Montag, Oktober 13, 2014

مولانا...! مولانا...!

مولانا...! مولانا...!
::::
منبع: شنيدار [سال‌ها قبل].
(آنچه از من برمی‌آمد، کردم... امّا، امثالِ اين فقره را بايد يک‌نفر گويش‌ورِ افغان تحرير کند.)
::::
ملّاعمر مشغولِ مصاحبه است؛ پرسنده در بابِ حجاب ازو پرسان می‌کند، و ملّا اين‌طور به ادایِ توضيحات می‌پردازد، که:
صاحبِ شريعت هرچه آوردَه همه از برایِ خير و سلامتِ مردم بوده. حجاب هم همين‌طوراست. ما هم هرچه گفته‌کرده می‌کنيم همه برایِ خيرِ مسلمانان است و غرضی نيست. الحال، توجّه داشته باشيد...

اين‌که گفته کرده‌ايم که خانم‌ها گيسوانِ کمند و زلفکانِ پريشانِ خود بپوشانند که گرد برآن ننشيند و در باد گره‌گره نشود، بد گفته کرده‌ايم؟
اگر گفته کرده‌ايم که خانم‌ها رخسارِ تابانِ خود را عريان نسازند، مبادا که آفتاب آن را بسوزاند، بد گفته کرده‌ايم؟
اين‌که گفته کرده‌ايم که بانوان غبغبِ ناز و گردنِ بلورينِ خود را پوشيده‌کرده کنند کی پنجَه‌یِ بَی‌رحمِ آفتاب بدان نرسد، بد گفته کرده‌ايم؟
اگر گفته کرده‌ايم که دخترکان و بانوان سينه‌یِ سيمينِ خود را به پوششِ مناسب، پوشيده‌گردانده کنند که آن دو گویِ بلورينِ رشکِ ماه، آزرده‌یِ گزندِ نگاهِ هيزِ آفتاب نگردد، بد گفته کرده‌ايم؟
اين‌که گفته کرده‌ايم که پيراهنِ بلند بپوشند که حقّه‌یِ بلورينِ نافِ آن دلبندان به سنگِ سياهِ آسيب نشکند، بد گفته کرده‌ايم؟
اگر گفته کرده‌ايم که نازنين‌بانوان و سيمبردخترکان، کپل‌هایِ نرمِ همچو حرير و دنبه، و ران‌هایِ سپيدِ همچو عاجِ خود را پوشيده‌کرده دارند که خدایِ‌ناکرده يک‌وقت...
...
در اين‌لحظه، مشاورِ ملّا، با آرنج به پهلویِ وی کوفته‌کرده می‌کند، که:
مولانا! مولانا!
مصاحبَه مِی‌کنی يا کــِـر خيز می‌تی!!؟

J

Donnerstag, Oktober 09, 2014

گيتی، پديدکرده‌یِ حیّ‌يی قدير نيست!

گيتی، پديدکرده‌یِ حیّ‌يی قدير نيست!

                                            (قصيده‌یِ کوتاه)

گوشِ فلک، به ناله‌یِ مشتی اسير نيست
رحمی، ز بيش و کم، به صغير و کبير نيست

پيکانِ ضجّه، سينه‌یِ صد آسمان شکافت
وز داعيانِ عرش، يکی دستگير نيست

وارونه گپ مزن که خود از عرش می‌چکد
چرکابِ اين شُرور، که در صد سعير نيست

داعش نريده گر ز فراخایِ کونِ حق
الله‌وار از چه ز خون، هيچ سير نيست؟

بن‌لادن و خمينی و بوبکر و طالب‌اند
شخصِ رسول، که‌ش ز شرارت گزير نيست

هان! خاورِ ميانه، ز چُرتِ قرون برآی
اسلام، نکبتی‌ست که درمان‌پذير نيست

ای خرده‌گير بر من، ازين کهنه‌زخمِ چرک
راهِ خلاص، جز خردِ خرده‌گير نيست

کافر شو ار نه باز به بن‌بست می‌خوری
کاين کار را به‌جایِ دگر، بند گير نيست

اندر جوالِ غرب و "حقوقِ بشر"، مباش
که‌ش هيچ غيرِ عُسرتِ ما، در ضمير نيست

ای داعيان که گندِ ملا، از خلای‌تان
نم از يمی نباشد و، عشر از عشير نيست

اين ديو را، به‌سلطه، شما يار بوده‌ايد
امروزتان گُواست؛ که جایِ نکير نيست

تا خاورِ ميانه به‌خون درکشيده‌ايد
ما را ز بانگِ بزمِ شما، جز زحير نيست

خواهم به‌آرزو که فتد بآستين‌تان
گندِ شمازده؛ که ... فتد!! دور و دير نيست!

روزی رسد که امنِ شما می‌شود به‌گوز
صد ناله می‌کنيد و، يکی را مُجير نيست

با گُه‌سرایِ گيتی و گنداکِ نکبت‌اش
بویِ نمی، به چنبرِ گردونِ پير نيست

می‌عربدَد نفيرِ ستم‌کُشته، کای خلا!
گيتی، پديدکرده‌یِ حیّ‌يی قدير نيست!!

شيطان‌خدا-م شايد اگر نصرتی کند
ورنه اميدِ رَستن ازين دار-و-گير نيست!



پنج‌شنبه، 17 مهرماه 1393؛ 9 اکتبر 2014
(مصرعِ «گيتی، پديدکرده...»: چهارشنبه، 16 مهر)

Freitag, Oktober 03, 2014

سِندِرقيت!

سِندِرقيت / senderqhit
(يک واژه‌یِ نو؛ چگونگیِ پيدايش؛ و افزودنِ آن به ذخيره‌یِ واژگانیِ زبانِ شيرينِ فارسی)

ماجرا، گويا در يکی از جشن‌هایِ انقلابِ سفيد شاه و مردم، يا جشن‌هایِ دوهزاروپانصدساله اتّفاق افتاده...
آنچه من شنيده‌ام، به‌روايتِ نازنين‌دوستِ درگذشته‌ام مسعود دانش‌آموز است...
در مراسمِ جشن، به بانويی، متنی داده می‌شود که پشتِ تريبون بخواند. عبارتی در نوشته بوده، به اين مضمون و شبيهِ به اين عبارت (در ستايش از تلاشِ [پدرِ فقيدمان] اعلی‌حضرت محمّدرضاشاه، پادشاهِ ايران، در آزادیِ زنان و بازگرداندنِ حقوقِ ضايع‌شده‌یِ ايشان):
... اعلی‌حضرتِ همايونی، شاهنشاه آريامهر، سَنَدِ رِقّيّتِ ما زنان را پاره کردند...
؛
و خانمِ قاری، دو واژه‌یِ ترکيبِ اضافیِ «سندِ رقّيّت» را سرِهم، و به‌صورتِ «سِندِرقيت» می‌خواند: ... اعلی‌حضرتِ همايونی، شاهنشاه آريامهر، سِندِرقيتِ ما زنان را پاره کردند...!!!

::::
به‌گُمان‌ام سال‌هایِ 6-75 بود که اين روايت در محفلِ گه‌گاهیِ ما، نقلِ مجلس شد و به‌سرعت، جايگاهِ ويژه‌ای يافت. به‌گُمان‌ام، نخستين مرتبه‌یِ اين کاربردِ ويژه، زمانی بود که دوستِ شوخ و طنّاز ما، م. م. ل. ی. از ناحيّه‌یِ کمر، دچارِ آسيب‌ديدگی شده بود و در بيانِ آن، از اين واژه کمک گرفت: از ديروز کمرم داغون شده؛ فکر کنم سِندِرقيت‌ام پاره شده!!
و ازآن به‌بعد، هيچ‌کس از محفلِ ما، در بيانِ آسيب‌هایِ جسمی، جز ازين واژه استفاده نمی‌کرد:
تو هم می‌خوای بيای کوه؟ اون‌م با اون سندرقيتِ پاره‌ت!؟
اگه فرداشب سندرقيت‌م بهتر بشه، حاضرم پياده بريم وکيل‌آباد!
و ازين‌جور جملات...

علی‌ایّ‌حال، واژه‌ای‌ست بسيار استوار و نافذ! با کاربردی کاملاً روشن و بی‌اندازه قابلِ توسّع!!
هرجايی، و هرگوشه‌ای از هريک از اعضایِ بدن، که در معرضِ آسيب تواند بود، می‌تواند «سندرقيت» محسوب شود؛ هم‌چُنان‌که در سايرِ موارد نيز، می‌توان به‌جایِ هرگونه «خرابیِ اوضاع»، از تعبيرِ «پاره‌شدنِ سندرقيت» بهره بُرد...
بابا! اين داعش، زده سندرقيتِ منطقه رو ناجور پاره کرده!!

جمعه، 11 مهرماه 1393؛ 3 اکتبر 2014  

در اين نشانی نيز، مشابهِ روايتِ حاضر ثبت شده (بدونِ اخبار از ورودِ اين واژه به ذخيره‌یِ واژگانیِ زبانِ فارسی!):

J
(احتمالاً) نخستين نمونه‌یِ کاربردِ اين واژه‌یِ شريفه: