Montag, Februar 09, 2015

سعدِ معاذ، يا رحمةً للعالمين!؟

سعدِ معاذ، يا رحمةً للعالمين!؟

ای که تقريباً دوسه‌هزاروچارصدپونصد نعلتِ حق بر اين سعدِ معاذِ خارکسته باد که ما را اين‌همه قرن‌هایِ زِرت‌زِرت پی‌درپی، به‌غلط چيز می‌کرده بوده است که اعنی چُنان می‌گُمانيده‌ايم که اين پيغمبلِ رحمت، ختمِ انبيا و رُسُل بوده‌اند که بنی‌قريظه را سلّاخی همی‌فرموده‌اند؛ درحالی‌که اين‌جا ملاحظه همی‌کنيم که حقيقت، زِزِزِرت آشکار شده است و اين اوشان نبوده‌اند نگوزبالله که کشتار کرده‌اند، بلکه همان فوق‌الذّکرِ خارکسته کرده بوده است... که ای الهی اين‌بار سه‌چارهزاروچارصدپونصد نعلتِ حق بر آن پفيوزِ گوربه‌گور و آن خواهرِ ته‌سولاخِ بی‌چاک‌وبستِ کِرمکی‌اش باد، که ما را نسبت به وجودِ لطيف رحمةً للعالمين، اين‌قدر هی ايدون‌ايدون بدبين کرده بوده است، وگرنه به‌قولِ بروبچ: کون‌مان که نمی‌خاريده که برويم و مرتد شويم...

اللهمّ
چو آمد ز سعد اين کهن‌ارتداد
بده تا کنيم‌اش، که ما را بگاد!

&
و آن مقاله (که گفتيم يک‌وقت حذف نکنند؛ اين‌جا نقل دهيم!):
آيا پيامبر دستور کشتار عده اي از اقليت هاي مذهبي به خصوص يهوديان را داده؟ چرا؟
قبل از پاسخ به سؤال بايد اطلاعات مختصري از مهاجرت پيامبر و اوضاع شهر مدينه داشته باشيم تا با مسأله به خوبي آشنا شويم.
شهر مدينه: که قبل از هجرت پيامبر يثرب نام داشت اقوام اوس و خزرج بت پرست در آن ساکن بودند در اطراف اين شهر قبايل يهودي زيادي به نام هاي بني قينقاع، بني النضير و بني قريظه زندگي مي کردند و به طور کلي در آن زمان که مسيحيت همه جا را فرا گرفته بود تقريبا شهر يثرب مرکز يهودياني بود که از ثروت زيادي بهره مند بودند.
پيامبر در موسم حج با شش نفر از قبيله خزرج ملاقات کرد که اين ملاقات باعث شد تا آنان در اولين ديدار به ايشان ايمان بياورند و دين اسلام را در شهر يثرب تبليغ کنند، بعد از اين واقعه به خاطر ايمان آوردن عده ي زيادي از اقوام اوس و خزرج به آئين اسلام، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ نيز به اين شهر مهاجرت کردند پيامبر ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ در بدو ورود به شهر يثرب به خاطر چند دستگي مردم اين شهر با مشکلات فراواني مواجه بود؛ چرا که؛
1. پايه هاي اساسي جمعيت اين شهر را دو قبيله ي اوس و خزرج تشکيل مي دادند و خصومت و رقابت ميان اين دو قبيله ريشه ديرينه داشت و باعث خونريزي هاي زيادي شده بود.
2. در کنار اين دو قبيله سه طائفه يهودي نيز در اطراف شهر زندگي مي کردند که اقتصاد و تجارت شهر در دست اينان بود و هنر و صنعت و سواد و پول و نخلستان هاي آباد و بازار يثرب را قبضه کرده بودند و همچنين نسبت به اعراب از تمدن و فرهنگ و مذهب پيشرفته اي برخوردار بودند چون ايمان و اطلاعات فراواني که از مذهب يهود داشتند موقعيت خوبي را براي آن ها فراهم کرده بود.
3. چون قوي ترين نسبت اجتماعي اعراب، پيمان قبيله اي بود که قبايل گوناگون را به هم پيوند مي داد و وحدت مي بخشيد. و لذا به خاطر نو بنياد بودن اسلام هيچ گونه پيماني بين مسلمانان و قبايل ديگر نبود به همين خاطر پيامبر براي سروسامان دادن به اين اوضاع و ايجاد اتحاد سياسي و ساختن مقر حکومتي تصميم به ايجاد قرار داد و پيمان دفاعي ميان اين اقوام با مسلمانان مي­گيرد و علت موفقيت اين پيمان هم بخاطر تفاهمي که ميان مسلمانان و يهوديان از لحاظ خداپرستي که در آن زمان بت پرستي همه جاي شبه جزيره را فرا گرفته بود مي باشد؛ به اين خاطر پيامبر قراردادي دائر بر وحدت مهاجر و انصار نوشت و يهوديان نيز آن را امضا کردند و پيامبر آئين و ثروت آن ها را طي شرايطي محترم شمرد و بعد از مدتي نيز قبايل حاشيه نشين يهود (بني قينقاع ـ بني نضير ـ بني قريظه) چون اسلام را قدرت­مند ديدند از پيامبر اسلام هراسناک شدند و از طرفي هم که خطر حمله مسيحيان روم را نيز داشتند براي مصالحه با پيامبر قرار داد و پيمان دفاعي بستند و مفاد آن پيمان چنين بود: به موجب قرارداد پيامبر با هر يک از سه گروه پيمان مي بندد که هرگز به ضرر پيامبر و ياران وي قدمي بر ندارند و به وسيله زبان و دست ضرري به او نرسانند؛ اسلحه و مرکب در اختيار دشمنان نگذارند، هر گاه بر خلاف  متن اين قرار داد. رفتار کنند پيامبر در ريختن خون آن ها و ضبط اموال و اسير کردن زنان  و فرزندان آن ها دستش باز خواهد بود. [1]
با توجه به مفاد پيمان نبايد هيچ يک از اين طائفه ها بر ضد پيامبر عملي را انجام دهد در حالي که هر سه طائفه بر عليه پيامبر شوريدند و اين پيمان را زير پا گذاشتند چنان که طوائف سه گانه يهود به عناوين مختلفي پيمان را نقض کرده و آن را ناديده گرفتند به طوري که قبيله قينقاع با کشتن مرد مسلماني که به دليل مزاحمت يک مرد يهودي به زن مسلمان، او را کشته بود پيمان را زير پا گذاشتند و بني نضير نيز نقشه کشتن پيامبر را طرح ريزي کرده و به اين طريق عهد شکني خود را ابراز کردند؛ به همين خاطر مجبور به جلاء وطن شدند و طائفه بني قريظه نيز در جنگ خندق با لشکر اعراب براي از بين بردن اسلام همکاري کردند. بدين صورت که در اين جنگ چون سپاه اعراب نتوانستند به داخل شهر به خاطر خندقهائي که در اطراف شهر کنده بودند نفوذ کنند لذا از يهوديان بني قريظه کمک خواستند تا از داخل با مسلمانان درگير شوند و جنگ داخلي در شهر به وجود بياورند تا بدين وسيله مسلمانان مشغول جنگ داخلي شوند و سپاه اعراب از خندق ها عبور کرده و لشکر اسلام را از بين ببرند، ولي چون به خاطر علت هاي متفاوت، هم يهوديان نتوانستند کاري کنند و هم سپاه اعراب؛ در نتيجه سپاه اعراب با شکست مواجه شده و به مکه بازگشت و يهوديان تنها ماندند حال که اينان پيمان شکني کرده بودند بايد مجازات مي شدند به همين خاطر پيامبر سر تا سر دژ بني قريظه را پس از جنگ خندق محاصره کرد و پس از مدتي اينان نيز همانند يهوديان ديگر تسليم شدند و خواستار اين شدند که همانند اقوام ديگر وسائل و اموال خود را برداشته و از آن جا بروند، ولي پيامبر در خواست آنان را قبول نکرده و فرمودند که بايد تسليم شوند و بالاخره تصميم نهائي اين شد که بدون قيد و شرط تسليم مسلمانان شوند و در اين راستا قبيله اوس به پاس پيماني که با يهوديان بني قريظه داشتند خواستار بخشش آن ها از طرف پيامبر شدند که پيامبر در برابر درخواست­هاي آنها مقاومت کرد و فرمود: داوري در اين موضوع را به عهده بزرگ شما سعد معاذ مي گذارم او در اين باره هر چه گويد من خواهم پذيرفت و جالب آن که يهوديان نيز داوري سعد معاذ را قبول کردند و چنين گفتند که ما تسليم مي شويم که سعد معاذ درباره  ما داوري کند. [2] سعد معاذ نيز حکم اعدام مردان جنگي و تقسيم اموال و اسير شدن زنان و فرزندان آن ها را داد که طبق قرار داد و پيماني بود که قبلاً ميان مسلمانان و يهوديان بسته شده بود.
طائفه ديگري از يهود که به خاطر تشويق کردن تمام قبايل اعراب براي سرکوبي حکومت اسلامي مستحق اعدام بودند يهوديان خيبر بود چرا که ملت يهودي که در اطراف مدينه زندگي مي کردند به خاطر پيمان شکني از آن جا رانده شده بودند و تعدادي از آنان در خيبر سکونت گزيده بودند و به همين خاطر ملت يهودي که در خيبر زندگي مي کردند بيش از قريش عداوت پيامبر و مسلمانان را به دل گرفته بودند و با تمام قواي خود به کوبيدن آن کمر بسته بودند به همين خاطر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ با آن ها وارد جنگ شد؛ ولي پس از فتح خيبر با دشمن ناتوان با کمال لطف و محبت برخورد کرد با اين که آن ها قبلا دسيسه هاي زيادي بر عليه اسلام انجام داده بودند،ولي پيامبر تقاضاي برخي از آنان مبني بر اين که آنان در سرزمين خيبر سکني گزينند و اراضي و نخلها را در اختيار داشته باشند و نيمي از درآمد آن را به مسلمانان بدهند؛ پذيرفت پس در نتيجه در جواب سوال چنين مي توان گفت که:
اولا: پيامبر ابتداءً و بدون هيچ دليل دستور کشتار يهوديان را نداده بلکه آن ها گرفتار نتیجه خيانت ها و عهد شکني هائي خودشدند که نسبت به پيمان انجام داده بودند. ثانيا: همانطور که ديديد پيامبر با طوائف بني قينقاع و بني نضير با گذشت رفتار نمود و از خون آن ها گذشت و تنها طائفه بني قريظه که آن هم با حکم قرار دادن سعد معاذ و قبول کردن او از طرف يهوديان به  عنوان حکم محکوم به اعدام شدند و پيامبر دستور کشتار آن ها را نداد. ثالثاً: با اين که پيامبر  از در لطف و گذشت با قبيله قين قاع و بني نضير رفتار کرد ولي آن ها باز از کار خود دست برنداشته و در خيبر بر عليه اسلام و مسلمين دسيسه درست کردند و اعراب مکه را بر عليه اسلام مي شوراندند ولي پيامبر باز پس از فتح خيبر با آن ها از سر لطف و گذشت برخورد کرد و آن ها را طبق قرار دادي وا گذاشت.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. تاريخ اسلام تا سال چهلم هجري، مؤلف: دکتر اصغر منتظر القائم.
2. فروغ ابديت ، مؤلف: استاد آيت الله سبحاني.
3. تاريخ پيامبر اسلام، مؤلف: دکتر محمد ابراهيم آيتي.
4. فرازهائي از زندگاني پيامبر اسلام (خلاصه فروغ ابديت) مؤلف: استاد آيت الله سبحاني.
5. سيره رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ ، مؤلف: رسول جعفريان.


پي نوشت ها:

[1] استاد جعفر سبحاني، فروغ ابديشت، انتشارات دفتر تبليغات، چاپ دهم، 1374، صفحه 466، جلد 1.
[2] فروغ ابديت، جلد 2، ص 154.

اسلام و مسلمين، منشأ آشوب و فتنه (بازنشر)

اسلام و مسلمين، منشأ آشوب و فتنه
                                                                                                      (بازنشر)

در جهانِ امروز، مسلمين به‌عنوانِ تمدّن‌ناپذيرترين گروهِ جامعه‌یِ بشری، سرمنشأ تمامیِ فتنه‌ها و آشوب‌ها به‌شمار می‌روند. جامعه‌یِ بشری به مرحله و مرتبه‌ای از تمدّن و زندگیِ عقلانی رسيده که نمی‌تواند پذيرایِ فتنه و آشوب و جنگ باشد. دموکراسی، به‌عنوانِ انسانی‌ترين شيوه‌یِ اداره‌یِ جامعه، و اعلاميّه‌یِ جهانیِ حقوقِ بشر، به‌عنوانِ برترين برنامه‌یِ اخلاقی و انسانیِ حاکم بر روابطِ انسان‌ها، و ساختارِ نوينِ نظمِ جهانی، که سيّاره‌یِ مسکنِ انسان را به‌گونه‌یِ «دهکده»ای می‌نگرد، تابه‌امروز، عالی‌ترين دستاوردهایِ بشری است. امّا اسلام که نطفه‌یِ آن با تعرّض و تهاجم و بی‌اعتنايی به انسان و حقوقِ وی بسته شده، با هيج‌يک از اين دستاوردها، دمسازی و همسازی ندارد؛ و نمی‌تواند داشته باشد.
تمدّنِ نوينِ بشری بر «آزادی» بنا شده، درحالی‌که سنگِ بنایِ اسلام، «عبوديّت» انسان‌هاست؛ يعنی انسان‌ها همه بنده و برده‌یِ خدایِ قادرِ متعال‌اند. خدایِ قادر متعالی که حتّی اگر وجود خارجی می‌داشت و در رویِ زمين حضور می‌يافت، بايد به جرم برده‌داری و سلطه‌جويی بر انسان‌ها، تحتِ پيگرد قرار می‌گرفت، و دستگير و محاکمه می‌شد؛ تا چه رسد به اين‌که اصلاً و ابداً وجود خارجی ندارد، و تنها يک‌مشت اوباشِ قدسی که خود را نماينده‌ی تامّ‌الاختيارِ آن موهوم می‌دانند، خويش را سرپرستِ و صاحب و مولایِ انسان‌ها می‌شمرند، و برایِ بقایِ سلطه‌یِ شومِ خود، از هيچ جنايتی روگردان نيستند.

منظور از مسلمين، به معنایِ دقيقِ کلمه، آنان‌اند که برایِ خود، قائل به رسالت‌اند. بديهی‌ست که با اين تعريف، جامعه‌یِ اسلامی حدّاکثر يک‌صدوپنجاه تا دويست ميليون عضو دارد، نه يک‌ميليارد و دويست و اند ميليون نفر! [1]
و اين ديگران کيستند؟ نگارنده، اين حدودِ يک‌ميليارد انسان را، که همواره و به‌خطا «مسلمين» و «اعضایِ جامعه‌یِ اسلامی» قلمداد می‌شوند، «اسيرانِ اسلام» می‌نامد. در آينده‌ای بسيار نزديک، اين راستينه به اثبات خواهد رسيد، و اسيرانِ هزاروچارصدساله‌ی اسلام، آزادیِ خويش را باز خواهند يافت؛ و جامعه‌یِ اسلامی، در تنگنايی –چنان که سزاوار اوست- قرار خواهد گرفت.

و امّا، اين جمعيّتِ حدّاکثر دويست‌ميليونی، چه می‌گويند و چه می‌خواهند؟
برایِ شناختِ اسلام و مسلمين، و خواست‌ها و اهدافِ ايشان، دو گونه منبع در اختيار داريم: يکی همين جمعيّتِ صدوپنجاه تا دويست ميليونی، و اعمال و نوشته‌ها و شعارهای‌شان؛ و ديگر قرآن، کتاب‌هایِ حديث، و کتبِ تواريخِ دوره‌یِ اسلامیِ سرزمين‌هایِ اسلام‌زده؛ از شبهِ‌جزيره‌یِ عربستان گرفته تا بنگلادش و مالزی و...، و ازين‌سوی، تا کشورهایِ افريقايی.

به هريک از اين دو منبع که رجوع کنيم، به نتيجه‌ای يک‌سان می‌رسيم....
مسلمانان (واقعی) هيچ قاعده و قانون و آرمان و آينده‌ای نمی‌شناسند، جز تحميلِ عقايد مرگ‌بار و خشونت‌آميزِ خويش بر بخش‌هايی از جهان که آن را به‌اصطلاح «سرزمين‌هایِ اسلامی» می‌نامند. و صدالبتّه اين همه‌یِ دعویِ ايشان نيست. ايشان اعتقادِ راسخ دارند که بايد در راهِ «گسترانشِ دينِ مبينِ اسلام» در سرتاسرِ جهان، به هر وسيله‌یِ ممکن بجنگند.
اگر کسی در اين‌باره ترديدی دارد، می‌تواند به «قانونِ اساسیِ جمهوریِ اسلامیِ ايران»، مقدّمه، بخش «ارتشِ مکتبی» نگاهی بيفگند. [2]
در افغانستان نيز، يک گروهِ معدود مجاهدِ الهی، که از مراکزِ اسلامیِ پاکستان تغذيه می‌شد، برایِ ايجادِ حکومتِ الله، به هولناک‌ترين شيوه‌هایِ وحشيانه قيام نمود. القاعده نيز، بی‌نياز از هرگونه معرّفی‌ست. يورش به ايالاتِ متّحدِ امريکا که از سویِ طالبان و القاعده، طرّاحی و اجرا شد، به‌روشنی نشانگرِ چهره‌یِ راستينِ اسلام بود.
مجموعه‌یِ آن‌چه که تاکنون از ديدگاه‌ها و معتقداتِ اين نمايندگانِ اسلامِ نابِ محمّدی، برملا شده، شدّتِ وخامتِ موضوعِ «جهادِ الهی» را نشان می‌دهد. و اين درحالی‌ست که اسلاميان، به دلايلِ بی‌نياز از توضيح، همواره از بيانِ صريح و بی‌پرده‌یِ مقاصدِ الهیِ خويش پرهيز می‌کنند؛ و می‌توان به‌قطع و يقين گفت که آن‌چه مطرح و علنی شده، حتّی صديکِ شدّت و خشونت و هولناکیِ اصلِ مقاصد را نيز آشکار نمی سازد!

وامّا، چنان‌چه به منبعِ ديگر رجوع شود، چهره‌یِ خون‌بارِ اهريمن، آشکارتر از اين جلوه‌گر خواهد شد. چکيده‌یِ قرآن، جز اين يک سخن بيش نيست: "تمامیِ انسان‌ها بايد يکی از اين دو راه را برگزينند: مسلمان شوند، و به بردگی و بندگیِ الله و نمايندگان مرگ‌آفرين و ويرانگرِ او درآيند، و تمامیِ حقوق و اختيارِ انسانیِ خويش را به خليفگانِ اين خدایِ مخوفِ موهوم تفويض کنند، و در يک کلمه «تسليمِ محض» باشند؛ يا بميرند.
از مطالعه‌یِ تاريخِ خون‌بارِ اسلام نيز، جز نمودِ عملیِ آن‌چه گفته شد، برنمی‌آيد.

q
سرگذشتِ دينِ الهی، و عمل‌کردِ پيروانِ آن، هيچ ترديدی باقی نمی‌گذارد که در جهان، يا جایِ انسان است، يا جایِ اهريمن!
جهانِ بشری در درازنایِ چهارده قرن، به بهايی سخت سنگين، کوشيده است تا اين خدایِ هولناکِ آدمی‌خواره را ادب و آدم کند. سرزمينِ پهناورِ ايرانِ بزرگ، با مردمانِ مردمِ خويش، در تمامیِ اين دورانِ خون‌بار، با تلاشی جان‌کاه، اين نبردِ سخت و سهمگين را نمايندگی کرده است.
اينک، بر همه‌ی مردمانِ آزاده‌ی جهان است که سر از خوابِ غفلت بردارند و هيولا را که به‌تمامیِ قامتِ شوم و دهشت‌بارِ خويش در برابرِ «فرزندِ انسان» ايستاده است، نابود سازند.
ادامه‌یِ هستیِ اهريمنِ الهی، تنها يک معنا دارد: ماندگاریِ فتنه و آشوب در جهان.
کسانی که اين سخن را «گزافه» می‌پندارند، لازم است به اين پرسش، بيش از پيش بينديشند که اگر اسلام، توانِ چيرگی بر جهان را می‌داشت، چند ميليارد کشتار می‌کرد؟

م. سهرابی
بامداد هفتم آذرماه 1384؛ طبس گيلکی

X
نشرِ نخست:
FRIDAY, MAY 20, 2011

پی‌دی‌اف:

?
پابرگ‌ها:


(به‌نظرم صفحه حذف شده باشد. امروز، دوشنبه، 20 بهمن 1393؛ 9 فوريه 2015 متوجّه شدم...)
[2] متنِ کامل:
«در تشکيل و تجهيز نيروهای دفاعی کشور، توجّه بر آن است که ايمان و مکتب، اساس و ضابطه باشد، بدين‌جهت ارتش جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران انقلاب، در انطباق با هدف فوق تشکيل داده می‌شوند و نه تنها حفظ و حراست از مرزها بلکه بار رسالت مکتبی، يعنی جهاد در راه خدا و مبارزه در راه گسترش حاکميّت قانون خدا در جهان را نيز عهده‌دار خواهند بود (و اعدّوا لهم مااستطعتم من قوّة و من رباط‌الخيل ترهبون به عدوّالله و عدوّکم و آخرين من دونهم).»
در همين مقدّمه، در بخشِ «شيوه‌ی حکومت در اسلام» نيز، به‌صراحت از «تلاش برایِ ايجادِ امّتِ واحد جهانی» سخن رفته، و از «تحقّق حکومت مستضعفين در زمين» به‌عنوان "آرمان اصلی و نهايی" ياد شده است.

Sonntag, Februar 08, 2015

بهترين آخوندشناس ايران

شرم (۷) «بهترين آخوندشناس ايران»
(منوچهر جمالی)

 «هيچ‌کس در ايران، آخوند‌ها را بهتر و عميق‌تر از عبيد زاکان نشناخته است و هيچ‌کس به صراحت او و با وقاحتی هم‌سانِ وقاحت آخوند، اين معرفت را بيان نکرده است. رندِ حافظ، همان شناخت عبيد را از آخوند‌ها و صوفی‌ها دارد ولی فقدان وقاحت در رندِ حافظ، سبب شده است که تا کنون چشم ملت ايران نسبت به آخوند باز نشده است.

ويژگی بدبينی و شکاکيتِ رندِ تمام عيار، وقاحت در گفتار است. بدون اين وقاحت، نمی‌تواند معرفتی را که از آخوند به‌دست آورده است، روشن و آشکار و بی‌آرايش بيان کند. اين لطافت رندِ حافظ، ملت ايران را از شناخت درست آخوند در اين انقلاب باز داشت. رندِ حافظ، رند کامل‌عيار نيست، چون وقيح نيست. حافظ برای حفظ زيبائی کلام در شعرش، سده‌ها ما را در مفهوم رند و واقعيت رندی، به اشتباه و گمراهی انداخته است. وقتی آخوند با قداست، قدرت دينی و سياسی و اجتماعی و حقوقی را چپاول می‌کند، بايد با وقاحت با او روبه‌رو شد. وقاحت پادزهر قداست است. چند جمله از گفته‌های عبيد زاکانی درباره آخوندها:

1- سخن شيخان باور مکنيد تا گمراه نشويد و بدوزخ نرويد.

2- از همسايگی زاهدان دوری جوئيد تا به‌کام دل‌ توانيد زيست.

3- تخم به حرام اندازيد تا فرزندان شما فقيه و شيخ و مقرب سلطان باشند.

4- (نصيحتی که عبيد از زبان هلاکوخان می‌کند): قضات و مشايخ و صوفيان و حاجيان و واعظان و معرفان و گدايان و قلندران و کشتی‌گيران و شاعران و قصه‌خوانان را جدا کرد و فرمود اينان در آفرينش زيادت‌اند و نعمت خدا به‌زيان می‌برند. حکم فرمود تا همه را در شط غرق کردند و روی زمين را از خبث ايشان پاک کرد.

۵- و قاضيان (که همه آخوند‌ها بودند) و اتباع ايشان به‌واسطه اين‌که به عصيان و تزوير و تلبيس و مکر و حرام‌خوارگی و ظلم و بهتان و نکته‌گيری و گواهی به‌دروغ و حرص و ابطال حقوق مسلمانان و طمع و حيلت و افساد در ميان خلق و بی‌شرمی و اخذ رشوت موصوف بوده و در ديوث هم اين خصال مجبول است، پس ميان ايشان جنسيت کلی تواند بود... (ديوث = آخوند).

۶- اگر صادق‌القول صد گواهی راست ادا کند از او منّت ندارند بلکه به‌جان برنجند، و در تکذيب او تأويلات انگيزند. و اگر بی‌ديانتی گواهی به‌دروغ دهد، صد نوع بدو رشوت دهند و به انواع دعايت کنند تا آن گواهی دهد. چنانچه امروز در بلاد اسلام چندين هزار آدمی از قضات و مشايخ و فقها و عدول و اتباع ايشان را مايه معاش از اين وجه است.

۷- (شباهت مغولان به شيوخ) چون فرزندان آدم غلبه شدند، ابليس خود را به‌صورت يکی از مشايخ فرانمود و گفت از بهشت می‌آيم و آن طوق يعنی ريش را بنمود که اين نعمت بهشت است برای شما آورده‌ام.... چون آوازه به ختائيان رسيد روی به‌خدمت شيخ آوردند و نعمت را به‌غارت‌رفته ديدند فرياد برآوردند که: شيخ! ما را هم از اين نمد کلاهی. چندان زنخ زدند که مردک چاره‌ای جز آن ندانست که دو تا مو از در ... [کورمالی: کون] خود برکند و بر زنخ ايشان چسبانيد.

۸-   الشيخ: ابليس.
التلبيس: کلماتی که در باب دنيا گويد.
المهملات: کلماتی که در معرفت راند.
الشّياطين: اتباع او
الصوفی: مفت‌خوار.

لطافتِ رندِ حافظ، گوش ما را برای شنيدن اين «حقايقِ وقيح»، کر ساخته بود. حافظ نمی‌دانست که ريا و زهدنمائی، بزرگترين وقاحت‌هاست چون آن‌که ريا می‌کند حتی در برابر خدا شرم ندارد. و بی‌شرمی در برابر آخوند، قابل مقايسه با بی‌شرمی در برابر خدا نيست، و با شرمی که در لطافت هست، نمی‌توان رويارو با اوج بی‌شرمی شد. (لطافت، گفتن آنچه بايد بی‌شرمانه گفت، به زبان شرم است).

لطافت زياد شاعرانه (که اشعار حافظ بهترين نمونه‌ا‌ش هست. لطافت درست آنچه را که ويژگی اساسی رند است، منتفی می‌سازد)، گوش ما را برای شنيدن کلامی که خشن و زشت و درشت ولی انباشته از حقيقت است، کر و خرفت ساخته است. ما به‌اندازه کافی لطافت و نرمی را از حافظ و ساير شعرای‌مان ياد گرفته‌ايم، حالا نوبت آن است که اندکی از درشتی و خشونت و زشتی کلام عبيد درس بياموزيم. حتی به‌جائی رسيد که خمينی نيز ادا و اطوار کلمات و عبارات حافظ را در می‌‌آورد ولی اين «ابهام و دولايگی لطيفه‌گوئی‌های حافظ» در کلام عبيد نبود تا آخوندی جسارت سوء استفاده از آن را داشته باشد. آنچه رند حافظ می‌خواست بکند، با لطافتش منتفی می‌ساخت. رندی که وقيح نيست، رند نيست. وقتی آخوند يا مقتدر، از قداست (از اوج شرم) سوء استفاده می‌برد تا بی‌نهايت بی‌شرمی کند، بايد رندِ وقيح شد.»

منبع:
منوچهر جمالی، بخشی از کتاب "همگام هنگام"، ۲۰ اکتبر ۱۹۹۱. برگ  ۱۹۷ از اين کتاب را ببينيد. برگرفته از وب‌گاه فرهنگ‌شهر، بخش کتاب‌ها.

&
نقل از: وبلاگِ "کورمالی"