Donnerstag, März 16, 2017

ازچه از اسلام بيزارم...

ازچه از اسلام بيزارم...

اگر خواهی بگويم ازچه از اسلام بيزارم
کتابی بايد اندر پاسخ‌ات، ای دوست، بنگارم
چو يک‌باره نبوده نفرت‌ام ز اسلام، می‌بايد
يکايک، آن دلايل را که اصلی بوده، بشمارم
ندارم چون مجالِ آن مفصّل، مجمل‌اش بشنو
چکيده گويم‌ات؛ گرچه دلايل هست بسيارم

نخستين، نفرتِ من، از خمينی بود، سالی چند
ز اشعارم ازآن دوران، توانی خواند افکارم [1]
خمينی، خسترِ پستِ کثيفی بود و، جمهوری‌ش
علن فرياد می‌زد: پيکِ فقر و مرگ و کشتارم!
سپس‌تر، خواستم تا منشأِ اين گند را جويم
که بر من سخت بُد، کآن را ز دينِ "حق" بينگارم
چو کردم سر فرو، اندر تواريخ و سِيَر، يک‌يک
بديدم چيزهايی، کآن به‌جدّ می‌داد آزارم
محمّد را همی‌ديدم، شروری، هرزه‌ای، خون‌ريز
ز بيماری‌ش، صد دعوی، که: من درمانِ بيمارم!
چه‌سان يک مرد، نُه زن می‌تواند داشت، در يک‌آن
پس‌آنگه، ادّعا فرمود: من پاکيزهْ کردارم؟
وزآن بدتر، به نُه‌ساله تجاوز کرد و، کرد افضا
که: من پيغمبرم؛ اين سرخ‌مو را دوست می‌دارم!
عروسِ خويش را، چون ديد خوشگل، قر زند، درجا
پس‌آنگه گويد: اين فرمانِ الله است و، ناچارم!
به يک‌روز، از يهودان، هشتصد تن، سر همی بُرّد
که: اينک! «رحمةً للعالمين» خوانده‌ست دادارم!
ز کونِ اهرمنْ‌ افتاده‌ای، بی‌شرم، هول‌انگيز
بلی، «ختم»ِ جنايت بود؛ در اين، شک نمی‌آرم
علی را نيز ديدم چون هيولا، تيغ اندر کف
کف آورده به لب؛ نعره زند: من، شيرِ کرّارم
ز القاب‌اش بجو معنی، که بشناسی هيولا را
غضنفر، حيدر و صفدر، همه يعنی که: خون‌خوارم
به کوفه، «بوالشکم» دارد لقب، از دستِ ايرانی [2]
به‌ياوه، باز می‌لافد؛ که من نانِ جوين‌خوارم!
عمر، بوبکر، عثمان، بودشان پرونده زآن روتر
که‌شان من -عاشقِ ايران-، اضافی وقت بگذارم
وليکن، در علی، با مغزِ خود کلکل بسی کردم
که بتوانم ازو و آلِ او، اين پرده بردارم
حسينِ تشنه‌لب، آبشخورِ گنداکِ شيعی را
چنان پنبه زده‌ست‌ام، کز خودم يکسر عجب دارم
شرير بنِ شرير، از اهرمنْ ريدارِ بوگندو
گر او مظلوم باشد، من يزيد و شمرِ ادوارم!
نبرّم تا سرِ اين جهلْ‌ديو، از پای ننشينم
ز کين لبريز بين، انديشه و گفتار و کردارم
هزار و چارصد سال است خون‌ام سخت می‌جوشد
کنون، سرريزِ آن، صيقل زده شمشيرِ اشعارم!

24 دسامبر 2011
&
نشرِ نخست:

صوت و تصويرِ سراينده (افزوده‌شده در تاريخِ شنبه، 11 نوامبر 2017):

?
پابرگ‌ها:

[1] به اين نشانی:
[2] سال‌ها پيش، در کتاب يا مقاله‌ای از دکتر علی اشرف صادقی، ديده‌ام که نقل کرده که در يکی از متونِ کهن (فارسی يا عربی‌اش يادم نيست) گفته شده: چون علی به بازارِ کوفه می‌آمد، عجمان (ايرانيان) می‌گفتند: بوالشکمب بيامذ!
ازآن‌جا که وصفِ علی که در ديگر متن‌هایِ کهنِ تاريخ آمده، اين فقره را تأييد می‌کند، برایِ من نيازی به سند و مدرکِ ديگر نبوده و نيست! بگذريم که دکتر صادقی (در همان کتاب-مقاله، يا جايی ديگر) می‌کوشد که وضعِ ديگری برایِ اين لقب بيابد، و ازجمله پایِ بودا را به‌ميان می‌کشد که يعنی: بوداشکم؛ دارایِ شکمی همچون شکمِ بودا! که واقعاً مسخره‌ست.
اين لقب، به‌روشنی، همين است که هست: ابوالشکمب! بوالشکمب! بوالشکم! يعنی: پدرِ شکم!
در تاريخ‌نامه‌یِ طبری (دوره‌یِ سه‌جلدی، تصحيحِ محمّد روشن) در وصفِ علی آمده: و [شکمِ بزرگ داشت و] مِنطقه که بر ميان بستی، چهارده بَدَست بود! (نقل از حافظه)
حالا اگر لازم باشد که راجع به کينه و دردمندی و رندی و تکّه‌پرانیِ ايرانيانِ کوفه، اسنادی ديده شود، آن‌ها که می‌توانند، بروند بگردند. منِ اسيرِ حقوقِ فشلِ جهانیِ کثافت، که اين‌جا اين‌بار در آلمان به‌وضعِ دربه‌دری و آوارگی به‌سرمی‌برم، نه توانِ چُنين تفحّصی را دارم و نه کتابی چيزی به دست‌رس‌ام هست. (در اينترنت جستم، چيزی نيافتم.) [پابرگ، در پنج‌شنبه، 26 اسفند 1395، 16 مارچ 2017، افزوده شد.]

Sonntag, März 12, 2017

بنيانِ دروغ

بنيانِ دروغ
                                                                              (بازنشر)

پولاک، پزشکِ اتريشیِ دوره‌یِ ناصری که چند سالی در ايران، و پزشکِ ناصرالدّين شاه، بوده و سفرنامه‌اي نوشته که کتابِ بسيار ارزشمندی است، جايی می‌گويد: «[ايرانی] از هنگامی که سعدی گفت: "دروغِ مصلحت‌آميز بِهْ از راستِ فتنه‌انگيز"، هر دروغ و دغلی را مصلحت‌آميز قلمداد می‌کند..» [1]

امّا،
دروغ‌گويیِ ايرانی، و بلکه به‌طورِ‌کلّی سلطه‌یِ دروغ بر انسانِ ايرانی، از لحظه‌ای آغاز شد که اسلام به ايران هجوم آورد...
کمالِ بی‌انصافی است که سعدی را صادر‌کننده‌یِ جوازِ دروغ بدانيم؛ بلکه بايد گفت: اتّفاقاً اين سخنِ سعدی قابلِ توجيه است. قاعده‌یِ عقلی و بنيانِ اخلاقی، در معدود مواردی اجازه می‌دهد که دروغ بگوييم، يا راست نگوييم؛ و آن وقتی است که پایِ جان در ميان باشد؛ مخصوصاً پایِ جانِ ديگری. اگر کسی از دستِ آدمِ خشمناکِ کارد به دستی گريخته باشد، مجاز نيستيم جایِ پنهان‌شدنِ او را نشان دهيم. يا مثلاً کسی در باره‌یِ کسی ديگر سخنی گفته، که اگر آن شخص بشنود، يقين داريم که به کشتنِ او برخواهد خاست؛ اين‌جا حق نداريم با راست‌گفتنِ خود باعثِ قتلِ انسانی بشويم...
و مقصودِ سعدی چنين چيزی بوده. قصدِ دفاع از سعدی (و يا تبيينِ عقلانی-اخلاقیِ مواردِ مجازِ دروغ) را ندارم؛ فقط می‌خواهم اين نکته را روشن کنم که به خلافِ تصوّرِ پولاک، ايرانیِ دوره‌یِ سعدی، دچارِ غرقگیِ کامل بوده، و هيچ نيازی به جوازِ او نداشته است!

اين‌جا به دو گونه می‌توان به بنيان‌گذاریِ دروغ توسّطِ اسلام پرداخت:
يکی از طريقِ اثباتِ دروغ‌بودگیِ کلّيّتِ اسلام، وحی، قرآن، نبوّت؛ که بگوييم: از همان لحظه‌ای که مردی ديوزده [اين وصفی است که عربِ عاقله در باره‌یِ محمّد (ص) داشته‌اند؛ و خودِ وی در قرآن نقل کرده؛ از جمله، در «و ان يکاد...» که عمومِ مسلمين آن را به در و ديوارِ خود می‌آويزند.] از غار بيرون آمد و ادّعا کرد که موجودی بر او فرود آمده و کذا و کذا...، دروغ بنياد يافت.
طريقِ ديگر اين است که خود را تا اين اندازه در معرضِ تيغِ خون‌ريزِ اسلام قرار ندهيم، و به چند‌و‌چونِ عمل‌کردِ دينِ مبين بپردازيم؛ و نشان دهيم که چگونه اسلام انسان‌ها را به دوزخِ دروغ درافکنده است.

برایِ اين روشنگری نيز، نيازِ چندانی به بحثِ مفصّل نيست. همين‌قدر بسنده خواهد بود که بگوييم: جانِ انسان عزيز است، و اسلام سر و کارِ خود را با جانِ انسان‌ها قرار داده؛ به اين صورت که، با اقرار به تسليم و ادایِ شهادتين، امان می‌يافته‌اند و با انکارِ آن، جانِ خود را از دست می‌داده‌اند. از اين ‌رو، به گونه‌ای کاملاً بديهی، دروغ «نجات‌بخش» و راستی «کشنده» واقع شده است.

انسانِ معقول و درست، انسانِ طبيعی، نه تنها در پیِ پذيرندگیِ دروغين نيست، بلکه آن را بی‌ارزش، و گونه‌ای اهانت به خويش تلقّی می‌کند؛ امّا در اسلام، درست وارونه عمل شده؛ می‌گويد: «قولوا لا اله الّا الله، تفلحوا».
شرطِ امان و جان‌بردن، نه «ايمانِ قلبی»، که «اظهارِ زبانی» قرار داده شده (که اگر مقصود «ايمان» می‌بود، هرگز به شمشير نيازی نبود!). انسان، به طورِ مطلق، با نوکِ برّنده‌یِ شمشيری مواجه شده که به تهديدِ جانِ او برخاسته، و رهايیِ از آن در گروِ «پذيرشِ ظاهری و اقرارِ زبانی» بوده؛ يعنی دروغ.

از سویِ ديگر، بيرون‌شدن از اين اقرارِ زبانی و پذيرشِ ظاهری نيز، مرگ در پی داشته، و دارد. از اين رو، بنيانِ هستی در حيطه‌یِ اسلام، بر «دروغ» بنا گرديده؛ و اين بنيانِ دروغ، سراپایِ هستیِ مسلمين و "اسيرانِ اسلام" را شکل داده است.

اينک چه جایِ شگفتی است اگر می‌بينيم کلّيّتِ ايرانِ اسلام‌زده، غرقه در دروغ، ميانِ مرگ و زندگی دست‌و‌پا می‌زند. هزار و چهارصد سالِ تباهِ مظلم، سرگذشتِ ما همين بوده که هست.
بررسی و مقايسه‌یِ صدرِ اسلام، توصيفِ فردوسی، گزارش‌هایِ بی‌مانندِ ناصرِ خسرو (در اغلبی از اشعارِ او)، و وضعيّتِ ايرانِ کنونی، به روشنیِ هرچه تمام‌تر، وصفی يگانه را نشان می‌دهد: بنيانِ دروغ را.

م. سهرابی
13851026

V
نشرِ نخست:
WEDNESDAY, JANUARY 17, 2007

&
کتاب‌شناخت:
سفرنامه‌یِ پولاک «ايران و ايرانيان». نوشته‌یِ ياکوب ادوارد پولاک. ترجمه‌یِ کيکاووس جهانداری. انتشاراتِ خوارزمی. (چاپِ اوّلِ متنِ آلمانی، 1865 م. : بروکهاوس - لايپزيک / چاپِ اوّلِ ترجمه‌یِ فارسی، تيرماهِ 1361 هـ. ش. - تهران) چاپِ دوّم، آبان‌ماه 1368. (تعداد: 5000 نسخه)

?
پابرگ‌ها:


[1] سفرنامه‌یِ پولاک، ص 19.
در صفحه‌یِ 223 نيز، با طرحِ موضوعِ «تقيّه»، به وجهی ديگر از دروغ‌گويیِ ايرانی (شيعه) پرداخته است...

Sonntag, März 05, 2017

حلاوتِ اسلامِ نابِ محمّدی!

[حلاوتِ اسلامِ نابِ محمّدی!]

حکايتِ مُحَيِّصه و حُوَيِّصه
مُحَيِّصه و حُوَيِّصه هردو برادر بودند و مُحَيِّصه مسلمان بود و حُوَيِّصه کافر بود و بعد از آن، او نيز مسلمان شد. و سببِ اسلامِ وی آن بود که چون سيّد، کَعب ابن اَشرَف را به‌قتل آورد، بفرمود تا هر کجا جهودی يابند، او را به‌قتل آورند. و بعد از آن، صحابه روی در نهادند و هر کجا جهودی می‌ديدند، می‌کشتند. و در ميانِ يهود، مردی بود مُحتَشَم، بازرگان، و او را يَدِ منّت بر همه‌یِ يهود بود، عَلَی‌الخصوص به اين دو برادر - مُحَيِّصه و حُوَيِّصه- که ايشان هم از قومِ يهود بودند و با وی همسايه بودند و پيوسته احسان‌ها از وی به ايشان می‌رسيد و پرورده‌یِ نعمتِ وی بودند. و مُحَيِّصه در اسلام آمده بود و از قومِ خود مُفارقت کرده بود؛ و چون مُحَيِّصه مسلمان شد، در مسلمانی صُلب بود. و چون سيّد فرمود تا يهود بکشند، اتّفاق افتاد و مُحَيِّصه بر سرِ آن بازرگان افتاد که در حقِّ وی و برادرِ وی احسانِ بسيار کرده بود، و به آن يَدِ منّت که بر وی داشت هيچ اِبقا نکرد و هم در حال، وی را بکُشت.
و برادرش -حُوَيِّصه- او را بديد که اين‌چنين حرکت بکرد، دشنامِ بسيار بداد و سخن‌هایِ سخت به وی گفت، و گفت «پوست و گوشتِ تو که بر اندامِ تو رُسته است از نعمتِ وی بود؛ و شرم نداشتی که وی را همی کُشتی؟»
مُحَيِّصه گفت که «آن کس که مرا فرمود که وی را بکُشم، اگر فرمايد که تو را بکُشم، هيچ تأخير نکنم و اگرچه برادرِ منی.»
حُوَيِّصه در سخنِ برادرِ خود فروماند و در صلابتِ وی در دينِ اسلام، و در آن تعجّب کرد. و بعد از آن، بازِ خانه رفت و همه‌شب در انديشه می‌بود و با خود می‌گفت که «دينی که حلاوتِ آن، مرد را به آن دارد که بر برادرِ خود اِبقا نکند، ضرورت، آن دين دينِ حق بُوَد.» و روزِ ديگر، برخاست و به خدمتِ سيّد آمد و مسلمان شد.
[سيرتِ رسول‌الله، ص 1-320]

&
سيرتِ رسول‌الله [ترجمه‌یِ سيرتِ ابنِ اسحاق] رفيع‌الدّين اسحاق ابنِ محمّدِ همدانی (قاضیِ اَبَرقوه)؛ ويرايشِ متن: جعفر مدرّس صادقی. نشرِ مرکز، 1373، تهران. [چاپِ سوّم، 1383]
نسخه‌یِ اسکن‌شده:
از: باشگاه ادبيّات