Donnerstag, Mai 21, 2015

خوشگل که نبايد "بشوی"؛ بود‌ی و، هستی!

آقا! به پروردگارم حضرتِ ابليس قسم! من کاملاً بی‌تقصيرم! قافيه‌ش منو تحريک کرد...
::::
م. سحر فرمايد:
حيف از تو که خوشگل نشدی ...

حيف از تو که خوشگل نشدی ميم سحر جان
نُقلِ تر محفل نشدی ميم سحر جان
بيش از همه اِستاده‌تر از سرو سرودی
اما متحول نشدی ميم سحر جان
يعنی به‌سوی مردم دون از پی تکريم
با سر متمايل نشدی ميم سحر جان
تا اهل جهالت بنشانند به دوشت
با جهل به محمل نشدی ميم سحر جان
يک عمر غم غربت و يک عمر جدايی
افسردت و باطل نشدی ميم سحر جان
جز در ره آزادی ميهن نسرودی
مرعوب قبايل نشدی ميم سحر جان
فرياد تو مُشتی به دهانِ خفقان بود
يک ره متزلزل نشدی ميم سحر جان
جسمی به سفر بودی و جانی به حضر، ليک
از قافله غافل نشدی ميم سحر جان
تقدير، شدن بود و شدی زی شدن اما
حيف از تو که خوشگل نشدی ميم سحر جان!

16/11/2014

::::
و فقيرِ طاقت‌نيار، اين‌گونه فضولی کرده:

اين نيست که خوشگل نشدی، ميم سحر جان
يک‌کم، متأمّل نشدی، ميم سحر جان!
خوشگل که نبايد "بشوی"؛ بود‌ی و، هستی
از ترس، تو قائل نشدی، ميم سحر جان!
ترسی که بياييم و ببوسيم و شوی کم؟
با دزد [که] مقابل نشدی، ميم سحر جان!!

از بوسه‌یِ شيرينِ تو، دل بر نتوان داشت
بيهوده که عاسل نشدی، ميم سحر جان!
با شعرِ ز دل خاسته‌یِ دلبر و دلخواه
کی رهزنِ صد دل نشدی، ميم سحر جان!؟
ای با خرد و مهر، که تاجِ سرِ فضل است!
ديهيمِ افاضل نشدی، ميم سحر جان؟!
مهر و خردِ اندر تو و شعرِ تو روان باد
چون بندِ مداخل نشدی، ميم سحر جان!
شد دايه‌یِ مامِ وطن، اشعارِ تو، زين‌روی
زو، يک‌دمه، غافل نشدی، ميم سحر جان
بر سر ز جمال، اين نه که بر صدرِ معالی
محسودِ اماثل نشدی، ميم سحر جان!
شعر و ادب‌ات، موجِ تموّل شد و، زين گنج
سويی کج و مايل نشدی، ميم سحر جان
ليکن نکنم باور ازين‌دست، که گويی
کيفاً متموّل نشدی، ميم سحر جان!!
يعنی نزدی بطر و پیِ وسوسه‌یِ دل
گاهی، به سواحل نشدی، ميم سحر جان؟!
آن‌جا، پیِ تو، دلبرکان صف نکشيدند
بر کامِ دل، آمِل نشدی، ميم سحر جان!؟
يعنی که، ببين! قدرِ شبی، يک‌دوسه‌چاری
بر حور و پری ول نشدی، ميم سحر جان!؟
پاريس چه‌کارت، اگر اين‌ها نکنی هيچ!
بيهوده که نازل نشدی، ميم سحر جان!!
...
پرگست! نگيری به‌دل اين وسوسه، زين رذل
چون نوز، اراذل نشدی، ميم سحر جان!

زيبايی و، دل می‌بری، امّا چو نخواهی
انگار که خوشگل نشدی، ميم سحر جان!!

::::
م. سهرابی
پنج‌شنبه، 31 ارديبهشت 1394؛ 21 می 2015


Samstag, Mai 09, 2015

اين بذرهایِ سوخته حاصل نمی‌دهند!

اين بذرهایِ سوخته حاصل نمی‌دهند!



(يک)
دهه‌یِ هفتاد (بله! حالا ديگر من و دوستِ دربندم محمّدرضا پورشجری نيز، آن‌قدر پير شده‌ايم که در اشاره به خاطرات‌مان، به‌جایِ ماه و سال، از "دهه"ها سخن بگوييم!...) چُنين گپ‌وگفت‌هايی، بارها و بارها ميان من و دوست‌ام در می‌گرفت. آن‌وقت‌ها، ما، نسخه‌هايی برابرِ اصل، امّا در ابعادِ کوچک و ناپخته، از اين دو بزرگوار بوديم: من، دقيقاً و يا تقريباً مانند دکتر ميلانی، به مرده‌ريگِ نياکانی‌مان (گيرم که علاوه بر رازی و ابوريحان و ابنِ سينا و خيّام و که‌ها و که‌ها، هم‌چُنين با گرايشِ شديدِ اوستايی-زرتشتی همراه) اميدوارانه و لبريزِ فخر می‌نگريستم، و دوست‌ام پورشجری، در موضعِ [گيرم نه‌اين‌قدر روشنِ] داريوش آشوری، بی‌آن‌که منکرِ عظمتِ نمونه‌ها باشد، بر "ندرت و اتّفاق و فردانگی" و "منجر به جريان و جنبش نشدن"ِ آن گوشه‌نشانه‌ها و ريزه‌نهالک‌ها که من برمی‌شمردم و مستنداً نشان می‌دادم، پافشاری می‌کرد...
امّا امروز (از نظرگاه و موضعِ دوست‌ام که بی‌خبرم) نظرگاهِ من، دقيقاً همين است که [خداوندگار] داريوش آشوری به توضيح و تشريح و بيانِ –ظاهراً "نرود ميخِ آهنين در سنگ"ِ آن- می‌پردازد!

عرقِ ملّی-نياکانی (اوّلاً عِرق را با عَرَق اشتباه نگيريد! ثانياً به خودم می‌توانيد روزی هژده‌هزارميليون کرّت بگوييد: سگِ عرق‌خور! [خرْکيف هم می‌فرمايم!] امّا خواهش می‌کنم... به عِرق‌ام کاری نداشته باشيد! –بله، عِرقِ نياکانی-ملّیِ) ما، خيلی پُرزور قوی‌ست؛ امّا چاره‌ای نيست. بايد قبول کنيم که تا پيش از کشفِ اين عِرقِ ملّی-نياکانی‌مان توسّطِ همين پدرنامردهایِ خاج‌پرستِ فرنگ‌مرنگی، ما حتّی روحِ مرحوم‌مان هم در موضعِ مبارکِ اطّلاع تشريف نداشت که اصولاً عِرقی هم می‌داشته بوده‌ايم!
و امروز، کارِ نسبةً راحت‌الالحلقوم‌گونه‌ای بيش نمی‌نمايد که سوار بر ابزارِ بازهم مالِ آن خاج‌پرستِ هيچّی‌ندارِ به‌ماتفرعن‌کنِ بايدبکشيمَ‌ش، باد به غبغب و عربده اندر گلو همی‌افکنيم که... بگذريم!
 اصلاً همان امريکایِ بی‌خوارمادرت را هم ابوريحانِ بيرونیِ ما چيز کرده! برو ماللهندش را بلمبان که بفهمی، نه‌فهم!

(دو)
نکته-پرسشِ بسيار مهمّی که می‌توانست جایِ پرسشِ بی‌بی‌سی‌کرده را بگيرد و بحثی اساسی‌تر دراندازد، اين بوده:
اگر چيرگیِ ذهنی-فرهنگی-همه‌جانبه‌یِ اسلام که می‌توان آغازِ آن را از سلطه‌یِ محمودِ غزنوی (و يا درست‌تر: از سلطه‌یِ مخدومِ پدرش: آلبتگين) دانست نبود، نه شرقِ ما، که اصولاً جهان چه وضعی می‌داشت!؟
من در اين فقره هيچ شکّی ندارم که تداومِ نوعِ نگرش و عملِ رازی و ابنِ سينا و بيرونی، می‌توانست جهان را لااقل 500 سال پيش از آنچه اکنون تاريخ داريم جلو برده باشد! امّا، ازآن‌جاکه نمی‌توان زمان را واعقبانيد، بايد بپذيريم که اين زايندگی و نوشدگی، اگرچه نه از سویِ ما، که از سويی نه‌ما آمده، خردِ مايیِ ما حکم می‌کند يا بايد بکند که آن را بپذيريم...
تنها با اين پذيرش است که کليّتِ مرده‌ريگِ نياکانی‌مان نيز زنده می‌تواند شد؛ و نه با تحجّرِ "نه، ما خودمون، اصولاً فقط گردن بوده‌يم!"!!!

::::
بامدادِ پنج‌شنبه، 17 ارديبهشت 1394؛ 7 می 2015
::::

اشتراک:

عقيده؟! زندان!؟ نگو...!!

عقيده؟! زندان!؟ نگو...!!

البتّه، من درين گفته‌یِ سُفته‌یِ ظريفِ طريف (مخفی نماناد که دوّمی را به‌خاطرِ کرمِ قافيه آوردم؛ وگرنه اصلاً هم طريف نيست!)، چيزی از دروغ نمی‌بينم... راست می‌گويد اَژی‌زادگک! در نظامِ اقدسِ الهی، کسی را به‌خاطرِ «عقيده»اش نه‌تنها زندانی نمی‌کنند، بلکه آلاف‌علوفِ مرتّب –يعنی همان سهم‌الغنيمة- هم می‌دهند؛ لکن مع‌الاسف، وای به «بی-اعتقادی»، که می‌کنند آن ندارنده را، هر کاری و هرطور که بخواهند...
ايشان، البتّه که از تخمه‌یِ امامِ راحل است و، امامِ راحل (قدّس سرّه) هرگَز دروغ نمی‌گفت... اين ما بوديم که دوست داشتيم حرف‌هایِ آن مرتحلِ گران‌قدر را طوری فهم نکنيم که ميل‌مان می‌کشيد که ايشان آنی باشد که نمی‌توانست!

::::
ظريف: هيچ کسی را در ايران به خاطر عقيده‌اش زندانی نمی‌کنيم

:::::::::
اشتراک و کامنت: