توده‌یِ عظيمِ مردمان را (که با تجليلِ نيمه دينیِ شاه تناسب دارد)، با آغازِ تاريخِ يونانی در برابرِ يکديگر می‌نهيم، آغازِ تاريخِ يونان همچون آغازِ تصوّری تازه از آدمی و ارزش‌گذاریِ تازه به فردِ انسانی نمايان است. اين تصوّرِ تازه، عيناً برابر با اين انديشه است که روحِ هر فردِ انسانی فی‌نفسه غايتی خاص و ارزشی بی‌کران است -انديشه‌ای که مسيحيت در گسترشِ آن سهمی بزرگ دارد- و اين همان آرمانی است که در اثنایِ رستاخيزِ فرهنگیِ اروپا (رنسانس) و پس از آن، پديد آمد و به موجبِ آن، هر فردِ آدمی دارایِ استقلالِ روحی و درونی است؛ و چگونه ممکن بود قول به ارزش و اهميتِ فردِ آدمی بدونِ وقوفِ يونانيان بر ارزشِ حيثيتِ انسانی و به رسميت شناختنِ اين ارزش، قابلِ توجيه باشد؟

?
پايديا. نوشته‌یِ ورنر يگر Werner Jaeger. ترجمه‌یِ محمّدحسن لطفی. انتشاراتِ خوارزمی. چاپِ اوّل، 1376. (جلدِ يکم، مقدّمه، ص 24)

روايت ِ دروغين ِ « اتّحاد ِ صوفی و فيلسوف »

روايت ِ دروغين ِ « اتّحاد ِ صوفی و فيلسوف » ( پيرامون ِ افسانه‌ي ِ ساختگی ِ ديدار ِ ابن ِ سينا و ابوسعيد ) [ پاره‌ي ِ نخست ]
اگر تصوّف به شريعت آلوده نگشته بود ، و اگر به بيماری ِ خودپرستانه‌ي ِ مريد و مراد بازی و تبديل ِ خانقاه به دکّان مبتلا نشده بود ، می‌توانست در کنار ِ فلسفه قرار گيرد .
سعيد نفيسی ، در مسوّده يا طرح گونه‌ي ِ بسيار ارزشمند ِ « سرچشمه‌ي تصوّف در ايران » ، بار ِ عمده‌ي ِ اين انحراف و آلودگی ِ ويرانگر را به گردن ِ محمّد ِ [؟] کشنده بود ؛ وگرنه ، انحراف از دورترين پيشينه‌ای که بتوان از تصوّف باز شناخت ، در کار بوده است .
من يادداشت ِ دل‌انگيخته می‌نويسم ، نه مقاله‌ي ِ پژوهشی ِ آکادميک ؛ و از اين رو ، سخن ِ خود را اين گونه پی می‌گيرم که : از نظر ِ قوانين ِ به حدّ ِ‌اکثر تعديل شده‌ي ِ اسلامی در سرزمين‌های ِ متصرّفه ، بيرون از اسلام تنها سه مفر موجود بود : جهود باشی ، ترسا باشی ، يا گبر [1] . و جز اين ، يک جايگاه باقی می‌ماند : گورستان .
نخستين بروزش‌های ِ جدّی ِ تصوّف ِ ايران ، بعد از آنی است که همه‌ي ِ تلاش‌های ِ مقابله جويانه‌ي ِ ما به شکست رسيده ؛ بعد از آخرين ايستادگی‌های ِ بابک و مازيار و افشين . ميان ِ اين نقطه‌ي ِ پايان ، و آغاز ِ بيچارگی ، يک دوره‌ي ِ ميانين ِ جدّی نيز داشته‌ايم [2] ، که من رازی را درخشان ترين چهره‌ي ِ آن می‌شناسم . دوام ِ اين دوره‌ي ِ ميانين ، نسبت ِ دقيقی دارد با تعداد ِ سطرهايی که از آثار ِ فلسفی ِ رازی به جا مانده . ( آن هم – گويا – تنها در لا به لای ِ آثار ِ مخالفان و منتقدان ِ او ؛ و بعضاً در آثار ِ کافرانی نهان آشکارا چون ناصر ِ خسرو ِ قباديانی ِ يمگانی . )
چنين بود که به سرآغاز ِ بيراهه‌ای بيچاره کننده و پر دوام رسيديم ، که دو پروژه‌ي ِ اصلی و گاه درهم آميزنده را شامل می‌شد : هضم کردن ِ هيولا و تبديل ِ آن ، و ديگر : از درون ازهم پاشاندن ِ آن .
و پذيرفتيم که به جامه‌ي ِ اسلام درآييم .
اينجا مجال ِ آن نيست که در اين باره بيشتر بنويسم . منظورم يادآوری ِ اين نکته بود که تصوّف از آغاز با پذيرش ِ حدّ ِ اقل ترين ظواهر ِ شريعت همراه بود . پس هيچ جای ِ شگفتی نيست اگر می‌بينيم صوفی ِ تمام کافر نداريم . در ديگر زمينه‌ها و اشکال ِ تلاش ِ رهايی نيز ، پذيرش ِ صوری ِ مسلمانی به صورت ِ اصلی گريزناپذير درآمد . جنبش‌های ِ الحادی – اباحی نيز ، که فعّال ترين بخش ِ اين پيکره را در بر می‌گرفت ، در پوسته‌ای نازک و شکننده و به شدّت پارادوکسيکال ، به اسلام تظاهر می‌کرد !
اين شرايط ِ ويژه ، که از سده‌ي ِ سوّم ِ هجر در سرزمين‌های ِ ايرانی پديد آمد ، زمينه را برای ِ گسترش ِ گرايش‌های ِ عرفانی و صوفيانه هموار کرده بود . توده‌های ِ وسيع ِ مردم که از ستيزه جويی‌های ِ پيگير ِ دوصد ساله‌ي ِ خود نوميد می‌شدند ، از سويی در پی ِ سرپناهی برای ِ آمال ِ سرکوب شده‌ي ِ خود بودند ، و از سوی ِ ديگر طريقی می‌جستند که در آن اظهار ِ وجود توان کرد .
تصوّف ، بر آرامش ِ درون و چشم پوشی از ناگواری‌ها و ناهنجاری‌های عينی ِ زندگی تأکيد داشت ، و انسان‌ها را به نبرد با ناراستی‌ها و پليدی‌ها می‌خواند ؛ با اين تفاوت که همه را در درون ِ آدمی می‌ديد .
رشد و گسترش ِ تصوّف را می‌توان با چيرگی ِ پلشتی‌ها و نامرادی‌ها در نسبتی مستقيم دانست . پناه بردن ِ آدمی به دنيای ِ درون ، به هر صورت ، گريز از جهان ِ بيرون ، از واقعيت ، و از عين ِ زندگی است .
نکته‌ي ِ بسيار مهم ِ ديگری که در تصوّف ِ ايران بايد در نظر داشت ، دعوی ِ « حُسن ِ اسلام » است . تصوّف بر آن بوده که با نگرشی گزينشی به قرآن و حديث ، و جعل و وضع ِ مضامين ِ مورد ِ نياز [3] ، چهره‌ي ِ خشن و سرکوبگر ِ اسلام را تلطيف نموده و آن را حُسن و عطوفت ِ محض معرّفی نمايد .

امّا نقش ِ امام محمّد ِ غزّالی منحصر به آنچه گفته شد نبوده ، و برعکس ِ مورد ِ پيش گفته ، در اين يکی ، غزّالی ابداع گر يا دست ِ کم ايجاد کننده‌ي ِ يک نقطه عطف است : در برابر ِ هم قرار دادن ِ عرفان و فلسفه ، به نفع ِ دين !
پيش از آن ، شريعت ِ محمّدی با اين هردو سر ِ جنگ داشت . عرفان و فلسفه ، دو گونه يا دو روش ِ درک و دريافت ِ حقيقت بود ؛ در حالی که دين عبارت بود از اعلام ِ قطعی و چون و چرا ناپذير ِ تنها يک درک ِ خاص ، از منبع ِ خاص . در عرفان و فلسفه « نقل » نقش ِ تعيين کننده نداشت و تنها به کار ِ « نشر ِ دريافت » می‌آمد ؛ امّا در دين ، « نقل » همه چيز بود ، و تقيد ِ ناچارانه‌ي ِ آن تعطيل ِ کامل ِ پروژه‌ي ِ درک و دريافت را در پی داشت .
...
با توجّه به عظمت ِ جايگاه ِ غزّالی ، که به گُمان ِ نگارنده بايد آن را برآمده از شخصيت ِ قوی ، گستره‌ي ِ معلومات ِ دينی ، فلسفه خواندگی ، تسلّط به منطق ، تبحّر در کلام ، و سرانجام قدرت ِ بيان ِ وی دانست ، برای ِ تصوّف – يا دست ِ کم حوزه‌ي ِ وسيعی از هسته‌های ِ خانقاهی و نيمه مدرسی ِ صوفيه‌ي ِ همزمان ِ غزّالی و پس از وی – فرو افتادن در دامچاله‌ای که به دست ِ اين خراسانی ِ مستعد امّا گمراه کنده شده بود ، گريزناپذير می‌نمود ...

8 آبان 1384
::::
پی‌نوشت (15 شهريور 1395؛ 5 سپتامبر 2016 –زيگبورگ، آلمان):
جايی از متن [سطرِ 4]، چند کلمه‌ای ساقط شده. در گزيده‌واره‌ای که از نوشته‌ها و شعرگونه‌هایِ اين وبلاگ تهيّه ديده‌ام، اين سقط از رویِ فايلِ وُرد، به متن افزوده شد. نخواستم درآن دست برده باشم؛ به‌دليلِ رعايتِ اصالتِ نشر!
متنِ ويرايش‌شده را اين‌جا ببينيد.
::::

?
منابع و مراجع :
سرچشمه‌ی ِ تصوّف در ايران - ( تأثير تعليمات بودائی در فرهنگ ايران) و ( تصوّف ايران از نظر فلسفی ) . سعيد نفيسی . انتشارات فروغی . هشتم ، 1371.
تجارب الاُمم . ابوعلی مسکويه الرازی . حقّقه و قدّم له : الدکتور ابوالقاسم امامی . دار سروش للطباعة و النشر . طهران ، 1366 ش / 1987 م .
تجارب الاُمم . ابوعلی مسکويه الرازی . ترجمه‌ي دکتر ابوالقاسم امامی . انتشارات سروش . اوّل ، 1369.

[1] در کتاب الله ، گبران در شمار ِ اهل ِ کتاب نيامده‌اند ، چرا که پيرامون ِ حضرت ِ ختم الانبيا گبری نبوده . آنان که بوده‌اند و تبصره‌ي ِ جزيه شامل ِ حال شان می‌شده ، جهودان بوده‌اند و ترسايان ، و – به ضرب ِ توجيه و تأويل ِ بعدی : - صابئين ، که گويا همان مغتسله باشند ؛ پيروان ِ يحيی تعميد دهنده . گروه ِ اخير ، شايد از آن روی که بی‌پشت بودند و اندک ، به سرعت نابود شدند و بعداً مجوز ِ ايشان به گبرکان اختصاص يافت .
در باره‌ي ِ واژه‌ي ِ « گبر » :
امروزه و از مدت‌ها پيش ، واژه‌ي ِ « گبر » به وجه ِ خاص در مورد ِ زرتشتيان به کار می‌رود . در گذشته نيز چنين بوده ، امّا به سايرين ( جهودان و ترسايان ) نيز اطلاق می‌شده ؛ به ويژه در شعر ِ فارسی ، که در آن در مواردی نمی‌توان مشخّص نمود که مقصود از « گبر » چيست ؛ مگر اين که قراين يا اشاراتی در کار باشد .
می‌توان گفت که اين واژه دو کارکرد ِ معنايی داشته : 1. زرتشتی 2. غير ِ مسلمان ، به طور ِ کلّی .
به استناد ِ همين کاربرد ِ عام ، ذهن ِ برخی از پژوهندگان به اين نکته کشيده شده که اين واژه ، اصلاً همان « کافر » ِ عربی است که به دلايل و عللی به اين صورت درآمده . حتّی پورداود نيز چنين می‌پنداشته . امّا من در اين باره نظر ِ ديگری دارم . حاصل ِ تأمّلات ِ خود را به صورت ِ مقاله واره‌ای ارائه خواهم کرد .
جالب اين است که زرتشتيان به اين واژه حسّاسيت دارند و آن را نوعی اهانت تلقّی می‌کنند . در مقاله واره‌ي خود نشان خواهم داد که اين شاه واژه‌ي ِ فرهنگ ِ ايرانی ، درخور ِ هزارها فخر است ، نه ننگ !
[2] منظورم از ميانين ، زمانی نيست .
[3] از جمله ، بنيادی‌ترين آموزه‌ي ِ تصوّف ، يعنی اصليت ِ « تهذيب ِ نفس » در برابر ِ « غزا » ، طیّ ِ يک فقره روايت ِ مجعول ، به اسلام نسبت داده می‌شود : در بازگشت از يکی از غزوات ، رسول الله مسلمين را مورد ِ خطاب قرار داده ، می‌گويد : اينک جهاد ِ اصغر به پايان رسيده و بايد به جهاد ِ اکبر بپردازيم ؛ و آن « جهاد ِ با نفس » است .
اين سخن و آموزه ، از خسرو انوش روان پادشاه ِ بزرگ ِ ساسانی است ، که پس از دفع و رفع ِ شورش‌ها و آشوب‌های ِ درونی و بيرونی ِ کشور ، طیّ ِ يک سخنرانی ِ عام بيان شده است . ( رک : تجارب الامم ، [ متن ِ عربی ، ج 1 صص 114 - 111 ] ترجمه‌ي ِ فارسی ، ج 1 صص 186- 181 )