Mittwoch, September 04, 2013

بنگاه حليم نذریِ حاج‌ملل و پسران

پاره‌هايی از يک قصّه‌یِ سُمبلیِ کوتاه
...
حاج‌آقا ملل، اصلاً از آن حاج‌آقاهایِ امّلِ کون‌باشور نبود. کراوات می‌زد؛ کلّه‌پاچه‌اش، به چند زبان صحبت می‌کرد؛ و دانه‌هایِ تسبيح‌اش، يکی‌درميان از پشکلِ مطلّا بود...
...
...
ديوِ فقر، که نامِ محترمانه‌اش گويا حاج‌آقا نبی ملقّب به حکيم صل‌الله بوده باشد، چندوقتی می‌شد که محلّه‌یِ ما پلاس بود...
ديوِ فقر، نامی بود که من بر او نهاده بودم (و البتّه هيچ هم بدش نمی‌آمد، بلکه به آن "فخر" هم می‌کرد). ديوِ فقر، فقر می‌آورد؛ امّا نه ازين فقرهای معمولی؛ و فراوانی هم می‌آورد؛ بازهم نه ازين فراوانی‌های حال‌به‌هم‌زنِ معمولی. فقری که او به آن فخر می‌کرد و می‌آورد، نه فقط فقرِ شکم، که فقرِ زيرِ شکم و مغز و زبان و نفس‌کشيدن، و فقرِ حرکات و سکنات هم بود... و فراوانیِ گريه‌هایِ خيلی مرغوب، و ناله‌هایِ بسيار عزيز و مطلوب، و فراوانیِ همه‌یِ آن چيزهايی که در محلّات ديگر، فقط به سرِ منقاشِ کندوکاو، می‌توانستی يافت...
حکيم صل‌الله کارهایِ خير هم زياد دوست داشت. آدم‌هايی را که دوست داشتند خفقان بگيرند بلکه از شرِ تنگیِ نفس و قفس خلاص شوند، خفه می‌کرد و، خلاص. بچّه‌هايی را هم که پدر و مادرهای‌شان به مغزِ آن‌ها نيازی نداشتند، می‌برد و تویِ محراب‌محلّه، از مغزشان کتلت می‌پخت. حکيم صل‌الله، يک‌عالمه زن داشت. حکيم صل‌الله، متعه‌های لوند را دوست داشت. و حکيم صل‌الله، زن‌ها و متعه‌ها را، برایِ اين‌که سردشان نشود، تویِ جوال‌های قديمی، کتک می‌زد؛ و زن‌ها، حسابی گرم و نرم می‌شدند...

...
جلوِ بنگاهِ حاج‌آقا ملل...
يکی فقط برایِ اين آمده بود که با خودش چپ افتاده بود، و يحتمل هر صبح، از دنده‌یِ چپ پا می‌شد. آمده بود که راست‌راست بچپد تویِ بنگاهِ حاج‌ملل؛ و حليم بلمبانَد...
ديگرانی بودند که زن‌های‌شان واداشته بودندشان، که: من دل‌ام حليم می‌خواد...
امّا، گروهِ نه‌چندان‌اندک‌شماری هم بودند که هيچی‌شان نبود؛ فقط کمی يا قدری بيشتر، خمار بودند و پیِ جایِ شلوغی می‌گشتند که کسی و کسانی بتوانند درست‌وحسابی انگشتی به‌شان برسانند؛ که يعنی روم‌به‌ديوار، دورازجان، بی‌ادبی می‌شود، خارِشتی-انگولکی بودند؛ و اين حليم و آن گليم برای‌شان يکی بود...
...

پنج‌شنبه؛ 6 بهمن 1390، 26 ژانويه 2012

Montag, Mai 20, 2013

نقايض‌الخيّاميّه و سايرالهزليّات: شنيدم که سعدی...

شنيدم که سعدی به گرمابه‌اندر
يکی خوشْ‌پسر ديد، رعنا و دلبر
هلويی چکيده، خوش‌اندام و لُمبه
سُرين، يک‌به‌يک صدْ دماوند دمبه!
...
متنِ کامل

شنيدم که سعدی...

$
پی‌دی‌اف
http://naqhayez.files.wordpress.com/2013/05/shenidam_ke_sadi.pdf

Donnerstag, Mai 09, 2013

برنمی‌تابد!

بيا ميمون شويم؛ آدم، زمانه برنمی‌تابد
ز صدقِ من مشو درهم؛ زمانه برنمی‌تابد
خرد را، خوش بزن گردن، بِران بينش ز پيرامون
که جز حمق و سفه باهم، زمانه برنمی‌تابد
علاجِ ناوکِ جهل از طبيبِ مرگ بايد جُست
بر اين زخمِ کهن، مرهم، زمانه برنمی‌تابد
عزا، دارد کمين دايم، به سورِ گاه‌گاهی‌مان
بهل شادی؛ که جز ماتم، زمانه برنمی‌تابد
حقوقی گر شنيدی از بشر، از ره مرو جانا
که ما را گر کند منضم، زمانه برنمی‌تابد!
هزاران زين دروغِ نفرت‌انگيز است بر لب‌ها
مگو کاين ياوه از عالم، زمانه برنمی‌تابد
ز ما، صيتِ توحّش می‌برد دين؛ وا گريبانا!
هم ار خواهيم شد آدم، زمانه برنمی‌تابد
به صدر و ذيلِ گيتی، صدخلا افواه، می‌ژاژند
چو بگشايد لب اين ابکم، زمانه برنمی‌تابد
به بابِ ما، نگر! هر ياوه‌یِ سست‌اش قبول افتد
ز ما، خود، صد گپِ محکم، زمانه برنمی‌تابد!
فناپروردِ صد سيلِ سرشک از چشمِ خون‌پالا
به کشتِ ما، ولی، يک نم، زمانه برنمی‌تابد
به ما، اين گوشه‌یِ غربت رسيد، از عالمِ امکان
خوش‌ايم؛ امّا، همين را هم، زمانه برنمی‌تابد
غروبی بود و، باران. برق، زد ابزارمان سوزاند
چه‌گويم؟ فقر و وُلتِ کم، زمانه برنمی‌تابد!!

نوشهير. عثمانیِ قديم.
سه‌شنبه و چهارشنبه، 17 و 18 ارديبهشت 1392، 7 و 8 می 2013