Sonntag, März 12, 2017

بنيانِ دروغ

بنيانِ دروغ
                                                                              (بازنشر)

پولاک، پزشکِ اتريشیِ دوره‌یِ ناصری که چند سالی در ايران، و پزشکِ ناصرالدّين شاه، بوده و سفرنامه‌اي نوشته که کتابِ بسيار ارزشمندی است، جايی می‌گويد: «[ايرانی] از هنگامی که سعدی گفت: "دروغِ مصلحت‌آميز بِهْ از راستِ فتنه‌انگيز"، هر دروغ و دغلی را مصلحت‌آميز قلمداد می‌کند..» [1]

امّا،
دروغ‌گويیِ ايرانی، و بلکه به‌طورِ‌کلّی سلطه‌یِ دروغ بر انسانِ ايرانی، از لحظه‌ای آغاز شد که اسلام به ايران هجوم آورد...
کمالِ بی‌انصافی است که سعدی را صادر‌کننده‌یِ جوازِ دروغ بدانيم؛ بلکه بايد گفت: اتّفاقاً اين سخنِ سعدی قابلِ توجيه است. قاعده‌یِ عقلی و بنيانِ اخلاقی، در معدود مواردی اجازه می‌دهد که دروغ بگوييم، يا راست نگوييم؛ و آن وقتی است که پایِ جان در ميان باشد؛ مخصوصاً پایِ جانِ ديگری. اگر کسی از دستِ آدمِ خشمناکِ کارد به دستی گريخته باشد، مجاز نيستيم جایِ پنهان‌شدنِ او را نشان دهيم. يا مثلاً کسی در باره‌یِ کسی ديگر سخنی گفته، که اگر آن شخص بشنود، يقين داريم که به کشتنِ او برخواهد خاست؛ اين‌جا حق نداريم با راست‌گفتنِ خود باعثِ قتلِ انسانی بشويم...
و مقصودِ سعدی چنين چيزی بوده. قصدِ دفاع از سعدی (و يا تبيينِ عقلانی-اخلاقیِ مواردِ مجازِ دروغ) را ندارم؛ فقط می‌خواهم اين نکته را روشن کنم که به خلافِ تصوّرِ پولاک، ايرانیِ دوره‌یِ سعدی، دچارِ غرقگیِ کامل بوده، و هيچ نيازی به جوازِ او نداشته است!

اين‌جا به دو گونه می‌توان به بنيان‌گذاریِ دروغ توسّطِ اسلام پرداخت:
يکی از طريقِ اثباتِ دروغ‌بودگیِ کلّيّتِ اسلام، وحی، قرآن، نبوّت؛ که بگوييم: از همان لحظه‌ای که مردی ديوزده [اين وصفی است که عربِ عاقله در باره‌یِ محمّد (ص) داشته‌اند؛ و خودِ وی در قرآن نقل کرده؛ از جمله، در «و ان يکاد...» که عمومِ مسلمين آن را به در و ديوارِ خود می‌آويزند.] از غار بيرون آمد و ادّعا کرد که موجودی بر او فرود آمده و کذا و کذا...، دروغ بنياد يافت.
طريقِ ديگر اين است که خود را تا اين اندازه در معرضِ تيغِ خون‌ريزِ اسلام قرار ندهيم، و به چند‌و‌چونِ عمل‌کردِ دينِ مبين بپردازيم؛ و نشان دهيم که چگونه اسلام انسان‌ها را به دوزخِ دروغ درافکنده است.

برایِ اين روشنگری نيز، نيازِ چندانی به بحثِ مفصّل نيست. همين‌قدر بسنده خواهد بود که بگوييم: جانِ انسان عزيز است، و اسلام سر و کارِ خود را با جانِ انسان‌ها قرار داده؛ به اين صورت که، با اقرار به تسليم و ادایِ شهادتين، امان می‌يافته‌اند و با انکارِ آن، جانِ خود را از دست می‌داده‌اند. از اين ‌رو، به گونه‌ای کاملاً بديهی، دروغ «نجات‌بخش» و راستی «کشنده» واقع شده است.

انسانِ معقول و درست، انسانِ طبيعی، نه تنها در پیِ پذيرندگیِ دروغين نيست، بلکه آن را بی‌ارزش، و گونه‌ای اهانت به خويش تلقّی می‌کند؛ امّا در اسلام، درست وارونه عمل شده؛ می‌گويد: «قولوا لا اله الّا الله، تفلحوا».
شرطِ امان و جان‌بردن، نه «ايمانِ قلبی»، که «اظهارِ زبانی» قرار داده شده (که اگر مقصود «ايمان» می‌بود، هرگز به شمشير نيازی نبود!). انسان، به طورِ مطلق، با نوکِ برّنده‌یِ شمشيری مواجه شده که به تهديدِ جانِ او برخاسته، و رهايیِ از آن در گروِ «پذيرشِ ظاهری و اقرارِ زبانی» بوده؛ يعنی دروغ.

از سویِ ديگر، بيرون‌شدن از اين اقرارِ زبانی و پذيرشِ ظاهری نيز، مرگ در پی داشته، و دارد. از اين رو، بنيانِ هستی در حيطه‌یِ اسلام، بر «دروغ» بنا گرديده؛ و اين بنيانِ دروغ، سراپایِ هستیِ مسلمين و "اسيرانِ اسلام" را شکل داده است.

اينک چه جایِ شگفتی است اگر می‌بينيم کلّيّتِ ايرانِ اسلام‌زده، غرقه در دروغ، ميانِ مرگ و زندگی دست‌و‌پا می‌زند. هزار و چهارصد سالِ تباهِ مظلم، سرگذشتِ ما همين بوده که هست.
بررسی و مقايسه‌یِ صدرِ اسلام، توصيفِ فردوسی، گزارش‌هایِ بی‌مانندِ ناصرِ خسرو (در اغلبی از اشعارِ او)، و وضعيّتِ ايرانِ کنونی، به روشنیِ هرچه تمام‌تر، وصفی يگانه را نشان می‌دهد: بنيانِ دروغ را.

م. سهرابی
13851026

V
نشرِ نخست:
WEDNESDAY, JANUARY 17, 2007

&
کتاب‌شناخت:
سفرنامه‌یِ پولاک «ايران و ايرانيان». نوشته‌یِ ياکوب ادوارد پولاک. ترجمه‌یِ کيکاووس جهانداری. انتشاراتِ خوارزمی. (چاپِ اوّلِ متنِ آلمانی، 1865 م. : بروکهاوس - لايپزيک / چاپِ اوّلِ ترجمه‌یِ فارسی، تيرماهِ 1361 هـ. ش. - تهران) چاپِ دوّم، آبان‌ماه 1368. (تعداد: 5000 نسخه)

?
پابرگ‌ها:


[1] سفرنامه‌یِ پولاک، ص 19.
در صفحه‌یِ 223 نيز، با طرحِ موضوعِ «تقيّه»، به وجهی ديگر از دروغ‌گويیِ ايرانی (شيعه) پرداخته است...

Sonntag, März 05, 2017

حلاوتِ اسلامِ نابِ محمّدی!

[حلاوتِ اسلامِ نابِ محمّدی!]

حکايتِ مُحَيِّصه و حُوَيِّصه
مُحَيِّصه و حُوَيِّصه هردو برادر بودند و مُحَيِّصه مسلمان بود و حُوَيِّصه کافر بود و بعد از آن، او نيز مسلمان شد. و سببِ اسلامِ وی آن بود که چون سيّد، کَعب ابن اَشرَف را به‌قتل آورد، بفرمود تا هر کجا جهودی يابند، او را به‌قتل آورند. و بعد از آن، صحابه روی در نهادند و هر کجا جهودی می‌ديدند، می‌کشتند. و در ميانِ يهود، مردی بود مُحتَشَم، بازرگان، و او را يَدِ منّت بر همه‌یِ يهود بود، عَلَی‌الخصوص به اين دو برادر - مُحَيِّصه و حُوَيِّصه- که ايشان هم از قومِ يهود بودند و با وی همسايه بودند و پيوسته احسان‌ها از وی به ايشان می‌رسيد و پرورده‌یِ نعمتِ وی بودند. و مُحَيِّصه در اسلام آمده بود و از قومِ خود مُفارقت کرده بود؛ و چون مُحَيِّصه مسلمان شد، در مسلمانی صُلب بود. و چون سيّد فرمود تا يهود بکشند، اتّفاق افتاد و مُحَيِّصه بر سرِ آن بازرگان افتاد که در حقِّ وی و برادرِ وی احسانِ بسيار کرده بود، و به آن يَدِ منّت که بر وی داشت هيچ اِبقا نکرد و هم در حال، وی را بکُشت.
و برادرش -حُوَيِّصه- او را بديد که اين‌چنين حرکت بکرد، دشنامِ بسيار بداد و سخن‌هایِ سخت به وی گفت، و گفت «پوست و گوشتِ تو که بر اندامِ تو رُسته است از نعمتِ وی بود؛ و شرم نداشتی که وی را همی کُشتی؟»
مُحَيِّصه گفت که «آن کس که مرا فرمود که وی را بکُشم، اگر فرمايد که تو را بکُشم، هيچ تأخير نکنم و اگرچه برادرِ منی.»
حُوَيِّصه در سخنِ برادرِ خود فروماند و در صلابتِ وی در دينِ اسلام، و در آن تعجّب کرد. و بعد از آن، بازِ خانه رفت و همه‌شب در انديشه می‌بود و با خود می‌گفت که «دينی که حلاوتِ آن، مرد را به آن دارد که بر برادرِ خود اِبقا نکند، ضرورت، آن دين دينِ حق بُوَد.» و روزِ ديگر، برخاست و به خدمتِ سيّد آمد و مسلمان شد.
[سيرتِ رسول‌الله، ص 1-320]

&
سيرتِ رسول‌الله [ترجمه‌یِ سيرتِ ابنِ اسحاق] رفيع‌الدّين اسحاق ابنِ محمّدِ همدانی (قاضیِ اَبَرقوه)؛ ويرايشِ متن: جعفر مدرّس صادقی. نشرِ مرکز، 1373، تهران. [چاپِ سوّم، 1383]
نسخه‌یِ اسکن‌شده:
از: باشگاه ادبيّات

Freitag, Februar 24, 2017

اين کجا و آن کجا! - (پيرامونِ تفاوت‌هایِ بنيادينِ عيسی و محمّد / مسيحيّت و اسلام)

اين کجا و آن کجا!
(پيرامونِ تفاوت‌هایِ بنيادينِ عيسی و محمّد / مسيحيّت و اسلام)

اين يادداشت را بايد طرح‌گونه‌ای از يک کتاب دانست. با گسترشِ موضوع، و ارائه‌یِ دقيقِ اسناد و شواهد، و بحث در آن‌ها، کتابی خواهيم داشت شايد لااقل در 300 صفحه.
در بايستگیِ اين بررسی و پژوهش
برایِ پرداختن به اين موضوع، دستِ‌کم دو ضرورتِ اصلی می‌توان سراغ کرد؛ يا به عبارتِ ديگر، دو زمينه‌یِ فحص و بحث، در گستره‌یِ گپ‌وگفت‌ها و زندگیِ امروزينِ ما وجود دارد که درآن با يک‌سان‌پنداری و يک‌نوع‌انگاریِ عيسی/محمّد و مسيحيّت/اسلام، نتايج و عوارضِ گمراه‌کننده و ويرانگری پديد می‌آيد، که پيش‌گيری ازآن ضرورت دارد:
نخست اين که، بسياری از تحليل‌گران و پژوهندگانِ مسائلِ خاص، به‌ويژه در اصلی‌ترين موضوع و معضلِ کنونیِ هستیِ ايران و ايرانی، يعنی جست‌وجویِ راه‌کارِ نابودیِ نظامِ مرگ‌بارِ جمهوریِ اسلام، دچارِ اين پنداشتِ ناروا شده‌اند که همانندِ غربيان که آيينِ مسيح -يا درست گفته باشيم، کليسایِ آن- را به‌کناری رانده، و دستِ آن را از دستگاهِ سلطه‌یِ دنيوی کوتاه کرده‌اند، ما نيز می‌توانيم دندان‌هایِ اسلام را بکشيم؛ و آن را مانندِ حيوانی دست‌آموز، در گوشه‌ای از خانه-زندگیِ خود نگاه داريم!
دو ديگر اين که، اغلبِ خداناباوران و دين‌ستيزان، در ستيزه با شريعتِ محمّديّه، با استناد [ِ واهی] به يگانگیِ گوهری، همزمان، کلّيّتِ اديان را موردِ ردّ و انتقاد قرار می‌دهند.

پيامدِ زيان‌بارِ فقره‌یِ نخست، به‌اندازه‌ای سنگين و مخرّب است که می‌تواند کلِّ ساز-و-کارِ رهايیِ ما را مختل، متوقّف و يا عقيم سازد. گمراهه‌ای بازگردنده به نقطه‌یِ آغاز.
زيانِ فقره‌یِ دوّم امّا، وضعی دو رويه دارد: از سويی به کاهشِ راستينگیِ مدّعياتِ اسلام‌ستيزانه منجر می‌گردد، چرا که برایِ دعاویِ خود، مبنی بر زشت و جنايت‌کارانه و ضدِّ بشری بودنِ شريعتِ اسلاميّه، وجوهی را به حيطه‌یِ شواهد و مصاديق داخل کرده‌ايم که چه‌بسا به اثباتِ کذبِ دعویِ ما می‌انجامد؛ و از سویِ ديگر، با ستيزه‌یِ همزمان، خود را از ابزارِ بسيار کارآمد و تعيين‌کننده و مددرسانِ «مقايسه» محروم می‌سازيم. (بگذريم که به باورِ نگارنده، هم‌چُنين، خود را از هم‌راهی و هم‌رايی و هم‌کاریِ دشمنِ دشمن‌مان، محروم ساخته‌ايم!)

q
بر اين اساس، اين بررسی و پژوهش اهمّيّتِ ويژه می‌يابد؛ يا به عبارتِ ديگر، اين ضرورت پديد می‌آيد که نخست پژوهشِ خود را به اين مسئله و موضوعِ مهم اختصاص دهيم که آيا عيسی و محمّد، و مسيحيّت و اسلام، گوهر و چيستی و چندوچونِ يک‌سان دارند، و ميان‌شان رابطه و نسبتِ هم‌گونگی برقرار است يا نه.

مختصری از تفاوت‌هایِ بنيادينِ عيسی/محمّد و مسيحيّت/اسلام
v آيينِ مسيحيّت برآمده از واقعه و آموزه‌هایِ عيسی‌ست؛ امّا توسّطِ شخصِ وی ايجاد نشده/درحالی که محمّد، خود، مؤسّسِ اسلام بوده است.
v عيسی "مسيحی" نبود/امّا محمّد، خود، نخستين "مسلم"، "مؤمن"، و "مجاهدِ فی سبيل‌اللهِ اسلام" بود!
v کشيش، زايده‌یِ آموزه‌هایِ عيسی بوده/درحالی که محمّد، خود، نخستين "آخوند" نيز بود!
v عيسی "کليسا"يی بنا ننهاده (جايی، دست بر شانه‌یِ پطرس -که به يونانی به‌معنایِ «صخره»ست- می‌نهد و می‌گويد: بر اين صخره، کليسایِ خود را بنا می‌کنم)/درحالی که محمّد، خود، نخستين "مسجد"سازِ اسلام بوده!
v عيسی دعویِ پيامبری نکرد؛ تنها، خود را «پسرِ خدا» و «پسرِ انسان» می‌دانست؛ و برایِ بشارت‌دادنِ ملکوتِ عشق و برادری و برابری آمده بود؛ و کتابی هم نداشت! آمده بود تا کفّاره‌یِ گناهانِ انسان را بر صليب بپردازد/درحالی که محمّد، به‌جدّ دعوی می‌کرد؛ به‌صراحت خود را فرستاده‌یِ الله می‌دانست؛ و کتابی آورده بود که مدّعی بود نه عين، که خودِ خودِ کلامِ خداوند است؛ به زبانِ فصيحِ عربی!
v عيسی، شريعت و احکام نداشت. شريعتِ او، طريقتِ عشق، و حقيقتِ شادمانیِ جانِ انسان بود/امّا محمّد، شريعت و مجموعه‌احکامی مفصّل داشت که درآن هيچ تر و خشکی نبود که از قلم افتاده باشد (البتّه به‌جز «انسان»)! انسان‌ها را به‌جسم و به‌جان، از لحظه‌یِ ولادت تا بعد از گور، از آنِ الله، و نماينده و فرستاده‌یِ او –که خودش باشد- می‌دانست!
v عيسی با ثروت و ثروتمند ميانه‌ای نداشت/امّا محمّد عاشقِ ثروت بود. همسرِ جوانی‌اش، چهل‌وچندساله زنی به‌غايت ثروتمند بود؛ و بهترين دوست، و نخستين پيروِ مردِ بزرگ‌سال‌اش، ابوبکر بود که ثروتی داشت. تمامیِ جدّ و جهدش، مصروفِ جلبِ ثروتمندانِ مکّه بود.
عيسی گفته بود: «آمين! آمين! به شما می‌گويم گذشتنِ شتر از سوراخِ سوزن، آسان‌تر است از دخولِ دولتمند به ملکوتِ خدا.»/و محمّد، اين سخن را اين‌گونه -نه نقل داده، که- سَرَقات فرموده‌ست: «تکذيب‌کنندگان به بهشت داخل نمی‌شوند، تا شتر از سوراخِ سوزن بگذرد.»!!
که درآن دو تغيير رخ داده: 1- دولتمند/تکذيب‌کننده [که محمّد با ثروت و ثروتمند هيچ مشکلی نداشت، و دشمنِ او تکذيب‌کنندگان بودند، يعنی کسانی که او را "دروغزن" می‌شمردند.] 2- افتِ بيانی؛ و تبديلِ سخنی روشن و استوار، به عبارتی سخت مضحک!
v عيسی، از نماز در کنيسه‌ها و جايی که ديگران ببينند بيزار بود، و آن را «ريا» می‌دانست/درحالی که محمّد، «نمازِ به‌جماعت» را افضلِ عبادات می‌شمرد؛ و پيروانِ خود را از سر باز زدن از عبادتِ آشکار و جمعی بر حذر می‌داشت.
v عيسی، از صدقه‌دادنِ آشکار نفرت داشت/امّا در اسلام، صدقه بايد به‌گونه‌ای داده شود که همگان ببينند، و «تشويق» شوند!
عيسی می‌گفت صدقه را چنان بده که دستِ چپِ تو از دستِ راست‌ات خبر نداشته باشد. و اين را بعدها ديده شده که به دهانِ جعفرِ صادق گذاشته‌اند؛ امّا واضح است که از کجا آمده. مباينتِ بنيادينِ آن با روحِ اسلام، بی‌نياز از گفت‌وگوست. (در اسلام، انگشتریِ مسروقه‌یِ صدقه را آن‌هم در حالِ رکوع، چُنان به‌نهان پنهان در کفِ سائل بايد نهاد که آوازه‌اش آشکارا مقعدِ هفتاد آسمان را پاره‌پوره کناد!)
v عيسی، "آمرِ به معروف" و "ناهیِ از منکر" را صراحةً «رياکار» می‌نامد:
«ای رياکار! چگونه‌ست که خس را در چشمِ برادرت می‌بينی، و چوبی را که خود به چشم داری، نمی‌بينی؟ نخست چوب را از چشمِ خود بيرون آر، آن‌گاه...»
/امّا برایِ محمّد و دينِ او، امرِ به معروف و نهیِ از منکر، اُسّ‌الاساس و «سنگِ بنا» محسوب می‌شود. در مجموعه‌یِ آثارِ اسلامی، مواردِ بسيار می‌توان يافت که درآن «امرِ به معروف و نهیِ از منکر» مميّزه‌یِ دينِ مبينِ اسلام معرّفی شده، و به آن افتخار می‌شود.
محمّدِ غزّالی در کيميایِ سعادت، از حسنِ بصری نقل می‌کند که گفته است: ندايی که می‌گويد «نخست خود را اصلاح کن»، صدایِ شيطان است!
(غزّالی، فتویٰ می‌دهد [نقلِ به‌مضمون] که آدمِ سياه‌مست نيز وظيفه دارد که نهیِ از شربِ خمر نمايد، و خم و کوزه‌یِ مستان و می‌فروشان به‌هم‌درشکند! –و چه استدلالِ محکمی هم دارد: تو با دو دستورِ دينی روبه‌رويی؛ يکی اين‌که نبايد خمر بنوشی، و ديگر اين‌که بايد ديگران را از شراب‌خواری بازداری، و در محوِ خمر و آلاتِ خمر بکوشی. گيرم که در موردِ نخست، خطاپيشه و گناه‌کار باشی، چه چيزی تو را از عملِ به فريضه‌ات در خم و سبو شکستن و خمر ريختن باز می‌دارد!؟) [برایِ عين و اصلِ سخن، رک: کيميایِ سعادت، چاپِ احمد آرام، ص 392 و 393]
v عيسی از خشونت بيزار بود و در سرتاپایِ او ذرّه‌ای ازآن يافت نمی‌شد...
در تمامیِ واقعه‌یِ عيسی، چنان‌که در انجيل‌ها آمده، تنها يک‌بار شمشيری کشيده می‌شود؛ و آن هنگامی‌ست که سربازانِ رومی برایِ دستگيریِ وی آمده‌اند. يکی از شاگردان، شمشير می‌کشد و گوشِ سربازی زخمی می‌شود؛ عيسی می‌گويد: شمشيرت را غلاف کن که هرکس شمشير بکشد، به‌ضربِ شمشير کشته خواهد شد.
/امّا محمّد، ... اين رحمةً للعالمين، اين سيّدِ خيرالبشر، به کوتاه‌ترين بيانِ ممکن [آن‌هم به بيانِ خودش] "نبیّ‌السّيف" بود!
در منابعِ اسلامی، در کنارِ «امرِ به معروف و نهیِ از منکر»، هم‌چُنين از «جهاد» به‌عنوانِ ويژگیِ خاصِّ اسلام سخن رفته. جايی از علاء‌الدّوله‌یِ سمنانی، خوانده‌ام که می‌گويد: خداوند، پيامبرِ اسلام را از جمله‌یِ انبيا ممتاز گردانيده به «جهاد»؛ و حلال فرمودنِ مالِ نجسِ کافر بر وی و بر ما پيروان‌اش. و اين، در اديانِ پيشين نبوده.
زهی افتخار!
v عيسی، روسپی را از چاله‌یِ سنگسار می‌رهاند (نقل نمی‌کنم که خود برويد و در انجيل بخوانيد) و به اين ترتيب، به مجازاتِ زشت و ضدِّ انسانیِ سنگسار، به‌لحاظِ تاريخیِ شرايع نيز پايان می‌بخشد/امّا محمّد، اين عملِ زشت و بی‌شرمانه، و يادگارِ اعصارِ توحّشِ آدمی را، از نو و با سرسختیِ تمام، زنده می‌کند. جنايتِ هولناکی که در کنارِ ديگر جناياتِ اسلامی، تا به‌امروز وجدانِ بشر را آزار داده است و می‌دهد.
v عيسی که در سی‌وچند سالگی به صليب کشيده شد، طعمِ زن نچشيده بود...
از آن‌جا که بی‌شرمی حد و اندازه نمی‌شناسد، ديده می‌شود که برخی –ولو به‌شوخی- از «مردنبودن» عيسی سخن ساز می‌کنند؛ يا می‌گويند از روبه‌رو شدن با زن، شرم داشته؛ که يعنی گوشه‌گير و بيماروضع و مشکل‌دار بوده. درحالی‌که رواياتِ انجيل‌ها نشان می‌دهد که اتّفاقاً خيلی هم اهلِ حال بوده؛ امّا چُنان در چنبره‌یِ «عشق به انسان» و «مهر و شفقت» از خود به‌در بوده که کمترين مجالی برایِ پاسخ‌دادن به نيازهایِ شخصیِ خود نداشته است.
/درباره‌یِ «محمّد و زن» چيزی ننويسم سنگين‌تر خواهم بود!

&
م. سهرابی
اصلِ يادداشت (دست‌نويس): اوّلِ مرداد 1386
تايپ (با ويرايش): پنج‌شنبه و جمعه، 29 و 30 مهر 1395